تحلیل ادبی و معنایی روایت «اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک»
«اخوک»:مبتدا
دینُک:خبر
فَاحْتَطْ: فعل امر، از مصدر «احتیاط» یقال«احتاطَ الرّجلُ لاخیه یَحتاطُ احتیاطاً» اذا تحفّظ له و راعاه فی امره.۱ و الضّمیر المستتر فیه وجوبا «انت» فاعلٌ.
(والفاء فی "فَاحْتَطْ" فصیحیّة تفریعیّة تدلّ علی الشّرط المعلوم المقدّر؛ فالاصل: اخوک دینک _فاذا عرفت ذلک_فَاحْتَطْ لِدینک)
لِدینِک: جار و مجرور،و مضاف و مضافالیه، متعلق به «احتط».
نکته
«اخ» به «دین» تشبیه شده است یعنی برادرِ دینی تو همانند دینِ تو است و همانطور که نسبت به دینت تحفظ میورزی و در حفظش میکوشی، نسبت به حفظ برادر دینی و مراعات حال او نیز بکوش و حقش را تضییع نکن.
شبهه
آقای جوادی آملی_به تبع بعض اعاظم قدیمی۲ _گفته است:«اخوک»: خبر مقدم است و «دینُک» مبتدای مؤخر! تا افاده حصر دهد یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست!
پس روایت طبق قرائت ایشان در اصل چنین بوده:
«دینُک اخوک» دین تو برادر توست. سپس برای افاده حصر،خبر، مقدم آمده و شده:
«اخوک دینُک»یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست.
نقد قویم
این ترکیب و قرائت آقای جوادی_به تبع همان بعض مزبور _ از روایت کاملا نادرست است و مردود. زیرا روشن است که روایت مزبور به اهمیت« برادر دینی» اشارت دارد و او را مثل «دین» میداند در حفظ و نگهداریاش. نه اینکه بخواهد به اهمیت و حفظ «دین» دستور دهد. خیلی بیذوقی است که بگوییم امام در روایت میخواهد بگوید تنها برادرِ تو دینِ تو است!
نه، میخواهد بگوید برادرِ تو همانند دین توست.
و اینکه در آخر روایت گفته:«فَاحْتَطْ لِدینک» و نگفته «فَاحْتَطْ لِاَخیک» مشکلی ندارد چون منظور از «لِدینک» همان «لِاَخیک» میباشد.
مثل اینکه میگویید«زیدٌ اسدٌ فاتّق الاسدَ» اَیْ «فاتّق زیداً» یعنی زید شیر است پس از این شیر _که زید است_بپرهیز.
«اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک» هم یعنی برادرِ تو مانند دین توست بنابراین نسبت به دینت یعنی برادرت محافظت کن.
پس چون محور تأکید در روایتِ یادشده «برادر دینی» است نه «دین»؛از این رو، روایت مزبور جملهایست عادی و فاقد حصر و متشکل از مبتدا یعنی (اخوک) و خبر یعنی (دینک).
دو شبهه دیگر
یکم. اگر بگویید «دین» مبتدا بوده و «اخ» خبر. یعنی در اصل چنین بوده«دینک اخوک» در پاسخ میگوییم حمل «اخ» بر «دین» نادرست است چون در حمل باید بین موضوع و محمول یکی از نسبتهای سه گانه (تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه) باشد، در حالی که در «دینک اخوک» نسبت بین موضوع و محمول، تباین است پس حمل مزبور غلط است مثل «الانسان حجرٌ».
دوم. اگر بگویید «دینک اخوک» از باب تشبیه است یعنی «دین» به «اخ» تشبیه شده(بر عکس نظر مقبول قبلی)، در پاسخ این شبهه هم میگوییم کدام حکیمِ بلیغ عادی را سراغ دارید که «دین» را به «اخ» تشبیه کرده باشد،تا امام علی علیه السلام که در اوج حکمت و بلاغت است، بخواهد چنین تشبیهی نابلیغ و نارسا را برساند و بیان کند. در «تشبیه»، مشبهبه مرکز و محور بروز و ظهور وجه شبه است مثل «زیدٌ اسدٌ» که اسد مرکز شجاعت است. در برداشت مقبول از روایت محور بحث یعنی «اخوک دینک» دین مشبهبه است و مرکز و محور وجه شبه است که حفظ و نگهداری باشد یعنی همانطور که دینت را حفظ میکنی، بردارت را هم مانند دینت حفظ کن.
بنابراین، تشبیه کردن «دین» به «اخ» مردود است و ناتمام و غیر مراد امام علیه السلام.
🔷پینوشت
۱.و المعنی الآخر لــِ«فَاحْتَطْ لدینک»: اجعلْ اخیک الّذی_ هو مثل الدّین_فی الحائط الحافظ له؛(دور برادر دینیات_که به منزله دین توست_ دیواری قرار ده تا او را از آسیبها حفظ کند)
۲.بحث مزبور بر محور روایت یادشده از سابق بین ارباب اصول و اصحاب حدیث مطرح بوده است و دو نظر متفاوت از آن بیان شده که یکی مقبول است و یکی نامقبول.از معاصران، آقای شبیری زنجانی نظر مقبول را گرفته و آقای جوادی آملی نظر نامقبول را.
@yosefzadehgilani1
«اخوک»:مبتدا
دینُک:خبر
فَاحْتَطْ: فعل امر، از مصدر «احتیاط» یقال«احتاطَ الرّجلُ لاخیه یَحتاطُ احتیاطاً» اذا تحفّظ له و راعاه فی امره.۱ و الضّمیر المستتر فیه وجوبا «انت» فاعلٌ.
(والفاء فی "فَاحْتَطْ" فصیحیّة تفریعیّة تدلّ علی الشّرط المعلوم المقدّر؛ فالاصل: اخوک دینک _فاذا عرفت ذلک_فَاحْتَطْ لِدینک)
لِدینِک: جار و مجرور،و مضاف و مضافالیه، متعلق به «احتط».
نکته
«اخ» به «دین» تشبیه شده است یعنی برادرِ دینی تو همانند دینِ تو است و همانطور که نسبت به دینت تحفظ میورزی و در حفظش میکوشی، نسبت به حفظ برادر دینی و مراعات حال او نیز بکوش و حقش را تضییع نکن.
شبهه
آقای جوادی آملی_به تبع بعض اعاظم قدیمی۲ _گفته است:«اخوک»: خبر مقدم است و «دینُک» مبتدای مؤخر! تا افاده حصر دهد یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست!
پس روایت طبق قرائت ایشان در اصل چنین بوده:
«دینُک اخوک» دین تو برادر توست. سپس برای افاده حصر،خبر، مقدم آمده و شده:
«اخوک دینُک»یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست.
نقد قویم
این ترکیب و قرائت آقای جوادی_به تبع همان بعض مزبور _ از روایت کاملا نادرست است و مردود. زیرا روشن است که روایت مزبور به اهمیت« برادر دینی» اشارت دارد و او را مثل «دین» میداند در حفظ و نگهداریاش. نه اینکه بخواهد به اهمیت و حفظ «دین» دستور دهد. خیلی بیذوقی است که بگوییم امام در روایت میخواهد بگوید تنها برادرِ تو دینِ تو است!
نه، میخواهد بگوید برادرِ تو همانند دین توست.
و اینکه در آخر روایت گفته:«فَاحْتَطْ لِدینک» و نگفته «فَاحْتَطْ لِاَخیک» مشکلی ندارد چون منظور از «لِدینک» همان «لِاَخیک» میباشد.
مثل اینکه میگویید«زیدٌ اسدٌ فاتّق الاسدَ» اَیْ «فاتّق زیداً» یعنی زید شیر است پس از این شیر _که زید است_بپرهیز.
«اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک» هم یعنی برادرِ تو مانند دین توست بنابراین نسبت به دینت یعنی برادرت محافظت کن.
پس چون محور تأکید در روایتِ یادشده «برادر دینی» است نه «دین»؛از این رو، روایت مزبور جملهایست عادی و فاقد حصر و متشکل از مبتدا یعنی (اخوک) و خبر یعنی (دینک).
دو شبهه دیگر
یکم. اگر بگویید «دین» مبتدا بوده و «اخ» خبر. یعنی در اصل چنین بوده«دینک اخوک» در پاسخ میگوییم حمل «اخ» بر «دین» نادرست است چون در حمل باید بین موضوع و محمول یکی از نسبتهای سه گانه (تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه) باشد، در حالی که در «دینک اخوک» نسبت بین موضوع و محمول، تباین است پس حمل مزبور غلط است مثل «الانسان حجرٌ».
دوم. اگر بگویید «دینک اخوک» از باب تشبیه است یعنی «دین» به «اخ» تشبیه شده(بر عکس نظر مقبول قبلی)، در پاسخ این شبهه هم میگوییم کدام حکیمِ بلیغ عادی را سراغ دارید که «دین» را به «اخ» تشبیه کرده باشد،تا امام علی علیه السلام که در اوج حکمت و بلاغت است، بخواهد چنین تشبیهی نابلیغ و نارسا را برساند و بیان کند. در «تشبیه»، مشبهبه مرکز و محور بروز و ظهور وجه شبه است مثل «زیدٌ اسدٌ» که اسد مرکز شجاعت است. در برداشت مقبول از روایت محور بحث یعنی «اخوک دینک» دین مشبهبه است و مرکز و محور وجه شبه است که حفظ و نگهداری باشد یعنی همانطور که دینت را حفظ میکنی، بردارت را هم مانند دینت حفظ کن.
بنابراین، تشبیه کردن «دین» به «اخ» مردود است و ناتمام و غیر مراد امام علیه السلام.
🔷پینوشت
۱.و المعنی الآخر لــِ«فَاحْتَطْ لدینک»: اجعلْ اخیک الّذی_ هو مثل الدّین_فی الحائط الحافظ له؛(دور برادر دینیات_که به منزله دین توست_ دیواری قرار ده تا او را از آسیبها حفظ کند)
۲.بحث مزبور بر محور روایت یادشده از سابق بین ارباب اصول و اصحاب حدیث مطرح بوده است و دو نظر متفاوت از آن بیان شده که یکی مقبول است و یکی نامقبول.از معاصران، آقای شبیری زنجانی نظر مقبول را گرفته و آقای جوادی آملی نظر نامقبول را.
@yosefzadehgilani1
🔸جوادی آملی: جای فردوسی خالی است؛ نه سواد او هست نه هنر او هست و نه حماسه او هست.او میگوید:
خداوند بالا و پستی تویی
ندانم چهای هر چه هستی تویی
استنباط مرحوم صدرالمتألهین این است که این یاء، یاء مصدری است یعنی تمام هستی تویی.
خداوند بالا و پستی تویی
ندانم چهای هر چه هستی تویی
اگر این «یاء»، یاء ضمیر بود اینکه هنر نبود، کسی بگوید من نمیدانم تو چه هستی، تو هر چه هستی خودت هستی!
اما ایشان می فرماید این «یاء»، یاء مصدری است نه یاء ضمیر.
نقدی قویم
آیا میتوان گفت:«السّماءُ هو۱ اللهُ» و «الارضُ هو اللهُ» و...
آیا میتوان گفت:«اللهُ هی۲ السّماءُ» و «اللهُ هی الارضُ» و...
پاسخ معلوم است که منفی است.
پس یای «هستی» ضمیر مخاطب است نه یای مصدری.۳
حکیم فردوسی میگوید: خدایا نمیدانم چه هستی.تو هر چه هستی فقط خودت میدانی و بس.آری، لایعلم اللهَ الّا هو.
باری، به گفته حکیم سبزورای:
مفهومُه من اعرف الاشیاء
و کُنهُهُه فی غایة الخفاء
🔹پس این سخن آقای جوادی:«اگر یاء، ضمیر بود اینکه هنر نبود، کسی بگوید من نمیدانم تو چه هستی، تو هرچه هستی، خودت هستی» سخت سخیف است و نادرست.
فرودسی حکیم است و هرگز چنین سخن ناسَخته و خام و ناپخته ندارد و به ساحت مقدس خداوند جسارت نمیورزد.
پینوشت
۱.تذکیر الضمیر باعتبار الخبر.
۲.تأنیث الضمیر باعتبار الخبر.
۳.مثل «هستی» در بیت زیر از جامی:
ذات نایافته از هستی، بخش
چون تواند که بوَد هستیبخش
خشکْابری که بوَد زآب تهی
ناید از وی صفتِ آبدهی
@yosefzadehgilani1
خداوند بالا و پستی تویی
ندانم چهای هر چه هستی تویی
استنباط مرحوم صدرالمتألهین این است که این یاء، یاء مصدری است یعنی تمام هستی تویی.
خداوند بالا و پستی تویی
ندانم چهای هر چه هستی تویی
اگر این «یاء»، یاء ضمیر بود اینکه هنر نبود، کسی بگوید من نمیدانم تو چه هستی، تو هر چه هستی خودت هستی!
اما ایشان می فرماید این «یاء»، یاء مصدری است نه یاء ضمیر.
نقدی قویم
آیا میتوان گفت:«السّماءُ هو۱ اللهُ» و «الارضُ هو اللهُ» و...
آیا میتوان گفت:«اللهُ هی۲ السّماءُ» و «اللهُ هی الارضُ» و...
پاسخ معلوم است که منفی است.
پس یای «هستی» ضمیر مخاطب است نه یای مصدری.۳
حکیم فردوسی میگوید: خدایا نمیدانم چه هستی.تو هر چه هستی فقط خودت میدانی و بس.آری، لایعلم اللهَ الّا هو.
باری، به گفته حکیم سبزورای:
مفهومُه من اعرف الاشیاء
و کُنهُهُه فی غایة الخفاء
🔹پس این سخن آقای جوادی:«اگر یاء، ضمیر بود اینکه هنر نبود، کسی بگوید من نمیدانم تو چه هستی، تو هرچه هستی، خودت هستی» سخت سخیف است و نادرست.
فرودسی حکیم است و هرگز چنین سخن ناسَخته و خام و ناپخته ندارد و به ساحت مقدس خداوند جسارت نمیورزد.
پینوشت
۱.تذکیر الضمیر باعتبار الخبر.
۲.تأنیث الضمیر باعتبار الخبر.
۳.مثل «هستی» در بیت زیر از جامی:
ذات نایافته از هستی، بخش
چون تواند که بوَد هستیبخش
خشکْابری که بوَد زآب تهی
ناید از وی صفتِ آبدهی
@yosefzadehgilani1
#فاعل_ادبی؛
#فاعل_فلسفی؛
✅ بین معنای فاعل در فلسفه و معنای فاعل در فن نحو نباید اشتباه شود.
🔹ادیب ویژگی فاعل را در صرف اسناد فعل به شخص یا شیء و مرفوع بودن آن می داند؛ به همین دلیل در مثل (تحرک زید) و (تحرک شجر)، زید و شجر را فاعل می داند.
🔹و حال آنکه فیلسوف با ملاک فلسفی به مساله می نگرد و آنچه که در نزد ادیب فاعل حرکت است را قابل حرکت می داند.
📗رحیق مختوم، ج ۱۲، ص ۴۷۵.
@alafzal1400
نقد قویم
اولا، نوع فاعلیت در مثال دوم با مثال اول فرق دارد. فاعلیت در مثال دوم قسری(قهری) است و غیر ارادی اما در مثال اول، طبیعی است و ارادی.
ثانیا، اگر قرار باشد با عینک فلسفی نگاه کنیم باید همه فاعلها را قابل بدانیم مثلا در «اَکَلَ زیدٌ» هم بگوییم زید فاعل اَکْل نیست! بل قابل اَکْل است. آکل نیست، قابل است. و درنتیجه اولا، هیچ فاعل نحوی نخواهیم داشت و ثانیا، «مفعول نحوی » که همواره قابل است با «فاعل نحوی» یکسان خواهد شد.
والتّالی باطلٌ فالمقدّم مثله. پس نگاه فلسفی در این باره باطل است.
اساسا، سؤال اساسی اینجاست که کدام فیلسوف در طول تاریخ فلسفه چنین سخنی بر زبان رانده است و یا در جایی نوشته است؟!
@yosefzadehgilani1
#فاعل_فلسفی؛
✅ بین معنای فاعل در فلسفه و معنای فاعل در فن نحو نباید اشتباه شود.
🔹ادیب ویژگی فاعل را در صرف اسناد فعل به شخص یا شیء و مرفوع بودن آن می داند؛ به همین دلیل در مثل (تحرک زید) و (تحرک شجر)، زید و شجر را فاعل می داند.
🔹و حال آنکه فیلسوف با ملاک فلسفی به مساله می نگرد و آنچه که در نزد ادیب فاعل حرکت است را قابل حرکت می داند.
📗رحیق مختوم، ج ۱۲، ص ۴۷۵.
@alafzal1400
نقد قویم
اولا، نوع فاعلیت در مثال دوم با مثال اول فرق دارد. فاعلیت در مثال دوم قسری(قهری) است و غیر ارادی اما در مثال اول، طبیعی است و ارادی.
ثانیا، اگر قرار باشد با عینک فلسفی نگاه کنیم باید همه فاعلها را قابل بدانیم مثلا در «اَکَلَ زیدٌ» هم بگوییم زید فاعل اَکْل نیست! بل قابل اَکْل است. آکل نیست، قابل است. و درنتیجه اولا، هیچ فاعل نحوی نخواهیم داشت و ثانیا، «مفعول نحوی » که همواره قابل است با «فاعل نحوی» یکسان خواهد شد.
والتّالی باطلٌ فالمقدّم مثله. پس نگاه فلسفی در این باره باطل است.
اساسا، سؤال اساسی اینجاست که کدام فیلسوف در طول تاریخ فلسفه چنین سخنی بر زبان رانده است و یا در جایی نوشته است؟!
@yosefzadehgilani1
🔷نمونهای از کتاب «نود نقد نمونه
(پردهبرداری از واژهای قرآنی)
معنی انحصاری «ریحان» در آیه سوره واقعه«فاَمّا اِنْ کان من المقرّبین فروحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم» به اتفاق همه ارباب لغت و اصحاب تفسیر «رزق» است و چون «رزق» با «هو» تباین دارد، پس نمیتوان گفت:«هو رزقٌ».۱
🔶توضیح
ملاکِ «حملِ» چیزی بر چیزی_کما بیّن فی محلّه_ صحت معناست و صحت معنا در پرتو یکی از نسبتهای سهگانه منطقی(تساوی،عموم و خصوص مطلق و عموم و خصوص من وجه) حاصل میشود؛ خواه حمل ذات بر ذات باشد، مثل «زیدٌ عمروٌ»(از باب تشبیه بلیغ بحذف اداة التّشبیه)
و «الانسانُ انسانٌ» در حمل اولی. نقطه مقابلِ حمل شایع.
خواه حمل معنا بر معنا باشد، مثل «العلمُ منفعةٌ»
خواه حمل معنا بر ذات باشد، مثل «زیدٌ عدلٌ» از باب مبالغه. گویا زید از شدت عدالتورزی، خودِ عدل است.
خواه حمل ذات بر معنا باشد، مثل «العدلُ علیٌّ» باز از باب مبالغه.
خواه حمل مشتق بر ذات باشد مانند همه حملهای شایع صناعی مثل «الانسانُ کاتبٌ»
وخواه حمل ذات بر مشتق باشد،مثل«الکاتبُ زیدٌ».
هذاالحمل کلّه صحیحٌ لصحّة المعنیٰ.
🔷اما اگر نسبت، تباین باشد، هیچ نوع حملی صورت نمیگیرد چون معنایش غلط است.مثل «الانسانُ حجرٌ۲»، و «الانسانُ رزقٌ».
در این مثال اخیر نمیتوان گفت انسان از شدت رزق و روزی، خودْ میشود رزق و روزی که مهمل و مضحک است.
🟢تبصره
هرچند حمل مصدر بر ذات در غالب موارد جایز است، مثل «زیدٌ عدلٌ»(زید از شدت عدالت گویا خود عدل است) و مثل«عمروٌ عشقٌ»(عمرو از شدت عاشقی یا معشوقی گویا خودِ۳ عشق است۴)
اما در خصوص «زیدٌ رزقٌ» هرگز درست نیست و غلط مسلّم است زیرا فاقد معناست.که تحلیل و تعلیلش در بخش توضیح گذشت.۵
حال،اگر کسی بگوید واژه «ذو» را تقدیر میگیریم یعنی «زیدٌ ذو رزقٍ» در پاسخ میگوییم که این تقدیر، خلاف فرض و غرض ماست ما میخواستیم برای افاده مبالغه، خودِ مصدر را بر ذات حمل کنیم و به اصطلاح، حملِ ما، «هو هو» شود نه «ذو هو» و «ذو رزق» گفتن، حملِ «هو هو» نیست و مبالغهای را که در صدد اثباتش بودیم فوت میشود و فرض و غرض ما نقض میگردد.
🖌پینوشتها
۱.اگرچه در همین آیه واژه «رَوْح»(رفاه و راحتی) و نیز «جنّة نعیم»(بوستان پر نعمت) به طور جدا جدا بر «هو» قابل حمل است از باب «زیدٌ عدلٌ» اما وجود «ریحان»در این میان، کار حمل مزبور را خراب میکند چون خودش حمل نمیشود از این رو مانع حمل آن دو واژه نیز میشود. یعنی در یک جمله نمیتوان گفت«فهو روحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم»(که آقای جوادی گفته) بلکه باید گفت«فله روحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم» که همه مفسران محقق گفتهاند.
دلایل تفصیلی مسأله در نقد تسنیم مطرح شده است.
۲.اگر الف و لام در «الانسان» جنس باشد_کما هو الظّاهر_این حمل نادرست است اما اگر برای عهد بگیریم و اشاره به فردی از «انسان» باشد، حمل مزبور بیاشکال است از باب تشبیه. گویا گفتهایم «زیدٌ حجرٌ»(=کالحجر)
۳.یا «گویا خود، عشق است».
۴.چنانکه امروزه زیاد میگویند «عشق منی»، «عشقم».
۵.با این که بطلان مثال «زیدٌ رزقٌ»(که معادل است با زیدٌ ریحانٌ) روشن بود و با توضیح مزبور روشنتر شد،در عین حال بعضی از بیمایگان* به صحت مثال یادشده اصرار دارد و میگوید درستی «زیدٌ رزقٌ» نظر محققان است!
که باید گفت اولا_چنانکه در متن گذشت_تبیین معنی مبالغه اینگونه است که «زید از شدت برخورداری از رزق و روزیِ مادی و معنوی،خود، رزق و روزی است»! که میبینید این مدعا چون هیچ توجیه و محملی صحیح ندارد، از این رو مهمل است و بیمعنی و مردود.
حال که آن مدعی مزبور پای محققان را به میان کشیده است از ایشان میپرسیم کدام محققِ نحوی گفته است که مثال مردودِ «زیدٌ رزقٌ» درست است؟ نام ببرد.
اینکه محققان گفتهاند «حمل مصدر بر ذات صحیح است» فی الجمله** است نه بالجمله. یعنی حمل یادشده در بعض موارد صحیح است مثل «زیدٌ عدلٌ» نه در همه موارد. پس بیتردید، نباید «زیدٌ رزقٌ» را با «زیدٌ عدلٌ» سنجید.
*ناقد، هر مایهای که دارد و به هر پایهای که رسیده است، از قِبَل همین بیمایگان و پیادگان بوده است.«گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بیادبان»(مزاح)
**«فی الجمله» یعنی «موجبه جزئیه» که مفادِ «قضیه مهمله» است در اصطلاح منطق.
چه، عبارتِ«حمل مصدر بر ذات صحیح است»، فاقد سور است یعنی مثلا نگفته است هر مصدری چنین است(=موجبه کلیه) و میدانید که در قضیه مهمله، موجبه جزئیه نقد و مسلّم است، مثل این بیت حافظ:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
🌹دوستانی که خواهان کتاب جدید «نود نقد نمونه» هستند، به نگارنده پیام دهند🌹
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
(پردهبرداری از واژهای قرآنی)
معنی انحصاری «ریحان» در آیه سوره واقعه«فاَمّا اِنْ کان من المقرّبین فروحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم» به اتفاق همه ارباب لغت و اصحاب تفسیر «رزق» است و چون «رزق» با «هو» تباین دارد، پس نمیتوان گفت:«هو رزقٌ».۱
🔶توضیح
ملاکِ «حملِ» چیزی بر چیزی_کما بیّن فی محلّه_ صحت معناست و صحت معنا در پرتو یکی از نسبتهای سهگانه منطقی(تساوی،عموم و خصوص مطلق و عموم و خصوص من وجه) حاصل میشود؛ خواه حمل ذات بر ذات باشد، مثل «زیدٌ عمروٌ»(از باب تشبیه بلیغ بحذف اداة التّشبیه)
و «الانسانُ انسانٌ» در حمل اولی. نقطه مقابلِ حمل شایع.
خواه حمل معنا بر معنا باشد، مثل «العلمُ منفعةٌ»
خواه حمل معنا بر ذات باشد، مثل «زیدٌ عدلٌ» از باب مبالغه. گویا زید از شدت عدالتورزی، خودِ عدل است.
خواه حمل ذات بر معنا باشد، مثل «العدلُ علیٌّ» باز از باب مبالغه.
خواه حمل مشتق بر ذات باشد مانند همه حملهای شایع صناعی مثل «الانسانُ کاتبٌ»
وخواه حمل ذات بر مشتق باشد،مثل«الکاتبُ زیدٌ».
هذاالحمل کلّه صحیحٌ لصحّة المعنیٰ.
🔷اما اگر نسبت، تباین باشد، هیچ نوع حملی صورت نمیگیرد چون معنایش غلط است.مثل «الانسانُ حجرٌ۲»، و «الانسانُ رزقٌ».
در این مثال اخیر نمیتوان گفت انسان از شدت رزق و روزی، خودْ میشود رزق و روزی که مهمل و مضحک است.
🟢تبصره
هرچند حمل مصدر بر ذات در غالب موارد جایز است، مثل «زیدٌ عدلٌ»(زید از شدت عدالت گویا خود عدل است) و مثل«عمروٌ عشقٌ»(عمرو از شدت عاشقی یا معشوقی گویا خودِ۳ عشق است۴)
اما در خصوص «زیدٌ رزقٌ» هرگز درست نیست و غلط مسلّم است زیرا فاقد معناست.که تحلیل و تعلیلش در بخش توضیح گذشت.۵
حال،اگر کسی بگوید واژه «ذو» را تقدیر میگیریم یعنی «زیدٌ ذو رزقٍ» در پاسخ میگوییم که این تقدیر، خلاف فرض و غرض ماست ما میخواستیم برای افاده مبالغه، خودِ مصدر را بر ذات حمل کنیم و به اصطلاح، حملِ ما، «هو هو» شود نه «ذو هو» و «ذو رزق» گفتن، حملِ «هو هو» نیست و مبالغهای را که در صدد اثباتش بودیم فوت میشود و فرض و غرض ما نقض میگردد.
🖌پینوشتها
۱.اگرچه در همین آیه واژه «رَوْح»(رفاه و راحتی) و نیز «جنّة نعیم»(بوستان پر نعمت) به طور جدا جدا بر «هو» قابل حمل است از باب «زیدٌ عدلٌ» اما وجود «ریحان»در این میان، کار حمل مزبور را خراب میکند چون خودش حمل نمیشود از این رو مانع حمل آن دو واژه نیز میشود. یعنی در یک جمله نمیتوان گفت«فهو روحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم»(که آقای جوادی گفته) بلکه باید گفت«فله روحٌ و ریحانٌ و جنّةُ نعیم» که همه مفسران محقق گفتهاند.
دلایل تفصیلی مسأله در نقد تسنیم مطرح شده است.
۲.اگر الف و لام در «الانسان» جنس باشد_کما هو الظّاهر_این حمل نادرست است اما اگر برای عهد بگیریم و اشاره به فردی از «انسان» باشد، حمل مزبور بیاشکال است از باب تشبیه. گویا گفتهایم «زیدٌ حجرٌ»(=کالحجر)
۳.یا «گویا خود، عشق است».
۴.چنانکه امروزه زیاد میگویند «عشق منی»، «عشقم».
۵.با این که بطلان مثال «زیدٌ رزقٌ»(که معادل است با زیدٌ ریحانٌ) روشن بود و با توضیح مزبور روشنتر شد،در عین حال بعضی از بیمایگان* به صحت مثال یادشده اصرار دارد و میگوید درستی «زیدٌ رزقٌ» نظر محققان است!
که باید گفت اولا_چنانکه در متن گذشت_تبیین معنی مبالغه اینگونه است که «زید از شدت برخورداری از رزق و روزیِ مادی و معنوی،خود، رزق و روزی است»! که میبینید این مدعا چون هیچ توجیه و محملی صحیح ندارد، از این رو مهمل است و بیمعنی و مردود.
حال که آن مدعی مزبور پای محققان را به میان کشیده است از ایشان میپرسیم کدام محققِ نحوی گفته است که مثال مردودِ «زیدٌ رزقٌ» درست است؟ نام ببرد.
اینکه محققان گفتهاند «حمل مصدر بر ذات صحیح است» فی الجمله** است نه بالجمله. یعنی حمل یادشده در بعض موارد صحیح است مثل «زیدٌ عدلٌ» نه در همه موارد. پس بیتردید، نباید «زیدٌ رزقٌ» را با «زیدٌ عدلٌ» سنجید.
*ناقد، هر مایهای که دارد و به هر پایهای که رسیده است، از قِبَل همین بیمایگان و پیادگان بوده است.«گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بیادبان»(مزاح)
**«فی الجمله» یعنی «موجبه جزئیه» که مفادِ «قضیه مهمله» است در اصطلاح منطق.
چه، عبارتِ«حمل مصدر بر ذات صحیح است»، فاقد سور است یعنی مثلا نگفته است هر مصدری چنین است(=موجبه کلیه) و میدانید که در قضیه مهمله، موجبه جزئیه نقد و مسلّم است، مثل این بیت حافظ:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
🌹دوستانی که خواهان کتاب جدید «نود نقد نمونه» هستند، به نگارنده پیام دهند🌹
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
Forwarded from الحمد لله
سلام براساتیدمحترم
در عبارت زیر متعلق جارومجرورچیست؟
لاتنس الصلاة علی النبی
در عبارت زیر متعلق جارومجرورچیست؟
لاتنس الصلاة علی النبی
Forwarded from all
سنگ تمام
سلام براساتیدمحترم در عبارت زیر متعلق جارومجرورچیست؟ لاتنس الصلاة علی النبی
سلام
متعلق به محذوف، حال:
لا تنس الصلاة کائنةً علی النبي
متعلق به محذوف، حال:
لا تنس الصلاة کائنةً علی النبي
Forwarded from پاسخ مفصل،استادیوسف زاده گیلانی (حسن یوسف زاده)
سؤال۲۰۴۱👆👆
«علی النّبی» متعلق است به «الصّلاة»؛ یعنی «درود بر نبی را از یاد مبر»
🖌چهار نکته
نکته یکم
مادهی «ص.ل.و» با حرف جر«علیٰ» متعدی میشود مثل این آیه:«اِنّ اللهَ و ملائکتَه یُصَلُّونَ علی النّبی یا ایُّها الذین آمنوا صلُّوا علیه و سلِّموا تسلیماً»(احزاب/۵۶) که در این تک آیه، دو شاهد موجود است. و البته این آیه لفظاً و معناً شبیه همان روایت مورد سؤال است.
و مثل این آیه:«اُولئک علیهم صَلَواتٌ مِن ربِّهم و رحمةٌ و اُولئک هُمُ الْمهتدون»(بقره/۱۵۶)؛(درودهای پروردگارشان بر آنان باد...)
نکته دوم
کلمه «صلاة»_ و جمعش«صَلَوات»_ خواه مصدر باشد، خواه اسم مصدر، در عمل کردن توفیری ندارد قال ابن مالک:
و لِاسْمِ مصدرٍ عمل
نکته سوم
فعل« صلّیٰ یُصَلّي» که ناقص اللّام است از باب تفعیل،طبق قاعده صرفی، مصدرش باید«تصلیة» آید _مثل «زَکّیٰ یُزَکّي تزکیة» ولی عرب از کاربرد «تصلیة» در معنای درود و سلام اجتناب میورزد و آن را به کار نمیبرد چون یک نوع«تصلیة» دیگر نیز داریم که معنایی منفی دارد که دخول در آتش است، مثل آیه۹۴ واقعه:
« و تصلیةُ جحیم»
از این رو واژه مزبور در کلام فصیح حضور ندارد و عرب فصیح از کاربردش در معنای سلام و تحیّت و درود، دوری میگزیند تا تداعیگر معنای منفی آن نباشد! و به جای«تصلیه» از واژه«صلاة» استفاده میکند و میگوید:
«صَلّیٰ یُصَلّي صلاةً»
و این مسأله مورد اجماع اصحاب لغت است و اجماعشان حجت است و مخالفت بعضی در گوشه و کنار_با استناد به پارهای از گویشهای غیر فصیح_آسیبی به اجماع یادشده نمیزند. طالب تحقیق و تفصیل رجوع کند به «تاج العروس من جواهر القاموس،ج۳۸،ص۴۳۹.
جمعبندی
اجتناب از کاربرد واژه نافصیح «تصلیه» واجب است.
نکته چهارم
چنان که در کانال پاسخهای مفصل _جواب سؤال ۳۱۸_ملاحظه کردید گفتیم که ظرف لغو گرفتن در موردی که عامل ظرف در کلام وجود دارد، متعیّن است هرچند مثلا ظرف یا جار و مجرور بعد از معرفه بیاید مثل
همان مثال مورد سؤال یعنی«لاتنس الصّلاةَ علی النّبی» که در این جا نباید گفت که چون به ما گفتهاند هرگاه ظرف یا جار و مجرور بعد از معرفه آمد، حال است و متعلقش از افعال عموم است و مقدر(یکی از موارد چهارگانه ظرف مستقر) و تقدیر مثال چنین میشود«لاتنسَ الصّلاةَ کائنةً علی النّبی»
_چنان که در پست بالاتر یکی از کاربران این گونه ترکیب کرده!_ که نادرست است.۱
معنای درست مثال طبق ترکیبی که گفتیم «علی النّبی» متعلق است به «الصّلاة»_و در نتیجه ظرف مزبور،ظرف لغو است_ چنین است:
«درود بر پیامبر را از یاد مبر»
در ضمن،جواب سؤال ۳۱۸ را هم که متناسب با سؤال یادشده است ببینید👇👇
https://www.tg-me.com/c/1369954948/681
🔷پینوشت
۱.طرفه اینکه همین کاربر پیاده و پیادگانی مانند او کورکورانه سنگ دفاع از صاحب تفسیر تسنیم را به سینه میزنند و چون فاقد ابزار تشخیصاند_که دانش و بینش باشد_ طبیعی است که غلطهای فاحش و بیشمار تفسیر تسنیم را نتوانند تشخیص دهند.
🔶نتیجه
کسانی که دوست دارند صاحب دانش و بینش شوند و در واقع،واجد ابزار تشخیص و تمییز گردند و در نتیجه در برداشت از آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام خبط و خطا نکنند و عِرض خود نبرند، عضو کانال پاسخهای مفصل شوند.
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
«علی النّبی» متعلق است به «الصّلاة»؛ یعنی «درود بر نبی را از یاد مبر»
🖌چهار نکته
نکته یکم
مادهی «ص.ل.و» با حرف جر«علیٰ» متعدی میشود مثل این آیه:«اِنّ اللهَ و ملائکتَه یُصَلُّونَ علی النّبی یا ایُّها الذین آمنوا صلُّوا علیه و سلِّموا تسلیماً»(احزاب/۵۶) که در این تک آیه، دو شاهد موجود است. و البته این آیه لفظاً و معناً شبیه همان روایت مورد سؤال است.
و مثل این آیه:«اُولئک علیهم صَلَواتٌ مِن ربِّهم و رحمةٌ و اُولئک هُمُ الْمهتدون»(بقره/۱۵۶)؛(درودهای پروردگارشان بر آنان باد...)
نکته دوم
کلمه «صلاة»_ و جمعش«صَلَوات»_ خواه مصدر باشد، خواه اسم مصدر، در عمل کردن توفیری ندارد قال ابن مالک:
و لِاسْمِ مصدرٍ عمل
نکته سوم
فعل« صلّیٰ یُصَلّي» که ناقص اللّام است از باب تفعیل،طبق قاعده صرفی، مصدرش باید«تصلیة» آید _مثل «زَکّیٰ یُزَکّي تزکیة» ولی عرب از کاربرد «تصلیة» در معنای درود و سلام اجتناب میورزد و آن را به کار نمیبرد چون یک نوع«تصلیة» دیگر نیز داریم که معنایی منفی دارد که دخول در آتش است، مثل آیه۹۴ واقعه:
« و تصلیةُ جحیم»
از این رو واژه مزبور در کلام فصیح حضور ندارد و عرب فصیح از کاربردش در معنای سلام و تحیّت و درود، دوری میگزیند تا تداعیگر معنای منفی آن نباشد! و به جای«تصلیه» از واژه«صلاة» استفاده میکند و میگوید:
«صَلّیٰ یُصَلّي صلاةً»
و این مسأله مورد اجماع اصحاب لغت است و اجماعشان حجت است و مخالفت بعضی در گوشه و کنار_با استناد به پارهای از گویشهای غیر فصیح_آسیبی به اجماع یادشده نمیزند. طالب تحقیق و تفصیل رجوع کند به «تاج العروس من جواهر القاموس،ج۳۸،ص۴۳۹.
جمعبندی
اجتناب از کاربرد واژه نافصیح «تصلیه» واجب است.
نکته چهارم
چنان که در کانال پاسخهای مفصل _جواب سؤال ۳۱۸_ملاحظه کردید گفتیم که ظرف لغو گرفتن در موردی که عامل ظرف در کلام وجود دارد، متعیّن است هرچند مثلا ظرف یا جار و مجرور بعد از معرفه بیاید مثل
همان مثال مورد سؤال یعنی«لاتنس الصّلاةَ علی النّبی» که در این جا نباید گفت که چون به ما گفتهاند هرگاه ظرف یا جار و مجرور بعد از معرفه آمد، حال است و متعلقش از افعال عموم است و مقدر(یکی از موارد چهارگانه ظرف مستقر) و تقدیر مثال چنین میشود«لاتنسَ الصّلاةَ کائنةً علی النّبی»
_چنان که در پست بالاتر یکی از کاربران این گونه ترکیب کرده!_ که نادرست است.۱
معنای درست مثال طبق ترکیبی که گفتیم «علی النّبی» متعلق است به «الصّلاة»_و در نتیجه ظرف مزبور،ظرف لغو است_ چنین است:
«درود بر پیامبر را از یاد مبر»
در ضمن،جواب سؤال ۳۱۸ را هم که متناسب با سؤال یادشده است ببینید👇👇
https://www.tg-me.com/c/1369954948/681
🔷پینوشت
۱.طرفه اینکه همین کاربر پیاده و پیادگانی مانند او کورکورانه سنگ دفاع از صاحب تفسیر تسنیم را به سینه میزنند و چون فاقد ابزار تشخیصاند_که دانش و بینش باشد_ طبیعی است که غلطهای فاحش و بیشمار تفسیر تسنیم را نتوانند تشخیص دهند.
🔶نتیجه
کسانی که دوست دارند صاحب دانش و بینش شوند و در واقع،واجد ابزار تشخیص و تمییز گردند و در نتیجه در برداشت از آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام خبط و خطا نکنند و عِرض خود نبرند، عضو کانال پاسخهای مفصل شوند.
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
#غایت_خلقت؛
#نکته_ادبی؛
✅ و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. (سوره ذاریات، آیه ۵۶)
✅ فاعل (لیعبدون) مخلوقات هستند، لذا عبادت کردن غایت مخلوقات است و غایت فاعل خلقت (ت) یعنی خداوند نیست.
✅ به عبارت دیگر (لیعبدون) غایت فعل خداست نه غایت ذات خداوند متعال.
✅ عبادت (لیعبدون) در نزد اهل حکمت مفعول با واسطه خلق _به معنی مخلوق_ است و مفعول با واسطه ضمیر متکلم وحده (ت) نیست.
📗ر.ک: رحیق مختوم، ج ۹، ص ۳۰۲.
@alafzal1400
🖌نقد قویم
با اینکه بر بحث مزبور فایدتی مترتب نیست، در عین حال،اشارت به چند نکته خالی از فایدت نیست.
۱.بله بدیهی است که فاعل در «لیعبدون» همان جن و انس یادشده در آیه است اما منافاتی ندارد بین اینکه عبادت، غایت مخلوق باشد و غایت خالق.
۲.چون فعل با فاعل متحد است از این رو عبادت، غایت فعل است و غایت فاعل؛ هر دو. پس تفکیک بین فعل و فاعل، معقول نیست.
وقتی که میگویی «ضربتُ زیداً تأدیباً» روشن است که قید «تأدیباً» هم غایت ضرْب است و هم غایت ضمیر متکلم به عنوان فاعل و ضارب.
و امّا ما قالوا من اَنّ افعال الله لاتعلّل بالاَغراض و الغایات فباطلٌ لاینظر الیه. فانّ صدور الفعل من الفاعل العاقل الممکن بغیر غرض و غایة یعدّ لغواً عبثاً فضلاً عن الفاعل الحکیم الواجب!
۳.مگر« فاعل» هم مفعول با واسطه میگیرد؟!
مفعول باواسطه، ویژه« فعل» است.
نکته
( رمزگشایی از واژگان پربسامد «حکمت» و «حکیم» در آثار آقای جوادی آملی)
ایشان هر جا از ماده مزبور استفاده کند مثلا بگوید«اهل حکمت چنین گفتهاند» یا « شخص حکیم اینگونه میاندیشد» منظور از «اهل حکمت» و «حکیم» شخص خود ایشان است وگرنه کدام اهل حکمت یا حکیم باسوادی است که نداند مثلا «فاعل»، مفعول باواسطه نمیگیرد. اساسا شخص حکیم به چنین سخنانی بیاساس تفوّه نمیکند.
🔷 کتاب «رحیق مختوم» ایشان که شرح حکمت متعالیه(اسفار اربعه ملاصدرا) است، مشحون است از مطالب بیپایه و ذوقی؛ دقیقا مثل «تفسیر تسنیم». اگر توفیق رفیق آید و بخت، یار گردد،بر رحیق مختوم نیز نقدی خواهم نوشت و پروندهاش را همانند تفسیر تسنیم درخواهم نبشت.
🔶جهت تهیه آثار ناقد به ایشان پیام دهید:
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
#نکته_ادبی؛
✅ و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. (سوره ذاریات، آیه ۵۶)
✅ فاعل (لیعبدون) مخلوقات هستند، لذا عبادت کردن غایت مخلوقات است و غایت فاعل خلقت (ت) یعنی خداوند نیست.
✅ به عبارت دیگر (لیعبدون) غایت فعل خداست نه غایت ذات خداوند متعال.
✅ عبادت (لیعبدون) در نزد اهل حکمت مفعول با واسطه خلق _به معنی مخلوق_ است و مفعول با واسطه ضمیر متکلم وحده (ت) نیست.
📗ر.ک: رحیق مختوم، ج ۹، ص ۳۰۲.
@alafzal1400
🖌نقد قویم
با اینکه بر بحث مزبور فایدتی مترتب نیست، در عین حال،اشارت به چند نکته خالی از فایدت نیست.
۱.بله بدیهی است که فاعل در «لیعبدون» همان جن و انس یادشده در آیه است اما منافاتی ندارد بین اینکه عبادت، غایت مخلوق باشد و غایت خالق.
۲.چون فعل با فاعل متحد است از این رو عبادت، غایت فعل است و غایت فاعل؛ هر دو. پس تفکیک بین فعل و فاعل، معقول نیست.
وقتی که میگویی «ضربتُ زیداً تأدیباً» روشن است که قید «تأدیباً» هم غایت ضرْب است و هم غایت ضمیر متکلم به عنوان فاعل و ضارب.
و امّا ما قالوا من اَنّ افعال الله لاتعلّل بالاَغراض و الغایات فباطلٌ لاینظر الیه. فانّ صدور الفعل من الفاعل العاقل الممکن بغیر غرض و غایة یعدّ لغواً عبثاً فضلاً عن الفاعل الحکیم الواجب!
۳.مگر« فاعل» هم مفعول با واسطه میگیرد؟!
مفعول باواسطه، ویژه« فعل» است.
نکته
( رمزگشایی از واژگان پربسامد «حکمت» و «حکیم» در آثار آقای جوادی آملی)
ایشان هر جا از ماده مزبور استفاده کند مثلا بگوید«اهل حکمت چنین گفتهاند» یا « شخص حکیم اینگونه میاندیشد» منظور از «اهل حکمت» و «حکیم» شخص خود ایشان است وگرنه کدام اهل حکمت یا حکیم باسوادی است که نداند مثلا «فاعل»، مفعول باواسطه نمیگیرد. اساسا شخص حکیم به چنین سخنانی بیاساس تفوّه نمیکند.
🔷 کتاب «رحیق مختوم» ایشان که شرح حکمت متعالیه(اسفار اربعه ملاصدرا) است، مشحون است از مطالب بیپایه و ذوقی؛ دقیقا مثل «تفسیر تسنیم». اگر توفیق رفیق آید و بخت، یار گردد،بر رحیق مختوم نیز نقدی خواهم نوشت و پروندهاش را همانند تفسیر تسنیم درخواهم نبشت.
🔶جهت تهیه آثار ناقد به ایشان پیام دهید:
@Yosefzadeh110
@yosefzadehgilani1
تحلیل ادبی و معنایی روایت «اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک»
«اخوک»:مبتدا
دینُک:خبر
فَاحْتَطْ: فعل امر، از مصدر «احتیاط» یقال«احتاطَ الرّجلُ لاخیه یَحتاطُ احتیاطاً» اذا تحفّظ له و راعاه فی امره.۱ و الضّمیر المستتر فیه وجوبا «انت» فاعلٌ.
(والفاء فی "فَاحْتَطْ" فصیحیّة تفریعیّة تدلّ علی الشّرط المعلوم المقدّر؛ فالاصل: اخوک دینک _فاذا عرفت ذلک_فَاحْتَطْ لِدینک)
لِدینِک: جار و مجرور،و مضاف و مضافالیه، متعلق به «احتط».
نکته
«اخ» به «دین» تشبیه شده است یعنی برادرِ دینی تو همانند دینِ تو است و همانطور که نسبت به دینت تحفظ میورزی و در حفظش میکوشی، نسبت به حفظ برادر دینی و مراعات حال او نیز بکوش و حقش را تضییع نکن.
شبهه
آقای جوادی آملی_به تبع بعض اعاظم قدیمی۲ _گفته است:«اخوک»: خبر مقدم است و «دینُک» مبتدای مؤخر! تا افاده حصر دهد یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست!
پس روایت طبق قرائت ایشان در اصل چنین بوده:
«دینُک اخوک» دین تو برادر توست. سپس برای افاده حصر،خبر، مقدم آمده و شده:
«اخوک دینُک»یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست.
نقد قویم
این ترکیب و قرائت آقای جوادی_به تبع همان بعض مزبور _ از روایت کاملا نادرست است و مردود. زیرا روشن است که روایت مزبور به اهمیت« برادر دینی» اشارت دارد و او را مثل «دین» میداند در حفظ و نگهداریاش. نه اینکه بخواهد به اهمیت و حفظ «دین» دستور دهد. خیلی بیذوقی است که بگوییم امام در روایت میخواهد بگوید تنها برادرِ تو دینِ تو است!
نه، میخواهد بگوید برادرِ تو همانند دین توست.
و اینکه در آخر روایت گفته:«فَاحْتَطْ لِدینک» و نگفته «فَاحْتَطْ لِاَخیک» مشکلی ندارد چون منظور از «لِدینک» همان «لِاَخیک» میباشد.
مثل اینکه میگویید«زیدٌ اسدٌ فاتّق الاسدَ» اَیْ «فاتّق زیداً» یعنی زید شیر است پس از این شیر _که زید است_بپرهیز.
«اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک» هم یعنی برادرِ تو مانند دین توست بنابراین نسبت به دینت یعنی برادرت محافظت کن.
پس چون محور تأکید در روایتِ یادشده «برادر دینی» است نه «دین»؛از این رو، روایت مزبور جملهایست عادی و فاقد حصر و متشکل از مبتدا یعنی (اخوک) و خبر یعنی (دینک).
دو شبهه دیگر
یکم. اگر بگویید «دین» مبتدا بوده و «اخ» خبر. یعنی در اصل چنین بوده«دینک اخوک» در پاسخ میگوییم حمل «اخ» بر «دین» نادرست است چون در حمل باید بین موضوع و محمول یکی از نسبتهای سه گانه (تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه) باشد، در حالی که در «دینک اخوک» نسبت بین موضوع و محمول، تباین است پس حمل مزبور غلط است مثل «الانسان حجرٌ».
دوم. اگر بگویید «دینک اخوک» از باب تشبیه است یعنی «دین» به «اخ» تشبیه شده(بر عکس نظر مقبول قبلی)، در پاسخ این شبهه هم میگوییم کدام حکیمِ بلیغ عادی را سراغ دارید که «دین» را به «اخ» تشبیه کرده باشد،تا امام علی علیه السلام که در اوج حکمت و بلاغت است، بخواهد چنین تشبیهی نابلیغ و نارسا را برساند و بیان کند. در «تشبیه»، مشبهبه مرکز و محور بروز و ظهور وجه شبه است مثل «زیدٌ اسدٌ» که اسد مرکز شجاعت است. در برداشت مقبول از روایت محور بحث یعنی «اخوک دینک» دین مشبهبه است و مرکز و محور وجه شبه است که حفظ و نگهداری باشد یعنی همانطور که دینت را حفظ میکنی، برادرت را هم، مانند دینت حفظ کن.
بنابراین، تشبیه کردن «دین» به «اخ» مردود است و ناتمام و غیر مراد امام علیه السلام.
🔷پینوشت
۱.و المعنی الآخر لــِ«فَاحْتَطْ لدینک»: اجعلْ اخاک الّذی_ هو مثل الدّین_فی الحائط الحافظ له؛(دور برادر دینیات_که به منزله دین توست_ دیواری قرار ده تا او را از آسیبها حفظ کند)
۲.بحث مزبور بر محور روایت یادشده از سابق بین ارباب اصول و اصحاب حدیث مطرح بوده است و دو نظر متفاوت از آن بیان شده که یکی مقبول است و یکی نامقبول.از معاصران، آقای شبیری زنجانی نظر مقبول را گرفته و آقای جوادی آملی نظر نامقبول را.
@yosefzadehgilani1
«اخوک»:مبتدا
دینُک:خبر
فَاحْتَطْ: فعل امر، از مصدر «احتیاط» یقال«احتاطَ الرّجلُ لاخیه یَحتاطُ احتیاطاً» اذا تحفّظ له و راعاه فی امره.۱ و الضّمیر المستتر فیه وجوبا «انت» فاعلٌ.
(والفاء فی "فَاحْتَطْ" فصیحیّة تفریعیّة تدلّ علی الشّرط المعلوم المقدّر؛ فالاصل: اخوک دینک _فاذا عرفت ذلک_فَاحْتَطْ لِدینک)
لِدینِک: جار و مجرور،و مضاف و مضافالیه، متعلق به «احتط».
نکته
«اخ» به «دین» تشبیه شده است یعنی برادرِ دینی تو همانند دینِ تو است و همانطور که نسبت به دینت تحفظ میورزی و در حفظش میکوشی، نسبت به حفظ برادر دینی و مراعات حال او نیز بکوش و حقش را تضییع نکن.
شبهه
آقای جوادی آملی_به تبع بعض اعاظم قدیمی۲ _گفته است:«اخوک»: خبر مقدم است و «دینُک» مبتدای مؤخر! تا افاده حصر دهد یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست!
پس روایت طبق قرائت ایشان در اصل چنین بوده:
«دینُک اخوک» دین تو برادر توست. سپس برای افاده حصر،خبر، مقدم آمده و شده:
«اخوک دینُک»یعنی تنها برادرِ تو دینِ توست.
نقد قویم
این ترکیب و قرائت آقای جوادی_به تبع همان بعض مزبور _ از روایت کاملا نادرست است و مردود. زیرا روشن است که روایت مزبور به اهمیت« برادر دینی» اشارت دارد و او را مثل «دین» میداند در حفظ و نگهداریاش. نه اینکه بخواهد به اهمیت و حفظ «دین» دستور دهد. خیلی بیذوقی است که بگوییم امام در روایت میخواهد بگوید تنها برادرِ تو دینِ تو است!
نه، میخواهد بگوید برادرِ تو همانند دین توست.
و اینکه در آخر روایت گفته:«فَاحْتَطْ لِدینک» و نگفته «فَاحْتَطْ لِاَخیک» مشکلی ندارد چون منظور از «لِدینک» همان «لِاَخیک» میباشد.
مثل اینکه میگویید«زیدٌ اسدٌ فاتّق الاسدَ» اَیْ «فاتّق زیداً» یعنی زید شیر است پس از این شیر _که زید است_بپرهیز.
«اخوک دینُک فَاحْتَطْ لِدینک» هم یعنی برادرِ تو مانند دین توست بنابراین نسبت به دینت یعنی برادرت محافظت کن.
پس چون محور تأکید در روایتِ یادشده «برادر دینی» است نه «دین»؛از این رو، روایت مزبور جملهایست عادی و فاقد حصر و متشکل از مبتدا یعنی (اخوک) و خبر یعنی (دینک).
دو شبهه دیگر
یکم. اگر بگویید «دین» مبتدا بوده و «اخ» خبر. یعنی در اصل چنین بوده«دینک اخوک» در پاسخ میگوییم حمل «اخ» بر «دین» نادرست است چون در حمل باید بین موضوع و محمول یکی از نسبتهای سه گانه (تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه) باشد، در حالی که در «دینک اخوک» نسبت بین موضوع و محمول، تباین است پس حمل مزبور غلط است مثل «الانسان حجرٌ».
دوم. اگر بگویید «دینک اخوک» از باب تشبیه است یعنی «دین» به «اخ» تشبیه شده(بر عکس نظر مقبول قبلی)، در پاسخ این شبهه هم میگوییم کدام حکیمِ بلیغ عادی را سراغ دارید که «دین» را به «اخ» تشبیه کرده باشد،تا امام علی علیه السلام که در اوج حکمت و بلاغت است، بخواهد چنین تشبیهی نابلیغ و نارسا را برساند و بیان کند. در «تشبیه»، مشبهبه مرکز و محور بروز و ظهور وجه شبه است مثل «زیدٌ اسدٌ» که اسد مرکز شجاعت است. در برداشت مقبول از روایت محور بحث یعنی «اخوک دینک» دین مشبهبه است و مرکز و محور وجه شبه است که حفظ و نگهداری باشد یعنی همانطور که دینت را حفظ میکنی، برادرت را هم، مانند دینت حفظ کن.
بنابراین، تشبیه کردن «دین» به «اخ» مردود است و ناتمام و غیر مراد امام علیه السلام.
🔷پینوشت
۱.و المعنی الآخر لــِ«فَاحْتَطْ لدینک»: اجعلْ اخاک الّذی_ هو مثل الدّین_فی الحائط الحافظ له؛(دور برادر دینیات_که به منزله دین توست_ دیواری قرار ده تا او را از آسیبها حفظ کند)
۲.بحث مزبور بر محور روایت یادشده از سابق بین ارباب اصول و اصحاب حدیث مطرح بوده است و دو نظر متفاوت از آن بیان شده که یکی مقبول است و یکی نامقبول.از معاصران، آقای شبیری زنجانی نظر مقبول را گرفته و آقای جوادی آملی نظر نامقبول را.
@yosefzadehgilani1
Forwarded from پاسخ مفصل،استادیوسف زاده گیلانی (حسن یوسف زاده)
#سؤال۴۰۸۴
(تکملهای بر پست پیشین پیرامون تکرار)
#جواب
سه تکمله
یکم. در نحو عربی و دستور زبان فارسی یک نوع« تکرارِ» کلمه یا ترکیب(جمله) هم داریم که نکتهاش تأکید است و در جای خود لازم است و مطلوب. تکرار کلمه، مثل واژه «پرواز» در بیت زیر از قیصر امین پور:
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند: پرواز،پرواز
و مثل واژه «هیهات»در آیه کریمه:«هیهاتَ هیهاتَ لما تُوعَدون»۱،و تکرار جمله، مثل:«فَاِنّ مع العسر یسراً؛ اِنّ مع العسر یسراً»۲
و نیز مثل«فَبِاَیِّ آلاء ربّکما تکذّبان» و«ویلٌ یومئذ للمکذّبین» که آیه اول ۳۱ بار در سوره الرّحمان و آیه دوم ۱۰ بار در سوره مرسلات آمده است.
دوم.در بیت زیر از سعدی آرایه تکرار و جناس تام هر دو دیده میشود:
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
واژه« خاک» آرایه تکرار است و واژه «بیشتر» جناس تام. چون دارای دو معنی است بدین بیان که معشوقِ سعدی،«بیشتر» را در مصراع اول به معنی «فراوانتر» به کار برده،و سعدیِ عاشق، این کلمه را از زبان او گرفته و به معنی«ارزشمندتر»به کار برده است!میگوید ما در مقابل تو ارزشی نداریم بلکه از خاک هم کمتریم. که بدین شیوه«اسلوب حکیم» گویند.
بنابراین،در بیت مزبور از سویی آرایه زیبای «تکرار» دیده میشود و از دیگرسو صنعت اسلوب حکیم، و از سوی سوم، صنعت جناس تام.
سوم.مثالی دیگر برای آرایه تکرار،غزل شورانگیز زیر است از دیوان کبیر۳(در این غزل واژه«مرا»۱۱بار، و واژه «تویی»۳۰ بار آمده است و این یعنی غلبه عاشق بر معشوق یا فنای عاشق در معشوق):
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
نوح تویی،روح تویی،فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
نور تویی،سور تویی،دولت منصور تویی
مرغِ کُهِ طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی،بحر تویی،لطف تویی،قهر تویی
قند تویی، زهر تویی،بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی
روضه امید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تَنَدی راهِ دلم کم زَنَدی
راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا
پینوشتها
۱.مؤمنون/۳۶.
۲.شرح/۵_۶.
۳.دیوان کبیر یا دیوان شمس_از مولانا_ دیوان شعر نیست بل دریای شور است!👇👇
@yosefzadehgilani1
(تکملهای بر پست پیشین پیرامون تکرار)
#جواب
سه تکمله
یکم. در نحو عربی و دستور زبان فارسی یک نوع« تکرارِ» کلمه یا ترکیب(جمله) هم داریم که نکتهاش تأکید است و در جای خود لازم است و مطلوب. تکرار کلمه، مثل واژه «پرواز» در بیت زیر از قیصر امین پور:
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند: پرواز،پرواز
و مثل واژه «هیهات»در آیه کریمه:«هیهاتَ هیهاتَ لما تُوعَدون»۱،و تکرار جمله، مثل:«فَاِنّ مع العسر یسراً؛ اِنّ مع العسر یسراً»۲
و نیز مثل«فَبِاَیِّ آلاء ربّکما تکذّبان» و«ویلٌ یومئذ للمکذّبین» که آیه اول ۳۱ بار در سوره الرّحمان و آیه دوم ۱۰ بار در سوره مرسلات آمده است.
دوم.در بیت زیر از سعدی آرایه تکرار و جناس تام هر دو دیده میشود:
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
واژه« خاک» آرایه تکرار است و واژه «بیشتر» جناس تام. چون دارای دو معنی است بدین بیان که معشوقِ سعدی،«بیشتر» را در مصراع اول به معنی «فراوانتر» به کار برده،و سعدیِ عاشق، این کلمه را از زبان او گرفته و به معنی«ارزشمندتر»به کار برده است!میگوید ما در مقابل تو ارزشی نداریم بلکه از خاک هم کمتریم. که بدین شیوه«اسلوب حکیم» گویند.
بنابراین،در بیت مزبور از سویی آرایه زیبای «تکرار» دیده میشود و از دیگرسو صنعت اسلوب حکیم، و از سوی سوم، صنعت جناس تام.
سوم.مثالی دیگر برای آرایه تکرار،غزل شورانگیز زیر است از دیوان کبیر۳(در این غزل واژه«مرا»۱۱بار، و واژه «تویی»۳۰ بار آمده است و این یعنی غلبه عاشق بر معشوق یا فنای عاشق در معشوق):
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
نوح تویی،روح تویی،فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
نور تویی،سور تویی،دولت منصور تویی
مرغِ کُهِ طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی،بحر تویی،لطف تویی،قهر تویی
قند تویی، زهر تویی،بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی، خانه ناهید تویی
روضه امید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرا
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تَنَدی راهِ دلم کم زَنَدی
راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا
پینوشتها
۱.مؤمنون/۳۶.
۲.شرح/۵_۶.
۳.دیوان کبیر یا دیوان شمس_از مولانا_ دیوان شعر نیست بل دریای شور است!👇👇
@yosefzadehgilani1
دانلود آهنگ شهرام ناظری یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا | متن ترانه
https://upmusics.com/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7/
https://upmusics.com/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%BA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7/
آپ موزیک
دانلود آهنگ شهرام ناظری یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا | متن ترانه
دانلود آهنگ شهرام ناظری یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا | متن ترانه هم اکنون آپ موزیک برای شما کاربران عزیز ترانه یار مرا غار مرا با صدای شهرام ناظری با تکست آماده کرده
Forwarded from پاسخ مفصل،استادیوسف زاده گیلانی (حسن یوسف زاده)
#سؤال۴۰۹۳👆👆
#جواب
«اللّهم اِنّی اَسئلک مِن بَهائک بِاَبهاه»
ماده «سئل» در اینجا دو مفعولی است چون درخواستی است نه پرسشی.۱
ضمیر کاف در «اسئلک» مفعول اول.
مِن بهائک: متعلّقٌ بـ«اسئلک»، و «مِن» للتّبیعض.
اَبهاه: مفعول دوم. حرف جر «باء» که برای تعدیه عام است در مفعول دوم آمده چون ماده سؤال متضمن معنی «اهتمام»۲ است که این ماده با حرف جر «باء» متعدی میشود کما فی قوله تعالی«لقد همّتْ بِهِ و هَمَّ بِها۳...» فالمعنی:«اللّهم اِنّی اسئلک مِن بَهائک مهتمّاً۴ بِاَبهاه»؛(خدایا از جمالت نورانیترین آن را سخت خواهانم)
فالباء للتّضمین. کما فی قوله تعالی: «سئل سائلٌ بعذابٍ واقع»۵ اَی سئل( اللهَ)۶ سائلٌ _مهتمّاً_ بعذابٍ۷ واقعٍ۸.
گفتنی است تمام فقرات دعای سحر به همین صورت که در فقره اول ترکیب و تحلیل شد، ترکیب و تحلیل میشود.
البته پای خیلی از شارحان و مفسران در فهم فقرات یادشده در دعای سحر و نیز در تفسیر آیه اول سوره معارج (سئل سائلٌ بعذاب واقع) لغزیده است و منشأش غفلت و بیتوجهی به مسأله مهم «تضمین» است که به تعبیر درست علامه طباطبایی کلید فهم قرآن است.
پینوشت
۱.و التفصیل التّام فی «سنگ تمام». که در این کتاب ذیل ماده «سئل» به تناسب مقام،هفت نکته ناب و کمیاب مطرح شده است.
۲.ملا حبیب الله شریف کاشانی فعل اسئلک را متضمن معنای« استحلاف»(سوگند خوردن) دانسته است که این ماده نیز با حرف جر باء متعدی میشود؛فالمعنیٰ:«اسئلک من بهائک مستحلفاً باَبهاه».ر. ک. شرح دعاء السّحر، ص۶. ولایخفیٰ علیک اَنّه یفوت المفعول الثّانی علی تفسیر الکاشانی بخلاف ما فسّرنا.
بنابراین ایشان، سوگند را از ماده استحلاف استفاده کرده است نه از «مِن» تبعیضیه. که بعضی از دوستان گفتهاند و به ایشان نسبت دادهاند. چون چنین چیزی نداریم و درست نیست.
۳.یوسف/۲۴.
۴. معنای فعل مورد «تضمین» را معمولا در جامهی حال نحوی نشان میدهند.
۵.معارج/۱.
۶.هذا هو المفعول الاوّل مقدّرٌ بقرینة المقام.
۷.مفعولٌ ثانٍ.
۸.نعتٌ لـ«عذابٍ». والاصل: سئل(اللهَ) سائلٌ عذاباً واقعاً.
@yosefzadehgilani1
@Yosefzadeh110
🔶پست بالا از باب مشت نمونه خروار و یکی از هزار پاسخهایی است که راقم این کلمات در طول بیش از ده سال به پرسشهای دقیق کاربران در فضای مجازی داده است و همه آنها پس از ویرایش نهایی در کانالی به نام «پاسخهای مفصل» گردآوری شده است و در دسترس فرزانگان و نخبگان قرار دارد. هر عزیزی طالب عضویت در کانال مزبور است به نویسنده پیام دهد.
#جواب
«اللّهم اِنّی اَسئلک مِن بَهائک بِاَبهاه»
ماده «سئل» در اینجا دو مفعولی است چون درخواستی است نه پرسشی.۱
ضمیر کاف در «اسئلک» مفعول اول.
مِن بهائک: متعلّقٌ بـ«اسئلک»، و «مِن» للتّبیعض.
اَبهاه: مفعول دوم. حرف جر «باء» که برای تعدیه عام است در مفعول دوم آمده چون ماده سؤال متضمن معنی «اهتمام»۲ است که این ماده با حرف جر «باء» متعدی میشود کما فی قوله تعالی«لقد همّتْ بِهِ و هَمَّ بِها۳...» فالمعنی:«اللّهم اِنّی اسئلک مِن بَهائک مهتمّاً۴ بِاَبهاه»؛(خدایا از جمالت نورانیترین آن را سخت خواهانم)
فالباء للتّضمین. کما فی قوله تعالی: «سئل سائلٌ بعذابٍ واقع»۵ اَی سئل( اللهَ)۶ سائلٌ _مهتمّاً_ بعذابٍ۷ واقعٍ۸.
گفتنی است تمام فقرات دعای سحر به همین صورت که در فقره اول ترکیب و تحلیل شد، ترکیب و تحلیل میشود.
البته پای خیلی از شارحان و مفسران در فهم فقرات یادشده در دعای سحر و نیز در تفسیر آیه اول سوره معارج (سئل سائلٌ بعذاب واقع) لغزیده است و منشأش غفلت و بیتوجهی به مسأله مهم «تضمین» است که به تعبیر درست علامه طباطبایی کلید فهم قرآن است.
پینوشت
۱.و التفصیل التّام فی «سنگ تمام». که در این کتاب ذیل ماده «سئل» به تناسب مقام،هفت نکته ناب و کمیاب مطرح شده است.
۲.ملا حبیب الله شریف کاشانی فعل اسئلک را متضمن معنای« استحلاف»(سوگند خوردن) دانسته است که این ماده نیز با حرف جر باء متعدی میشود؛فالمعنیٰ:«اسئلک من بهائک مستحلفاً باَبهاه».ر. ک. شرح دعاء السّحر، ص۶. ولایخفیٰ علیک اَنّه یفوت المفعول الثّانی علی تفسیر الکاشانی بخلاف ما فسّرنا.
بنابراین ایشان، سوگند را از ماده استحلاف استفاده کرده است نه از «مِن» تبعیضیه. که بعضی از دوستان گفتهاند و به ایشان نسبت دادهاند. چون چنین چیزی نداریم و درست نیست.
۳.یوسف/۲۴.
۴. معنای فعل مورد «تضمین» را معمولا در جامهی حال نحوی نشان میدهند.
۵.معارج/۱.
۶.هذا هو المفعول الاوّل مقدّرٌ بقرینة المقام.
۷.مفعولٌ ثانٍ.
۸.نعتٌ لـ«عذابٍ». والاصل: سئل(اللهَ) سائلٌ عذاباً واقعاً.
@yosefzadehgilani1
@Yosefzadeh110
🔶پست بالا از باب مشت نمونه خروار و یکی از هزار پاسخهایی است که راقم این کلمات در طول بیش از ده سال به پرسشهای دقیق کاربران در فضای مجازی داده است و همه آنها پس از ویرایش نهایی در کانالی به نام «پاسخهای مفصل» گردآوری شده است و در دسترس فرزانگان و نخبگان قرار دارد. هر عزیزی طالب عضویت در کانال مزبور است به نویسنده پیام دهد.
Forwarded from پاسخ مفصل،استادیوسف زاده گیلانی (حسن یوسف زاده)
#سؤال۵۰۰۴
آیا مصدر مؤوّل می تواندمفعول له قرار گیرد؟
#جواب
نعم کما فی قوله تعالی:«عَبَسَ و تَوَلّیٰ؛ اَنْ
جائَهُ الْاَعمیٰ»۱؛اَی:لمجیئ الْاَعمیٰ.
آیا برای مصدر مؤوّل هم همان شرایط مفعولله مطرح است؟
نعم لافرق فی المفعولله بین الصّریح و المؤوّل.
البته در اصلِ مفعولله، که معمولا ادبا شرط اتحاد فاعلی در عامل، و در مفعولله را معتبر میدانند ولی محقق رضی این شرط را حتمی نمیداند و استناد کرده است به این سخن امیر سخن علی علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه، در باره شیطان:
«فاَعطاه اللهُ النّظِرَةَ استحقاقاً لِلسّخْطَة»؛(خداوند به شیطان مهلت داد،تا مستحق خشمش شود)
که در این جا «استحقاقاً» مفعولله است
که از منظر اتحاد در فاعلیت با عاملش که «اَعطاه» باشد موافقت نکرده است زیرا فاعل این «اَعطاه»، «الله» است اما فاعل در «استحقاقاً» خودِ شیطان است، یعنی خدا به شیطان مهلت داد، چون او استحقاقش را داشت.
با این نظر محقق رضی که بیان شد میتوان به اشکال عدم اتحاد فاعلی در آیه
مورد بحث یعنی«عبس و تولّیٰ، اَنْ جائه الاَعمیٰ» جواب داد.
که در این آیه کریمه نیز اتحاد مزبور ديده
نمیشود چون فاعلِ عامل در«عبس و تولّیٰ» ضمیر مستتر است اما فاعل در مفعول له یعنی«اَنْ جائه الاَعمی» آن شخص نابینا است.
پینوشت
۱.عبس/۱_۲.
@yosefzadehgilani1
آیا مصدر مؤوّل می تواندمفعول له قرار گیرد؟
#جواب
نعم کما فی قوله تعالی:«عَبَسَ و تَوَلّیٰ؛ اَنْ
جائَهُ الْاَعمیٰ»۱؛اَی:لمجیئ الْاَعمیٰ.
آیا برای مصدر مؤوّل هم همان شرایط مفعولله مطرح است؟
نعم لافرق فی المفعولله بین الصّریح و المؤوّل.
البته در اصلِ مفعولله، که معمولا ادبا شرط اتحاد فاعلی در عامل، و در مفعولله را معتبر میدانند ولی محقق رضی این شرط را حتمی نمیداند و استناد کرده است به این سخن امیر سخن علی علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه، در باره شیطان:
«فاَعطاه اللهُ النّظِرَةَ استحقاقاً لِلسّخْطَة»؛(خداوند به شیطان مهلت داد،تا مستحق خشمش شود)
که در این جا «استحقاقاً» مفعولله است
که از منظر اتحاد در فاعلیت با عاملش که «اَعطاه» باشد موافقت نکرده است زیرا فاعل این «اَعطاه»، «الله» است اما فاعل در «استحقاقاً» خودِ شیطان است، یعنی خدا به شیطان مهلت داد، چون او استحقاقش را داشت.
با این نظر محقق رضی که بیان شد میتوان به اشکال عدم اتحاد فاعلی در آیه
مورد بحث یعنی«عبس و تولّیٰ، اَنْ جائه الاَعمیٰ» جواب داد.
که در این آیه کریمه نیز اتحاد مزبور ديده
نمیشود چون فاعلِ عامل در«عبس و تولّیٰ» ضمیر مستتر است اما فاعل در مفعول له یعنی«اَنْ جائه الاَعمی» آن شخص نابینا است.
پینوشت
۱.عبس/۱_۲.
@yosefzadehgilani1
Forwarded from پاسخ مفصل،استادیوسف زاده گیلانی (حسن یوسف زاده)
#سؤال۵۰۰۵👆👆
#جواب
نه، به جملهای که در موضع تعلیل باشد، بدان استیناف بیانی گویند کما فی قوله تعالی:«لا یحزنک قولهم؛ اِنّ العزّة لله جمیعا»۱
و به چنین جملهای در اصطلاح، مفعولله نمیگویند هرچند مفید تعلیل باشد.
بیانی دیگر
تعریف اصطلاحی مفعولله (و شروط آن)
یُنصَبُ مفعولاً له المصدرُ اِنْ
اَبانَ تعلیلاً کـ: جُدْ شکراً و دِنْ
و هْوَ بما یعملُ فیه متّحد
وقتاً و فاعلاً و اِنْ شرطٌ فُقِد
فاجْرُرْهُ بِاللام و لیسَ یَمتنِع
مع الشّروط کـ: لِزهدٍ ذا قَنِع
طبق این تعریف ابن مالک، مفعول له لزوماً باید به صورت مصدر باشد.
بنابر این_در اصطلاح نحویین و نیز بلاغیین_به جملهای که در موضع تعلیل باشد، که بدان استیناف بیانی گویند، مفعولله نگویند.
و از این بالاتر، حتی به مصدری که مفید تعلیل هم باشد اما منصوب نباشد، در اصطلاح مفعول له نمیگویند، مثل «ضربته للتّأدیب».
پینوشت
۱.یونس/۶۵.
@yosefzadehgilani1
#جواب
نه، به جملهای که در موضع تعلیل باشد، بدان استیناف بیانی گویند کما فی قوله تعالی:«لا یحزنک قولهم؛ اِنّ العزّة لله جمیعا»۱
و به چنین جملهای در اصطلاح، مفعولله نمیگویند هرچند مفید تعلیل باشد.
بیانی دیگر
تعریف اصطلاحی مفعولله (و شروط آن)
یُنصَبُ مفعولاً له المصدرُ اِنْ
اَبانَ تعلیلاً کـ: جُدْ شکراً و دِنْ
و هْوَ بما یعملُ فیه متّحد
وقتاً و فاعلاً و اِنْ شرطٌ فُقِد
فاجْرُرْهُ بِاللام و لیسَ یَمتنِع
مع الشّروط کـ: لِزهدٍ ذا قَنِع
طبق این تعریف ابن مالک، مفعول له لزوماً باید به صورت مصدر باشد.
بنابر این_در اصطلاح نحویین و نیز بلاغیین_به جملهای که در موضع تعلیل باشد، که بدان استیناف بیانی گویند، مفعولله نگویند.
و از این بالاتر، حتی به مصدری که مفید تعلیل هم باشد اما منصوب نباشد، در اصطلاح مفعول له نمیگویند، مثل «ضربته للتّأدیب».
پینوشت
۱.یونس/۶۵.
@yosefzadehgilani1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
(عیدی سنگ تمام به کاربران کرام)
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
@yosefzadehgilani1
https://www.tg-me.com/Groups_SangTamam
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
@yosefzadehgilani1
https://www.tg-me.com/Groups_SangTamam
Forwarded from حسن یوسف زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌴و لا یجوز الاقتداء بالنّکرة!
دلا نزد کسی بنشین کہ او از دل خبر دارد
بہ زیر آن درختی رو کہ او گلهای تر دارد
در این بازارِ عطاران مرو هر سو چو بیکاران
بہ دکانِ کسی بنشین کہ در دکان شکر دارد...
نہ هر کِلْکی شکر دارد،نہ هر زیری زبر دارد
نہ هر چشمی نظر دارد،نہ هر بحری گهر دارد
بہ هر دیگی کہ می جوشد میاور کاسہ و منشین
کہ هر دیگی کہ می جوشد درون چیزی دگر دارد
ترازو گر نداری پس ترا،زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید،تو پنداری کہ زر دارد...
🌱شرح بیت اخیر:
اگر ترازوی سنجشِ سره از ناسره،و معیار شناخت حق از باطل نداری،
زود گول می خوری و اسیرِ غولِ رهزنِ
گمراهی می گردی و تو را از یار باز می دارد و از راه بہ بیراهہ می برد...
پس بکوش تا صاحب میزان و معیار آیی تا درست را از نادرست و حق را از باطل و سکہی سره را از سکہی قلب و ناسره تمییز دهی.
@yosefzadehgilani1
دلا نزد کسی بنشین کہ او از دل خبر دارد
بہ زیر آن درختی رو کہ او گلهای تر دارد
در این بازارِ عطاران مرو هر سو چو بیکاران
بہ دکانِ کسی بنشین کہ در دکان شکر دارد...
نہ هر کِلْکی شکر دارد،نہ هر زیری زبر دارد
نہ هر چشمی نظر دارد،نہ هر بحری گهر دارد
بہ هر دیگی کہ می جوشد میاور کاسہ و منشین
کہ هر دیگی کہ می جوشد درون چیزی دگر دارد
ترازو گر نداری پس ترا،زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید،تو پنداری کہ زر دارد...
🌱شرح بیت اخیر:
اگر ترازوی سنجشِ سره از ناسره،و معیار شناخت حق از باطل نداری،
زود گول می خوری و اسیرِ غولِ رهزنِ
گمراهی می گردی و تو را از یار باز می دارد و از راه بہ بیراهہ می برد...
پس بکوش تا صاحب میزان و معیار آیی تا درست را از نادرست و حق را از باطل و سکہی سره را از سکہی قلب و ناسره تمییز دهی.
@yosefzadehgilani1