▪️خلاصه خسرو و شیرین
"خلاصهی خسرو و شیرین" عنوان تازهترین تلاش قلمی من است که به همّت انتشارات فصل پنجم منتشر شده. هدف این کتاب کمک کردن به مخاطبِ کمتر حرفهایِ شعر است برای آنکه بتواند داستان خسرو و شیرین نظامی را از طریق الفاظ خودِ نظامی دنبال کند و به قدر وسع، از ظرافتهای بیشمار متن لذت ببرد. برای رسیدن به این هدف به اختصار این سه کار انجام شده:
۱. از برخی از ابیات پیچیده و توصیفیِ متن اصلی صرفنظر شده است. در انتخاب ابیات همواره این اصل پیش چشم بوده که هیچ بخشی از بخشهای داستان حذف نشود و تمامی به اصطلاح سکانسهای خسرو و شیرین سر جای خود باقی بماند و فقط از حجم توصیفات در برخی از بخشها کاسته شود.
۲. از علائم سجاوندی نهایت استفاده شده تا به مخاطب در صحیحخوانی متن کمک شود.
۳. دشواریهای ابیات به زبانی ساده در پاورقیها شرح داده شده و سعی شده توضیحات به گونهای باشد که خواننده در نهایت، دوباره به متن رجوع کند و معنا را از طریق الفاظ خودِ شاعر دریابد.
امیدوارم این کتاب بتواند قدم کوچکی برای آشتی دادن فارسیزبانان با گنجینهی بیپایان متون کهن ادب فارسی بردارد.
.
برای سفارش کتاب میتوانید با انتشارات فصل پنجم تماس بگیرید:
۶۶۹۰۹۸۴۷
۰۹۱۲۱۵۹۱۸۹۱
ما نه این دانه را به خود کِشتیم
آنچه اختر نمود بنوشتیم...
ارادتمند
محمدرضا طاهری
@mohammadrezataheri
"خلاصهی خسرو و شیرین" عنوان تازهترین تلاش قلمی من است که به همّت انتشارات فصل پنجم منتشر شده. هدف این کتاب کمک کردن به مخاطبِ کمتر حرفهایِ شعر است برای آنکه بتواند داستان خسرو و شیرین نظامی را از طریق الفاظ خودِ نظامی دنبال کند و به قدر وسع، از ظرافتهای بیشمار متن لذت ببرد. برای رسیدن به این هدف به اختصار این سه کار انجام شده:
۱. از برخی از ابیات پیچیده و توصیفیِ متن اصلی صرفنظر شده است. در انتخاب ابیات همواره این اصل پیش چشم بوده که هیچ بخشی از بخشهای داستان حذف نشود و تمامی به اصطلاح سکانسهای خسرو و شیرین سر جای خود باقی بماند و فقط از حجم توصیفات در برخی از بخشها کاسته شود.
۲. از علائم سجاوندی نهایت استفاده شده تا به مخاطب در صحیحخوانی متن کمک شود.
۳. دشواریهای ابیات به زبانی ساده در پاورقیها شرح داده شده و سعی شده توضیحات به گونهای باشد که خواننده در نهایت، دوباره به متن رجوع کند و معنا را از طریق الفاظ خودِ شاعر دریابد.
امیدوارم این کتاب بتواند قدم کوچکی برای آشتی دادن فارسیزبانان با گنجینهی بیپایان متون کهن ادب فارسی بردارد.
.
برای سفارش کتاب میتوانید با انتشارات فصل پنجم تماس بگیرید:
۶۶۹۰۹۸۴۷
۰۹۱۲۱۵۹۱۸۹۱
ما نه این دانه را به خود کِشتیم
آنچه اختر نمود بنوشتیم...
ارادتمند
محمدرضا طاهری
@mohammadrezataheri
دیروز بود گمانم که دوستی - نمیدانم چرا- برایم شعری از ابراهیم روزبهانی فرستاد. جوان شاعری که یکی دوبار دیده بودمش و صفایی داشت. امروز شنیدم که از این دنیای بدکاره برای همیشه رفته است. چقدر فرصتها کوتاه است. کاش زبانی بود که آدمی آنچه در دل دارد را به آدمها بگوید. کاش میشد بی دریغتر مهربانی کرد. این بیت سعدی را از زبان او برای خودم خواندم:
چون تشنه جان سپردم، آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را؟
چون تشنه جان سپردم، آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را؟
Forwarded from آن
در کارگاه آنلاین «نظامیخوانی» همراه با محمّدرضا طاهری مروری خواهیم داشت بر زندگی و زمانهی نظامی. مطالعهی آثار برجستهی نظامی با تکیه بر کشف زیباییهای پنهان و آشکار متن. تامّل بر اندیشههای نظامی در سیاست، جامعه، هستیشناسی و دین. نکاتی دربارهی چگونگی صحیحخوانی و زیباخوانی متن.
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، با پشتیبان کارگاههای آن در ارتباط باشید.
#کارآن
برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام، با پشتیبان کارگاههای آن در ارتباط باشید.
#کارآن
Forwarded from نور سیاه
شب یلدا
خانم دکتر ژاله آموزگار تأویل و تفسیری دارد از شب یلدا که خیلی دلنشین است. بخوانید:
«در شب یلدا که شب کارزار روشنایی و تاریکی است، کسی نمیخوابد؛ ایرانیان گرد هم میآیند تا به نیروی عشق و نیروی مهر، به نور دل بدهند تا به جنگ سیاهترین و شومترین شب سال برود. خوراکیهای شبچره را بر سفرهٔ کرسی میگسترانند و تا صبح شعر میخوانند، قصه میگویند، فال حافظ میگیرند و بیدارمیمانند تا بیداری آنها کمکی باشد هرچند اندک به فرشتهٔ پیمان، فرشتهٔ راستی، فرشتهٔ نظم. همه نگران و منتظرند تا نتیجهٔ این کارزار را با دمیدن صبح و دیده شدن نخستین فروغ، جشن بگیرند» (سخن شفاهی استاد آموزگار در مقالهٔ خانم سیما سلطانی نقل شده است: بخارا، ش۵۷،صص۲۷۹-۲۷۸).
شب در فرهنگ و ادب ما یک نماد کهن است برای سیطرهٔ ظلم و ظلمت بر آفاق زندگی ایرانی. وقتی شکست میخوریم، سرودمان این است: چرا شب ما سحر ندارد؟ یلدا هم دیرندهترین شب است و آغازی بر سرمای سوزندهٔ زمستان.
اما از دل این شب سیاه برای مردم ما خورشید میزاید؛ این یعنی به نیروی عشق و امید یلدای دیجور تبدیل میشود به شبی روشن. شبی شاد و چراغان. پس در اعماق درازترین شب سال، امید به پیروزی خورشید و نور و گرما را عشق است! مهمانی و شیرینی و شعر و شادی و شادخواری را عشق است! سرخی انار و هندوانه را عشق است! نوید آمدن نوروز را عشق است!
از فردا شبها کمکمک کوتاه میشود؛ این یعنی فواره چون بلند شود، سرنگون شود و بگذرد این روزگار تلختر از زهر. این حکمت بالغهٔ ملت ایران است. ملّت ما زمستانهای تاریخی خود را با این حکمت سرکرده:
«شب یلدا اگرچه دراز بود زایل شود و صبح جهانافروز روی نماید» (ذیل نفثةالمصدور، ص۵۰).
حافظ میگفت: صحبت حکّام ظلمت شب یلداست. صحبت یعنی مصاحبت یعنی زیستن. ملّت ما در درازنای زمان، ظلم و ظلمت شب یلدای صحبت با حکّام را تاب آورده است؛ آنها را گذرانده و راه خود را نرمکنرمک به سوی آستانهٔ صبح و خورشید پیموده است. زمین خورده و برخاسته. در اقصای سردترین زمستانها زیسته اما یخ نبسته است. زنده مانده است. یخ نبسته و زنده مانده چون هر سال در شب یلدایش، امید به برآمدن خورشید زاییده شده است:
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر شبان یلدا را
این بیت سعدی بیت نیست. اقلیم است . چکیدهی تاریخ مردم ایران است. میگوید درد هست، تاریکی هست، سرمای ناجوانمرد هست اما امید درمان هم هست.
امید درمان هست تا تأویل روشن ملت ایران از یلدا هست. امید درمان هست تا امید و شادی و دوستی هست. تا خورشید هست. تا نوروز هست. تا ایران هست.
فال امشب حافظ برای کشور ما و ملّت ما این است:
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار
پس به قول استاد ژاله آموزگار امشب را با شعر و شادی و مهر و آشتی بیدارمیمانیم تا بیداری ما کمکی باشد «هرچند اندک» به فرشتهٔ راستی، فرشتهٔ نظم، فرشتهٔ پیمان.
تا بیداری ما کمکی باشد «هرچند اندک» به فرشتهای که نگهبان ایران است...
https://www.tg-me.com/n00re30yah
خانم دکتر ژاله آموزگار تأویل و تفسیری دارد از شب یلدا که خیلی دلنشین است. بخوانید:
«در شب یلدا که شب کارزار روشنایی و تاریکی است، کسی نمیخوابد؛ ایرانیان گرد هم میآیند تا به نیروی عشق و نیروی مهر، به نور دل بدهند تا به جنگ سیاهترین و شومترین شب سال برود. خوراکیهای شبچره را بر سفرهٔ کرسی میگسترانند و تا صبح شعر میخوانند، قصه میگویند، فال حافظ میگیرند و بیدارمیمانند تا بیداری آنها کمکی باشد هرچند اندک به فرشتهٔ پیمان، فرشتهٔ راستی، فرشتهٔ نظم. همه نگران و منتظرند تا نتیجهٔ این کارزار را با دمیدن صبح و دیده شدن نخستین فروغ، جشن بگیرند» (سخن شفاهی استاد آموزگار در مقالهٔ خانم سیما سلطانی نقل شده است: بخارا، ش۵۷،صص۲۷۹-۲۷۸).
شب در فرهنگ و ادب ما یک نماد کهن است برای سیطرهٔ ظلم و ظلمت بر آفاق زندگی ایرانی. وقتی شکست میخوریم، سرودمان این است: چرا شب ما سحر ندارد؟ یلدا هم دیرندهترین شب است و آغازی بر سرمای سوزندهٔ زمستان.
اما از دل این شب سیاه برای مردم ما خورشید میزاید؛ این یعنی به نیروی عشق و امید یلدای دیجور تبدیل میشود به شبی روشن. شبی شاد و چراغان. پس در اعماق درازترین شب سال، امید به پیروزی خورشید و نور و گرما را عشق است! مهمانی و شیرینی و شعر و شادی و شادخواری را عشق است! سرخی انار و هندوانه را عشق است! نوید آمدن نوروز را عشق است!
از فردا شبها کمکمک کوتاه میشود؛ این یعنی فواره چون بلند شود، سرنگون شود و بگذرد این روزگار تلختر از زهر. این حکمت بالغهٔ ملت ایران است. ملّت ما زمستانهای تاریخی خود را با این حکمت سرکرده:
«شب یلدا اگرچه دراز بود زایل شود و صبح جهانافروز روی نماید» (ذیل نفثةالمصدور، ص۵۰).
حافظ میگفت: صحبت حکّام ظلمت شب یلداست. صحبت یعنی مصاحبت یعنی زیستن. ملّت ما در درازنای زمان، ظلم و ظلمت شب یلدای صحبت با حکّام را تاب آورده است؛ آنها را گذرانده و راه خود را نرمکنرمک به سوی آستانهٔ صبح و خورشید پیموده است. زمین خورده و برخاسته. در اقصای سردترین زمستانها زیسته اما یخ نبسته است. زنده مانده است. یخ نبسته و زنده مانده چون هر سال در شب یلدایش، امید به برآمدن خورشید زاییده شده است:
هنوز با همه دردم امید درمان است
که آخری بود آخر شبان یلدا را
این بیت سعدی بیت نیست. اقلیم است . چکیدهی تاریخ مردم ایران است. میگوید درد هست، تاریکی هست، سرمای ناجوانمرد هست اما امید درمان هم هست.
امید درمان هست تا تأویل روشن ملت ایران از یلدا هست. امید درمان هست تا امید و شادی و دوستی هست. تا خورشید هست. تا نوروز هست. تا ایران هست.
فال امشب حافظ برای کشور ما و ملّت ما این است:
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار
پس به قول استاد ژاله آموزگار امشب را با شعر و شادی و مهر و آشتی بیدارمیمانیم تا بیداری ما کمکی باشد «هرچند اندک» به فرشتهٔ راستی، فرشتهٔ نظم، فرشتهٔ پیمان.
تا بیداری ما کمکی باشد «هرچند اندک» به فرشتهای که نگهبان ایران است...
https://www.tg-me.com/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
Audio
محمدرضا طاهری - شاعر
تا جهان دید که دلبستهی این خاک شدیم
تندباد آمد و آوارهی افلاک شدیم
گوهرِ تاجِ امیرانِ مقدّس بودیم
رخنهی دامنِ بدکارهی ناپاک شدیم
یادگارِ حسنک بود و نشانِ حلّاج
این سری کز غمش افتاده در این لاک شدیم
چه شد آن دبدبهی دائمِ دورانِ شکوه؟
چه گذشتهست که اینگونه اسفناک شدیم؟
نه علی ماند و نه رستم، نه وطن ماند و نه دین
خامِ یک مشت معاویّه و ضحّاک شدیم
رفته بودیم که شوخ از تنِ خود باز کنیم
مایهی خندهی حمّامی و دلّاک شدیم
مار خوردیم که بیواهمه افعی شدهایم
مرگ دیدیم که بر اسلحه بیباک شدیم
ناممان روی تنِ لُختِ جهان حک شده بود
گریه کردیم و از این لوحِ نجس پاک شدیم...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
تندباد آمد و آوارهی افلاک شدیم
گوهرِ تاجِ امیرانِ مقدّس بودیم
رخنهی دامنِ بدکارهی ناپاک شدیم
یادگارِ حسنک بود و نشانِ حلّاج
این سری کز غمش افتاده در این لاک شدیم
چه شد آن دبدبهی دائمِ دورانِ شکوه؟
چه گذشتهست که اینگونه اسفناک شدیم؟
نه علی ماند و نه رستم، نه وطن ماند و نه دین
خامِ یک مشت معاویّه و ضحّاک شدیم
رفته بودیم که شوخ از تنِ خود باز کنیم
مایهی خندهی حمّامی و دلّاک شدیم
مار خوردیم که بیواهمه افعی شدهایم
مرگ دیدیم که بر اسلحه بیباک شدیم
ناممان روی تنِ لُختِ جهان حک شده بود
گریه کردیم و از این لوحِ نجس پاک شدیم...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کرده با تو مگر این صدای خستهی ما
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمعِ جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیورِ ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
بعید نیست که یک روز، آتشی بشوند
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
که باز قفل زدی بر دهان بستهی ما؟!
به جمعِ جیرهخورانت فزون نخواهی کرد
هرآنچه کم کنی از خیلِ دار و دستهی ما
به دانههای حقیرِ تو فضله میریزند
پرندگان غیورِ ز دام رَستهی ما
رسد شبی که زمین را به آسمان ببرند
عقابهای به کُنج قفس نشستهی ما
بعید نیست که یک روز، آتشی بشوند
جرقّههای به انبار کاه، جَستهی ما
به طعنه گفت: چه کس خواهد ایستاد آنروز؟!
جواب دادمش: این قامت شکستهی ما...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
بسوز ای دل از ماتم تواَمان
در این روزهای پر از چیستان
دمی خون شو از دشنهی دلقکان
دمی گریه کن در غم سیستان
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
در این روزهای پر از چیستان
دمی خون شو از دشنهی دلقکان
دمی گریه کن در غم سیستان
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
روزهای پایانی ۱۴۰۲ را به کاشتن گذراندم. کاری که تمام عالم و هیاهویش را برایم هیچ میکند. در خاک نشاندن دانهها و ساقهها و چشمانتظار نشستن برای برآمدنشان. کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست؟ عجیب معجزهای است این بهار! این چرخهی تکراری که عقل و تجربه میگویند دورِ باطل است چون همان حسرتهای گذشته را باخود به روزگاران جدید خواهد آورد اما:
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش...
عشق میگوید همین چرخهی تکراری را خوش است. همین امیدها و تلاشها، همین پیروزیهای کوچک و شکستهای بزرگ، همین زمین خوردن و با زانوان زخمی برخاستن، همین سربلند ایستادن در طرف بازندهها و پوزخند زدن به حقارت برندههای پوشالی... آری بهار تکراری است. با خودش تمام رنجها و بیدادها و حِرمانهای گذشته را بازمیآورد اما عاشق که باشی با اشتیاق پا مینهی به این دورِ باطل و باز آنچنان که سالهای پیش، به جنگ آن همه تباهی میروی و ملامت عاقلان را به هیچ نمیگیری که:
.
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...
.
عاشقان میدانند که پیروز مطلق میدان نبرد با تباهیاند. چه افتاده و چه ایستاده، چه آزاد و چه دربند، عاشقان کامروا و خوشدلاند! چراکه انسان بودن، و اساساً "بودن" نزد ایشان هیچ نیست جز ایستادن در مقابل بیدادگران و پلیدان و پلشتان! به یاد آورید آن همه جان عزیز را که ستمکاران گرفتند! کدام یک پیروزند؟ آن جانهای عزیز یا قاتلانشان؟ به یادآورید آن تنهای شریف را که دربندِ دژخیمانند! کدام یک بر مرادند؟ ایشان یا زندانبانهایشان؟
حساب و کتاب عاشقان از اساس فرق میکند. پس این بهار تکراری مبارک است بر هرآن کس که میخواهد در صف عاشقان بایستد و سنگی جلوی پای پلیدی بیندازد. خواه با فریادی، خواه با سکوتی، خواه با آوازی، خواه با خطی، خواه با واژهای، خواه با اشکی، خواه با لبخندی...
به یاد آن جانهای عزیز و آن تنهای شریف، نوروز ۱۴۰۳ را به دوستان نازنینم تبریک عرض میکنم. به امید برآورده شدن آرزوهای عاشقان در سال جدید.
شاد باشید.
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش...
عشق میگوید همین چرخهی تکراری را خوش است. همین امیدها و تلاشها، همین پیروزیهای کوچک و شکستهای بزرگ، همین زمین خوردن و با زانوان زخمی برخاستن، همین سربلند ایستادن در طرف بازندهها و پوزخند زدن به حقارت برندههای پوشالی... آری بهار تکراری است. با خودش تمام رنجها و بیدادها و حِرمانهای گذشته را بازمیآورد اما عاشق که باشی با اشتیاق پا مینهی به این دورِ باطل و باز آنچنان که سالهای پیش، به جنگ آن همه تباهی میروی و ملامت عاقلان را به هیچ نمیگیری که:
.
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...
.
عاشقان میدانند که پیروز مطلق میدان نبرد با تباهیاند. چه افتاده و چه ایستاده، چه آزاد و چه دربند، عاشقان کامروا و خوشدلاند! چراکه انسان بودن، و اساساً "بودن" نزد ایشان هیچ نیست جز ایستادن در مقابل بیدادگران و پلیدان و پلشتان! به یاد آورید آن همه جان عزیز را که ستمکاران گرفتند! کدام یک پیروزند؟ آن جانهای عزیز یا قاتلانشان؟ به یادآورید آن تنهای شریف را که دربندِ دژخیمانند! کدام یک بر مرادند؟ ایشان یا زندانبانهایشان؟
حساب و کتاب عاشقان از اساس فرق میکند. پس این بهار تکراری مبارک است بر هرآن کس که میخواهد در صف عاشقان بایستد و سنگی جلوی پای پلیدی بیندازد. خواه با فریادی، خواه با سکوتی، خواه با آوازی، خواه با خطی، خواه با واژهای، خواه با اشکی، خواه با لبخندی...
به یاد آن جانهای عزیز و آن تنهای شریف، نوروز ۱۴۰۳ را به دوستان نازنینم تبریک عرض میکنم. به امید برآورده شدن آرزوهای عاشقان در سال جدید.
شاد باشید.
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
پای در زنجیر و دست اندر گریبان تواَمان
دل پر از فریاد و لب خاموش و آتش بر زبان
چشم در چشمان خونآشامِ سیری ناپذیر
ایستاده در مسیر سیلهای بیامان
هرچه وحشتناک، هر اندازه خونین، هرچه سخت
مردمان را هیچ پشتی نیست غیر از مردمان
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
دل پر از فریاد و لب خاموش و آتش بر زبان
چشم در چشمان خونآشامِ سیری ناپذیر
ایستاده در مسیر سیلهای بیامان
هرچه وحشتناک، هر اندازه خونین، هرچه سخت
مردمان را هیچ پشتی نیست غیر از مردمان
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
Forwarded from آکادمی مولیان
📖🖋️
«سعدی و سیاست»
(بررسی اندیشههای سیاسی سعدی)
🎙️سخنران: محمدرضا طاهری
🗓️ جمعـه، ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
🕓 ساعت ۱۶_۱۹
🏡 در خانه هنر «مولیـان»
برای هماهنگی و رزرو، لطفا در واتساپ یا تلگرام، برای ما پیام بگذارید:
📞۰۹۰۵۱۶۲۰۵۶۱
«خانه هنر مولیان»
نشانی: تهران. شهرآرا. پاتریسلومومبا. خ شادی. نبش امین. (روبروی ورزشگاه چمران). پلاک ۲۷
@mouliyanacademy
@moulian_academy
«سعدی و سیاست»
(بررسی اندیشههای سیاسی سعدی)
🎙️سخنران: محمدرضا طاهری
🗓️ جمعـه، ۲۵ خرداد ۱۴۰۳
🕓 ساعت ۱۶_۱۹
🏡 در خانه هنر «مولیـان»
برای هماهنگی و رزرو، لطفا در واتساپ یا تلگرام، برای ما پیام بگذارید:
📞۰۹۰۵۱۶۲۰۵۶۱
«خانه هنر مولیان»
نشانی: تهران. شهرآرا. پاتریسلومومبا. خ شادی. نبش امین. (روبروی ورزشگاه چمران). پلاک ۲۷
@mouliyanacademy
@moulian_academy
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دوره خوانش و شرح منظومه "ویس و رامین"
.
برای اطلاعات بیشتر به شماره +989305681884 در تلگرام پیام بدهید.
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
#ویس_و_رامین
@mohammadrezataheri
.
برای اطلاعات بیشتر به شماره +989305681884 در تلگرام پیام بدهید.
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
#ویس_و_رامین
@mohammadrezataheri
بنده و چاکر و خوار و بلهگویید هنوز
لاجرم ریزهخور سفرهی اویید هنوز
عورتِ ظلم عیان است و شما کوردلان
روز و شب در پی پوشاندن مویید هنوز
باغِ اندیشه پر از سیب درشت است و شما
سخت دلبستهی آن بوته کدویید هنوز!
با شما رخنهای از روز تولّد باقیست
عمرتان طی شد و مشغول رُفویید هنوز
خون ما هست که از خوردنِ آن مست شوید
زین سبب دشمن خونخوارِ سبویید هنوز
ما به دریا زدهایم از پی آن دُرّ و شما
پاچه بالا زده در بستر جویید هنوز
سالها رفت و جهان نو شد و بیچاره شما
درصفِ دوست به دنبال عدویید هنوز...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
لاجرم ریزهخور سفرهی اویید هنوز
عورتِ ظلم عیان است و شما کوردلان
روز و شب در پی پوشاندن مویید هنوز
باغِ اندیشه پر از سیب درشت است و شما
سخت دلبستهی آن بوته کدویید هنوز!
با شما رخنهای از روز تولّد باقیست
عمرتان طی شد و مشغول رُفویید هنوز
خون ما هست که از خوردنِ آن مست شوید
زین سبب دشمن خونخوارِ سبویید هنوز
ما به دریا زدهایم از پی آن دُرّ و شما
پاچه بالا زده در بستر جویید هنوز
سالها رفت و جهان نو شد و بیچاره شما
درصفِ دوست به دنبال عدویید هنوز...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
لنزی مقابل دهنش باز میشود
از کنج کاخِ امن
فرماندهِ دلیر
فریاد میزند سرِ سربازها:
"به پیش!"
جنگ از دو سوی معرکه آغاز میشود.
فرماندهِ دلیر
آرام و سر به زیر
دستی بلند میکند و میکشد به ریش
از پشت دوربین قدمی میرود کنار
رو میکند به آینه
زل میزند به خویش:
از بین ابروانِ ستبرش
جوشی جدید آمده بیرون
با یک فشار ناخن
تلفیق چرک و خون
میپاشد و
نقشی غریب گوشهی آئینه میزند
در خط جنازههای جوان
بی دست
بی دهان
بی پا و بی میان
بی هیچ نظم و قاعدهای
چون شکل انتزاعی یک تابلوی مدرن
آهیخته ز معنی و وارسته از هدف
از هر دو سوی معرکه
افتاده صف به صف...
اما در آن میان
یک جسم نیمهجان
که نه پیر است نه جوان
خود را کشان کشان
به پناهی رسانده است
او زنده مانده است
او زنده مانده است و به شکرانهی همین
با آخرین توان
لنزی مقابل دهنش باز میکند
لبهاش در تراکم سوزان خون و کف
فریاد میزنند:
نفرین به آن طرف!
لعنت به این طرف!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
از کنج کاخِ امن
فرماندهِ دلیر
فریاد میزند سرِ سربازها:
"به پیش!"
جنگ از دو سوی معرکه آغاز میشود.
فرماندهِ دلیر
آرام و سر به زیر
دستی بلند میکند و میکشد به ریش
از پشت دوربین قدمی میرود کنار
رو میکند به آینه
زل میزند به خویش:
از بین ابروانِ ستبرش
جوشی جدید آمده بیرون
با یک فشار ناخن
تلفیق چرک و خون
میپاشد و
نقشی غریب گوشهی آئینه میزند
در خط جنازههای جوان
بی دست
بی دهان
بی پا و بی میان
بی هیچ نظم و قاعدهای
چون شکل انتزاعی یک تابلوی مدرن
آهیخته ز معنی و وارسته از هدف
از هر دو سوی معرکه
افتاده صف به صف...
اما در آن میان
یک جسم نیمهجان
که نه پیر است نه جوان
خود را کشان کشان
به پناهی رسانده است
او زنده مانده است
او زنده مانده است و به شکرانهی همین
با آخرین توان
لنزی مقابل دهنش باز میکند
لبهاش در تراکم سوزان خون و کف
فریاد میزنند:
نفرین به آن طرف!
لعنت به این طرف!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
✍ دَم حافظ!
روز بزرگداشت حافظ است که باشد. برای آنان که "عاشق و رند و مست و عالمسوزند" هر روز که نه، هر دم "دمِ حافظ" است. اصلاً تقویم سگ کی باشد تا برای آنکس که "سرش به دنیی عقبی فرو نمیآید" روز تعیین کند؟!
من به فال مال اعتقاد ندارم اما در طول این سالها بارها و بارها بیهوا باز کردن دیوان حافظ شگفتزدهام کرده است. از همان سالهای نوجوانی که حافظ یگانه آموزگارم شد. در کتابخانهی ما دهها کتاب بود که همهشان میخواستند انسان را تربیت کنند! تربیت اسلامی و انقلابی! از کتابهای مرحوم مطهری که دست کم برای دوران خودش حرفی برای گفتن داشت بگیر تا آخوندهای عوامزده که خرافه را جای درس اخلاق قالب میکردند تا آخوندکهای سیاسی که توهّمات ایدئولوژیک را رنگ و لعابِ دینی میزدند تا توضیحالمسائل این حاجآقا و آن آیتالله... لابلای این کتابها اما یک دیوان حافظ هم - لابد اشتباهی - راه پیدا کرده بود. نمیدانم در میان آن هیاهوی تربیت ایدئولوژیک چه نیرویی، چه حالی، چه بختی، بود که مرا به سوی آن دیوان حافظِ دست نخورده کشید؟! روزی چهار ساعت، پنج ساعت، هفت ساعت... هرچقدر که راه میداد میخواندمش. هر غزل را بارها و بارها... مست میشدم... از شوق دور اتاق میچرخیدم و میخواندم. میخواستم این انبوه زیبایی را به همه نشان بدهم. برای اهل خانه میخواندم اما در اطراف من کسی نبود که به شوق بیاید... و من تنهاتر میشدم و حافظ میشد یگانه دوست و یگانه آموزگار:
دلا دلالت خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
با همین حرفها و با همین چهار خط شعر، جناب حافظ کم کم دنیای مرا عوض کرد و موفقتر از تمام نهادهای تبلیغاتی، آنگونه که خودش صلاح دانست روح و شخصیت مرا شکل داد و شد آنچه که شد.
اما حرف توی حرف آمد. داشتم میگفتم که من به فال اعتقاد ندارم اما از همان دوران نوجوانی تا حالا بارها باز کردن دیوان حافظ در موقعیتهای خاص شگفتزدهام کرده. یکی از آخرینهاش همین مدتی قبل بود. چند روزی بعد از روی کار آمدن دولت پزشکیان. شبی با رفیق عزیز و فاضل و اشارتشناسم، حضرت جویا معروفی نشسته بودیم که گفتیم حافظ را به نیّت اوضاع و احوال مملکت باز کنیم. این غزل آمد:
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رسد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا
فَراغ برده ز من آن دو جادویِ مَکحول
چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زور
به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول،
کجا رَوَم؟ چه کنم؟ چاره از کجا جویم؟
که گَشتهام ز غم و جورِ روزگار مَلول
منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت
که ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول
دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی دارد
بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول
چه جرم کردهام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مَقبول
به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ
رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول
حرفی باقی میماند؟ تا آخر قصه را تعریف کرد خواجه! شما هم اگر مثل من به فال اعتقادی ندارید همین حالا دیوان خواجه را باز کنید ببینید چه میشود!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
روز بزرگداشت حافظ است که باشد. برای آنان که "عاشق و رند و مست و عالمسوزند" هر روز که نه، هر دم "دمِ حافظ" است. اصلاً تقویم سگ کی باشد تا برای آنکس که "سرش به دنیی عقبی فرو نمیآید" روز تعیین کند؟!
من به فال مال اعتقاد ندارم اما در طول این سالها بارها و بارها بیهوا باز کردن دیوان حافظ شگفتزدهام کرده است. از همان سالهای نوجوانی که حافظ یگانه آموزگارم شد. در کتابخانهی ما دهها کتاب بود که همهشان میخواستند انسان را تربیت کنند! تربیت اسلامی و انقلابی! از کتابهای مرحوم مطهری که دست کم برای دوران خودش حرفی برای گفتن داشت بگیر تا آخوندهای عوامزده که خرافه را جای درس اخلاق قالب میکردند تا آخوندکهای سیاسی که توهّمات ایدئولوژیک را رنگ و لعابِ دینی میزدند تا توضیحالمسائل این حاجآقا و آن آیتالله... لابلای این کتابها اما یک دیوان حافظ هم - لابد اشتباهی - راه پیدا کرده بود. نمیدانم در میان آن هیاهوی تربیت ایدئولوژیک چه نیرویی، چه حالی، چه بختی، بود که مرا به سوی آن دیوان حافظِ دست نخورده کشید؟! روزی چهار ساعت، پنج ساعت، هفت ساعت... هرچقدر که راه میداد میخواندمش. هر غزل را بارها و بارها... مست میشدم... از شوق دور اتاق میچرخیدم و میخواندم. میخواستم این انبوه زیبایی را به همه نشان بدهم. برای اهل خانه میخواندم اما در اطراف من کسی نبود که به شوق بیاید... و من تنهاتر میشدم و حافظ میشد یگانه دوست و یگانه آموزگار:
دلا دلالت خیرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
با همین حرفها و با همین چهار خط شعر، جناب حافظ کم کم دنیای مرا عوض کرد و موفقتر از تمام نهادهای تبلیغاتی، آنگونه که خودش صلاح دانست روح و شخصیت مرا شکل داد و شد آنچه که شد.
اما حرف توی حرف آمد. داشتم میگفتم که من به فال اعتقاد ندارم اما از همان دوران نوجوانی تا حالا بارها باز کردن دیوان حافظ در موقعیتهای خاص شگفتزدهام کرده. یکی از آخرینهاش همین مدتی قبل بود. چند روزی بعد از روی کار آمدن دولت پزشکیان. شبی با رفیق عزیز و فاضل و اشارتشناسم، حضرت جویا معروفی نشسته بودیم که گفتیم حافظ را به نیّت اوضاع و احوال مملکت باز کنیم. این غزل آمد:
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رسد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا
فَراغ برده ز من آن دو جادویِ مَکحول
چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زور
به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول،
کجا رَوَم؟ چه کنم؟ چاره از کجا جویم؟
که گَشتهام ز غم و جورِ روزگار مَلول
منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت
که ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول
دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی دارد
بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول
چه جرم کردهام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مَقبول
به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ
رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول
حرفی باقی میماند؟ تا آخر قصه را تعریف کرد خواجه! شما هم اگر مثل من به فال اعتقادی ندارید همین حالا دیوان خواجه را باز کنید ببینید چه میشود!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
دلا در فقر شادی، در سقوط حسّ آزادی
میان باد، پرواز بلند گیسها را باش!
اگرچه هیچ "روز بهتری" در پی نخواهد بود
همین یکدم فرو افتادن تندیسها را باش...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
میان باد، پرواز بلند گیسها را باش!
اگرچه هیچ "روز بهتری" در پی نخواهد بود
همین یکدم فرو افتادن تندیسها را باش...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
Forwarded from محمدرضا طاهری
▪️خلاصه خسرو و شیرین
"خلاصهی خسرو و شیرین" عنوان تازهترین تلاش قلمی من است که به همّت انتشارات فصل پنجم منتشر شده. هدف این کتاب کمک کردن به مخاطبِ کمتر حرفهایِ شعر است برای آنکه بتواند داستان خسرو و شیرین نظامی را از طریق الفاظ خودِ نظامی دنبال کند و به قدر وسع، از ظرافتهای بیشمار متن لذت ببرد. برای رسیدن به این هدف به اختصار این سه کار انجام شده:
۱. از برخی از ابیات پیچیده و توصیفیِ متن اصلی صرفنظر شده است. در انتخاب ابیات همواره این اصل پیش چشم بوده که هیچ بخشی از بخشهای داستان حذف نشود و تمامی به اصطلاح سکانسهای خسرو و شیرین سر جای خود باقی بماند و فقط از حجم توصیفات در برخی از بخشها کاسته شود.
۲. از علائم سجاوندی نهایت استفاده شده تا به مخاطب در صحیحخوانی متن کمک شود.
۳. دشواریهای ابیات به زبانی ساده در پاورقیها شرح داده شده و سعی شده توضیحات به گونهای باشد که خواننده در نهایت، دوباره به متن رجوع کند و معنا را از طریق الفاظ خودِ شاعر دریابد.
امیدوارم این کتاب بتواند قدم کوچکی برای آشتی دادن فارسیزبانان با گنجینهی بیپایان متون کهن ادب فارسی بردارد.
.
برای سفارش کتاب میتوانید با انتشارات فصل پنجم تماس بگیرید:
۶۶۹۰۹۸۴۷
۰۹۱۲۱۵۹۱۸۹۱
ما نه این دانه را به خود کِشتیم
آنچه اختر نمود بنوشتیم...
ارادتمند
محمدرضا طاهری
@mohammadrezataheri
"خلاصهی خسرو و شیرین" عنوان تازهترین تلاش قلمی من است که به همّت انتشارات فصل پنجم منتشر شده. هدف این کتاب کمک کردن به مخاطبِ کمتر حرفهایِ شعر است برای آنکه بتواند داستان خسرو و شیرین نظامی را از طریق الفاظ خودِ نظامی دنبال کند و به قدر وسع، از ظرافتهای بیشمار متن لذت ببرد. برای رسیدن به این هدف به اختصار این سه کار انجام شده:
۱. از برخی از ابیات پیچیده و توصیفیِ متن اصلی صرفنظر شده است. در انتخاب ابیات همواره این اصل پیش چشم بوده که هیچ بخشی از بخشهای داستان حذف نشود و تمامی به اصطلاح سکانسهای خسرو و شیرین سر جای خود باقی بماند و فقط از حجم توصیفات در برخی از بخشها کاسته شود.
۲. از علائم سجاوندی نهایت استفاده شده تا به مخاطب در صحیحخوانی متن کمک شود.
۳. دشواریهای ابیات به زبانی ساده در پاورقیها شرح داده شده و سعی شده توضیحات به گونهای باشد که خواننده در نهایت، دوباره به متن رجوع کند و معنا را از طریق الفاظ خودِ شاعر دریابد.
امیدوارم این کتاب بتواند قدم کوچکی برای آشتی دادن فارسیزبانان با گنجینهی بیپایان متون کهن ادب فارسی بردارد.
.
برای سفارش کتاب میتوانید با انتشارات فصل پنجم تماس بگیرید:
۶۶۹۰۹۸۴۷
۰۹۱۲۱۵۹۱۸۹۱
ما نه این دانه را به خود کِشتیم
آنچه اختر نمود بنوشتیم...
ارادتمند
محمدرضا طاهری
@mohammadrezataheri
Forwarded from محمدرضا طاهری
▪️خلاصهی خسرو و شیرین
▪️شاهکار بیمانند حکیم نظامی گنجوی
▫️انتخاب ابیات، ویراستاری، شرح و حواشی:
▪️محمدرضا طاهری
▪️شاهکار بیمانند حکیم نظامی گنجوی
▫️انتخاب ابیات، ویراستاری، شرح و حواشی:
▪️محمدرضا طاهری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در صورت تمایل به شرکت در جلسات آنلاین خوانش و شرح گلستان سعدی در تلگرام به شماره زیر پیام بدهید:
+989305681884
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
+989305681884
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#شعر_تازه
.
.
اندوه نه، که کوه دماوند میکشد
آن تن که در وطن غمِ پیوند میکشد
این مادرِ کهن که به صد شانه سو به سو
بر دوشِ خود جنازهی فرزند میکشد
غم چون مسافریست که افسار خویش را
هر جا که مردمان تو باشند میکشد
گاهی ز ماهشر به ارومیّه میرود
گاهی ز سیستان به نهاوند میکشد
گاهی به رغم جاذبه بر دوشِ قوم لُر
اروند را به قلّهی الوند میکشد
این خود همان غم است که استاد طوس را
آنجا که عنصری قلم افکند میکشد
آن غم که خواجه میخورد از پندِ مدّعی
رنجی کز این زمانه هنرمند میکشد
وقتی زباندرازیِ مارانِ مغزخوار
ما را به آستانهی سوگند میکشد،
این رنج ریشهدارِ درون سوز، کاوهوار
آتش به آستان خداوند میکشد
آنک عُبید با سرِ انگشتِ عیبجوی
بر چهرههای سوخته لبخند میکشد...
این روزها اگرچه که شلّاقِ شیخ و شاه
ما را به جرم عشق تو در بند میکشد،
هرچند تیغ کُندِ تبرهای همتبار
خط بر تن درخت تنومند میکشد،
از بادِ روزگار پراکنده کی شود
خاکی که بارِ کوهِ دماوند میکشد؟
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
.
.
اندوه نه، که کوه دماوند میکشد
آن تن که در وطن غمِ پیوند میکشد
این مادرِ کهن که به صد شانه سو به سو
بر دوشِ خود جنازهی فرزند میکشد
غم چون مسافریست که افسار خویش را
هر جا که مردمان تو باشند میکشد
گاهی ز ماهشر به ارومیّه میرود
گاهی ز سیستان به نهاوند میکشد
گاهی به رغم جاذبه بر دوشِ قوم لُر
اروند را به قلّهی الوند میکشد
این خود همان غم است که استاد طوس را
آنجا که عنصری قلم افکند میکشد
آن غم که خواجه میخورد از پندِ مدّعی
رنجی کز این زمانه هنرمند میکشد
وقتی زباندرازیِ مارانِ مغزخوار
ما را به آستانهی سوگند میکشد،
این رنج ریشهدارِ درون سوز، کاوهوار
آتش به آستان خداوند میکشد
آنک عُبید با سرِ انگشتِ عیبجوی
بر چهرههای سوخته لبخند میکشد...
این روزها اگرچه که شلّاقِ شیخ و شاه
ما را به جرم عشق تو در بند میکشد،
هرچند تیغ کُندِ تبرهای همتبار
خط بر تن درخت تنومند میکشد،
از بادِ روزگار پراکنده کی شود
خاکی که بارِ کوهِ دماوند میکشد؟
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri