Forwarded from Kintsugi
او که یک چیز نامشخص بود
هی مرا سمت خود کشید، و من
نامشخص به سمت او رفتم
در خِلال همین کشیده شدن
هر چه بیهوده دست و پا نزدم
بیشتر در خودم فرو رفتم
او که یک عطر نامشخص داشت
از بهشتی که نامشخص بود
پخش میشد به سوی شامّهام
من که چون دوزخی رها بودم
و مشخص نشد کجا بودم
بو کشیدم، به سمت بو رفتم
سالها درد نازکی بودم
که به خون آبیاریام کردم
درد نازک عظیم و محکم بود
درد محکم عمیق شد، غم شد
و من از غم بدل به ریگ شدم
و به پای خودم فرو رفتم
او که در خود هزار دالان داشت
او که پیچیده بود و تو در تو
او که چیزی نبود غیر از او
به هزاران روش کشیده مرا
من هزاران نفر شدم، آنگاه
به درون هزار تو رفتم
کوه بی قراریام یک سو
سوی دیگر محال بودن او
و محالات دیگرش سویی
و خیالات من به دیگر سو:
پس شتابان چهار تکه شدم
وشتابان به چارسو رفتم
اوی من! اوی نامشخص من!
نرم حاضر جواب گوش به در!
اگر امشب کسی به در نزد و
در اگر وا نشد، و آن که نبود
اگر از حال من سؤال نکرد
در جوابش تو هم نگو: رفتم
با تو رفتم، تو بردیام از هوش
اوی پنهان کاملا خاموش!
متشخصترین سواره ی من!
من به پای خودم، به میل خودم
با تو هر نکتهی چموشی را
شیهه در شیهه، مو به مو رفتم
سرنوشتم غلیظ و قرمز بود:
دمِ درگاه نامشخص، او
زائری بود و جویِ منتظری
پیش پاهای زائرش مثلِ
خون گوسالهای که ذبح کنند
سرخ جاری شدم به جو رفتم
📝#حسین_صفا
🕳️ @findingimperfection🕳️
هی مرا سمت خود کشید، و من
نامشخص به سمت او رفتم
در خِلال همین کشیده شدن
هر چه بیهوده دست و پا نزدم
بیشتر در خودم فرو رفتم
او که یک عطر نامشخص داشت
از بهشتی که نامشخص بود
پخش میشد به سوی شامّهام
من که چون دوزخی رها بودم
و مشخص نشد کجا بودم
بو کشیدم، به سمت بو رفتم
سالها درد نازکی بودم
که به خون آبیاریام کردم
درد نازک عظیم و محکم بود
درد محکم عمیق شد، غم شد
و من از غم بدل به ریگ شدم
و به پای خودم فرو رفتم
او که در خود هزار دالان داشت
او که پیچیده بود و تو در تو
او که چیزی نبود غیر از او
به هزاران روش کشیده مرا
من هزاران نفر شدم، آنگاه
به درون هزار تو رفتم
کوه بی قراریام یک سو
سوی دیگر محال بودن او
و محالات دیگرش سویی
و خیالات من به دیگر سو:
پس شتابان چهار تکه شدم
وشتابان به چارسو رفتم
اوی من! اوی نامشخص من!
نرم حاضر جواب گوش به در!
اگر امشب کسی به در نزد و
در اگر وا نشد، و آن که نبود
اگر از حال من سؤال نکرد
در جوابش تو هم نگو: رفتم
با تو رفتم، تو بردیام از هوش
اوی پنهان کاملا خاموش!
متشخصترین سواره ی من!
من به پای خودم، به میل خودم
با تو هر نکتهی چموشی را
شیهه در شیهه، مو به مو رفتم
سرنوشتم غلیظ و قرمز بود:
دمِ درگاه نامشخص، او
زائری بود و جویِ منتظری
پیش پاهای زائرش مثلِ
خون گوسالهای که ذبح کنند
سرخ جاری شدم به جو رفتم
📝#حسین_صفا
🕳️ @findingimperfection🕳️
پری نوشت
او که یک چیز نامشخص بود هی مرا سمت خود کشید، و من نامشخص به سمت او رفتم در خِلال همین کشیده شدن هر چه بیهوده دست و پا نزدم بیشتر در خودم فرو رفتم او که یک عطر نامشخص داشت از بهشتی که نامشخص بود پخش میشد به سوی شامّهام من که چون دوزخی رها بودم و مشخص نشد…
یه شعر چقدر میتونه درست و قشنگ باشه آخه🥺
عمهای داشتم که به مرور زمان پرده گوشهاش مشکل پیدا کرد. اگر کمی بلندتر حرف میزدیم جواب بود اما اوضاع تا جایی بیخ پیدا کرد که سمعک هم دیگر جواب نداد. عمه پناه برد به زاناکس. روزی دوتا صبح و شب تا شل شود و بیخیال و ناشنوا شدنش یادش برود.
چند وقت پیش بعد هزار سال یارویی به زور شمارهاش را زدم توی گوشیم. اولین قرار را هم به اصرار او گذاشتیم.
بعد چند هفته هم گفتم برو پی کارت، ما شبیه هم نیستیم.
من اندازه موهای شما و خودم و ایل و تبار هر دومان دورههای تنهایی را تجربه کردهام. در واقع ۱۰ سال است که پوستم کنده شده از تنهایی. توی تنهایی رقصیدهام، گریستهام، خوردهام، مست کردهام، کتاب خواندهام، سفر رفتهام و هر کاری که یک انسان دو پا میتوانسته انجام بدهد یک گور پدر تنهایی گفتهام و انجام دادهام اما وقتهایی هم بوده که تنهایی تن لشش را جوری انداخته روی هیکلم که نمیتوانستهام جم بخورم.
آخرین پیغام را که به آن یارو دادم برو پی کارت، جواب داد باشه و رفت.
فردا صبحش وقتی چشم باز کردم دیدم نمیتوانم از روی تخت بلند شوم. تمام تنم مور مور میشد، سردم بود و دلم میخواست یکی، هر کی، حتی همان کارگر ساختمان نیمه ساز روبرو، همین حالا بیهیچ حرف و حدیثی بغلم کند.
از آن صبح تا حالا یکهفته گذشته و من بارها دلم خواسته سرم را بکوبم به دیوار. دیشب موقع رانندگی دلم میخواست شیشه لیموناد توی دستم را از پنجره پرت کنم روی آسفالت، یا ماشین را کند کنم و بکومش به دیواری جایی که صدای خرد شدن شیشه دلم را خنک کند.
کلافهام، هیچ جمله انگیزشی کمکم نمیکند و عین مرغ پر کنده خودم را به درد و دیوار میزنم که چرا باید تنها بمانم، چقدر دیگر باید تنها سر کنم.
من و آن یارو به مسخرهترین و بیخاصیتترین شکل ممکن به درد هم نمیخوردیم اما روزهای اندکی را که با او گذراندم یادم انداخت یک چیزهایی هم توی این دنیا هست که من قرنهاست ندارمش!
این که توی ماشین دست آزادش را پیچید دور شانههام، مرا کشید سمت خودش و پیشانیم را بوسید.
این که به بهانه کار شخصی ماشین را نگه داشت و خواست که ۵ دقیقه صبر کنم و با یک دسته گل برگشت.
این که گفت این لباس را بخر به حساب من، این باشگاه را ثبت نام کن به حساب من.
این که وقتی داشتم وسط کافهای توی نیاوران از درد پریود به خودم میپیچیدم از پشت تلفن گفت بازارم، اسنپ میگیرم میایم و خودم ماشینت را تا خانه میاورم.
حالا که دوباره بعد مدتها یک زاناکس انداختهام بالا به این فکر میکنم که شاید عمه هم یک روز از خواب بیدار شده و یکهو شنیده که نوهاش صداش میکند مامانی!
با ناباوری برگشته سمت صدا و وقتی به صورت نوهاش خیره شده دیده کما فی سابق جملات بعدیاش را نمیشنود... دیده روز از نو...
بعد با لذت شنیدن همان یک کلمه رفته و دراز کشیده روی تخت و یادش افتاده توی این دنیا چه چیزهای شنیدنی وجود دارد که او نمیشنود... احساس کرده دیگر تنهایی از پسش برنمیآید. زاناکس را انداخته بالا و رفته برای خودش...
عمه زاناکس شد رب و ربش... انقدر خورد تا یک روز صبح وقتی میخواست از روی تخت بلند شود سرش گیج رفت و افتاد کنار تخت روی زمین و هر دو دستش شکست، چند روز بعد هم توی بیمارستان تمام کرد.
انگار خاصیت آمدن بعضی این است که جاخالیهایی را که به هر ضرب و زوری چپانده بودی ته کمد تا چشمت بهشان نیفتد بیرون بکشند، صاف بگیرند جلوی چشمت و... بروند.
همین.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
چند وقت پیش بعد هزار سال یارویی به زور شمارهاش را زدم توی گوشیم. اولین قرار را هم به اصرار او گذاشتیم.
بعد چند هفته هم گفتم برو پی کارت، ما شبیه هم نیستیم.
من اندازه موهای شما و خودم و ایل و تبار هر دومان دورههای تنهایی را تجربه کردهام. در واقع ۱۰ سال است که پوستم کنده شده از تنهایی. توی تنهایی رقصیدهام، گریستهام، خوردهام، مست کردهام، کتاب خواندهام، سفر رفتهام و هر کاری که یک انسان دو پا میتوانسته انجام بدهد یک گور پدر تنهایی گفتهام و انجام دادهام اما وقتهایی هم بوده که تنهایی تن لشش را جوری انداخته روی هیکلم که نمیتوانستهام جم بخورم.
آخرین پیغام را که به آن یارو دادم برو پی کارت، جواب داد باشه و رفت.
فردا صبحش وقتی چشم باز کردم دیدم نمیتوانم از روی تخت بلند شوم. تمام تنم مور مور میشد، سردم بود و دلم میخواست یکی، هر کی، حتی همان کارگر ساختمان نیمه ساز روبرو، همین حالا بیهیچ حرف و حدیثی بغلم کند.
از آن صبح تا حالا یکهفته گذشته و من بارها دلم خواسته سرم را بکوبم به دیوار. دیشب موقع رانندگی دلم میخواست شیشه لیموناد توی دستم را از پنجره پرت کنم روی آسفالت، یا ماشین را کند کنم و بکومش به دیواری جایی که صدای خرد شدن شیشه دلم را خنک کند.
کلافهام، هیچ جمله انگیزشی کمکم نمیکند و عین مرغ پر کنده خودم را به درد و دیوار میزنم که چرا باید تنها بمانم، چقدر دیگر باید تنها سر کنم.
من و آن یارو به مسخرهترین و بیخاصیتترین شکل ممکن به درد هم نمیخوردیم اما روزهای اندکی را که با او گذراندم یادم انداخت یک چیزهایی هم توی این دنیا هست که من قرنهاست ندارمش!
این که توی ماشین دست آزادش را پیچید دور شانههام، مرا کشید سمت خودش و پیشانیم را بوسید.
این که به بهانه کار شخصی ماشین را نگه داشت و خواست که ۵ دقیقه صبر کنم و با یک دسته گل برگشت.
این که گفت این لباس را بخر به حساب من، این باشگاه را ثبت نام کن به حساب من.
این که وقتی داشتم وسط کافهای توی نیاوران از درد پریود به خودم میپیچیدم از پشت تلفن گفت بازارم، اسنپ میگیرم میایم و خودم ماشینت را تا خانه میاورم.
حالا که دوباره بعد مدتها یک زاناکس انداختهام بالا به این فکر میکنم که شاید عمه هم یک روز از خواب بیدار شده و یکهو شنیده که نوهاش صداش میکند مامانی!
با ناباوری برگشته سمت صدا و وقتی به صورت نوهاش خیره شده دیده کما فی سابق جملات بعدیاش را نمیشنود... دیده روز از نو...
بعد با لذت شنیدن همان یک کلمه رفته و دراز کشیده روی تخت و یادش افتاده توی این دنیا چه چیزهای شنیدنی وجود دارد که او نمیشنود... احساس کرده دیگر تنهایی از پسش برنمیآید. زاناکس را انداخته بالا و رفته برای خودش...
عمه زاناکس شد رب و ربش... انقدر خورد تا یک روز صبح وقتی میخواست از روی تخت بلند شود سرش گیج رفت و افتاد کنار تخت روی زمین و هر دو دستش شکست، چند روز بعد هم توی بیمارستان تمام کرد.
انگار خاصیت آمدن بعضی این است که جاخالیهایی را که به هر ضرب و زوری چپانده بودی ته کمد تا چشمت بهشان نیفتد بیرون بکشند، صاف بگیرند جلوی چشمت و... بروند.
همین.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
هیچکس نمیتونه تا یک جایی بیشتر با کسی باشه
و به نظرم این مفهوم دقیق تنهایی درونی، مادرزاد و ابدی بشره
و به نظرم این مفهوم دقیق تنهایی درونی، مادرزاد و ابدی بشره
▫️مهارتِ زیستن در جهانِ چیزهای شکننده
توان سوگواری کردن، مهارت زیستن در جهان چیزهای شکننده است. امّا توانِ سوگواری کردن یعنی چه؟ یعنی کنار آمدنِ تا جای ممکن با سرشتِ ناپایدار زندگی و انتظارات خود را تعدیل کردن. پذیرش اینکه چیزهایی از دست رفتهاند ولی چیزهایی همچنان باقی مانده است. پذیرش اینکه لازم نیست اگر چیزی از دست رفته، بقیه را خودمان ویران کنیم. پذیرش اینکه دردِ فقدان همیشه به یک شکل باقی نمیماند و میتوان به توانِ ترمیم روان اعتماد کرد. پذیرش اینکه "قرار نبود" معنا ندارد و خوبیها و بدیهای زندگی در کنار هماند.
توان سوگواری یعنی راهی برای ابراز خشمِ ناشی از فقدان پیدا کردن، تا جای ممکن از رنج خود با دیگری حرف زدن، غمِ از دست دادن را "اگر شد" به کاری تبدیل کردن و احساسِ گناه را تا جای ممکن واقعی ندانستن. توان سوگواری یعنی بپذیرم که وقتی از دست دادم، غمگین میشوم ولی الزاماً کسی یا چیزی عامدانه یا از سر شرارت این کار را با من نکرده است. یعنی بپذیرم که میزانی از اندوه، لازمه زیستن در این دنیاست.
هرچند توانِ سوگواری کردن، آموختنی است امّا همه از لحاظ روانی به یک اندازه قابلیت آن را ندارند. حرف اشتباهی است که بگوییم "سوگواری کردن را بیاموزید" و توصیههایی را فهرست کنیم و انتظار داشته باشیم همه از جمله خودمان از پسِ آنها برآییم. گاهی "من" آنچنان شکننده و گاهی "غم" آنچنان بزرگ است که راهی نرفتنی به نظر میرسد.
ما آدمها سرشت، گذشته و تابِ متفاوتی داریم. امّا همه حرف این است که هر کسی میتواند قدمی جلوتر بیاید.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel
توان سوگواری کردن، مهارت زیستن در جهان چیزهای شکننده است. امّا توانِ سوگواری کردن یعنی چه؟ یعنی کنار آمدنِ تا جای ممکن با سرشتِ ناپایدار زندگی و انتظارات خود را تعدیل کردن. پذیرش اینکه چیزهایی از دست رفتهاند ولی چیزهایی همچنان باقی مانده است. پذیرش اینکه لازم نیست اگر چیزی از دست رفته، بقیه را خودمان ویران کنیم. پذیرش اینکه دردِ فقدان همیشه به یک شکل باقی نمیماند و میتوان به توانِ ترمیم روان اعتماد کرد. پذیرش اینکه "قرار نبود" معنا ندارد و خوبیها و بدیهای زندگی در کنار هماند.
توان سوگواری یعنی راهی برای ابراز خشمِ ناشی از فقدان پیدا کردن، تا جای ممکن از رنج خود با دیگری حرف زدن، غمِ از دست دادن را "اگر شد" به کاری تبدیل کردن و احساسِ گناه را تا جای ممکن واقعی ندانستن. توان سوگواری یعنی بپذیرم که وقتی از دست دادم، غمگین میشوم ولی الزاماً کسی یا چیزی عامدانه یا از سر شرارت این کار را با من نکرده است. یعنی بپذیرم که میزانی از اندوه، لازمه زیستن در این دنیاست.
هرچند توانِ سوگواری کردن، آموختنی است امّا همه از لحاظ روانی به یک اندازه قابلیت آن را ندارند. حرف اشتباهی است که بگوییم "سوگواری کردن را بیاموزید" و توصیههایی را فهرست کنیم و انتظار داشته باشیم همه از جمله خودمان از پسِ آنها برآییم. گاهی "من" آنچنان شکننده و گاهی "غم" آنچنان بزرگ است که راهی نرفتنی به نظر میرسد.
ما آدمها سرشت، گذشته و تابِ متفاوتی داریم. امّا همه حرف این است که هر کسی میتواند قدمی جلوتر بیاید.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel
Forwarded from 🧡 قلب نارنجی فرشته 🧡
دورهجدید کارگاه کاغذ سفید - زمستان 1402
🌱 مدرس: مرتضی برزگر
📔 نویسنده مجموعه داستان «قلب نارنجی فرشته» (نشرچشمه،چاپ 13) و رمان «اعترافات هولناک لاکپشت مرده» (نشرچشمه، چاپ 9)
📍آیدی ثبت نام : @BarzegarWorkshop
لطفا به دوستان خود اطلاع دهید.
@MortezaBarzegarNotes
🌱 مدرس: مرتضی برزگر
📔 نویسنده مجموعه داستان «قلب نارنجی فرشته» (نشرچشمه،چاپ 13) و رمان «اعترافات هولناک لاکپشت مرده» (نشرچشمه، چاپ 9)
📍آیدی ثبت نام : @BarzegarWorkshop
لطفا به دوستان خود اطلاع دهید.
@MortezaBarzegarNotes
امروز که خیلیها داشتند سطح صاف و یکدست برف را با غلت زدنهاشان یا زیر قدمهاشان مخدوش میکردند و گلولههای برفی را نشانه میرفتند به سر و سینه هم و پودر میکردند؛ من نشسته بودم روی مبل.
دستهام روی پاها، زل زده بودم به دیوار روبرو و داشتم توی سرم با یک چوب بیسبال هر چه که دور و برم بود خرد و خاکشیر میکردم.
در فاصله دو بار منهدم کردن همه چیز یک کاسه فرنی خوردم. به این امید که حواسم پرت شود و بعد از دومین باری که توی سرم همه چیز را پودر کردم کاسه دوم را خوردم. که شاید این دومی که یکی از خوانندههای صفحهام میفروخت و شناختم و پولش را نگرفت یادم بیندازد نوشتن میتواند آدم را سبک کند. به آدمهای دیگر بگوید توی تاریکیها،ترسها،اندوها،خشمها، استیصالها و آن خبیثِ وحشیِ ترسیدهی درونشان تنها نیستند.
اما وقتی دیدم دستهام همانطور روی پاهام مانده و به نوشتن نمیرود رندوم توی سرم گشتم و رسیدم به سی و چند سال قبل پای تخته و وقتی خانم فیاض کلاس چهارم برای بار دوم آمدم بزند زیر گوشم توی هوا مچش را گرفتم و یکی از آن آبدارهاش را خواباندم زیر گوش خودش که این به آن در!
صدای برخورد کف دستم با صورتش که پیچید توی گوشم فهمیدم باید کاسه سوم فرنی را بخورم که متاسفانه دو تا بیشتر هدیه نگرفته بودم.
بعد با همان دستهای شل و بیکار که نه بلند میشد کارهای روزانهام را رتق و فتق کند و نه قادر بود این جریان شوم توی سرم را متوقف کند رفتم سراغ خیلیها. فحش دادم. جلوی پایشان تف انداختم، ناخن کشیدم به سر و روشان و جلوی بعضیهاشان بیخود و بیجهت زدم زیر گریه.
اینبار باید سر کلاس به بچهها بگویم گاهی فرنی جواب نمیدهد. انگار هر چه میخوری جاش با یک خالی بزرگ پر میشود. نوشتن جواب نمیدهد. انگار هر چه مینویسی جاش را صفحه خالی پر میکند.
حتی چوب بیسبال هم کار خاصی از دستش برنمیاید. هر چه خرد و خاکشیر میکنی انگار نشانه گرفتهای به یک خالی بزرگ،سرت را که میچرخانی میبینی همه چیز سالم و بیتَرک سر جاشان دهن کجی میکنند.
باید بهشان بگویم گاهی خالی خالیست و با هیچکدام از همه آن لعنتیهایی که توی اتاق درمان،کلاس نویسندگی،کتابهای توسعه فردی و چه و چه یادگرفتهای و تا اینجا خودت را روی دوش خودت خِرکش کردهای پر نمیشود.
یکبار وقتی داشتم برایش از فلان کتاب میگفتم وسط حرفم پرید که وقتی از کتابها حرف میزنی چشمهات برق میزند پریسا!
یادم آمد توی سرم سراغ این یکی نرفته بودم. تازگی خیلی اتفاقی فهمیدم ماههاست بیهیچ دعوایی از همه جا بلاکم کرده.
باید به بچهها بگویم گاهی حتی اگر کسی آنقدر حواسش باشد که وقتی خطابت میکند پری را جدا از سا بنویسد هم جواب نمیدهد.
صفحهای که توش حرف میزدیم،میخندیدیم و تو از آن گوشه قلبت که پرش کرده میگفتی؛ یک روز بیخبر و ناغافل خالی خالی میشود.
این روزها چشمهام برقی ندارد. زیاد،بیهوا در حالی که لبخند به لب دارم میزنم زیر گریه!
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
دستهام روی پاها، زل زده بودم به دیوار روبرو و داشتم توی سرم با یک چوب بیسبال هر چه که دور و برم بود خرد و خاکشیر میکردم.
در فاصله دو بار منهدم کردن همه چیز یک کاسه فرنی خوردم. به این امید که حواسم پرت شود و بعد از دومین باری که توی سرم همه چیز را پودر کردم کاسه دوم را خوردم. که شاید این دومی که یکی از خوانندههای صفحهام میفروخت و شناختم و پولش را نگرفت یادم بیندازد نوشتن میتواند آدم را سبک کند. به آدمهای دیگر بگوید توی تاریکیها،ترسها،اندوها،خشمها، استیصالها و آن خبیثِ وحشیِ ترسیدهی درونشان تنها نیستند.
اما وقتی دیدم دستهام همانطور روی پاهام مانده و به نوشتن نمیرود رندوم توی سرم گشتم و رسیدم به سی و چند سال قبل پای تخته و وقتی خانم فیاض کلاس چهارم برای بار دوم آمدم بزند زیر گوشم توی هوا مچش را گرفتم و یکی از آن آبدارهاش را خواباندم زیر گوش خودش که این به آن در!
صدای برخورد کف دستم با صورتش که پیچید توی گوشم فهمیدم باید کاسه سوم فرنی را بخورم که متاسفانه دو تا بیشتر هدیه نگرفته بودم.
بعد با همان دستهای شل و بیکار که نه بلند میشد کارهای روزانهام را رتق و فتق کند و نه قادر بود این جریان شوم توی سرم را متوقف کند رفتم سراغ خیلیها. فحش دادم. جلوی پایشان تف انداختم، ناخن کشیدم به سر و روشان و جلوی بعضیهاشان بیخود و بیجهت زدم زیر گریه.
اینبار باید سر کلاس به بچهها بگویم گاهی فرنی جواب نمیدهد. انگار هر چه میخوری جاش با یک خالی بزرگ پر میشود. نوشتن جواب نمیدهد. انگار هر چه مینویسی جاش را صفحه خالی پر میکند.
حتی چوب بیسبال هم کار خاصی از دستش برنمیاید. هر چه خرد و خاکشیر میکنی انگار نشانه گرفتهای به یک خالی بزرگ،سرت را که میچرخانی میبینی همه چیز سالم و بیتَرک سر جاشان دهن کجی میکنند.
باید بهشان بگویم گاهی خالی خالیست و با هیچکدام از همه آن لعنتیهایی که توی اتاق درمان،کلاس نویسندگی،کتابهای توسعه فردی و چه و چه یادگرفتهای و تا اینجا خودت را روی دوش خودت خِرکش کردهای پر نمیشود.
یکبار وقتی داشتم برایش از فلان کتاب میگفتم وسط حرفم پرید که وقتی از کتابها حرف میزنی چشمهات برق میزند پریسا!
یادم آمد توی سرم سراغ این یکی نرفته بودم. تازگی خیلی اتفاقی فهمیدم ماههاست بیهیچ دعوایی از همه جا بلاکم کرده.
باید به بچهها بگویم گاهی حتی اگر کسی آنقدر حواسش باشد که وقتی خطابت میکند پری را جدا از سا بنویسد هم جواب نمیدهد.
صفحهای که توش حرف میزدیم،میخندیدیم و تو از آن گوشه قلبت که پرش کرده میگفتی؛ یک روز بیخبر و ناغافل خالی خالی میشود.
این روزها چشمهام برقی ندارد. زیاد،بیهوا در حالی که لبخند به لب دارم میزنم زیر گریه!
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
واقعیت این است: ما خیلی به دیگران نیازمندیم، امّا جسارت ابراز کردنش را نداریم. ما به بودنِ دیگری، به نگاهش، تحسینش و یاریاش نیازمندیم. اغلبِ ما تابِ تنهایی را نداریم. عجیب هم نیست، ما آدمها برای تنهایی ساخته نشدهایم. ما دلبستهایم.
امّا هزار کار میکنیم تا به دیگری نگوییم که به او نیاز داریم، نگوییم قدرش را میدانیم، نگوییم که اگر نباشد جای خالیاش آزارمان میدهد، نگوییم که برایمان مهم است. گاهی بلد نیستیم. آخر چند نفر از ما ابرازِ صادقانه را دیدهایم؟ چند نفر از ما یاد گرفتهایم که آدمها میتوانند وسط روزهای معمولی زندگی بگویند قدر هم را میدانند و چقدر خوب است که هستند. چند نفر از ما چنین چیزی را خطاب به خودمان شنیدهایم؟ گاهی هم مسئله بلد نبودن نیست، ترسیدن است. میترسیم ابراز کنیم و در بازیِ قدرت دستِ بالا را از دست بدهیم، میترسیم ابراز کنیم مبادا دیگری طلبکار بشود، میترسیم بگوییم برایم مهمی، اما آن دیگری (پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، شریک) شبیهش را به ما نگوید. میترسیم بگوییم و دیگری را بترسانیم، میترسیم وابسته به نظر برسیم، میترسیم دیگری رهایمان کند، میترسیم مسئولیت زیادی روی دوشمان قرار بگیرد. میترسیم احساساتی به نظر برسیم. میترسیم دیگری ما را پس بزند. خلاصه اینکه خیلی میترسیم و ابراز نمیکنیم.
به جایش چه میکنیم؟ اجتناب میکنیم، بهانه میگیریم، دعوا راه میاندازیم، بدبین میشویم، طوری رفتار میکنیم که گویی بود و نبود دیگری فرقی برایمان ندارد، بیتوجهی میکنیم و ... . اما واقعیت این است که نیاز داریم از نیازمان به دیگری بگوییم، از قدردانیمان حرف بزنیم و در دلِ همین ابراز، با او درباره مشکلاتمان با هم گفتگو کنیم.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel
امّا هزار کار میکنیم تا به دیگری نگوییم که به او نیاز داریم، نگوییم قدرش را میدانیم، نگوییم که اگر نباشد جای خالیاش آزارمان میدهد، نگوییم که برایمان مهم است. گاهی بلد نیستیم. آخر چند نفر از ما ابرازِ صادقانه را دیدهایم؟ چند نفر از ما یاد گرفتهایم که آدمها میتوانند وسط روزهای معمولی زندگی بگویند قدر هم را میدانند و چقدر خوب است که هستند. چند نفر از ما چنین چیزی را خطاب به خودمان شنیدهایم؟ گاهی هم مسئله بلد نبودن نیست، ترسیدن است. میترسیم ابراز کنیم و در بازیِ قدرت دستِ بالا را از دست بدهیم، میترسیم ابراز کنیم مبادا دیگری طلبکار بشود، میترسیم بگوییم برایم مهمی، اما آن دیگری (پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، شریک) شبیهش را به ما نگوید. میترسیم بگوییم و دیگری را بترسانیم، میترسیم وابسته به نظر برسیم، میترسیم دیگری رهایمان کند، میترسیم مسئولیت زیادی روی دوشمان قرار بگیرد. میترسیم احساساتی به نظر برسیم. میترسیم دیگری ما را پس بزند. خلاصه اینکه خیلی میترسیم و ابراز نمیکنیم.
به جایش چه میکنیم؟ اجتناب میکنیم، بهانه میگیریم، دعوا راه میاندازیم، بدبین میشویم، طوری رفتار میکنیم که گویی بود و نبود دیگری فرقی برایمان ندارد، بیتوجهی میکنیم و ... . اما واقعیت این است که نیاز داریم از نیازمان به دیگری بگوییم، از قدردانیمان حرف بزنیم و در دلِ همین ابراز، با او درباره مشکلاتمان با هم گفتگو کنیم.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel
بدون بال در این آسمان پرنده بمانیم
قرار بعدیمان: لج کنیم، زنده بمانیم!
#حامد_ابراهیم_پور
بهارتان سبز💚
@parinevesht_channel
قرار بعدیمان: لج کنیم، زنده بمانیم!
#حامد_ابراهیم_پور
بهارتان سبز💚
@parinevesht_channel
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به من خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...! نفرین نمیکنم... نکند
به او -که عاشق او بودهام- زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
نجمه زارع
@parinevesht_channel
نخواست او به من خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...! نفرین نمیکنم... نکند
به او -که عاشق او بودهام- زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
نجمه زارع
@parinevesht_channel
هدف از روانکاوی شدن، پایان بخشیدن به دردهای روانی نیست. بلکه به نوعی می توان گفت که هدفش افزایش قابلیت تحمل حقیقت های دردناکی هست که پذیرششان اجتناب ناپذیر است، البته پذیرششان بدون تخریب خود، آسیب به خود و تخریب دیگری یا آسیب رساندن به دیگری.
ویلفرد بیون
روانپزشک و روانکاو انگلیسی
@parinevesht_channel
ویلفرد بیون
روانپزشک و روانکاو انگلیسی
@parinevesht_channel
▫️پیدا شدن
امروز به بهانه روز روانشناس خیلی به اتاق درمان، اثربخشیاش و آسیبهایش فکر میکردم. امّا از این بین یک ویژگی آن خیلی بیشتر برایم تداعی میشد: همراه شدن با مراجع برای پی بردن به چیزی که در آغاز جلسه نه تو میدانی چیست و نه او به روشنی از آن باخبر است.
مراجع با دغدغهها، احساسات و افکاری به جلسه میآید و شروع به صحبت یا سکوت میکند. تو هر چقدر هم که او را شناخته باشی اغلب نمیدانی مسئله چیست. او در کلامش از چیزی گلایه میکند یا با سکوتش معنایی را منتقل میکند که خیلی وقتها مسئله اصلی نیست. آنچه او ابراز میکند دردسترسترین و ابرازکردنیترین چیزِ ممکن برای او در این لحظه است. حالا تویی و اشتیاقت به دانستن و ابزارت که پرسیدن، شنیدن، همدلی کردن و گشوده بودن است.
حالا او میگوید و تو به کلماتش، طنین صدایش، فرایند تعریف کردنش، تداعیهایش، نوع نشستن و نگاه کردنش، اشتیاق یا بیمیلیاش، مکثهایش و حالت چهرهاش توجه میکنی. آن وقت جایی درنگ میکنی، حرفی را تکرار میکنی، سوال تازهای می پرسی، کلمهای به نظرت غریب میرسد و حوالی آن با او حرف میزنی، سکوت میکنی و آرام آرام سعی میکنی با کمک او آنچه را آشفته، گنگ، غیرمستقیم امّا زنده و با سرنخهایی به جلسه آورده است پیدا کنی. آنچه در این فرایند رخ میدهد، فهمیدن و فهمیده شدن است و از بیکلامی، بینامی و گنگی در آمدن احساس یا دغدغه او. آنچه در این فرایند رخ میدهد، پیدا شدن است. توِ درمانگر از قبل میدانی؟ نه. تو اشتباه میکنی؟ خیلی ممکن است. حرفهایت ممکن است بیربط باشند؟ بله. اما تو به گفتگو، شنیدن، همدلی و جستجو ایمان داری. اینگونه است که او و تو پیدا میشوید.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel
امروز به بهانه روز روانشناس خیلی به اتاق درمان، اثربخشیاش و آسیبهایش فکر میکردم. امّا از این بین یک ویژگی آن خیلی بیشتر برایم تداعی میشد: همراه شدن با مراجع برای پی بردن به چیزی که در آغاز جلسه نه تو میدانی چیست و نه او به روشنی از آن باخبر است.
مراجع با دغدغهها، احساسات و افکاری به جلسه میآید و شروع به صحبت یا سکوت میکند. تو هر چقدر هم که او را شناخته باشی اغلب نمیدانی مسئله چیست. او در کلامش از چیزی گلایه میکند یا با سکوتش معنایی را منتقل میکند که خیلی وقتها مسئله اصلی نیست. آنچه او ابراز میکند دردسترسترین و ابرازکردنیترین چیزِ ممکن برای او در این لحظه است. حالا تویی و اشتیاقت به دانستن و ابزارت که پرسیدن، شنیدن، همدلی کردن و گشوده بودن است.
حالا او میگوید و تو به کلماتش، طنین صدایش، فرایند تعریف کردنش، تداعیهایش، نوع نشستن و نگاه کردنش، اشتیاق یا بیمیلیاش، مکثهایش و حالت چهرهاش توجه میکنی. آن وقت جایی درنگ میکنی، حرفی را تکرار میکنی، سوال تازهای می پرسی، کلمهای به نظرت غریب میرسد و حوالی آن با او حرف میزنی، سکوت میکنی و آرام آرام سعی میکنی با کمک او آنچه را آشفته، گنگ، غیرمستقیم امّا زنده و با سرنخهایی به جلسه آورده است پیدا کنی. آنچه در این فرایند رخ میدهد، فهمیدن و فهمیده شدن است و از بیکلامی، بینامی و گنگی در آمدن احساس یا دغدغه او. آنچه در این فرایند رخ میدهد، پیدا شدن است. توِ درمانگر از قبل میدانی؟ نه. تو اشتباه میکنی؟ خیلی ممکن است. حرفهایت ممکن است بیربط باشند؟ بله. اما تو به گفتگو، شنیدن، همدلی و جستجو ایمان داری. اینگونه است که او و تو پیدا میشوید.
#محمود_مقدسی
@parinevesht_channel