Telegram Web Link
ماجرای این عکس‌های شبانه را در پست بعدی بخوانید!
حافظ خوانی خصوصی
photo_2025-02-23_14-53-51.jpg
پس از سال‌ها انتظار در آستانه‌ی انتشار رمان «حافظ‌خوانی‌خصوصی» در نشر چشمه، با دوستی عزیز شبانه و پرشور به سوی جنگل‌های برفی تالش رفتیم تا زیر درختان زمستانی از رازهای یک بیت حافظ حرف بزنیم:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

آیا تقارن آدمی و پری در این بیت آرایه‌ای ادبی ست یا معنایی خاص در کلمه‌ی پری نهفته است؟ پریانی که حافظ بارها از آنان سخن گفته چگونه موجوداتی هستند و چه نسبتی با آدمیان دارند؟ آیا تجربه‌ی آن‌ها از عشق شبیه ماست و به همین اندازه دردناک است؟ آیا جایی در زندگی واقعی ما پدیدار شده‌اند؟ ممکن است در این شب روشن برفی وزن حضوری ناپیدا را میان درختان سپیدپوش جنگل حس کرد؟ دوستم می‌گفت احساس می‌کندگاه نیروهایی ناشناخته بر زندگیش تاثیر گذاشته‌اند.

سپس درباره‌ی معنی «هستی عشق» حرف زدیم و این که ترکیب هستی با عشق چه شگفت‌انگیز است. آیا در نگاه حافظ عشق با آن سیمای خونین و دردآلودش همان نیروی مرموزی ست که این جهان را به حرکت درآورده؟ همان جذبه‌ی ترسناک و مقاومت ناپذیر که هم درد است و هم شادمانی!

همچنان که روی برف تازه و میان راش‌های وحشی جنگل قدم می‌زدیم صحبت به دو دختر عجیب کشید و از پریسا و پرستو حرف زدیم. دخترانی که در سرتاسر رمان «حافظ‌خوانی‌خصوصی» پرسه می‌زنند. دوستم می‌خواست بداند واقعا چه نسبتی میان این پریسا و پرستو وجود دارد. چرا به رغم آن همه شباهت چنین با هم متفاوت هستند. مخصوصا پریسا برایش جالب‌تر بود. همان دختر دانشجوی نخبه‌ی دانشکده‌ی فلسفه علامه طباطبایی تهران که معمولا حوالی بلوار کشاورز پیدایش می‌شود. کسان دیگری هم پریسا را آن جا دیده بودند. هر چند کمتر کسی توانسته بود با او حرف بزند. گفت:

«هفته‌ی پیش که تهران بودم نزدیک میدون هفت‌تیر دیدمش. توی تاکسی بودم. می‌ترسیدم برم جلو باهاش حرف بزنم. ولی بعد با خودم گفتم شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد. به راننده تاکسی گفتم نگه داره. ولی پیاده که شدم دیگه ندیدمش.»

خندیدم و گفتم:«به زودی دوباره پریسا رو می‌بینی.» برف تندتر شده بودم. باید بالاخره برمی‌گشتیم. تا صبح جاده یخ می‌زد. باید دست می‌جنباندیم. دوستم امیدوار بود دو هفته‌ی دیگر که به تهران برگشت رمان «حافظ‌خوانی‌خصوصی» منتشر شده باشد.
@hafezkk
Audio
صبح برفی
من فقط تا ته خیابون فرصت دارم نگاه شون کنم
برشی از کتاب حافظ خوانی خصوصی
علیرضا ایرانمهر
@hafezkk
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این که هر کدام از ما می‌توانیم با گشودن دیوان حافظ تصویری از احوال خود را در آن ببینیم چیزی اتفاقی نیست.

آدم‌هایی در رمان بلند حافظ خوانی خصوصی به درون این راز قدم می‌گذارند.

@hafezkk
لحظه‌ی عجیب رو به رو شدن با واقعیت فرامی‌رسد. لحظه‌ای که پس از آن دیگر چیزی شبیه قبل نخواهد بود. لحظه‌ای گذرا که پنهان‌ترین بخش ذهن آدم‌ها چون بلور در برابرت شفاف و آشکار می‌شوند. آنگاه نگاه‌های نامنتظره‌ای را خواهی دید که عمری در تاریکی به تو خیره بوده‌اند. در آن دم زیبا و ترسناک بیش از هر زمانی به حافظ نیاز خواهی داشت، به معنای خصوصی حافظ برای شخص تو که ناگهان تبدیل به واقعیتی عریان می‌شود...
به زودی در نشر چشمه
رمان حافظ خوانی خصوصی
@hafezkk
ساعت یک و نیم نصفه‌شبه. فکر کنم از پیام قبلی تا الان بیشتر از ده بار بهت زنگ زدم، شاید یکی این گوشی لعنتی رو ببینه و جواب بده. یادته روی همین تخت چند بار با هم چت کردیم؟ شاید برای همین الان دارم این طوری تند تند تایپ می‌کنم. برای این که احساس کنم هنوز کنارم روی تخت دراز کشیدی و صدای (دیلینگ) رسیدن پیام خودم رو به گوشی تو می‌شنوم. شاید برای این که واقعی‌ترین حرف‌هامون رو این جوری به هم ‌گفتیم یا در سکوت.

من همه‌ی پیام‌هایی رو که از دو سال و نیم گذشته هر روز برای هم می‌فرستادیم توی گوشیم نگه داشتم. همه‌ی حافظ خوانی‌های خصوصی‌مون رو نگه داشتم با این که چند بار گفته بودی پاک‌شون کنم. مثل یه دفتر‌چه خاطرات زنده است. حتی همه‌ی ایموجی‌های لبخند و اخم و تعجب و بوسه، همه‌ی پیام‌های صبح بخیر و شب بخیر‌مون رو نگه داشتم. بعضی‌ها‌شون فقط یه کلمه است و بعضی بیشتر از چند صفحه‌ی کتاب. وقتی تازه به هوش اومده بودم می‌ترسیدم برم سراغ‌شون. از گوشی موبایل می‌ترسیدم. انگار مرگ تو توی این گوشی لعنتی اتفاق افتاده بود نه دنیای واقعی. ولی الان دلم می‌خواد برم همه رو از اول تا آخر بخونم. با ترتیب تاریخ و ساعت می‌تونم همه‌ی لحظه‌های اون نهصد روز رو دوباره زندگی کنم. تنها راه نجاتم از این جهنمه. چه خوبه که آدم بتونه خاطراتش رو جایی بیرون از حافظه‌ی خودش ذخیره کنه.

ولی واقعا چرا تلفنت هنوز روشنه پریسا؟ گوشی تو که وقتی زنده بودی هم باتریش درست کار نمی‌کرد. چطوری شیش ماه شارژش رو نگه داشته؟ به یاد حافظ خوانی‌های خصوصی‌مون یه بیت برات فرستادم.

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد
یعنی از وصل تو‌اش نیست به‌جز باد به دست


یه جورایی تصویری از خود منه. عشق تو بهم دولت و قدرتی داد که مثل سلیمان به هوا بلند بشم و همه‌ی‌ جهان رو در آغوش بگیرم ولی همه‌ی جهان مثل همون بادی که سلیمان رو به آسمون بلند کرد از لای انگشت‌هام گذشت... از عشق باشکوه تو جز باد در دستان من نمونده!

به زودی در نشر چشمه
رمان حافظ خوانی خصوصی
@hafezkk
«برف تابستانی و هفت ثانیه سکوت عشق» همچون‌ همه عاشقانه‌ها با روایتی دل‌انگیز و لطیف آغاز می‌شود اما ناگهان بهمنی از تنهایی ما را در فضایی تلخ و نفس‌گیر رها می‌کند. «علیرضا محمودی ایرانمهر» این بار هم توانسته است سبک منحصربه‌فرد خود را به نمایش بگذارد و به گونه‌ای اسرارآمیز شادی و اندوه و سکوت احساس بی‌همتایی چون عشق را تصویر کند.

ایرانمهر در ابتدای داستان جغرافیای ناشناخته باغی را به توصیف درمی‌آورد که در کودکی او را از رفت و آمد به سمت انتهای آن زنهار داده بودند، باغی رازآلود که در جریان یک مهمانی در آن عشق رخ خواهد داد. عشقی که نقطه‌ای بس گرامی را در قلب تکان می‌دهد و ما را به باغی مه‌آلود پشت ایستگاه راه‌آهن مشهد پرتاب می‌کند.

یادداشتی بر کتاب برف تابستانی . نوشته ی جواد لگزیان در عصر ایران
@hafezkk
*
فقط چند ساعت دیگه از این سال شگفت باقی مونده. سالی که با مرگ تو و به اغما رفتن من شروع شد و با این ظاهر شدن‌های عجیب تو و این زن‌های ناشناس داره تموم می‌شه. بذار با همین غزل برات حافظ خوانی خصوصی کنم:

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

چرا حافظ می‌گه سخنی خوش، وقتی توی این غزل داره از درد فراق صحبت می‌کنه؟ دردی که حتی نمی‌توان بیانش کرد! شاید این جوری می‌گه چون داره دردش رو از زبان پیر کنعان می‌شنوه که سال‌ها دوری یوسف رو تحمل کرد، مثل لحظه‌ی لذت‌بخش درک شدن وقتی با کسی حرف می‌زنی که درد تو رو پیش‌تر تجربه کرده.

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز؟
که هر چه گفت بَریدِ صبا پریشان گفت


در این جهنم حافظه و تسویه حساب درونی چنان درد می‌کشی که ممکنه حتی به باد دم صبح چنگ بزنی شاید نشانه‌ای از یار سفر‌کرده بهت بده. اما حتی از باد صبا هم که همیشه خوش‌خبره فقط حرف‌‌های پریشان می‌شنوی. شاید چون از درون فرو پاشیدی. مثل وقتی که کنار سنگ قبر صورتی زنی می‌تونی به شماره تلفن قدیمیش پیام بدی و اون زن واقعا پیام تو رو بخونه و حتی جواب بده. بین مرگ و زندگی معلق می‌مونی و به جهنم حافظه‌ی خودت پرت می‌‌شی. مثل کاری که همین الان داری با من می‌کنی.

برشی از رمان «حافظ خوانی خصوصی»
به زودی در نشر چشمه

@hafezkk
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظه‌های ناگزیر مواجهه با واقعیت و نشانه‌های شعر حافظ

@hafezkk
Forwarded from sadjad rezaei
درود بر همه
اگر به کتابخوانی گروهی و نوشتن داستانک علاقه دارید و همراهی و تلاش خواهید کرد، برای پیوستن به گروه پیام دهید 👇
@sadjad_kallaj
پیاده‌روی‌های شبانه‌ی آن علیرضای دیگر زمانی شروع شد که فهمید زنی مرده پنهانی نگاهش می‌کند. گاه از کنار درخت‌های آن سوی خیابان و گاه از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی ماشینی که آرام از کنارش می‌گذشت به او نگاه می کرد. زنی که بی‌تردید ربطی مشخص به پریسا داشت. در پانزده سالی که زندگی آن علیرضا ی دیگر را به شکل رمان حافظ خوانی خصوصی می‌نوشتم عادت این پیاده روی‌های شبانه به زندگی شخصی من هم نفوذ کرد. زیرا ناگزیر باید شاهد آن چیزی می‌بودم که در رمانم برای آن علیرضا‌ و پریسا اتفاق می‌افتاد. حالا در آستانه‌ی انتشار رمان حافظ خوانی خصوصی آن پیاده روی‌های دیوانه‌وار شبانه بخش خلسه‌آوری از زندگی من شده است.

@hafezkk
Forwarded from شوروم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک سال پیش در ۲۳ اسفند ۱۴۰۲ اولین شماره‌ی شوروم منتشر شد.

«در یک سال‌ گذشته، ما با بیش از دویست هنرمند، نویسنده و متخصص در زمینه‌های مختلف همکاری داشته‌ایم. تعامل با این‌ شمار افراد صاحب‌سلیقه و نیز آرای گوناگون برای ما چالشی مستمر و زمینه‌ی شکفتن همدلی‌های ارزشمند بوده. همچون تنی زنده که رشد و تغییر می‌کند، ما نیز در یک سال گذشته شاهد تغییراتی تدریجی در فرم و محتوای شوروم بوده‌ایم، ولی آنچه باقی مانده و در هر شماره ریشه‌ای عمیق‌تر یافته معنای وجودی ما بوده. یک سال است که ما در اذهان مخاطبان خود حضور داریم و شاید امروز لازم باشد که بگوییم ما پلتفرمی مستقل هستیم و بر اساس باوری قلبی به چند جلمه‌ی کلیدی است که کار می‌کنیم:اینکه هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد، و نیز حرف‌های صادقانه ماندگارند. هنوز ریشه‌های ما در زمان آن‌قدر عمیق نشده که بگوییم شوروم مستقل از گردانندگان امروزی آن باقی خواهد ماند، ولی آمده‌ایم که در این خاک بمانیم، صدای شما باشیم و در قلب و ذهن شما بمانیم.»

بخشی از یادداشت علیرضا محمودی ایرانمهر در اولین سالگرد انتشار شوروم.
@ShurumCloud
دختری را که سمن نام داشت در جشن سوری دو سال پیش یافتم. برف نرم و سبکی می‌بارید. سمن بالاپوش پشمی لطیفی به رنگ بنفش بر دوش خود انداخته بود و نور آتشی که برای جشن میان کوچه افروخته بودیم روی صورتش می‌لرزید. پیشتر هم بارها او را دیده بودم. خانه‌شان چند کوچه پایین‌تر بود. ولی آن شب نیروی خاصی در او بود که قلبم را منجمد می‌کرد. انگار در میان تابستان رودخانه‌ای یخ زده باشد. چنان در نگاهم زیبا می‌آمد که با خیره شدن به صورتش درد می‌کشیدم ولی نمی‌توانستم از او چشم بردارم. پوست سفیدش در کنار آتش جشن مثل برف تازه‌ای بود که سرخی آفتاب دم غروب به آن تابیده است. دختران زیادی با خنده و سرو صدا کنار آتش می‌رفتند و می‌آمدند و پایکوبی می‌کردند. ولی چیزی یگانه در سمن بود که انگار حرکت زبانه‌‌های آتش را کند می‌کرد. سمن متوجه نگاهم شد. سرتاپایم را ورانداز کرد و لبخند زد...

برشی از رمان بی‌چهرگان. صحنه‌ی عشق ورزی در جشن سوری که امروزه آن را به نام چهارشنبه سوری می‌شناسیم. داستانی بر اساس واقعیت‌های تاریخی که بستر شکل‌گیری حماسه و اساطیر ایرانی و پیدایش شخصیت‌هایی چون رستم را نشان می‌دهد. سفری با جزئیات بی‌شمار به ایران عصر اشکانی و حوادث شگفت‌انگیز سال پنجاه و سه پیش از میلاد مسیح. نگارش این رمان در حدود سه سال طول کشید و برنده‌ی جایزه نخست داستان‌های حماسی ایران شد که تندیس آن را روی پله‌های آرامگاه فردوسی دریافت کردم. امیدوارم این رمان در اردیبهشت ماه ۱۴۰۴منتشر شود.
@hafezkk
2025/04/05 20:53:50
Back to Top
HTML Embed Code: