Telegram Web Link
تا به گوش جهانیان برسم
کاش می‌شد صدای من باشی
شاملوی غزل منم به یقین
تو اگر آیدای من باشی

وحشی و خشمگین و عصیانگر
چون هرازم به راهِ وصلِ خزر
بوسه‌ای بر لبت اگر بزنم
رام خواهم شد اندر آن بستر

در میان قمارخانه چه غم
اگر از لات‌ها کتک خوردم
هستی‌ام را وسط گذاشتم و
خویش را باختم، تو را بُردم

بوسه بر ریشه‌هات خواهم زد
سروِ من باش و سرفرازی کن
در امانِ منی! نترس... بیا...
با دُم شیر عشقبازی کن!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
فرض کن این تکاملِ معیوب
به سحرگاهِ صفر برگردد
قصرهای عظیم، غار شوند
آدمیزاد جانور گردد

فرض کن یک حسابِ ناموزون
نظمِ این بزم را به هم بزند
ناگهان زیر و رو شود دنیا
"زیر" تاج سرِ "زبَر" گردد

فرض کن بی‌شمار جیغِ دراز...
یا هزاران هزار نغمه‌ی ناز...
هیچ فرقی نمی‌کند وقتی
عرضه بر گوش‌های کر گردد

چرخ، اشک از خدا در آرد هم
عبرت از آسمان ببارد هم
من تو را کورتر از آن دیدم
که عبایت ز "پند" تر گردد

فرض کن آفتاب را با میخ
وصله‌ی سقف آسمان بکنند
تا تو باشی بعید می‌دانم
شبِ تاریک ما سحر گردد

شِکوه‌ها را نخوانده رد کردی
تا قلم‌ها بدل به چوب شدند
اندکی صبر کن که خواهی دید
چوب در دستمان تبر گردد

کَشتی نوح اگر بسازی هم
عاقبت غرق می‌شوی وقتی
مادری با هزار دریا اشک
داغدارِ غمِ پسر گردد

مرگت امروز آرزویم نیست
باش و این قصه را تماشا کن
بیشتر باش تا که نفرتِ خلق
از تو هر روز بیشتر گردد...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
آنچه من می‌بینم:


این شورش شبانه‌ی صد رود است
بر سینه‌ی سیاه بیابان‌ها
رقص هزار دختر خون‌آلود
در بستر خمودِ خیابان‌ها

پرواز باژگونه‌ی معجرهاست
روئیدن و رهاشدن پرهاست
آواز نرم وا شدن درهاست
بر روی دسته دسته گروگان‌ها

افسانه‌ی مبارک و صدّام است
محصول ذهن زنده‌ی ایّام است
آزادی دوباره‌ی اسلام است
از جهل ناتمام مسلمان‌ها...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
#غزل_تازه


اگرچه لاله‌ی پرپر کنایه‌ای کهن است
ستم همان ستم است و وطن همان وطن است

نمی‌توانم از این تیز‌تر که می‌بینی
در این زمانه "غزل" آخرین سلاح من است

هزار دشنه و دشنام در دهان دارم
از آن قبیل که در نعره‌های مرد و زن است

ولی چه فایده از گفتنش، که با این چشم
به هر طرف که نظر می‌کنیم، باختن است

ز درد مُردَم و آزادی‌ام نصیب نشد
گلوله‌ای‌ست که صد سال مانده در بدن است

نشد که شاد و رها زندگی کنیم، ولی
دلم خوش است به روزی که پیرهن، کفن است

به موی خواهرِ در خون تپیده‌ام سوگند
که مرگِ سرخ بِه از بزدلانه زیستن است...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
به من بخند، که اندوهِ من شعار من است
که برده نیستم و فقر افتخار من است

چگونه سر به گریبان بَرَم در این شهری
که بُرج‌هاش همه چوبه‌های دارِ من است؟

به شاخه‌های خودم گفتم این حقیقت را
که این تبر که به من خورد، از تبار من است

ز تحفه‌های جهانِ شما یکی‌ش همین
پیاده‌ای‌ست که این روزها سوار من است

بُریده‌اند در این شهر گیسوانی را
که در هزار غزل گفتم آبشارِ من است

مرا به بند نگه داشتند و می‌دانند
که دیده‌ی نگرانش در انتظار من است

از این به بعد - رفیقان! - هرآنکه در دنیا
برای من نگران بود، سوگوار من است...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
آنک آنک بنگر، آن سروی که هرگز خم نشد
سربلند از سقف سست آسمان آویخته

از لبش فریادهایش می‌چکد روی زمین
امشب انگار آسمان از ریسمان آویخته...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
Forwarded from شعر ۴۰۱
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چه فرقی می‌کند غوغای نفرین یا درود آید؟
کسی کاو با هجا رفته‌ست، روزی با سرود آید

تماشائی‌ست پایین رفتن خورشید در آفاق
خوش آن سلطان که با پای خود از تختش فرود آید

جهان را ترک! کن ورنه جهانت ترک خواهد کرد!
اگرچه دیر ماندی، "مرگ" چالاک است و زود آید

چه می‌ترسانی‌اش از داغ، آنکس را که خود هر روز
درون آتش قهر تو با بود و نبود آید؟

نسوزان مردمان را تا نسوزانند چشمت را
چو آتش می‌زنی بر جانشان، ناچار دود آید

روان شد شعر آرامم سوی انصاف دربندت
رهایش کن که چون دریا به استقبال رود آید...

محمدرضا طاهری


منبع: اینستاگرام شاعر

#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی
#Woman_Life_Freedom

@Poetry_401
گرچه بر صفحه‌ی هر بیشه و دشت
گوشه‌ای نیست که امضای تو نیست
دیرگاهی‌ست که در بین وحوش
وحشتِ غرّش غرّای تو نیست

مثل شیران و پلنگانِ وطن
بر حذر نیستی از روباهان
حامیانت همه در زندان‌اند
منقرض شو که وطن جای تو نیست!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
#پیروز
@mohammadrezataheri
هرآنچه جان و جوانی‌ست را بریز وسط
که هیچ صَرفه در انباشتن نمی‌بینم

اگرچه هیچ ندیدیم از او به جز "کُشتن"
دوای درد، به جز کاشتن نمی‌بینم...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
بنده و چاکر و خوار و بله‌گویید هنوز
لاجرم ریزه‌خورِ سفره‌ی اویید هنوز

عورت ظلم عیان است و شما کوردلان
روز و شب در پی پوشاندن مویید هنوز!

باغِ اندیشه پر از سیب درشت است و شما
سخت دلبسته‌ی آن بوته کدویید هنوز

با شما رخنه‌ای از روز تولّد باقی است
عمرتان طی شد و مشغول رفویید هنوز!

خونِ ما هست که از خوردنِ آن مست شوید
زین‌سبب دشمن خونخوارِ سبویید هنوز

ما به دریا زده‌ایم از پی آن دُرّ و شما
پاچه بالا زده در بستر جویید هنوز

سال‌ها رفت و جهان نو شد و... بیچاره شما
در صف دوست، به دنبال عدویید هنوز!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
گفت: باید در خور گردن، تبر پیدا کنید
بهر این صدها طناب دار، سر پیدا کنید
.
.
.

خون ما را خورد، اما مشکلاتش حل نشد
درد او را نوشدارویی دگر پیدا کنید...

#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
🔹️
ریشم سفید و دفتر شعرم سیاه شد
در روزگار نحس تو عمرم تباه شد...


امروز شمع‌ سی و نه سالگی را فوت کردم و پای نهادم به سال چهلم. بی‌آنکه هیچ نشاطی در دل احساس کنم. دیروز تولد ده سالگی کیان پیرفلک بود که در نه سالگی گلوله خورد و امروز تولد سی و نه سالگی من! شرم باد مرا از این عمر دراز. شرم باد مرا از این همه سال ماندن و خو کردن به ستم‌. خانواده‌ام سی و نه سالگی‌ام را جشن گرفته‌اند در حالی که اخبارِ تلخ مثل مارهای سمّی از هر سو نیشم می‌زنند. من هیچ گاه آدم افسرده‌حالی نبوده‌ام. دوستدار طبیعتم و شیفته‌ی زندگی در روستا. زندگی را می‌پرستم، عاشقم، دیوانه‌ی شعر و موسیقی و زیبایی‌ام اما امروز در تولد سی و نه سالگی شاد نیستم. من و هم‌نسلانم ادوار غریبی را پشت سر گذاشته‌ایم. پنج ساله بودم که رهبر قبلی از دنیا رفت و رهبر فعلی بر سریر نشست. حالا سی‌ چهار سال گذشته و ما چه‌ دوران‌ها که ندیده‌ایم!
جوانی من با تمام حسرت‌هایش و با تمام تلاش‌هایم و با تمام اشتباهاتم گذشت... سعی کردم مستقل و جدی باشم و همرنگ جماعت نشوم. من بودم و چندتا رفیق میان انبوهی که مثل ما نبودند. وقتی همه شعر عاشقانه می‌گفتند ما شعر سیاسی گفتیم. وقتی پسند زمانه شعر‌های شُل با زبان سست و مضامین فانتزی بود ما بر استواری زبان و فخامت مضمون پای فشردیم. وقتی شاعران دیگر سکّه‌های دولتی می‌گرفتند ما فقر را مزمزه کردیم. وقتی رونمایی کتاب و جشن امضا مُد شد کتاب‌های ما را توقیف کردند. وقتی همه به صدا و سیما می‌رفتند ما برای پاره‌ای از توضیحات به وزارت فلان احضار شدیم و اینگونه بود که جوانی ما گذشت... و این میان‌سالی عجب دوران ژرف و زمخت و روشنی است! یک‌جور تلخی دلخواه است که دوستش داری و دانی که دشمن جان است. یک سالی هست که این احساس با من است. احساس ورود به دوران ژرف و زمخت و روشن میان‌سالی. امروز اما بیش از قبل در آن فرو رفته‌ام. چیزهایی که در جوانی به شوقم می‌آورد امروز همه رنگ‌باخته‌اند. کتابم را نمی‌گذارند که چاپ شود؟ خب نگذارند. بدا به حالشان! در من فصلی ورق خورده است که به خوش‌آمد‌ها و بدآمدهای جوانی می‌خندم. حالا البته روزگار هم مثل عمر من ورق خورده است و او هم به جوانی من می‌خندد... بگذار بخندد که هرچه داریم از همین روزگار تازه است. بخند عزیز دلم، لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست! ما "ناکرده‌ جوانی" پیر شدیم و حالا عشق می‌کنیم که تو را و فرزندان جوانت را می‌بینیم که چنگ انداخته‌اند و زندگی‌شان را از حلقوم جهان بیرون می‌کشند. بخند به جوانی ما ای روزگار تازه که خوش می‌خندی!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
۲۱ خرداد ۱۴۰۲
تهران
@mohammadrezataheri
ای که لب پنجره بی‌طاقتی!
حنجره‌ی خویش رها کن ز رنج

مُهر سکوت از لب خود باز کن
قدرتِ نه گفتن خود را بسنج!
.
.
.
محمدرضا طاهری
#دانشگاه_هنر
#نه
@mohammadrezataheri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#غزل_تازه


ای آنکه در شهرِ خموشان دسته راه انداختی!
از اشک داروی سکوت، از خون مخدّر ساختی

این مجلسِ تکریمِ مظلوم است یا تطهیرِ ظلم؟!
تیغ حسین است این که بر روی حبیبش آختی!

خونِ شهید کربلا جاری‌ست از زخم وطن
خون خدا را در خیابان دیدی و نشناختی

بر خاکِ مُلکِ ری، سوار مرکب شمر زمان
با نعل نو، بر پیکر مهسای میهن تاختی

مردم سیه‌پوشانِ خویشند و تو با صد ریسمان
مقتول را در مجلسِ قاتل به رقص انداختی

خرجی ندارد گریه بر مظلوم سال شصت و یک!
امروز را بُردی ولی تاریخ را بد باختی...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
شک، به شکلِ تیشه آمد، کوهِ ایمان سست شد
دکمه‌ی بالایی افتاد و گریبان سست شد!

رشته‌ای زلف از خلال روسری بیرون خزید
رشته‌ی پیوندِ شیخان و مریدان سست شد

دخترک لَختی چمید و چادرش را شُل گرفت
محکماتِ قاریانِ شوخِ قرآن سست شد

بوی پول رشوه آمد، چُرت قاضی پاره شد
مجرم اندک عشوه آمد، بند دیوان سست شد

گرچه بیت المال را محکم حراست می‌کنند
مانع سختش برای دین فروشان سست شد

در چنین بزمی که با یک عشوه‌ی بی‌خاصیت
چشم مومن خیره و پای مسلمان سست شد،

دینِ آن درویش را نازم که در عصر اتم
هو کشید و پایه های تخت سلطان سست شد!
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
ماهنامه‌ی_پارسی‌بان_شماره‌ی_نخست.pdf
16.9 MB
▪️گفتگو با محمدرضا طاهری
▫️نخستین شماره از ماهنامه پارسی‌بان
بُریدی امیدی که در خلق دیدی
که ترسیدی آوازشان جان بگیرد

که ترسیدی انبوهشان جمع گردد
ز تو خُرده های فراوان بگیرد

نترسیدی اما که توفانِ آهی
به سویت بیاید، به دامان بگیرد...

دلت خوش که شاهی و مُشتی ملیجک
کمر بسته تا از تو فرمان بگیرد

چه جشنی بگیرند گرگان صحرا
سگ گلّه گر پای چوپان بگیرد!

چنان سخت سوزم که آتش بگیری
چنان تلخ گِریَم که باران بگیرد

جهان را به ما سخت کردی، بعید است
خداوندِ ما بر تو آسان بگیرد
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
#غزل_تازه


آنقدر نشنیدی که کم‌کم واژه بی‌تاثیر شد
دستان مردان داس شد، زلف زنان زنجیر شد

ما هرچه باید را به امّیدِ نجاتت گفته‌ایم
خود را به کر بودن زدی، فریادمان تصویر شد

آئینه‌ات ماییم اگر دیدارِ خویشت آرزوست
کوری مکن، ما را ببین، دریاب خود را، دیر شد!

در حسرتِ آنکه بفهمی گیرِ کارِ خویش را
نسل از پی نسل آمد و پیش از جوانی پیر شد

از سینه‌ی ما اینکه با هر بازدم پر می‌کشد
می‌شد نفس باشد، ولیکن آهِ دامن‌گیر شد

چیزی به غیر از واژه در دست و دهان ما نبود
بستی دهان و دستِ ما را، گفتگو با تیر شد...
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
خطّ هر اندیشه که پیوسته‌اند
بر پرِ مرغان سخن بسته‌اند
تا سخن است از سخن آوازه باد
نام نظامی به سخن تازه باد...

بعد از لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و هفت‌پیکر، به لطف خداوند و به یمن همدلی‌های دوستان فرهیخته‌ام در پادکست نظامی‌گنجوی، فصل چهارم این پادکست را آغاز کردیم. قرار بر خواندن مخزن‌الاسرار است. منظومه‌ای که نخستین تجربه‌ی نظامی است و تفاوت‌های عمده‌ای با چهار منظومه‌ی معروف دیگرش دارد. اسبِ طبعِ نظامیِ جوان در مخزن‌الاسرار چنان سرکش است که گاهی خودِ شاعر را هم به زمین می‌کوبد. این منظومه سرشار است از ازدحام تصاویر و آنات شاعرانه. شاعرانگی آنچنان در ابیات، متراکم شده که گاهی شعر در مرز بین معنا و بی‌معنایی حرکت می‌کند و این خود یکی از جذابیت‌های متن است. این کتاب، قصه و حکایت هم دارد اما برای قصه شنیدن نباید به سراغ آن رفت. مخزن‌الاسرار جایی است که باید خودت را بسپاری به امواج خیال شاعر و رها کنی تا او تو را بالا و پایین ببرد. گاه فرو می‌روی به ژرفا و گاه پرتاب می‌شوی به ساحل... حکمت‌ها و پندها و حکایت‌ها همه در خدمت خیال‌پردازی‌‌ها و زبان‌آوری‌های شاعرند. همه بهانه‌اند برای اینکه نظامیِ جوان قدرت شاعری‌ و نبوغ حیرت‌آورش را به استادانِ عصر ثابت کند. چندین و چند بیت از ابیات معروف، که سر زبان عموم فارسی‌زبانان است، در این منظومه جا خوش کرده و این خود گواهی است بر اثرگذاری و اهمیت این کتاب. پس چه خوش تر از آن که عاشقان شعر ناب، بنشینند به تماشای چنین عرض اندام پهلوانانه‌ای!

در قسمت مقدماتی مخزن‌الاسرار (قسمت صفر) بیشتر درباره‌ی تفاوت‌های این کتاب با چهار منظومه‌ی دیگرِ حکیم گنجه گفته‌ام و در این باره که بهتر است با چه عینکی این کتاب را مطالعه کنیم تا ارزش‌ها و زیبایی‌های آن خوش‌تر در چشممان بنشیند.

از تمام حمایت‌ها و تشویق‌های دوستان فرهیخته و فرزانه‌ام سپاسگزارم که اگر نبودند، راه دشوار تولید این مجموعه‌ی صوتی بر این حقیرِ دست و پا بسته آسان نمی‌شد.
.
پادکست نظامی گنجوی را می‌توانید در نرم‌افزارهای پخش پادکست، مانند کست‌باکس (castbox) بشنوید.
.
.
.
#محمدرضا_طاهری
@mohammadrezataheri
2025/04/06 13:53:11
Back to Top
HTML Embed Code: