Telegram Web Link
Forwarded from MDesigner🎈
آدم‌هایی که با شما خوب رفتار نکرده‌اند
را در همان خاطرات از خودتان جدا کنید.

#پونه_مقیمی

Channel l @MiladNajm
در سرم جنگ‌های بسیاریست
و تنها کشته‌اش منم...

عبدالوهاب الرفاعی
@parinevesht_channel
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تهش آدمی شدم که کسی نتونست خوبش کنه
ولی هیچکس هم نمی‌تونه از پا درش بیاره

@parinevesht_channel
Cheers Darlin'
Damien Rice
دیمین رایس تعریف میکنه یه عصر بارونی وقتی با عجله داشته وارد بار میشده به یه خانم زیبا برخورد میکنه و دختر تعادلش رو از دست میده و میوفته. دیمین خیلی خجالت زده به دختر کمک میکنه و به عنوان عذر خواهی براش شراب سفارش میده. هر کدوم یه لیوان شراب میخورن و دختر مردد بوده که دیمین فوری یه لیوان شراب دیگه سفارش میده و دختر قبول میکنه.
دیمین مخفیانه ساعتش رو چک میکنه و اینو میدونسته که اگه پونزده دقیقه دیرتر بلند شه دیگه نمیتونه به آخرین اتوبوس برسه و موقع گفتگو متوجه میشه که اونا در یه محله نزدیک بهم زندگی میکنند.
دیمین که خیلی به دختر علاقمند شده بود با خودش فکر میکنه اگه یه لیوان دیگه سفارش بده و اتوبوس رو از دست بدن میتونن تموم مسیر خونه رو زیر بارون باهم قدم بزنن. دیمین میگه اتوبوس رو از دست دادیم و دختر در کمال ناباوری میگه: اشکالی نداره دوست پسرم قراره بیاد دنبالم تا باهم بریم خونه:)

دیمین که انتظار این حرف رو نداشت شوکه میشه.به دستشویی میره تا آبی به صورتش بزنه و برگرده وقتی بر میگرده میبینه دختر براش سه نخ سیگار روی میز گذاشته و رفته. دیمین بلافاصله همونجا این آهنگ رو مینویسه.
Artikal @Kafiha
هدایت کاف یک سال زودتر عاشق شیدا شده بود. هم‌دانشگاهی بودند. هند. سر یکی از کلاس‌ها، شیدا را دیده بود و دچارش شده بود. بهش گفته بود؟ نه. نگفته بود. یک سال عشقش را به روی شیدا نیاورده بود. فقط هر روز توی وبلاگش از شیدا می‌نوشت. از عادت‌هایش. از جویدن ته مداد. از ریز شدن چشم‌هایش موقع خندیدن. از قرمزی رد کش جوراب روی ساق پایش سر کلاس. از همه چیزش. بعدا شیدا یک بار گفت که تصادفا وبلاگ هدایت را دیده و خودش را آن‌جا خوانده است. خودش، آن‌طور که از چشم‌های هدایت دیده می‌شد. ریخته بود بهم که چرا تا حالا به رویش نیاورده بود این دچار شدنش را. یک روز دم غروب، هدایت را خفت کرده و برده بود توی سالن ورزش دانشگاه و بهش گفت که وبلاگش را خوانده است. هدایت بهانه‌ی الکی آورده بود که چرا تا حالا بهش نگفته. بهانه‌ی آبگوشتی. جرات نداشت بهش بگوید که دچارش شده است.

این‌ها مهم نیست. مهم حرف‌های شیدای دم غروب توی سالن والیبال بود. به هدایت گفته بود که من وقتی نوشته‌هایت را خواندم و دچار شدنت را دیدم، تازه فهمیدم که یک سال پیش در رویای تو متولد شدم. بی‌آنکه بدانم. حق من بود این بود که بدانم در جهان دیگری به من حق حیات داده‌اند. من چقدر این حرفش را دوست داشتم. این‌که‌آدم ممکن است در رویای یک نفر دیگر به دنیا بیاید و زندگی کند. بدون این‌که خودش هم بفهمد و بداند. ممکن است آن‌قدر نفهمد که همانجا در رویای دیگری بمیرد و به خاک سپرده شود. بعدها که با هدایت هم‌خانه شده بود، برایش نوشته بود که من زندگی مخفیانه‌ی خودم در رویای تو را به زندگی پیش از آن ترجیح می‌دادم. کاش فقط زودتر تولدم در شیارهای مغزت را به خودم خبر داده بودی.

بعدترها که هدایت خودش را حلق‌آویز کرده بود، شیدا تمام آن نوشته‌ها را چاپ کرد و گذاشت توی یک آلبوم. یک ایمیل برایم فرستاد و عکس آلبوم را ضمیمه کرد بهش. گفت حالا من ماندم و این همه نوشته. من در رویای کسی متولد شدم و قبل از این‌که در رویایش بمیرم، خودش مرد. می‌دانی این یعنی چی؟ می‌دانی بقای یک رویای زنده در یک مغز مرده یعنی چه؟ من یک رویای زنده‌ام که زادگاهم را از دست داده‌ام. رویاها به زادگاهشان زنده‌اند. کاش لااقل زودتر تولدم را خبر داده بود که یک‌سال بیشتر در سرزمینش زندگی می‌کردم.

هدایت رفت. شیدا ماند. دو شیدا ماند. یکی همان بود که هر روز گل‌های رز را آب می‌داد و نان می‌خرید و رنگ گل لباسش را با رنگ کفش‌هایش هماهنگ می‌کرد. یکی دیگر هم شیدایی بود که ته مدادها را می‌جوید و چشم‌هایش ریز می‌شد و زنگ هیچ خانه‌ای را نداشت که بزند و کسی در را برایش باز کند. شیدای سرگردانی که زادگاهش قبل از خودش رفته بود.

#فهیم_عطار
@parinevesht_channel
پیری

آخرین باری که خاله شکوه مربای آلبالو درست کرد، شیشه را داد دستم و گفت: «نتونستم آلبالوها را پاک کنم و با هسته ریختم، دیگه ببخشید.» و من از همان روز فهمیدم که خاله دیگر پیر شده.

پیری عجب چیز عجیب و غم‌آلودی است. تماشای پیری دیگران اما غم‌آلودتر. چیزی که این روزها روانم را پریشان کرده، پیری مامان و باباست. با اینکه این دوران از زندگی آنها سالهاست که شروع شده، اما انگار تا همین چند روز پیش باور نداشتم که پیر شدند. حالا برای هر مسئله کوچکی یک مشکل بزرگتر می‌سازند، بگومگوهای کودکانه دارند. عینک می‌زنند، زیاد می‌خوابند و غذاهایشان کم‌نمک و کم‌رب شده.

مامان حتی دیگر تا سر خیابان هم نمی‌رود، یک وقت‌هایی که می‌فهمد برای ناهار پیشش می‌روم با خوشحالی می‌خواهد که برایش سبزی خوردن بخرم. از آن طرف اما سختش می‌شود که غذای بیشتر بپزد. بابا غذا سفارش می‌دهد. مامان خوشحال می‌شود. برای باز شدن در چند دقیقه باید منتظر بمانیم. مامان گوش‌هایش سنگین شده است. اما صدای بچه‌ها را خوب می‌شنود. حوالی عصر که بچه‌ها سروصدایشان بالا می‌رود اخم می‌کند و سرش را بین دستانش می‌گیرد.

سلسپت و پاراگراف را با هم می‌خورد. در قرص خوردن حواسش را از دست نداده. دفترچه‌اش هم پر است از نکته‌های قشنگی که در کانال‌ها می‌خواند. هنوز از شریعتی و بهشتی حرف می‌زند و خاطرات جوانی یادش نرفته. اما  بابا نه. دیگر زبانش خوب نیست و کلمات هم فراموش می‌کند.

بابا میوه‌هایی را که دیروز از باغ آورده مفت می‌دهد به میوه‌فروش محل. چون نتوانسته زودتر بچیند و همه لک‌دار و چرکیده شده‌اند. مامان تشر می‌زند که حیف آن پول کارگر. بابا سکوت می‌کند.

ناتوان شده‌اند. هردو. بیشتر از آن‌چیزی که از پیری‌شان انتظار داشتم. بابا می‌گوید: اینترنت گوشی‌اش وصل نیست. با عجله سراغش می‌روم که درست بشود. نمی‌شود. بعد با شرم می‌گوید: «کاش بمونی یادم بدی درست کردنش رو.» شرم من اما بیشتر است. از دیدن احوال آنها. از این‌که خواهش می‌کنند و دستور نمی‌دهند دیگر. این شرم مثل آتشی به جانم افتاده. کاش پیر نشوند هیچ وقت آنها که عمر مایند. پیر شدن مثل به چنگ زمان افتادن است، مغلوب زمانی شدن که روزگاری در چنگشان بود. پیر شدن بوی شلیل‌های لک‌دار و لهیده می‌دهد، بوی مربای آلبالو با هسته. چه چیزی از این‌ها غم‌آلودتر؟

#مریم_شوندی
@parinevesht_channel
ظرفیت باقی مانده دوره نوشتن ۲ نفر
برای ثبت نام به دایرکت صفحه اینستاگرام مراجعه کنید
http://www.instagram.com/parisa_zabolipour
از جمله‌ی «فدا سرت» خیلی خوشم میاد، بهم حس امنیت میده.
اینجوریه که «فدا سرت داری گند میزنی به همه چی»، «فدا سرت غذا سوخت»، «فدا سرت چای ریخت»، «فدا سرت ماشینو زدی»، «فدا سرت نتونستی»، «فدا سرت نشد، نرسید، نرفتی، نیومد!»
بیا بغلم، اصلا ولش کن،
فدا سرت!
@parinevesht_channel
هیچ وزنه‌ای سنگین‌تر از بلند کردن خودت تو روزای ناامیدی نیست
دمت گرم که بلند میشی
دمت گرم که ادامه میدی
@parinevesht_channel
صبح روز تولدش خودش را کشت.
قبل از طلوع خورشید بیدار شده بود. دوش گرفته بود. با دقت ته ریشش را زده بود.
بهترین لباسش را پوشیده بود. عطر محبوبش را روی خودش خالی کرده بود. بعد رفته بود یک قوری بزرگ چای اعلای سیلان دم کرده بود. نشسته بود روبروی قاب عکس  تمام آنهایی که خیلی قبلتر ترکش کرده بودند؛ پدرش، مادرش و.... استکان پشت استکان در سکوت با آنها چای خورده بود. بعد با دقت قوری و استکان را روی بوفه کنار عکسها گذاشته بود انگار که یک مراسم آیینی مقدس را اجرا می‌کند.
بعد رفته بود جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود. به چشمهایش خیره شده و مطمئن شده بود که کار درستی می‌کند.
باید چیزی را ترک می‌کرد. باید کوچ می‌کرد. خانه‌اش، کالبدش، جهانش باید عوض می‌شد.
درست شبیه درختی که ریشه‌هایش را از خاک پس می‌گیرد او هم‌ می‌خواست خودش را پس بگیرد از چه چیز نمی‌دانست.
اما باید چیزی را ترک می‌کرد و جز خودش و موقعیتی که در آن بود چیزی برای ترک کردن نداشت.
باید ظرفش عوض می‌شد. دنیا برایش شده بود رودخانه‌ی نیل و او نوزادی که می‌خواست خودش را به دست امواج بسپارد و برود.
از تراس به خیابان نگاه کرده بود. تنها چند ثانیه فاصله داشت از طبقه‌ی بیست و یکم تا کف خیابان و مرگ.
یک لحظه ترسیده بود نکند زود فراموشش کنند؟
یاد حرف‌های دیشبمان افتاده بود که در حالی که سرخوش در آغوشش لم داده بودم به او گفته بودم؛ آدم‌ها از فراموش شدن بیشتر می‌ترسند یا دوست نداشته شدن؟!
و او با چشم‌های سیاهش یک لحظه در نگاهم لنگر انداخته بود و گم شده بود، انگار کشتیی که ناخدایش وسط طوفان قطب نمایش از کار افتاده باشد و آنقدر هم با هیچ خدایی رفاقتی ندارد که امیدوار باشد از  دل همچین طوفانی جان سالم به در ببرد.
نفس بلندی کشیده بود و گفته بود《فراموش شدن و دوست نداشته شدن مثل مرگه!》
گفتم《خب با این تفاسیر حالا تو مرگ منی یا زندگی من آقای ماکالو؟》
اسمش را گذاشته بودم ماکالو چون شبیه کوه ماکالو دور و گم بود و البته سخت.
جوابم یک بوسه‌ی طولانی عاشقانه بود. شاید هم تصور من این بود که تمِ عاشقانه‌ای داشت.
حالا که رفته می‌فهمم بوسه‌اش بوسه‌ی مرگ بوده و منی که شب تولدش کنارش سرخوشانه می‌خندیدم بی‌خبر از همه چیز، جزئی از نمایشنامه‌ی مرگش بوده‌ام.
کاروسل قدیمی را که از یک عتیقه فروشی برایش گرفته بودم کوک کرده بود. به گردش اسب‌ها خیره شده بود و هنوز برایش سوال بود چرا یکی از اسب‌ها شکسته و نیست.
اولین بار که پرسید سرش روی پایم بود و کاروسل کوک شده بود و برای خودش می‌چرخید و آهنگ قشنگ و غمگینش پخش می‌شد.
برایش قصه‌ای گفتم که آن اسبی که نیست اسمش خوزه بوده که یک شب مهتاب عاشق فرانچسکا دختر موطلایی لوئیچی مزرعه‌دار شده.
و این شروع داستان بود.
گفت《اسب‌ها که عاشق نمی‌شن》
گفتم《 این اولیش بوده 》
گفت《پس بخاطر همین گم وگور شده، تو گم نشی یه وقت!》
گفتم 《هنوز عاشقت نشدم که》
گفت 《چشماتو ببند بعد دروغ بگو 》
گفتم 《کی گفته چشما دروغ نمی گن!》
و او صبح روز تولدش به آینه نگاه کرده بود و چشم‌هایش دروغ نگفته بودند.
کاروسل را روی میز تراس گذاشته بود و پریده بود...
آقای ماکالو!
با آن چشم‌های سیاهت باید به تو بگویم من هنوز طعم گس لب‌هایت را فراموش نکرده‌ام و زنی دیوانه با افکار  مالیخولیایی‌اش  هنوز  این طرف روی تراس طبقه‌ی هفدهم  هست که نه فراموشت می‌‌کند و نه از دوست داشتنت دست می‌کشد.
اما من که نباشم چی؟!
من هم یک شب که ماه کامل باشد مثل خوزه همان اسب مرموز کاروسل گم و گور می شوم...
و تو نیستی که بگویی ببین تو هم آخرش عاشق شدی... ببین تو هم گم و گور شدی!

