از آخرین باری که دیدمت چقدر میگذره؟!
داشتی بارونیترو تنت میکردی. گفتی یه روز برمیگردم کار نیمه تموممرو تموم میکنم. نمیدونستم دوباره میببینمت یا نه. اصرار بیفایده بود. چارهای نداشتم جز این که درو باز کنم و بذارم بری.
آخرین باری که صداتو شنیدم کِی بود؟! گفتی مراقبت کن.
یه ویس ۳ ثانیهای. میدونستم آخرین ویسه. میدونستم دلشو ندارم دوباره گوش بدم. میدونستم چاره فقط اینه که بره تو سطل آشغال صفحه چتمون.
چقدر گذشته از همهی اینا؟! از خندیدنا، شوخی کردنا، غر زدنا، قهر و آشتیا؟!
انگار بین ما یه فضای خالیه. انگار هیچوقت همو نشناختیم.
انگار یه آدمایی میان فقط برای این که بعدها فکر کنی انگار هیچوقت همو نشناختین. انقدر دور و گم و گور...
پس تکلیف خاطره چی میشه؟!
همون که یهو میاد خِرتو میچسبه، نفستو تنگ میکنه، اشکتو درمیاره، لای دست و پات میپیچه و کلافهت میکنه.
انگار خاطره بیشتر از این که یاد کسی، چیزی، لحظهای باشه؛ توهمه!
اولا مطمئنی که هست. چون قبلا بوده. هر وقت بخوای دست میندازی و میگیرش. حواست نیست که داره میگذره. که روز و ماه و سال دنبال هم کردن. که داری از اون آخرین بار دور و دورتر میشی. از اون لحظه که اون رفت تو آسانسور و تو پشت در خونه مات و منگ و تشنه موندی. از اون جواب تو هم مراقب خودت باشی که لبتو گاز گرفتی و تو دلت گفتی.
اما هر چقدرم که بگذره مطمئنی که جاشو بلدی، از حفظی، اراده کنی قاپیدیش.
تا یه روزی که دست میندازی سمتش اما فضای خالی مثل باد از لای انگشتات رد میشه. مور مورت میشه. دلت میخواد خودتو با یه تصویر سرگرم کنی. گرم شی، عصبانیشی، حسرتشو بخوری. زور میزنی دو قطره اشک بیاد، سر دلت بجوشه، بگیره، تنگ شه اما میبینی نیست. هیچ حسی نیست. انگار نبوده هیچوقت!
من رسیدم به اینجا. به این نقطهی توخالی ترسناک!
انگار مهم نیست که الان نیستی اما مهمه که قبلا بوده باشی.
میترسم از وقتی که اسمت بیاد و من آب تو دلم تکون نخوره!
انگار اون همه درس خوندم اما سر جلسه امتحان هیچی یادم نمیاد!
انگار اون همه سال و ماه و روزم افتاده تو یه چاهی که ته نداره!
زانوهامو میذارم لبهی چاه و خم میشم رو به این خالی ترسناک داد میزنم کجااااایی؟
صدام میخوره به دیوارهها و تو تاریکی عمیق چاه میپیچه و میپیچه و برمیگرده به خودم!
این روزا بارها و بارها شیرجه زدم تو این خالیِ ترسناک و معلق موندم.
نه توهم نبود!
یکی بود که از یه جایی به بعد دیگه نبود.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
داشتی بارونیترو تنت میکردی. گفتی یه روز برمیگردم کار نیمه تموممرو تموم میکنم. نمیدونستم دوباره میببینمت یا نه. اصرار بیفایده بود. چارهای نداشتم جز این که درو باز کنم و بذارم بری.
آخرین باری که صداتو شنیدم کِی بود؟! گفتی مراقبت کن.
یه ویس ۳ ثانیهای. میدونستم آخرین ویسه. میدونستم دلشو ندارم دوباره گوش بدم. میدونستم چاره فقط اینه که بره تو سطل آشغال صفحه چتمون.
چقدر گذشته از همهی اینا؟! از خندیدنا، شوخی کردنا، غر زدنا، قهر و آشتیا؟!
انگار بین ما یه فضای خالیه. انگار هیچوقت همو نشناختیم.
انگار یه آدمایی میان فقط برای این که بعدها فکر کنی انگار هیچوقت همو نشناختین. انقدر دور و گم و گور...
پس تکلیف خاطره چی میشه؟!
همون که یهو میاد خِرتو میچسبه، نفستو تنگ میکنه، اشکتو درمیاره، لای دست و پات میپیچه و کلافهت میکنه.
انگار خاطره بیشتر از این که یاد کسی، چیزی، لحظهای باشه؛ توهمه!
اولا مطمئنی که هست. چون قبلا بوده. هر وقت بخوای دست میندازی و میگیرش. حواست نیست که داره میگذره. که روز و ماه و سال دنبال هم کردن. که داری از اون آخرین بار دور و دورتر میشی. از اون لحظه که اون رفت تو آسانسور و تو پشت در خونه مات و منگ و تشنه موندی. از اون جواب تو هم مراقب خودت باشی که لبتو گاز گرفتی و تو دلت گفتی.
اما هر چقدرم که بگذره مطمئنی که جاشو بلدی، از حفظی، اراده کنی قاپیدیش.
تا یه روزی که دست میندازی سمتش اما فضای خالی مثل باد از لای انگشتات رد میشه. مور مورت میشه. دلت میخواد خودتو با یه تصویر سرگرم کنی. گرم شی، عصبانیشی، حسرتشو بخوری. زور میزنی دو قطره اشک بیاد، سر دلت بجوشه، بگیره، تنگ شه اما میبینی نیست. هیچ حسی نیست. انگار نبوده هیچوقت!
من رسیدم به اینجا. به این نقطهی توخالی ترسناک!
انگار مهم نیست که الان نیستی اما مهمه که قبلا بوده باشی.
میترسم از وقتی که اسمت بیاد و من آب تو دلم تکون نخوره!
انگار اون همه درس خوندم اما سر جلسه امتحان هیچی یادم نمیاد!
انگار اون همه سال و ماه و روزم افتاده تو یه چاهی که ته نداره!
زانوهامو میذارم لبهی چاه و خم میشم رو به این خالی ترسناک داد میزنم کجااااایی؟
صدام میخوره به دیوارهها و تو تاریکی عمیق چاه میپیچه و میپیچه و برمیگرده به خودم!
این روزا بارها و بارها شیرجه زدم تو این خالیِ ترسناک و معلق موندم.
نه توهم نبود!
یکی بود که از یه جایی به بعد دیگه نبود.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
آنقدر غروب کرده فردا در من
آنقدر که گم شده ست دنیا در من
آنقدر هوای فاصله بارانی ست
آنقدر که غرق گشته دریا در من
#ایرج_زبردست
@parinevesht_channel
آنقدر که گم شده ست دنیا در من
آنقدر هوای فاصله بارانی ست
آنقدر که غرق گشته دریا در من
#ایرج_زبردست
@parinevesht_channel
اینجا زنیست که دوست دارد بنویسد، اما خبری نیست چیزی برای شرح و تفصیل ندارد نمیفهمد روزها کش میآیند یا مثل برق و باد میگذرند. خستهاست، خسته میخوابد، خسته بیدار میشود، صبح به صبح خسته دوش میگیرد، تاب فرهای خاکستریاش را سامان میدهد. رژ قرمز میزند. یک ساعت زودتر از شروع ساعت کاریاش پشت میز مینیشیند. چیزی حدود ۴۰۰ نفر همکار را به اسم کوچک میشناسد. احوال بچههایشان را دانه به دانه میپرسد. مدتهاست بابت پیرچشمی نه با عینک نه بیعینک نه دور و نه نزدیک را درست نمیبیند. از وقتی آن اندام مولد و منبع هورمون را یکهو با جراحی از دست داده، همهاش احساس گرما میکند. و مدام خیس عرق است. درمانده است.
فرزند ارشد است. خواهر بزرگ است، خواهرزادهی اول است و برای همهی این نقشها خیلی نحیف است.
جعفری خرد میکند به گوشت چرخ شده و پیاز رندیدهی آب گرفته اضافه میکند. ورز میدهد و به تاریخ مشرطه گوش میکند. کف دستش شامی را گرد فرم میدهد میاندازد توی روغن داغ. توی سرش دنبال سر رشتهی چیزی نوشتنی میگردد. اما تک کلمههایش را هم گم کرده.
این روزها که همه میمیرند سنش را از ۵۱ کسر میکند، چیزی نمانده. زندگی مفت است و جان بیمقدار. هنوز به هیچکدام از آرزوهایش نرسیده. چیزی خلق نکرده، چیزی روی کاغذ ننوشته. تا به حال جز یک جفت همستر حیوان خانگی نداشته، هیچ کدام از شهرهایی که همیشه دلش میخواسته را ندیده، همهی چیزهایی را که دوست داشته، همهی آن آدمها و ماهیتهای معتبر که مینوشتند، میساختند میخواندند. همهی آن زندگیها، زمزمهها... هیچکدام کیفیتشان را حفظ نکردهاند. هیچ چیز سر جایش نیست جز بچهاش. به خودش میلرزد که بلا دور قضا دور ... اما بچهاش. چشم و چراغست، جان و جهانی که سالهاست دوریاش را تمرین میکند تنها ماهیتیست که همانیست که میبایست و قرار بود باشد.
وبلاگ آلوچه خانوم
@parinevesht_channel
فرزند ارشد است. خواهر بزرگ است، خواهرزادهی اول است و برای همهی این نقشها خیلی نحیف است.
جعفری خرد میکند به گوشت چرخ شده و پیاز رندیدهی آب گرفته اضافه میکند. ورز میدهد و به تاریخ مشرطه گوش میکند. کف دستش شامی را گرد فرم میدهد میاندازد توی روغن داغ. توی سرش دنبال سر رشتهی چیزی نوشتنی میگردد. اما تک کلمههایش را هم گم کرده.
این روزها که همه میمیرند سنش را از ۵۱ کسر میکند، چیزی نمانده. زندگی مفت است و جان بیمقدار. هنوز به هیچکدام از آرزوهایش نرسیده. چیزی خلق نکرده، چیزی روی کاغذ ننوشته. تا به حال جز یک جفت همستر حیوان خانگی نداشته، هیچ کدام از شهرهایی که همیشه دلش میخواسته را ندیده، همهی چیزهایی را که دوست داشته، همهی آن آدمها و ماهیتهای معتبر که مینوشتند، میساختند میخواندند. همهی آن زندگیها، زمزمهها... هیچکدام کیفیتشان را حفظ نکردهاند. هیچ چیز سر جایش نیست جز بچهاش. به خودش میلرزد که بلا دور قضا دور ... اما بچهاش. چشم و چراغست، جان و جهانی که سالهاست دوریاش را تمرین میکند تنها ماهیتیست که همانیست که میبایست و قرار بود باشد.
وبلاگ آلوچه خانوم
@parinevesht_channel
#برای_بابا
از وقتی بابا رفت پا توی آن داروخانه نگذاشته بودم. با دکترش دوست شده بود و هر وقت نسخه داشت میایستاد بالای سرش و تا مطمئن نمیشد دستور مصرف همه داروها را کامل و با جزئیات نوشته؛ بنده خدا را ول نمیکرد.
داشتم میرفتم سفر، دیرم شده بود و این تنها داروخانه سر راهم بود. داخل که شدم یاد بابا افتادم. بعد دیدم خیلی وقت است که توی سرم و قلبم خبری از بابا نبوده. بعد احساس کردم خیلی دلم برایش تنگ شده. بعد دیدم دکتر داروخانه را تار و خیس میبینم. بدون حرف زدم بیرون.
توی راه به وسایلی که باید میچپاندم توی کوله فکر کردم و حساب کردم برای اینکار چند دقیقه وقت دارم.
رسیدم خانه. رفتم سمت کمد که کوله را بردارم وسط راه یک آن کج کردم سمت کشوی دراور. کیسه سیاه را کشیدم بیرون. گره سه سالهاش را باز کردم و قاب عکس بابا را درآوردم. دست کشیدم روی صورتش و زبری ته ریشش فرو رفت توی پوستم.
نفهمیدم چرا و از کجا این جملهها نشست توی سر و قلبم:
(با این حال که همچنان معتقدم حق نداشتی با من آنطور رفتار کنی اما به هر حال تو هم اولین بار بود که زندگی میکردی. از این به بعد دیگر میتوانم مسئولیت ترمیم آن آسیبها را تمام و کمال به عهده بگیرم. میدانم احتمالا باز لحظاتی خواهد رسید که غم، حسرت و خشم را تجربه کنم اما... بخشیدمت. امیدوارم روحت در آرامش باشد.)
بله... برای من اینگونه بدون قصد قبلی اتفاق افتاد. اما تاکید میکنم، تاکید میکنم که شاید برای شما اتفاق نیفتد و این اصلا اشکالی ندارد و خیلی زیاد حق دارید.
همین.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
از وقتی بابا رفت پا توی آن داروخانه نگذاشته بودم. با دکترش دوست شده بود و هر وقت نسخه داشت میایستاد بالای سرش و تا مطمئن نمیشد دستور مصرف همه داروها را کامل و با جزئیات نوشته؛ بنده خدا را ول نمیکرد.
داشتم میرفتم سفر، دیرم شده بود و این تنها داروخانه سر راهم بود. داخل که شدم یاد بابا افتادم. بعد دیدم خیلی وقت است که توی سرم و قلبم خبری از بابا نبوده. بعد احساس کردم خیلی دلم برایش تنگ شده. بعد دیدم دکتر داروخانه را تار و خیس میبینم. بدون حرف زدم بیرون.
توی راه به وسایلی که باید میچپاندم توی کوله فکر کردم و حساب کردم برای اینکار چند دقیقه وقت دارم.
رسیدم خانه. رفتم سمت کمد که کوله را بردارم وسط راه یک آن کج کردم سمت کشوی دراور. کیسه سیاه را کشیدم بیرون. گره سه سالهاش را باز کردم و قاب عکس بابا را درآوردم. دست کشیدم روی صورتش و زبری ته ریشش فرو رفت توی پوستم.
نفهمیدم چرا و از کجا این جملهها نشست توی سر و قلبم:
(با این حال که همچنان معتقدم حق نداشتی با من آنطور رفتار کنی اما به هر حال تو هم اولین بار بود که زندگی میکردی. از این به بعد دیگر میتوانم مسئولیت ترمیم آن آسیبها را تمام و کمال به عهده بگیرم. میدانم احتمالا باز لحظاتی خواهد رسید که غم، حسرت و خشم را تجربه کنم اما... بخشیدمت. امیدوارم روحت در آرامش باشد.)
بله... برای من اینگونه بدون قصد قبلی اتفاق افتاد. اما تاکید میکنم، تاکید میکنم که شاید برای شما اتفاق نیفتد و این اصلا اشکالی ندارد و خیلی زیاد حق دارید.
همین.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
Forwarded from عکس نگار
این نامه را برای تو مینویسم درست یک شبانه روز که از دیدن #کیک_محبوب_من گذشته و من تمام این ۲۴ ساعت را به لحظه لحظههای این فیلم فکر کردهام.
من آن زن ۷۰ ساله را در ۴۵ سالگی زندگی کردهام... و شاید چند سال زودتر.
لحظههایی که جلوی آینه پوست صورتم را به دو طرف کشیدهام. لحظههایی که توی خیابان با دستپاچگی و زیر چشمی توی صورت مردها به دنبال همدمی بودهام. لحظههایی که زیر دوش به این فکر کردهام که نکند مثل عباس همسایه طبقه بالای مامان شوم که جسد بو گرفتهاش را سه روز بعد توی حمام خانهاش پیدا کردند.
وقتهایی که از لرز تنهایی دراز کشیدهام روی تخت، به جمله خودت را بغل کن فحش دادهام و دست فرانکو را توی دستم گرفتهام. همان ببر نارنجی را که از فرودگاه بانکوک تا تهران توی بغلم آوردمش.
آن وقتها تنها نبودم و اصلا فکرش را هم نمیکردم که یک روز روی تخت دو نفره به دستهای تپل عروسکی چنگ بزنم که فقط انگشت شست دارد.
آدم توی بیست و خرده ای سالگی هیچ تصویر مشخصی از چهل و اندی سالگی ندارد جز یک مشت احتمال که به نظر قطعی میآید.
آدم توی آن سن و سال فکر میکند که سوار زندگی قرار است تخته گاز برود به هر کجا و تا هر چند سال که بخواهد.
فکر میکند هر چه بخواهد همان میشود و هر چه را که نخواهد نمیبیند.
بعد یکجا زندگی ترمزش را میکشد. آدم تا یک جایی روی زمین سُر میخورد، کشیده میشود، زخمی و آزرده میشود اما باور نمیکند. نمیخواهد باور کند کتاب زندگی ممکن است این فصلها را هم داشته باشد.
به خودش فشار میآورد، گاز میدهد، تقلا میکند که باز دور بگیرد و به تاخت برود اما جان ندارد، خسته و دلمردهتر از آن است که رویا ببافد. که منتظر رویاها بماند.
و شاید همین ترس از بیرویا شدن هلم داده که برای تو بنویسم.
برای تو که نمیدانم کیستی، چیستی و کجایی؟
شاید میخواهم با نوشتن این نامه احتمال بودنت را قطعی کنم.
شاید نمیخواهم توی صورتها آواره شوم. توی آینهها حسرت بخورم. توی حمام بو بگیرم.
شاید میخواهم زندگی چیزی واقعیتر از عروسک بازی باشد.
و شاید تو که شبیه من فکر میکنی و از چیزهایی که من میترسم میترسی این کلمات را بخوانی و به موقع خودت را برسانی.
میخواهم که حتما خودت را برسانی...
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
من آن زن ۷۰ ساله را در ۴۵ سالگی زندگی کردهام... و شاید چند سال زودتر.
لحظههایی که جلوی آینه پوست صورتم را به دو طرف کشیدهام. لحظههایی که توی خیابان با دستپاچگی و زیر چشمی توی صورت مردها به دنبال همدمی بودهام. لحظههایی که زیر دوش به این فکر کردهام که نکند مثل عباس همسایه طبقه بالای مامان شوم که جسد بو گرفتهاش را سه روز بعد توی حمام خانهاش پیدا کردند.
وقتهایی که از لرز تنهایی دراز کشیدهام روی تخت، به جمله خودت را بغل کن فحش دادهام و دست فرانکو را توی دستم گرفتهام. همان ببر نارنجی را که از فرودگاه بانکوک تا تهران توی بغلم آوردمش.
آن وقتها تنها نبودم و اصلا فکرش را هم نمیکردم که یک روز روی تخت دو نفره به دستهای تپل عروسکی چنگ بزنم که فقط انگشت شست دارد.
آدم توی بیست و خرده ای سالگی هیچ تصویر مشخصی از چهل و اندی سالگی ندارد جز یک مشت احتمال که به نظر قطعی میآید.
آدم توی آن سن و سال فکر میکند که سوار زندگی قرار است تخته گاز برود به هر کجا و تا هر چند سال که بخواهد.
فکر میکند هر چه بخواهد همان میشود و هر چه را که نخواهد نمیبیند.
بعد یکجا زندگی ترمزش را میکشد. آدم تا یک جایی روی زمین سُر میخورد، کشیده میشود، زخمی و آزرده میشود اما باور نمیکند. نمیخواهد باور کند کتاب زندگی ممکن است این فصلها را هم داشته باشد.
به خودش فشار میآورد، گاز میدهد، تقلا میکند که باز دور بگیرد و به تاخت برود اما جان ندارد، خسته و دلمردهتر از آن است که رویا ببافد. که منتظر رویاها بماند.
و شاید همین ترس از بیرویا شدن هلم داده که برای تو بنویسم.
برای تو که نمیدانم کیستی، چیستی و کجایی؟
شاید میخواهم با نوشتن این نامه احتمال بودنت را قطعی کنم.
شاید نمیخواهم توی صورتها آواره شوم. توی آینهها حسرت بخورم. توی حمام بو بگیرم.
شاید میخواهم زندگی چیزی واقعیتر از عروسک بازی باشد.
و شاید تو که شبیه من فکر میکنی و از چیزهایی که من میترسم میترسی این کلمات را بخوانی و به موقع خودت را برسانی.
میخواهم که حتما خودت را برسانی...
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
تراپی؟ قرص؟ روانکاو؟
نه ممنون. به جایش ورزش میکنم.
میروم جنگل.
میروم رشت.
دورهمی با دوستان میگیرم.
به جایش؟ قهوه و کتاب.
گربه ام را بغل میکنم.
یوگا میکنم.
خرید میروم.
روی خودم کار میکنم...
عزیزان اگر اینها برای شما واقعا راه حل و جواب است، یعنی شما واقعا هم نیازی به روانکاو یا دارو نداشتید. یعنی شما افسردگی مزمن یا حاد ندارید. یعنی حالتان وخیم نیست که با یوگا و موزیک و دورهمی و قدم زدن در جنگل انرژی های رفته می آید سر جایش. حتما که ادامه اش بدهید ولی لطفا لطفا لطفا نسخه برای بقیه نپیچید. این خیلی اشتباه است و از عدم درک شرایط می آید که اتفاقا هم چه خوب که یکی درکی از عوالم افسردگی نداشته باشد اما این اصلا خوب نیست که خیلی با اعتماد به نفس فکر کند درکش میکند!!
افسردگی، غول ناپیدا و بسیار قوی است. پنجه در پنجه اش انداختن چیزی نیست که همه ببینند و درجا بفهمند اوه ، آنجا روی آن صندلی جلوی سینی همبرگر یا روی زمین ورزش یا پشت فرمان لکسوس، یکی با غولش در جدال است.
نیاز و درخواست کمک حرفه ای، دنیایی بسیار متفاوت دارد از آنچه شما بلدید با رشت و یوگا و دیدار برج گالاتا رفع و رجوعش کنید.
خیلی مهارت لازم دارد که آدم بداند برای که و تحت چه شرایطی میتواند از خودش مثالهای نقض بیاورد و بگوید چقدر قهرمان داستان زندگی است و تحت چه شرایطی صرفا ساکت بماند و دنبال رنج زدایی آبکی و ساده سازی های اینفلوئنسری برای بقیه نگردد.
این هنر بزرگی است ولی اکتسابی و یاد گرفتنی است.
وبلاگ نوامبر ۲۵
@parinevesht_channel
نه ممنون. به جایش ورزش میکنم.
میروم جنگل.
میروم رشت.
دورهمی با دوستان میگیرم.
به جایش؟ قهوه و کتاب.
گربه ام را بغل میکنم.
یوگا میکنم.
خرید میروم.
روی خودم کار میکنم...
عزیزان اگر اینها برای شما واقعا راه حل و جواب است، یعنی شما واقعا هم نیازی به روانکاو یا دارو نداشتید. یعنی شما افسردگی مزمن یا حاد ندارید. یعنی حالتان وخیم نیست که با یوگا و موزیک و دورهمی و قدم زدن در جنگل انرژی های رفته می آید سر جایش. حتما که ادامه اش بدهید ولی لطفا لطفا لطفا نسخه برای بقیه نپیچید. این خیلی اشتباه است و از عدم درک شرایط می آید که اتفاقا هم چه خوب که یکی درکی از عوالم افسردگی نداشته باشد اما این اصلا خوب نیست که خیلی با اعتماد به نفس فکر کند درکش میکند!!
افسردگی، غول ناپیدا و بسیار قوی است. پنجه در پنجه اش انداختن چیزی نیست که همه ببینند و درجا بفهمند اوه ، آنجا روی آن صندلی جلوی سینی همبرگر یا روی زمین ورزش یا پشت فرمان لکسوس، یکی با غولش در جدال است.
نیاز و درخواست کمک حرفه ای، دنیایی بسیار متفاوت دارد از آنچه شما بلدید با رشت و یوگا و دیدار برج گالاتا رفع و رجوعش کنید.
خیلی مهارت لازم دارد که آدم بداند برای که و تحت چه شرایطی میتواند از خودش مثالهای نقض بیاورد و بگوید چقدر قهرمان داستان زندگی است و تحت چه شرایطی صرفا ساکت بماند و دنبال رنج زدایی آبکی و ساده سازی های اینفلوئنسری برای بقیه نگردد.
این هنر بزرگی است ولی اکتسابی و یاد گرفتنی است.
وبلاگ نوامبر ۲۵
@parinevesht_channel
سلام آقای دهنوی!
چند ماهی بود که ازتان بیخبر بودم اما آن روز که شنیدم دارید میروید آن سر دنیا ترس برم داشت. سر کلاس بودم که یک آن نگاهم مات ماند روی صورت شاگردم و توضیحات بعدش را نشنیدم. دوباره وسط سینهام به اندازه کف دست گُر گرفت. همانجایی که وقتی هر بار سر جلسه تراپی از من میپرسیدید الان توی بدنت چه خبره؟ بهش اشاره میکردم و میگفتم گُر گرفته!
خدا را شکر که نت رفت و ادامه کلاس ماند برای هفته بعد. خودم را انداختم روی مبل. مثل آدمی که آژیر خطر را شنیده اما آن دور و بر پناهگاهی نمیبیند که بپرد توش جز همان مبل فکسنی، گوش به زنگ، منتظر اتفاق ماندم. چیزی از سینهام خودش را کشید تا گلو و از چشمهام زد بیرون. اشکهام بیامان میریخت. انگار دوباره بابام مرده بود. انگار دوباره دختر بچهی هفت سالهای بودم که توی نمایشگاه بین المللی لای آدمها میدوید و گریه میکرد و دنبال پدر و مادرش میگشت. یاد آن باری افتادم که کرونا گرفته بودید و من خودم را دلداری میدادم که شما نمیمیرید. با نفسهای کوتاه و تند تقلا میکردم این خبر را هضم کنم اما بیاراده گوشی را برداشتم و پیام دادم. احوالتان را پرسیدم و برایتان آرزوی موفقیت کردم. دروغ چرا آن لحظه احوالتان و این که در این مسیر جدید موفق بشوید یا نه آنقدرها برایم مهم نبود. فقط میخواستم بگویم من هستم. مرا یادتان نرود. دستم را رها نکنید.
فکر این که جلساتم همیشه آنلاین بوده و از هر جای دنیا میشود برگزارش کرد هم تپش قلبم را آرام نکرد.
آدمی که سه سال روبرویش خندیده بودم، گریسته بودم، برایش از آرزوها و حسرتهام گفته بودم، آدمی که مرا فهمیده بود، همدلی و همدردی کرده بود، آدمی که توی این سه سال یکبار بکن نکن نکرده بود، دستوری نداده بود، قضاوتی نکرده بود، سر هزینه جلسات با من کلی راه آمده بود، به من یاد داده بود چقدر و چطور با خودم مهربان باشم...و این مسیر سه ساله را همراهم آمده بود تا نجات پیدا کنم که فقط خودم میدانم که چه بودم و چه شدم، که نجاتم داده بود...حالا داشت میرفت. همین فعل رفتن به خودی خود کافی بود که آدم یکباره با حفرهای عمیق مواجه شود. که یکباره غریب و بیکس شود.
بیکس و غریب شده بودم آقای دهنوی و سیر و سیاحت توی این غربت یک ساعتی طول کشید.
بعد حالم آمد سر جاش. انگار کابوس دیده بودم و پریده بودم از خواب.
به خودم گفتم چیزی نیست خواب بد دیدی. میتوانی مثل قبل هر وقت بخواهی با آقای دهنوی جلسه داشته باشی.
چند روز بعد شما پیام دادید و گفتید مثل سابق هر وقت بخواهم میتوانم.
گفتم متشکرم.
بله آقای دهنوی برای همه چیز متشکرم
هر کجای دنیا که هستید موفق باشید.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
چند ماهی بود که ازتان بیخبر بودم اما آن روز که شنیدم دارید میروید آن سر دنیا ترس برم داشت. سر کلاس بودم که یک آن نگاهم مات ماند روی صورت شاگردم و توضیحات بعدش را نشنیدم. دوباره وسط سینهام به اندازه کف دست گُر گرفت. همانجایی که وقتی هر بار سر جلسه تراپی از من میپرسیدید الان توی بدنت چه خبره؟ بهش اشاره میکردم و میگفتم گُر گرفته!
خدا را شکر که نت رفت و ادامه کلاس ماند برای هفته بعد. خودم را انداختم روی مبل. مثل آدمی که آژیر خطر را شنیده اما آن دور و بر پناهگاهی نمیبیند که بپرد توش جز همان مبل فکسنی، گوش به زنگ، منتظر اتفاق ماندم. چیزی از سینهام خودش را کشید تا گلو و از چشمهام زد بیرون. اشکهام بیامان میریخت. انگار دوباره بابام مرده بود. انگار دوباره دختر بچهی هفت سالهای بودم که توی نمایشگاه بین المللی لای آدمها میدوید و گریه میکرد و دنبال پدر و مادرش میگشت. یاد آن باری افتادم که کرونا گرفته بودید و من خودم را دلداری میدادم که شما نمیمیرید. با نفسهای کوتاه و تند تقلا میکردم این خبر را هضم کنم اما بیاراده گوشی را برداشتم و پیام دادم. احوالتان را پرسیدم و برایتان آرزوی موفقیت کردم. دروغ چرا آن لحظه احوالتان و این که در این مسیر جدید موفق بشوید یا نه آنقدرها برایم مهم نبود. فقط میخواستم بگویم من هستم. مرا یادتان نرود. دستم را رها نکنید.
فکر این که جلساتم همیشه آنلاین بوده و از هر جای دنیا میشود برگزارش کرد هم تپش قلبم را آرام نکرد.
آدمی که سه سال روبرویش خندیده بودم، گریسته بودم، برایش از آرزوها و حسرتهام گفته بودم، آدمی که مرا فهمیده بود، همدلی و همدردی کرده بود، آدمی که توی این سه سال یکبار بکن نکن نکرده بود، دستوری نداده بود، قضاوتی نکرده بود، سر هزینه جلسات با من کلی راه آمده بود، به من یاد داده بود چقدر و چطور با خودم مهربان باشم...و این مسیر سه ساله را همراهم آمده بود تا نجات پیدا کنم که فقط خودم میدانم که چه بودم و چه شدم، که نجاتم داده بود...حالا داشت میرفت. همین فعل رفتن به خودی خود کافی بود که آدم یکباره با حفرهای عمیق مواجه شود. که یکباره غریب و بیکس شود.
بیکس و غریب شده بودم آقای دهنوی و سیر و سیاحت توی این غربت یک ساعتی طول کشید.
بعد حالم آمد سر جاش. انگار کابوس دیده بودم و پریده بودم از خواب.
به خودم گفتم چیزی نیست خواب بد دیدی. میتوانی مثل قبل هر وقت بخواهی با آقای دهنوی جلسه داشته باشی.
چند روز بعد شما پیام دادید و گفتید مثل سابق هر وقت بخواهم میتوانم.
گفتم متشکرم.
بله آقای دهنوی برای همه چیز متشکرم
هر کجای دنیا که هستید موفق باشید.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
ظرفیت باقی مانده ۱ نفر
روزها و ساعتهای کلاسهای خصوصی هفتهای یک جلسه و به مدت ۵ جلسه
پنجشنبه ها
۱۱ تا ۱۲/۳۰
برای ثبت نام به دایرکت صفحه اینستاگرام بنده مراجعه بفرمایید
https://www.instagram.com/parisa_zabolipour?igsh=MWl3dnphaW50ZHU1aA==
روزها و ساعتهای کلاسهای خصوصی هفتهای یک جلسه و به مدت ۵ جلسه
پنجشنبه ها
۱۱ تا ۱۲/۳۰
برای ثبت نام به دایرکت صفحه اینستاگرام بنده مراجعه بفرمایید
https://www.instagram.com/parisa_zabolipour?igsh=MWl3dnphaW50ZHU1aA==
مرا یادت هست؟
هر از گاهی از خودم میپرسم. حتی دقیقا نمیدانم به حالم چه فرقی میکند؟ تقریبنش میشود این که روزی روزگاری خطی خشی از من روی زندگیت به جا مانده باشد که بشود یادگاری...
یادِ چه گاری بابا؟!
باید ول کنم این حرفها را... اما هر از گاهی نمیشود. مثل امشب سر خیابان آتشنشانی وقتی داشتم با احتیاط سمت چپم را نگاه میکردم که بپیچم توی جلال؛ از ماشینی که داشت سبقت میگرفت صدای قمیشی آمد که ( انتظار روز برفی تو دلم داغ زده سرما...)
انگار عابری که یکهو پرت شده باشد جلوی گلگیر ماشین و زهره ترکت کند. به یادم آمدی...
دیگر خیلی وقت است که عضلهای در قلبم به لرزه نمیفتد. به جاش اندوه مثل نسیم گرم و کم جان چلهی تابستان اعلام حضور میکند. با هم رفیق شدهایم. رفقایی که خیلی هم با هم حال نمیکنند اما هر از گاهی حال هم را میپرسند. در جواب اندوه موذی چهارتا بوق حواله ماشینی کردم که جلو افتاده بود و آن سوال تکراری نشست توی سرم ( مرا یادت هست؟)
انگار آدمی که از پس دوری و بیخبری برآمده دلش را خوش میکند به فراموش نشدن... به امتداد حضورش در یادی، خاطرهای...
چند دقیقه بعد وقتی داشتم توی قفسههای داروخانه دنبال شامپویی میگشتم که هم ضد شوره باشد و هم فاقد سولفات؛ آهنگ قمیشی و این که مرا یادت هست از یادم رفته بود.
تا الان که سرم را گذاشتهام روی بالشت و زل زدهام به تاریکی پشت پنجره.
تازه فهمیدهام که اندوه نخواسته رفیق نیمه راه باشد. از سر خیابان آتشنشانی نشسته روی صندلی شاگرد و با من آمده تا خانه. تا روی تخت... و پخش شده توی تاریکی غلیظ پشت پنجره.
میترسم نگاهت بین قفسههای کتابخانهات بچرخد و از روی کتابهایی که هدیه من بود رد شود و یاد من نیفتی.
میترسم ماشینی که از تو سبقت میگیرد روز برفی را پخش کند و یاد من نیفتی.
یاد آن بعد از ظهری که حرف از آهنگهای قمیشی بود و من برایت روز برفی را فرستادم و گفتم از بین آهنگهاش این یکی حس و حال غریبی دارد.
میترسم یاد من بیفتی اما اندوه خواب مانده باشد و به تاریکی پشت پنجرهات سر نزند.
کاش مثل قهرمان داستان یکی از شاگردها که هر روز توی جیب بارانی محبوبش تکه کاغذی میگذاشت که رویش نوشته بود دوستت دارم، آن آخرین باری که دیدمت قبل از آنکه کتت را تنت کنی چیزی از خودم میچپاندم توی جیبش که وقتی راه افتادی توی خیابان و دست کردی توی جیبت؛ مرا پیدا کنی.
ردی از من که انتظار آفتاب گرم تو دلش یخ زده اما...
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
هر از گاهی از خودم میپرسم. حتی دقیقا نمیدانم به حالم چه فرقی میکند؟ تقریبنش میشود این که روزی روزگاری خطی خشی از من روی زندگیت به جا مانده باشد که بشود یادگاری...
یادِ چه گاری بابا؟!
باید ول کنم این حرفها را... اما هر از گاهی نمیشود. مثل امشب سر خیابان آتشنشانی وقتی داشتم با احتیاط سمت چپم را نگاه میکردم که بپیچم توی جلال؛ از ماشینی که داشت سبقت میگرفت صدای قمیشی آمد که ( انتظار روز برفی تو دلم داغ زده سرما...)
انگار عابری که یکهو پرت شده باشد جلوی گلگیر ماشین و زهره ترکت کند. به یادم آمدی...
دیگر خیلی وقت است که عضلهای در قلبم به لرزه نمیفتد. به جاش اندوه مثل نسیم گرم و کم جان چلهی تابستان اعلام حضور میکند. با هم رفیق شدهایم. رفقایی که خیلی هم با هم حال نمیکنند اما هر از گاهی حال هم را میپرسند. در جواب اندوه موذی چهارتا بوق حواله ماشینی کردم که جلو افتاده بود و آن سوال تکراری نشست توی سرم ( مرا یادت هست؟)
انگار آدمی که از پس دوری و بیخبری برآمده دلش را خوش میکند به فراموش نشدن... به امتداد حضورش در یادی، خاطرهای...
چند دقیقه بعد وقتی داشتم توی قفسههای داروخانه دنبال شامپویی میگشتم که هم ضد شوره باشد و هم فاقد سولفات؛ آهنگ قمیشی و این که مرا یادت هست از یادم رفته بود.
تا الان که سرم را گذاشتهام روی بالشت و زل زدهام به تاریکی پشت پنجره.
تازه فهمیدهام که اندوه نخواسته رفیق نیمه راه باشد. از سر خیابان آتشنشانی نشسته روی صندلی شاگرد و با من آمده تا خانه. تا روی تخت... و پخش شده توی تاریکی غلیظ پشت پنجره.
میترسم نگاهت بین قفسههای کتابخانهات بچرخد و از روی کتابهایی که هدیه من بود رد شود و یاد من نیفتی.
میترسم ماشینی که از تو سبقت میگیرد روز برفی را پخش کند و یاد من نیفتی.
یاد آن بعد از ظهری که حرف از آهنگهای قمیشی بود و من برایت روز برفی را فرستادم و گفتم از بین آهنگهاش این یکی حس و حال غریبی دارد.
میترسم یاد من بیفتی اما اندوه خواب مانده باشد و به تاریکی پشت پنجرهات سر نزند.
کاش مثل قهرمان داستان یکی از شاگردها که هر روز توی جیب بارانی محبوبش تکه کاغذی میگذاشت که رویش نوشته بود دوستت دارم، آن آخرین باری که دیدمت قبل از آنکه کتت را تنت کنی چیزی از خودم میچپاندم توی جیبش که وقتی راه افتادی توی خیابان و دست کردی توی جیبت؛ مرا پیدا کنی.
ردی از من که انتظار آفتاب گرم تو دلش یخ زده اما...
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
برای دایی.
همان که پشت دخل سوپر شهرآرا مینشیند. همان سوپری که سندش نه اما نامش را از دایی عاریه گرفته. داییِ همه ساکنان شهرآراست و همه میگویند سوپرِ دایی.
و من دو سالی میشود که دلم مانده پیش محلهای که ده سال عجیبترین روزهای زندگیام را آنجا گذارندهام و هنوز هر جا بخواهم بروم و برگردم از شهرآرا میگذرم.
و هر بار آه میکشم و هر بار دلم برای دایی و خیلی چیزهای دیگر تنگ میشود.
روزهایی که میرفتم توی مغازه و به شوخیهای بیمزه جابر، شاگرد مغازه نمیخندیدم و این دایی بود که زودتر از بقیه میفهمید مثل هر روز نیستم. خودش را سرگرم میکرد و چیزی نمیگفت تا وقتی که کارت را از دستم میگرفت. بیآنکه نگاهم کند میپرسید (چی شده داییجان، حوصله نداری!) و من همیشه حوصله دایی را داشتم که بگویم: زندگی سخت شده دایی!
انگار بو باشم و دایی سالیوان!
هر وقت پشت دخل میدیدمش دوست داشتم بپرم سر و کولش، دور و برش بپلکم و سر به سرش بگذارم.
باید کمِ کمِ هفتاد و خردهای ساله باشد. پوست تیره و چشمهای درشت قهوهای و کله بیمویی دارد با تک و توک تارهای جو گندمی روی شقیقهها. وقتی دست دراز میکند که خریدها را بگذارد توی کیسه شکم برآمدهاش میچسبد به دخل و وقتی ساعت کاریش تمام میشود میبینیش که با آن قد کوتاه و پاهای پرانتزی سلانه سلانه راه میفتد توی پیادهرو و شهرآرا را میرود پایین.
چند وقت بعد از اسباب کشی رفتم سوپر دایی. تا وارد شدم گفت: به به، نیستی، کم پیدایی؟
گفتم: دایی از این محله رفتم، دلم تنگ شده، محله جدید سوپر نداره، اصلا لطفی نداره!
یک ردیف دندان سفید لبهای کبودش را قاچ داد، گفت: دایی جان چرا به خودت نمیرسی؟ چراموهاتو رنگ نمیکنی؟
خندیدم بلند بلند، مثل آنوقتها.
گفتم: زندگی سخت شده دایی!
گفت: میدونم، نرو آرایشگاه،خودت رنگ بگیر بذار
بعد سرش را کج کرد و گفت: ببخشید، فضول نیستما، به خاطر خودت میگم دایی، جوونی
گفتم: دایی شما تنها کسی هستید که اجازه دارید بهم بگید موهاتو رنگ کن.
امشب باز بعد مدتها رفتم سوپر دایی. پشت دخل نشسته بود. دلم باز شد. خریدی نداشتم. فقط دلم میخواست مثل آن وقتها لای قفسهها بچرخم. با جابرِ وزه شوخی کنم. شکایتش را ببرم پیش دایی که(این جابر انقدر حرف میزنه آدم یادش میره چه خریدایی داشته). غر بزنم از جای پارکی که هیچوقت جلوی مغازه پیدا نمیشود و دایی آن کله تاسش را تکان بدهد و بگوید(ای بابا) و وقتی افزایش قیمت جنسی را بفهمم آه از نهادم بلند شود که(خاک بر سرم) و دایی جواب بدهد (خدا نکنه! خاک بر سر اونایی که باعثشن)
حتی دلم میخواست جابر دوباره مسخره بازیش گل کند، بپرد آن دست خیابان، از بوته خرزهره شاخه گلی بچیند و بگذارد زیر برف پاک کن ماشینم و من خودم را بزنم به آن راه... که احساس کنم هنوز متعلق به این محلهام.
سیر و سیاحتم که تمام شد ایستادم جلوی دخل. دستهای از موهام را انداختم روی صورتم و گفتم: دایی موهامو رنگ کردم
نیش سالیوان باز شد. گفت: دیدم، آفرین، قشنگ شدی دایی جان
جابر پرید وسط که: خرید نمیکنی؟ بستنی، کیک؟
گفتم: رژیمم
گفت: کی گفته رژیم بگیری؟
پشتم را کردم و گفتم: غلط کرده بگه، خودش رژیم بگیره!
ول کن نبود، دوباره گفت: چاقه؟
ضرب گرفتم روی کانتر جلوی دخل: چرا غیر مستقیم میپرسی، سینگلم، سینگل!
دایی قاه قاه خندید و رو به جابر گفت راحت شدی؟!
قند است. قند محله شهرآرا. محله محبوب من!
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
همان که پشت دخل سوپر شهرآرا مینشیند. همان سوپری که سندش نه اما نامش را از دایی عاریه گرفته. داییِ همه ساکنان شهرآراست و همه میگویند سوپرِ دایی.
و من دو سالی میشود که دلم مانده پیش محلهای که ده سال عجیبترین روزهای زندگیام را آنجا گذارندهام و هنوز هر جا بخواهم بروم و برگردم از شهرآرا میگذرم.
و هر بار آه میکشم و هر بار دلم برای دایی و خیلی چیزهای دیگر تنگ میشود.
روزهایی که میرفتم توی مغازه و به شوخیهای بیمزه جابر، شاگرد مغازه نمیخندیدم و این دایی بود که زودتر از بقیه میفهمید مثل هر روز نیستم. خودش را سرگرم میکرد و چیزی نمیگفت تا وقتی که کارت را از دستم میگرفت. بیآنکه نگاهم کند میپرسید (چی شده داییجان، حوصله نداری!) و من همیشه حوصله دایی را داشتم که بگویم: زندگی سخت شده دایی!
انگار بو باشم و دایی سالیوان!
هر وقت پشت دخل میدیدمش دوست داشتم بپرم سر و کولش، دور و برش بپلکم و سر به سرش بگذارم.
باید کمِ کمِ هفتاد و خردهای ساله باشد. پوست تیره و چشمهای درشت قهوهای و کله بیمویی دارد با تک و توک تارهای جو گندمی روی شقیقهها. وقتی دست دراز میکند که خریدها را بگذارد توی کیسه شکم برآمدهاش میچسبد به دخل و وقتی ساعت کاریش تمام میشود میبینیش که با آن قد کوتاه و پاهای پرانتزی سلانه سلانه راه میفتد توی پیادهرو و شهرآرا را میرود پایین.
چند وقت بعد از اسباب کشی رفتم سوپر دایی. تا وارد شدم گفت: به به، نیستی، کم پیدایی؟
گفتم: دایی از این محله رفتم، دلم تنگ شده، محله جدید سوپر نداره، اصلا لطفی نداره!
یک ردیف دندان سفید لبهای کبودش را قاچ داد، گفت: دایی جان چرا به خودت نمیرسی؟ چراموهاتو رنگ نمیکنی؟
خندیدم بلند بلند، مثل آنوقتها.
گفتم: زندگی سخت شده دایی!
گفت: میدونم، نرو آرایشگاه،خودت رنگ بگیر بذار
بعد سرش را کج کرد و گفت: ببخشید، فضول نیستما، به خاطر خودت میگم دایی، جوونی
گفتم: دایی شما تنها کسی هستید که اجازه دارید بهم بگید موهاتو رنگ کن.
امشب باز بعد مدتها رفتم سوپر دایی. پشت دخل نشسته بود. دلم باز شد. خریدی نداشتم. فقط دلم میخواست مثل آن وقتها لای قفسهها بچرخم. با جابرِ وزه شوخی کنم. شکایتش را ببرم پیش دایی که(این جابر انقدر حرف میزنه آدم یادش میره چه خریدایی داشته). غر بزنم از جای پارکی که هیچوقت جلوی مغازه پیدا نمیشود و دایی آن کله تاسش را تکان بدهد و بگوید(ای بابا) و وقتی افزایش قیمت جنسی را بفهمم آه از نهادم بلند شود که(خاک بر سرم) و دایی جواب بدهد (خدا نکنه! خاک بر سر اونایی که باعثشن)
حتی دلم میخواست جابر دوباره مسخره بازیش گل کند، بپرد آن دست خیابان، از بوته خرزهره شاخه گلی بچیند و بگذارد زیر برف پاک کن ماشینم و من خودم را بزنم به آن راه... که احساس کنم هنوز متعلق به این محلهام.
سیر و سیاحتم که تمام شد ایستادم جلوی دخل. دستهای از موهام را انداختم روی صورتم و گفتم: دایی موهامو رنگ کردم
نیش سالیوان باز شد. گفت: دیدم، آفرین، قشنگ شدی دایی جان
جابر پرید وسط که: خرید نمیکنی؟ بستنی، کیک؟
گفتم: رژیمم
گفت: کی گفته رژیم بگیری؟
پشتم را کردم و گفتم: غلط کرده بگه، خودش رژیم بگیره!
ول کن نبود، دوباره گفت: چاقه؟
ضرب گرفتم روی کانتر جلوی دخل: چرا غیر مستقیم میپرسی، سینگلم، سینگل!
دایی قاه قاه خندید و رو به جابر گفت راحت شدی؟!
قند است. قند محله شهرآرا. محله محبوب من!
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خروج از منطقهی امن
@parinevesht_channel
@parinevesht_channel
در جهانبینیِ بودایی، عواطف و احساسات (emotions)، میهمانهایی هستند که «میآیند و میروند.» برخی روانشناسانِ معاصر معتقدند که این درکِ دقیق و سالمی از مناسباتِ انسانها با عواطفشان است. به دلایل مختلف:
۱. عواطف، معمولاً مستقل از ارادهی ما میآیند. رفتنشان تاحدی به نحوهی مواجههی ما با آنها بستگی دارد، اما آمدنشان غالباً مستقل از خواستِ ماست. همانطور که میهمانها موجوداتِ مستقلی هستند.
۲. عواطف، از جهانِ درونی ما خبر میدهند. همانطور که میهمانها از جهانِ بیرونی ما خبر میدهند. از طریقِ انواعِ رنگارنگِ عواطفمان است که میفهمیم درونمان چه خبر است: کجای سرزمینِ وجودمان چه اتفاقی در حالِ رخ دادن است.
۳. میهمان، دقیقاً به دلیل اینکه میهمان است، نمیماند. میرود. عواطف هم، هرچقدر سخت و سنگین باشند، نمیمانند. میروند.
۴. لازمهی میهماننوازی این است که ما میزبانی مهربان و پذیرا و شنوا در قبال میهمانانمان باشیم. گوش سپردن به عواطف، بهجای پس زدن یا سرکوب کردن یا فراموش کردنِ آنها، ادبِ میزبانیست: میزبانِ خوبِ خویش بودن.
#ابراهیم_سلطانی
@parinevesht_channel
۱. عواطف، معمولاً مستقل از ارادهی ما میآیند. رفتنشان تاحدی به نحوهی مواجههی ما با آنها بستگی دارد، اما آمدنشان غالباً مستقل از خواستِ ماست. همانطور که میهمانها موجوداتِ مستقلی هستند.
۲. عواطف، از جهانِ درونی ما خبر میدهند. همانطور که میهمانها از جهانِ بیرونی ما خبر میدهند. از طریقِ انواعِ رنگارنگِ عواطفمان است که میفهمیم درونمان چه خبر است: کجای سرزمینِ وجودمان چه اتفاقی در حالِ رخ دادن است.
۳. میهمان، دقیقاً به دلیل اینکه میهمان است، نمیماند. میرود. عواطف هم، هرچقدر سخت و سنگین باشند، نمیمانند. میروند.
۴. لازمهی میهماننوازی این است که ما میزبانی مهربان و پذیرا و شنوا در قبال میهمانانمان باشیم. گوش سپردن به عواطف، بهجای پس زدن یا سرکوب کردن یا فراموش کردنِ آنها، ادبِ میزبانیست: میزبانِ خوبِ خویش بودن.
#ابراهیم_سلطانی
@parinevesht_channel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میدونم که دلت نمیخواست قوی باشی....
@parinevesht_channel
@parinevesht_channel