#عاطفه_حسامی
از هنرجویان کارگاه سفر به هزارتوی درون با نوشتن
@parinevesht_channel
تا همه ما در پاییز
در گل‌های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می‌آید و می‌رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است.

احمد‌رضا احمدی
@parinevesht_channel
اگر دیدی
میان ویرانه‌های خانه‌ای
گل سرخی قد کشیده است
هرگز تعجب نکن
ما اینطور دوام آورده‌ایم...

مصعب ابوتوهه
@parinevesht_channel
چونکه عکس قشنگیه :)
@parinevesht_channel
.
▫️مگر زندگی باز نگشته بود؟

هجوم ناگهانِ اندوه یا حسرت در روزها، هفته‌ها یا ماه‌های بعد، تجربه‌ای ناگزیر است‌. فکر می‌کنی با فقدانت کنار آمده‌ای و هرچند غمگینی ولی دوباره زنده‌ای، امّا همه چیز یک‌هو فرو می‌ریزد. خودت را می‌بینی که شبیه همان لحظات و روزهای اول، بهت‌زده می‌پرسی واقعاً دیگر نیست؟ رفت؟ تمام شد؟ دیگر هیچ کجای این دنیا نیست؟ دیگر بر نمی‌گردد؟ دیگر هیچ وقت ... ؟ خودت را می‌بینی که انگار هیچ‌گاه با هیچ چیزِ این ویرانی کنار نیامده‌ای.

امّا چه اتفاقی می‌افتد و این هجومِ ناگهان اندوهِ فرد سوگوار از کجا می‌آید؟ مگر نتوانسته بود به زندگی برگردد؟ مگر نتوانسته بود جایی برای اندوهش بیابد و راهی برای زندگی باز کند؟ ما آدم‌ها در تجربه سوگ، تا مدّتی گاه زیاد، نوسانی مدام میان انکار و پذیرش را تجربه می‌کنیم. خیلی وقت‌ها هم تصور می‌کنیم که پذیرفته‌‌ایم امّا آنچه تجربه می‌کنیم، پذیرش نیست، صرفاً آگاهی از فقدان است بی‌آنکه عاطفه متناسب با این آگاهی را تجربه کنیم. گویی ارتباط این آگاهی با احساس و عاطفه ما قطع شده است. این حالت، گونه پیچیده‌تری از انکار است. می‌دانیم اما نمی‌دانیم، می‌دانیم امّا عملاً چنان زندگی می‌کنیم که گویی آن اتفاق نیفتاده است. در اینجاست که ناگهان اتفاق، حرف یا فکری این ارتباطِ قطع شده میان آگاهی و عاطفه را وصل می‌کند و بی‌هوا همه آن تجربه آغازین اندوه به سراغمان می‌آید. گویی بعد از مدّت‌ها دوباره "واقعاً" فهمیده‌ایم که چه اتفاقی افتاده. آنگاه دوباره تقلایمان برای پذیرش آغاز می‌شود و این‌بار تکه کوچکِ دیگری از این ناگواری را می‌بلعیم و هضم می‌کنیم. این اتفاق آنقدر تکرار می‌شود، تا بتوانیم بدونِ نیاز به انفصال آگاهی و احساس، فقدان را در درونمان حمل کنیم.

هرچند روانِ ما آدم‌ها برای انطباق و پذیرش ساخته شده است، امّا زمان می‌برد و کم‌هزینه هم نیست و گاهی اوقات نیاز به کمکی از بیرون دارد.

محمود مقدسی
@parinevesht_channel
.
"دوست دارم هیچکاری نکنم"
این جمله‌ای ست که نمی‌توانم به کسی بگویم در زمانه‌ای که هر جا سرک می‌کشی یکی پیدا می‌شود که برای زندگی بهتر نسخه‌ای بپیچد.
در جهانی که حرکت رو به جلو منطقی و الزامی‌ست، نشستن روی مبل زهوار در رفته، خیره شدن به دیوار استخوانی رنگ روبرو، به صفحه سیاه ال سی دی، سایه خودم روی دیوار از بازتاب نور کم جان آباژور و فکر کردن به هیچ چیز و همه چیز بطالتی‌ست نابخشودنی و من باید اشتیاق به این بطالت را از هر کسی پنهان کنم.
پس روی دو پایم می‌ایستم و مثل شماهایی که توی این زندگی کوفتی به چیزی، کاری، هنری علاقه‌مندید راه میفتم توی خیابانها و کوچه‌ها و ساختمانها پی رشد، پی رفاه و همینطور که دارم بین مهندس‌ها، عکاس‌ها، دکترها، منشی‌ها، کارمندها، کارگرها، نقاش‌ها، باغبان‌ها، نویسنده‌ها و هر کسی که علاقه‌ای را دنبال می‌کند وول می‌خورم؛ حواسم هست که هیچکدامتان نفهمید من به هیچ کاری آنقدرها که باید علاقه‌ای ندارم.
که البته هیچ چیزِ هیچ چیز هم که نه، فقط به یک چیز علاقه‌مندم و آن هیچکاری نکردن است.
و حالا که دارم اینها را می‌نویسم به این فکر می‌کنم عجب کاراکتری می‌توانست باشد برای داستانی که متاسفانه علاقه‌ای به نوشتنش ندارم.
و در این زمینه آنقدر مکار و با سیاست شده‌ام که همیشه توی جیبم جواب آماده‌ای دارم برای سوال "چه آرزویی داری؟" که در موقعیت مورد نظر سر و ته قضیه را مثل یک آدمِ امیدوارِ آرزومند هم بیاورم.
یکبار جرات کردم و از این علاقه‌ی شرم‌آور و ممنوع به تراپیستم گفتم و جوابش این بود که یکی از نشانه‌های افسردگی‌ست و آن وقت بود که فهمیدم جهان روانشناسی هم با همه درک و همدلی‌اش به این علاقه به چشم اختلال می‌نگرد.
پس چاره‌ای ندارم جز این که روی پاهایم بایستم و بروم و بروم و بروم...
که شاید بخشی از طلبم را با نرمال بودن تسویه کرده باشم.
اما در تمام لحظه‌های دویدن‌ها و سگ دو زدن‌هایم ثانیه‌ای نبوده که به هیچکاری نکردن فکر نکرده باشم.

#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
2025/04/06 01:13:58
Back to Top
HTML Embed Code: