علاقمندان برای شرکت در این جلسه میتوانند از این طریق ثبت نام کنند:
https://jivegi.school/products/Philosophical-Darwinism
https://jivegi.school/products/Philosophical-Darwinism
علم و صلح
معمولاً از آخرین دستاوردهای علم و تکنولوژی در ساخت ادوات جنگی بهره گرفته میشود. این سادهترین ارتباطی است که میان علم و جنگ به نظر میرسد.
در جهت مقابل، در این نشست خواهم گفت که چرا و چگونه در اطاقهای تصمیمگیری در مورد جنگ و صلح باید از آخرین دادههای علوم شناختی و زیستشناسی تکاملی بهره گرفت و چگونه چنین بهرهای راه را بر صلح بیشتر میگشاید. علوم میتوانند منادی صلح باشند.
روز دوم همایش، پنجشنبه ۹ اسفند، نشست دوم، ساعت ۱۱ و نیم تا ۱۳
اطلاعات بیشتر:
https://www.tg-me.com/ipsan/5903
هادی صمدی
@evophilosophy
معمولاً از آخرین دستاوردهای علم و تکنولوژی در ساخت ادوات جنگی بهره گرفته میشود. این سادهترین ارتباطی است که میان علم و جنگ به نظر میرسد.
در جهت مقابل، در این نشست خواهم گفت که چرا و چگونه در اطاقهای تصمیمگیری در مورد جنگ و صلح باید از آخرین دادههای علوم شناختی و زیستشناسی تکاملی بهره گرفت و چگونه چنین بهرهای راه را بر صلح بیشتر میگشاید. علوم میتوانند منادی صلح باشند.
روز دوم همایش، پنجشنبه ۹ اسفند، نشست دوم، ساعت ۱۱ و نیم تا ۱۳
اطلاعات بیشتر:
https://www.tg-me.com/ipsan/5903
هادی صمدی
@evophilosophy
در نکوهشِ ستایش رنج! تحلیلی تکاملی-شناختی
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو! (مولانا)
طی تاریخ اندیشه، صداهایی بودهاند که رنج را نه فقط به عنوان یک واقعیت اجتنابناپذیر زندگی، بلکه به عنوان امری ارزشمند، ضروری و حتی ستودنی تلقی کردهاند که به پرورش روحی انسان یاری میدهد. اما آیا واقعاً باید رنج را ستایش کنیم؟ و چه پیامدهای منفیای، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، در چنین ستایشی نهفته است؟
برای پاسخ به این پرسشها از دو منظر تکاملی و شناختی به این موضوع نگاهی کنیم.
نگاهی تکاملی به رنج
از منظر تکاملی رنج بهطور کلی به عنوان یک تجربهی نامطلوب، و مهمتر از آن، سیگنال هشدار تلقی میشود، نه ارزشی مطلوب. ستایش رنج با انگیزهی بقا و بهبود زندگی در تضاد است. انرژی و منابع باید صرف بهبود شرایط زندگی و سلامت شوند، نه آنکه صرف تحمل رنج، به امید پاداشی در پی آن شوند. انتخاب طبیعی ما را به گونهای شکل داده است که از درد و رنج اجتناب کنیم، زیرا رنج معمولاً نشاندهندهی آسیب یا خطر است. تشویق به تحمل رنج بدون تلاش برای رفع عوامل رنجآور، میتواند منجر به آسیب جسمی و روانی و کاهش بخت بقا شود.
از منظر تکاملی، انسانها باید برای بهبود شرایط زندگی و کاهش رنج در جامعه تلاش کنند، نه اینکه رنج را به عنوان امری اجتنابناپذیر بپذیرند. تأکید بیش از حد بر رنج و تحمل آن، میتواند منجر به نادیده گرفتن نقش احساسات مثبت و لذت در زندگی شود. از دیدگاه تکاملی، احساسات مثبت مانند شادی، لذت و رضایت، نقش مهمی در انگیزه دادن به رفتارهای سازگارانه، تقویت روابط اجتماعی، و بهبود سلامت جسمی و روانی دارند.
رنج از منظر شناخت بدنمند
نظریهی شناخت بدنمند (بدنمند، جایمند، کنشمند، و گسترشیافته) میگوید که شناخت ما صرفاً یک فرایند ذهنی انتزاعی نیست، بلکه بهطور عمیق تابع شرایط بدنی انسان است، در محیط ریشه دارد، فعالانه با جهان در تعامل است، و در این تعامل با ابزارها و محیط اطراف خود گسترش مییابد.
ستایش رنج با نادیده گرفتن واقعیت بدنی رنج همراه است. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را به مفهومی انتزاعی تقلیل میدهند و واقعیت بدنی و حسی آن را نادیده میگیرند. رنج تجربهی فیزیولوژیکی واقعیست که در بدن احساس میشود و بر سلامت جسمی و روانی ما تأثیرات منفی میگذارد. ستایش رنج میتواند افراد را به قطع ارتباط با حس بدنی و تجربیات حسی خود تشویق کند. این در حالیست که آگاهی از حس بدنی و توجه به تجربیات حسی برای شناخت خود و جهان مهم است.
همچنین شناخت آدمی از جهان جایمند است. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را به امری فردی و درونی تقلیل میدهند و علل محیطی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی رنج را نادیده میگیرند. این در حالیست که تجربهی ما از رنج به شدت تحت تأثیر محیط اطراف، ساختارهای اجتماعی، روابط قدرت و شرایط فرهنگی است. تأکید بر تحمل رنج فردی، میتواند اهمیت محیط حمایتی و روابط اجتماعی سالم را نادیده بگیرد. ستایش رنج میتواند به انفعال در برابر شرایط رنجآور منجر شود.
از منظر شناخت کنشمند، مهمترین نقد به ستایش رنج، به ضعف عاملیت و کنشگری مربوط میشود. فلسفههای طرفدار رنج اغلب عاملیت، کنشگری و توانایی ما برای تغییر شرایط را تضعیف میکنند. این در حالیست که طی فرایند تکامل شناخت ما برای تعامل فعالانه با جهان طراحی شده است. تأکید بر رنج میتواند دامنهی کنشهای مطلوب را محدود کند. کنشهایی که هدف آنها کاهش رنج و افزایش شادی است، ممکن است به عنوان سطحی یا ناپسند تلقی شوند.
از منظر شناخت گسترشیافته فرهنگ و باورهای جمعی ما بخشی از سیستم شناختی گستردهی ما هستند. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را فردی و درونی میبینند و نقش ابزارها، فناوریها، زبان، فرهنگ و ساختارهای اجتماعی گسترده را در ایجاد و کاهش رنج نادیده میگیرند. ستایش رنج میتواند به تداوم باورهای نادرست فرهنگی که رنج را عادیسازی یا ارزشمند جلوه میدهند، منجر شود.
پیامدهای اجتماعی
ترویج گفتمانِ ستایش رنج میتواند بهطور ناخواسته، یا حتی عامدانه، دولتها را از وظیفهی اصلی خود که فراهم آوردن شرایط شکوفایی و زدودن از رنج است، تبرئه کند. با فردیسازی رنج، مسئولیت مقابله با آن به دوش افراد گذاشته میشود و ترویج ایدهی «تله شادکامی» میتواند نقش دولت در ایجاد و تداوم رنج را نادیده گیرد.
به جای ستایش رنج، باید به دنبال درک عمیقتر علل رنج، کاهش رنج غیرضروری، بهبود شرایط زندگی، جستجوی شادی و رفاه، و ایجاد جوامعی عادلانهتر و انسانیتر باشیم.
سخن آخر
نظریههای فلسفی، شرایط کاربست دارند: نظریهی «تلهی شادکامی» برای انسانِ جهانهای توسعهیافته عرضه شده است.
هر چند که واضح است رنج بخشی اجتنابناپذیر در زندگیست و تنوع هیجانی را افزایش میدهد اما در غیاب هیجانهای مثبت هیچ فضیلتی در آن نهفته نیست.
هادی صمدی
@evophilosophy
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو! (مولانا)
طی تاریخ اندیشه، صداهایی بودهاند که رنج را نه فقط به عنوان یک واقعیت اجتنابناپذیر زندگی، بلکه به عنوان امری ارزشمند، ضروری و حتی ستودنی تلقی کردهاند که به پرورش روحی انسان یاری میدهد. اما آیا واقعاً باید رنج را ستایش کنیم؟ و چه پیامدهای منفیای، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، در چنین ستایشی نهفته است؟
برای پاسخ به این پرسشها از دو منظر تکاملی و شناختی به این موضوع نگاهی کنیم.
نگاهی تکاملی به رنج
از منظر تکاملی رنج بهطور کلی به عنوان یک تجربهی نامطلوب، و مهمتر از آن، سیگنال هشدار تلقی میشود، نه ارزشی مطلوب. ستایش رنج با انگیزهی بقا و بهبود زندگی در تضاد است. انرژی و منابع باید صرف بهبود شرایط زندگی و سلامت شوند، نه آنکه صرف تحمل رنج، به امید پاداشی در پی آن شوند. انتخاب طبیعی ما را به گونهای شکل داده است که از درد و رنج اجتناب کنیم، زیرا رنج معمولاً نشاندهندهی آسیب یا خطر است. تشویق به تحمل رنج بدون تلاش برای رفع عوامل رنجآور، میتواند منجر به آسیب جسمی و روانی و کاهش بخت بقا شود.
از منظر تکاملی، انسانها باید برای بهبود شرایط زندگی و کاهش رنج در جامعه تلاش کنند، نه اینکه رنج را به عنوان امری اجتنابناپذیر بپذیرند. تأکید بیش از حد بر رنج و تحمل آن، میتواند منجر به نادیده گرفتن نقش احساسات مثبت و لذت در زندگی شود. از دیدگاه تکاملی، احساسات مثبت مانند شادی، لذت و رضایت، نقش مهمی در انگیزه دادن به رفتارهای سازگارانه، تقویت روابط اجتماعی، و بهبود سلامت جسمی و روانی دارند.
رنج از منظر شناخت بدنمند
نظریهی شناخت بدنمند (بدنمند، جایمند، کنشمند، و گسترشیافته) میگوید که شناخت ما صرفاً یک فرایند ذهنی انتزاعی نیست، بلکه بهطور عمیق تابع شرایط بدنی انسان است، در محیط ریشه دارد، فعالانه با جهان در تعامل است، و در این تعامل با ابزارها و محیط اطراف خود گسترش مییابد.
ستایش رنج با نادیده گرفتن واقعیت بدنی رنج همراه است. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را به مفهومی انتزاعی تقلیل میدهند و واقعیت بدنی و حسی آن را نادیده میگیرند. رنج تجربهی فیزیولوژیکی واقعیست که در بدن احساس میشود و بر سلامت جسمی و روانی ما تأثیرات منفی میگذارد. ستایش رنج میتواند افراد را به قطع ارتباط با حس بدنی و تجربیات حسی خود تشویق کند. این در حالیست که آگاهی از حس بدنی و توجه به تجربیات حسی برای شناخت خود و جهان مهم است.
همچنین شناخت آدمی از جهان جایمند است. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را به امری فردی و درونی تقلیل میدهند و علل محیطی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی رنج را نادیده میگیرند. این در حالیست که تجربهی ما از رنج به شدت تحت تأثیر محیط اطراف، ساختارهای اجتماعی، روابط قدرت و شرایط فرهنگی است. تأکید بر تحمل رنج فردی، میتواند اهمیت محیط حمایتی و روابط اجتماعی سالم را نادیده بگیرد. ستایش رنج میتواند به انفعال در برابر شرایط رنجآور منجر شود.
از منظر شناخت کنشمند، مهمترین نقد به ستایش رنج، به ضعف عاملیت و کنشگری مربوط میشود. فلسفههای طرفدار رنج اغلب عاملیت، کنشگری و توانایی ما برای تغییر شرایط را تضعیف میکنند. این در حالیست که طی فرایند تکامل شناخت ما برای تعامل فعالانه با جهان طراحی شده است. تأکید بر رنج میتواند دامنهی کنشهای مطلوب را محدود کند. کنشهایی که هدف آنها کاهش رنج و افزایش شادی است، ممکن است به عنوان سطحی یا ناپسند تلقی شوند.
از منظر شناخت گسترشیافته فرهنگ و باورهای جمعی ما بخشی از سیستم شناختی گستردهی ما هستند. فلسفههای طرفدار رنج، رنج را فردی و درونی میبینند و نقش ابزارها، فناوریها، زبان، فرهنگ و ساختارهای اجتماعی گسترده را در ایجاد و کاهش رنج نادیده میگیرند. ستایش رنج میتواند به تداوم باورهای نادرست فرهنگی که رنج را عادیسازی یا ارزشمند جلوه میدهند، منجر شود.
پیامدهای اجتماعی
ترویج گفتمانِ ستایش رنج میتواند بهطور ناخواسته، یا حتی عامدانه، دولتها را از وظیفهی اصلی خود که فراهم آوردن شرایط شکوفایی و زدودن از رنج است، تبرئه کند. با فردیسازی رنج، مسئولیت مقابله با آن به دوش افراد گذاشته میشود و ترویج ایدهی «تله شادکامی» میتواند نقش دولت در ایجاد و تداوم رنج را نادیده گیرد.
به جای ستایش رنج، باید به دنبال درک عمیقتر علل رنج، کاهش رنج غیرضروری، بهبود شرایط زندگی، جستجوی شادی و رفاه، و ایجاد جوامعی عادلانهتر و انسانیتر باشیم.
سخن آخر
نظریههای فلسفی، شرایط کاربست دارند: نظریهی «تلهی شادکامی» برای انسانِ جهانهای توسعهیافته عرضه شده است.
هر چند که واضح است رنج بخشی اجتنابناپذیر در زندگیست و تنوع هیجانی را افزایش میدهد اما در غیاب هیجانهای مثبت هیچ فضیلتی در آن نهفته نیست.
هادی صمدی
@evophilosophy
آیندهی بشر چگونه خواهد بود؟ مغزهای کوچکتر؟ دوستان کمتر؟
روب بروکس، زیستشناس تکاملی، در مقالهای کوتاه به بررسی احتمال دگرگونی آیندهی بشر در دنیای هوش مصنوعی میپردازد. او به جای بازگویی سناریوهای آخرالزمانی رایج در مورد هوش مصنوعی، دیدگاه تکاملی را پیش میگیرد و تعامل انسان و هوش مصنوعی را به عنوان نیروی محرکهای برای انتخاب طبیعی و تغییرات تکاملی بلندمدت در نظر میگیرد.
بروکس معتقد است هوش مصنوعی را باید به عنوان یک «چشمانداز بوم شناختی» جدید از فناوریهای متنوع در نظر گرفت که میتواند به طور قابل توجهی محیط زیست فیزیکی، زیستشناختی، و اجتماعی انسان را تغییر دهد. این تغییرات محیطی به نوبهی خود میتوانند بر انتخاب طبیعی تأثیر گذاشته و مسیر تکامل انسان را شکل دهند. او با اشاره به مثال اهلی شدن گرگ به سگ، نشان میدهد که چگونه تعاملات انسان با گونههای دیگر میتواند بهطور ناخواسته ژنها و رفتارها را تغییر دهد. او این الگو را برای تعامل با هوش مصنوعی نیز صادق میداند.
کاهش اندازهی مغز و بار شناختی
بروکس به این نکته اشاره میکند که انسانها طی هزارههای اخیر شاهد کاهش اندازهی مغز بودهاند، که احتمالاً به دلیل برونسپاری حافظه و دانش به فرهنگ و نوشته است. او میگوید که هوش مصنوعی و قابلیت جستوجوی آنلاین دانش، ممکن است این روند را تسریع کرده و منجر به کوچکتر شدن بیشتر مغز انسان و تکیه بیشتر به هوش مصنوعی برای ذخیره و پردازش اطلاعات شود. او این تغییر را لزوماً منفی نمیداند و مزایایی مانند زایمان ایمنتر را برای مادر و نوزاد در نظر میگیرد.
روابط همیاری یا انگلی
بروکس رابطهی انسان و هوش مصنوعی را در قالب دو سناریوی «همیاری» یا «انگلی» بررسی میکند. در سناریوی همیاری، انسان و هوش مصنوعی از یکدیگر بهرهمند میشوند. هوش مصنوعی بار محاسباتی را کاهش داده و انسان از مزایای فزایندهی آن بهرهمند میشود. با این حال، او هشدار میدهد که رابطه همیاری میتوانند به رابطه انگلی تبدیل شوند. او مثال پلتفرمهای رسانههای اجتماعی را مطرح میکند که ابتدا به عنوان ابزاری مفید برای ارتباط آغاز شدند، اما اکنون بهطور فزایندهای توجه کاربران را به خود جلب کرده و زمان لازم برای تعاملات اجتماعی واقعی و حتی خواب را از آنها میگیرند. اگر هوش مصنوعی بتواند بهطور مؤثرتری توجه انسان را به خود جلب کند و احساسات منفی مانند خشم و مقایسهی اجتماعی را تحریک کند، این امر میتواند عواقب تکاملی داشته باشد. توانایی مقاومت در برابر جذابیت رسانههای اجتماعی و محرکهای خشم، ممکن است به یک ویژگی ارزشمند و قابل انتخاب طبیعی تبدیل شود.
صمیمیت مصنوعی و تغییر در روابط اجتماعی
رشد «صمیمیت مصنوعی»، یعنی فناوریهایی که رفتارهای اجتماعی انسان مانند دوستی و روابط صمیمی را تقلید میکنند، از دیگر حوزههای بررسی بروکس است. انسان از نظر تکاملی آمادگی تعامل اجتماعی با رایانه را ندارند و به طور طبیعی رفتارهای اجتماعی خود را به ماشین تعمیم میدهد، بهویژه زمانی که هوش مصنوعی از طریق متن، صدا یا ویدئو با او ارتباط برقرار میکند. درحالیکه این «دوست مجازی» احساسات واقعی ندارد، کاربر با آن طوری رفتار میکند که گویی احساس دارد. این «صمیمیت مصنوعی» ممکن است باعث شود نسلهای آینده احساس تنهایی کمتری بدون حضور انسان داشته باشند و به موجوداتی منزویتر تبدیل شوند.
تغییرات زیستی را جزئی نپنداریم
بروکس میگوید گمانهزنی دربارهی تغییرات ژنتیکی در مقایسه با اثرات فوری هوش مصنوعی بر زندگی افراد ممکن است کماهمیت به نظر برسد. با این حال، او با استناد به سخن رابرت مک آرتور، بوم شناس پیشگام، تأکید میکند که «برای یک دانشمند بدتر از اشتباه کردن، بیاهمیت بودن است». تغییرات تکاملی طی نسلهای متمادی میتواند ویژگیهای ارزشمند انسانی مانند دوستی، صمیمیت، ارتباطات، اعتماد و هوش را تغییر، یا حتی کاهش دهد، زیرا این ویژگیها دقیقاً همان مواردی هستند که هوش مصنوعی عمیقاً با آنها درگیر است. بروکس نتیجه میگیرد که این تغییرات تکاملی میتوانند در نهایت معنای «انسان بودن» را دگرگون کنند و تفکر در مورد این احتمالات حتی اگر دور از ذهن به نظر برسند، ضروری است.
نگاه تکاملی بروکس به جای ترس از نابودی انسان توسط هوش مصنوعی، بر تغییرات تدریجی و ناخواستهای تمرکز میکند که هوش مصنوعی ممکن است در ژنها، مغزها، رفتارها و ارزشهای اجتماعی ایجاد کند. مقاله دعوتیست برای تأمل بیشتر در مورد رابطهی در حال تحول انسان و هوش مصنوعی و عواقب تکاملی آن.
جهانی عجیب پیش روی ماست.
هادی صمدی
@evophilosophy
روب بروکس، زیستشناس تکاملی، در مقالهای کوتاه به بررسی احتمال دگرگونی آیندهی بشر در دنیای هوش مصنوعی میپردازد. او به جای بازگویی سناریوهای آخرالزمانی رایج در مورد هوش مصنوعی، دیدگاه تکاملی را پیش میگیرد و تعامل انسان و هوش مصنوعی را به عنوان نیروی محرکهای برای انتخاب طبیعی و تغییرات تکاملی بلندمدت در نظر میگیرد.
بروکس معتقد است هوش مصنوعی را باید به عنوان یک «چشمانداز بوم شناختی» جدید از فناوریهای متنوع در نظر گرفت که میتواند به طور قابل توجهی محیط زیست فیزیکی، زیستشناختی، و اجتماعی انسان را تغییر دهد. این تغییرات محیطی به نوبهی خود میتوانند بر انتخاب طبیعی تأثیر گذاشته و مسیر تکامل انسان را شکل دهند. او با اشاره به مثال اهلی شدن گرگ به سگ، نشان میدهد که چگونه تعاملات انسان با گونههای دیگر میتواند بهطور ناخواسته ژنها و رفتارها را تغییر دهد. او این الگو را برای تعامل با هوش مصنوعی نیز صادق میداند.
کاهش اندازهی مغز و بار شناختی
بروکس به این نکته اشاره میکند که انسانها طی هزارههای اخیر شاهد کاهش اندازهی مغز بودهاند، که احتمالاً به دلیل برونسپاری حافظه و دانش به فرهنگ و نوشته است. او میگوید که هوش مصنوعی و قابلیت جستوجوی آنلاین دانش، ممکن است این روند را تسریع کرده و منجر به کوچکتر شدن بیشتر مغز انسان و تکیه بیشتر به هوش مصنوعی برای ذخیره و پردازش اطلاعات شود. او این تغییر را لزوماً منفی نمیداند و مزایایی مانند زایمان ایمنتر را برای مادر و نوزاد در نظر میگیرد.
روابط همیاری یا انگلی
بروکس رابطهی انسان و هوش مصنوعی را در قالب دو سناریوی «همیاری» یا «انگلی» بررسی میکند. در سناریوی همیاری، انسان و هوش مصنوعی از یکدیگر بهرهمند میشوند. هوش مصنوعی بار محاسباتی را کاهش داده و انسان از مزایای فزایندهی آن بهرهمند میشود. با این حال، او هشدار میدهد که رابطه همیاری میتوانند به رابطه انگلی تبدیل شوند. او مثال پلتفرمهای رسانههای اجتماعی را مطرح میکند که ابتدا به عنوان ابزاری مفید برای ارتباط آغاز شدند، اما اکنون بهطور فزایندهای توجه کاربران را به خود جلب کرده و زمان لازم برای تعاملات اجتماعی واقعی و حتی خواب را از آنها میگیرند. اگر هوش مصنوعی بتواند بهطور مؤثرتری توجه انسان را به خود جلب کند و احساسات منفی مانند خشم و مقایسهی اجتماعی را تحریک کند، این امر میتواند عواقب تکاملی داشته باشد. توانایی مقاومت در برابر جذابیت رسانههای اجتماعی و محرکهای خشم، ممکن است به یک ویژگی ارزشمند و قابل انتخاب طبیعی تبدیل شود.
صمیمیت مصنوعی و تغییر در روابط اجتماعی
رشد «صمیمیت مصنوعی»، یعنی فناوریهایی که رفتارهای اجتماعی انسان مانند دوستی و روابط صمیمی را تقلید میکنند، از دیگر حوزههای بررسی بروکس است. انسان از نظر تکاملی آمادگی تعامل اجتماعی با رایانه را ندارند و به طور طبیعی رفتارهای اجتماعی خود را به ماشین تعمیم میدهد، بهویژه زمانی که هوش مصنوعی از طریق متن، صدا یا ویدئو با او ارتباط برقرار میکند. درحالیکه این «دوست مجازی» احساسات واقعی ندارد، کاربر با آن طوری رفتار میکند که گویی احساس دارد. این «صمیمیت مصنوعی» ممکن است باعث شود نسلهای آینده احساس تنهایی کمتری بدون حضور انسان داشته باشند و به موجوداتی منزویتر تبدیل شوند.
تغییرات زیستی را جزئی نپنداریم
بروکس میگوید گمانهزنی دربارهی تغییرات ژنتیکی در مقایسه با اثرات فوری هوش مصنوعی بر زندگی افراد ممکن است کماهمیت به نظر برسد. با این حال، او با استناد به سخن رابرت مک آرتور، بوم شناس پیشگام، تأکید میکند که «برای یک دانشمند بدتر از اشتباه کردن، بیاهمیت بودن است». تغییرات تکاملی طی نسلهای متمادی میتواند ویژگیهای ارزشمند انسانی مانند دوستی، صمیمیت، ارتباطات، اعتماد و هوش را تغییر، یا حتی کاهش دهد، زیرا این ویژگیها دقیقاً همان مواردی هستند که هوش مصنوعی عمیقاً با آنها درگیر است. بروکس نتیجه میگیرد که این تغییرات تکاملی میتوانند در نهایت معنای «انسان بودن» را دگرگون کنند و تفکر در مورد این احتمالات حتی اگر دور از ذهن به نظر برسند، ضروری است.
نگاه تکاملی بروکس به جای ترس از نابودی انسان توسط هوش مصنوعی، بر تغییرات تدریجی و ناخواستهای تمرکز میکند که هوش مصنوعی ممکن است در ژنها، مغزها، رفتارها و ارزشهای اجتماعی ایجاد کند. مقاله دعوتیست برای تأمل بیشتر در مورد رابطهی در حال تحول انسان و هوش مصنوعی و عواقب تکاملی آن.
جهانی عجیب پیش روی ماست.
هادی صمدی
@evophilosophy
The Conversation
Smaller brains? Fewer friends? An evolutionary biologist asks how AI will change humanity’s future
Evolution could alter or even eliminate some of the human traits we cherish most, changing forever what it means to be human.
نه رقابت کامل،
و نه همکاری مطلق
در دفاع از نظام بازار آزاد، یا از سوسیالیسم، اشتراکی وجود دارد زیرا طرفداران هر دو سوی طیف راست و چپ دعوی واحدی دارند: اینکه اگر رقابت را آزاد گذاریم، یا در سوی مقابل اگر رقابت را به نفع همکاری کنار نهیم، وضعیت جامعه در درازمدت بهتر خواهد شد.
نتایج پژوهشی که به تازگی در مؤسسه فناوری ماساچوست و دانشگاه زوریخ انجام و منتشر شده از طرفداران هر دو سوی طیف راست و چپ دعوت میکند در اندیشههای خود بازنگری کنند. این پژوهش به واقع فراتر از یک دادهی علمی معمولیست زیرا همزمان هر دو سوی طیف طرفداران رقابت افراطی و همکاری افراطی را نقد میکند و بنابراین نقش مهمی در نقد ایدئولوژهای سیاسی و اقتصادی رایج دارد.
پژوهش ابزار برنامهریزی نوینی را معرفی میکند که به نهادهای مستقل در تصمیمگیری پیرامون سرمایهگذاری در پروژههای مشترک یاری میرساند. این ابزار با تلفیق هوشمندانه رقابت و همکاری، چارچوبی عرضه میکند که به متصدیان سامانههای حمل و نقل و سایر بخشها امکان میدهد تا با اتخاذ رویکردی راهبردی، منافع جمعی را حداکثر ساخته و به نتایج بهتری دست یابند.
در کلانشهرهای بزرگ در غرب، معمولاً چندین سامانه قطار مجزا وجود دارد که از خطوط درونشهری تا قطارهای منطقهای را شامل میشوند. چگونه رقابت میان این سامانهها را مدیریت کنیم؟ احتمالاً طرفداران بازار آزاد خواهند گفت که بهترین راه عدم مداخله است و باید اجازه داد که سامانهها رقابت کنند تا به تعادلی برسند. در مقابل طرفداران رویکردهای چپ پیشنهاد میکنند که ادغام آنها در یک سامانهی واحد میتواند تعارض منافع صاحبان شرکتها را به نفع مسافران از بین ببرد و در نتیجه به نفع اکثریت مردم خواهد بود. هر دو سوی طیف نیز ممکن است استدلالهای پیشینی خوبی در دفاع از نظرات خود مطرح کنند و به نحوی گزینشی با اشاره به بخشهایی از شواهد تجربی برآمده از اقتصاد در نقاط مختلف جهان اشاره کنند. اما پژوهش کنونی تلاشی بوده است برای آزمودن مستقیم دعوی دو سوی طیف.
بنابراین پرسش اصلی پژوهش این است: در طراحی و توسعهی شبکههای قطار و مترو، آیا متصدیان باید به صورت مستقل عمل کرده و صرفاً به دنبال بهینهسازی منافع خود باشند، یا آنکه باید بهطور کامل با یکدیگر همکاری نموده و منافع شخصی را در راستای اهداف مشترک قربانی کنند؟ پاسخ نهایی مقاله آن است که هیچیک از این دو رویکرد افراطی در دنیای واقعی کارآمد نیست.
پژوهشگران ابزاری برای برنامهریزی طراحی کردند که رویکردی میانه را اتخاذ میکند. این ابزار با بهرهگیری از نظریهی بازیها (راهحل مذاکره)، چارچوبی را ارائه میدهد که به متصدیان اجازه میدهد تا به صورت راهبردی تصمیم بگیرند چه زمان و چگونه با یکدیگر همکاری نمایند. ویژگی برجستهی این چارچوب، در نظر گرفتن سازوکارهای سرمایهگذاری مشترک و تقسیم سود است. این سازوکارها به ذینفعان کمک میکنند تا پروژههای زیرساختی مشترکی را شناسایی کنند که سرمایهگذاری در آنها با مشارکت سایر اپراتورها، منافع جمعی را به حداکثر میرساند.
به بیان دقیقتر، این ابزار به متصدیان حمل و نقل، دولتها، سازمانهای مرتبط و شرکتها کمک میکند تا ۱. زمان مناسب برای آغاز همکاری را تعیین کنند؛ ۲. میزان بهینهی سرمایهگذاری در پروژههای مشارکتی را مشخص نمایند؛ ۳. روش عادلانهای برای تقسیم سودهای حاصل از پروژههای مشترک اتخاذ کنند؛ ۴. پیامدهای احتمالی خروج از مذاکرات همکاری را ارزیابی کنند.
ایدهای برای جایگزینی راست و چپ
اصلیترین نکتهی پژوهش آن است که گاهی سرمایهگذاری در رقیب میتواند به نفع سرمایهگذار تمام شود. این رویکرد به ظاهر متناقض، در واقعیت میتواند با ایجاد ارزش افزوده و منافع متقابل، به سود همهی طرفهای درگیر، از جمله به سود مصرفکنندگان منجر شود، بعلاوه آنکه آلودگی محیط زیست نیز کاهش مییابد!
نتایج نشان داد که رویکرد نیمههمکارانه، بالاترین بازدهی را برای همهی ذینفعان به همراه دارد. به عنوان مثال، در یک سناریو، سرمایهگذاری مشترک ۵۰ درصدی در پروژههای زیرساختی، بازدهی را به حداکثر رساند. در سناریوی دیگر، سرمایهگذاری اولیه ۳.۳ درصدی در یک پروژه چندساله، منجر به بهبود ۳۰ درصدی در افزایش درآمد، کاهش هزینه مشتری و کاهش آلودگی شد.
این نتایج نشان میدهد که سرمایهگذاری اولیه اندک در همکاری، میتواند مزایای بلندمدت قابل توجهی به همراه داشته باشد. همچنین، در شبکههای واقعیتر با مناطق ناهمگون، نتایج به مراتب بهتری حاصل شد.
سیاستگذاری مبتنیبرشواهد دعوتیست به اینکه دادههای علمی را به جای ایدئولوژیهای سیاسی و اقتصادی بنشانیم. اما همهی شواهد و دادهها در یک سطح نیستند. شواهدی مانند این پژوهش راهنمایی تجویزی در اختیار مینهند که باید جایگزین ایدئولوژیهای اقتصادی و سیاسی سنتی شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
و نه همکاری مطلق
در دفاع از نظام بازار آزاد، یا از سوسیالیسم، اشتراکی وجود دارد زیرا طرفداران هر دو سوی طیف راست و چپ دعوی واحدی دارند: اینکه اگر رقابت را آزاد گذاریم، یا در سوی مقابل اگر رقابت را به نفع همکاری کنار نهیم، وضعیت جامعه در درازمدت بهتر خواهد شد.
نتایج پژوهشی که به تازگی در مؤسسه فناوری ماساچوست و دانشگاه زوریخ انجام و منتشر شده از طرفداران هر دو سوی طیف راست و چپ دعوت میکند در اندیشههای خود بازنگری کنند. این پژوهش به واقع فراتر از یک دادهی علمی معمولیست زیرا همزمان هر دو سوی طیف طرفداران رقابت افراطی و همکاری افراطی را نقد میکند و بنابراین نقش مهمی در نقد ایدئولوژهای سیاسی و اقتصادی رایج دارد.
پژوهش ابزار برنامهریزی نوینی را معرفی میکند که به نهادهای مستقل در تصمیمگیری پیرامون سرمایهگذاری در پروژههای مشترک یاری میرساند. این ابزار با تلفیق هوشمندانه رقابت و همکاری، چارچوبی عرضه میکند که به متصدیان سامانههای حمل و نقل و سایر بخشها امکان میدهد تا با اتخاذ رویکردی راهبردی، منافع جمعی را حداکثر ساخته و به نتایج بهتری دست یابند.
در کلانشهرهای بزرگ در غرب، معمولاً چندین سامانه قطار مجزا وجود دارد که از خطوط درونشهری تا قطارهای منطقهای را شامل میشوند. چگونه رقابت میان این سامانهها را مدیریت کنیم؟ احتمالاً طرفداران بازار آزاد خواهند گفت که بهترین راه عدم مداخله است و باید اجازه داد که سامانهها رقابت کنند تا به تعادلی برسند. در مقابل طرفداران رویکردهای چپ پیشنهاد میکنند که ادغام آنها در یک سامانهی واحد میتواند تعارض منافع صاحبان شرکتها را به نفع مسافران از بین ببرد و در نتیجه به نفع اکثریت مردم خواهد بود. هر دو سوی طیف نیز ممکن است استدلالهای پیشینی خوبی در دفاع از نظرات خود مطرح کنند و به نحوی گزینشی با اشاره به بخشهایی از شواهد تجربی برآمده از اقتصاد در نقاط مختلف جهان اشاره کنند. اما پژوهش کنونی تلاشی بوده است برای آزمودن مستقیم دعوی دو سوی طیف.
بنابراین پرسش اصلی پژوهش این است: در طراحی و توسعهی شبکههای قطار و مترو، آیا متصدیان باید به صورت مستقل عمل کرده و صرفاً به دنبال بهینهسازی منافع خود باشند، یا آنکه باید بهطور کامل با یکدیگر همکاری نموده و منافع شخصی را در راستای اهداف مشترک قربانی کنند؟ پاسخ نهایی مقاله آن است که هیچیک از این دو رویکرد افراطی در دنیای واقعی کارآمد نیست.
پژوهشگران ابزاری برای برنامهریزی طراحی کردند که رویکردی میانه را اتخاذ میکند. این ابزار با بهرهگیری از نظریهی بازیها (راهحل مذاکره)، چارچوبی را ارائه میدهد که به متصدیان اجازه میدهد تا به صورت راهبردی تصمیم بگیرند چه زمان و چگونه با یکدیگر همکاری نمایند. ویژگی برجستهی این چارچوب، در نظر گرفتن سازوکارهای سرمایهگذاری مشترک و تقسیم سود است. این سازوکارها به ذینفعان کمک میکنند تا پروژههای زیرساختی مشترکی را شناسایی کنند که سرمایهگذاری در آنها با مشارکت سایر اپراتورها، منافع جمعی را به حداکثر میرساند.
به بیان دقیقتر، این ابزار به متصدیان حمل و نقل، دولتها، سازمانهای مرتبط و شرکتها کمک میکند تا ۱. زمان مناسب برای آغاز همکاری را تعیین کنند؛ ۲. میزان بهینهی سرمایهگذاری در پروژههای مشارکتی را مشخص نمایند؛ ۳. روش عادلانهای برای تقسیم سودهای حاصل از پروژههای مشترک اتخاذ کنند؛ ۴. پیامدهای احتمالی خروج از مذاکرات همکاری را ارزیابی کنند.
ایدهای برای جایگزینی راست و چپ
اصلیترین نکتهی پژوهش آن است که گاهی سرمایهگذاری در رقیب میتواند به نفع سرمایهگذار تمام شود. این رویکرد به ظاهر متناقض، در واقعیت میتواند با ایجاد ارزش افزوده و منافع متقابل، به سود همهی طرفهای درگیر، از جمله به سود مصرفکنندگان منجر شود، بعلاوه آنکه آلودگی محیط زیست نیز کاهش مییابد!
نتایج نشان داد که رویکرد نیمههمکارانه، بالاترین بازدهی را برای همهی ذینفعان به همراه دارد. به عنوان مثال، در یک سناریو، سرمایهگذاری مشترک ۵۰ درصدی در پروژههای زیرساختی، بازدهی را به حداکثر رساند. در سناریوی دیگر، سرمایهگذاری اولیه ۳.۳ درصدی در یک پروژه چندساله، منجر به بهبود ۳۰ درصدی در افزایش درآمد، کاهش هزینه مشتری و کاهش آلودگی شد.
این نتایج نشان میدهد که سرمایهگذاری اولیه اندک در همکاری، میتواند مزایای بلندمدت قابل توجهی به همراه داشته باشد. همچنین، در شبکههای واقعیتر با مناطق ناهمگون، نتایج به مراتب بهتری حاصل شد.
سیاستگذاری مبتنیبرشواهد دعوتیست به اینکه دادههای علمی را به جای ایدئولوژیهای سیاسی و اقتصادی بنشانیم. اما همهی شواهد و دادهها در یک سطح نیستند. شواهدی مانند این پژوهش راهنمایی تجویزی در اختیار مینهند که باید جایگزین ایدئولوژیهای اقتصادی و سیاسی سنتی شود.
هادی صمدی
@evophilosophy
ScienceDaily
Sometimes, when competitors collaborate, everybody wins
A framework helps rail system operators or other planners identify the best joint infrastructure projects to collaborate on with other firms. Their tool can tell an operator how much to invest, the proper time to collaborate, and how the shared profits should…
Audio
موضوع سخنرانی:
از منظری تکاملی و شناختی چگونه میتوان از احتمال بروز جنگ کاست؟
هشتمین همایش سالانه انجمن علمی مطالعات صلح ایران
۹ اسفند ۱۴۰۳
خلاصه: سخنرانی کوتاهی است که در دو بخش، برمبنای دو نگاه تکاملی و شناختی، از دو دعوی در جهت کاهش احتمال جنگ دفاع میشود.
دعوی نخست. مطابق شواهد تجربی، افزایش انسجام درون گروهی از یکسو، و کاهش بیش از حد آن از سوی دیگر، راه را بر جنگ هموار میکند. به خلاف تصور شایع، افزایش انسجام عموما مطلوب نیست. تنوع موتور محرک تکامل است.
راهحل تکاملی: افزایش عبور و مرور میان کشورهای همسایه، مثلا از راه تجارت یا توریسم.
دعوی دوم. در سطح گروه تصمیمگیری نیز انسجام بالا مطلوب نیست. یکدستی زیاد در اطاقهای تصمیمگیری، رسیدن به تصمیماتی یکسویه را تسریع میکند.
راه حل مبتنی بر نظریه شناخت بدنمند: افزایش تنوع شناختی گروه با حضور زنان، اقلیتها، و معلولان و افزایش دادن تنوع سنی افراد حاضر در جلسه. همچنین آرایش نشستن یا ایستادن افراد در اطاق بر نوع تصمیم نهایی موثر است و نباید همفکران کنار هم بنشینند. محیط فیزیکی اطاق نیز بر تصمیم نهایی اثر دارد.
۱۴ دقیقه
هادی صمدی
@ipsan
@evophilosophy
از منظری تکاملی و شناختی چگونه میتوان از احتمال بروز جنگ کاست؟
هشتمین همایش سالانه انجمن علمی مطالعات صلح ایران
۹ اسفند ۱۴۰۳
خلاصه: سخنرانی کوتاهی است که در دو بخش، برمبنای دو نگاه تکاملی و شناختی، از دو دعوی در جهت کاهش احتمال جنگ دفاع میشود.
دعوی نخست. مطابق شواهد تجربی، افزایش انسجام درون گروهی از یکسو، و کاهش بیش از حد آن از سوی دیگر، راه را بر جنگ هموار میکند. به خلاف تصور شایع، افزایش انسجام عموما مطلوب نیست. تنوع موتور محرک تکامل است.
راهحل تکاملی: افزایش عبور و مرور میان کشورهای همسایه، مثلا از راه تجارت یا توریسم.
دعوی دوم. در سطح گروه تصمیمگیری نیز انسجام بالا مطلوب نیست. یکدستی زیاد در اطاقهای تصمیمگیری، رسیدن به تصمیماتی یکسویه را تسریع میکند.
راه حل مبتنی بر نظریه شناخت بدنمند: افزایش تنوع شناختی گروه با حضور زنان، اقلیتها، و معلولان و افزایش دادن تنوع سنی افراد حاضر در جلسه. همچنین آرایش نشستن یا ایستادن افراد در اطاق بر نوع تصمیم نهایی موثر است و نباید همفکران کنار هم بنشینند. محیط فیزیکی اطاق نیز بر تصمیم نهایی اثر دارد.
۱۴ دقیقه
هادی صمدی
@ipsan
@evophilosophy
فلسفهی تکاملی طنز
از معماهای فلسفه آن است که با اینکه طنز جایگاه مهمی در زندگی انسان دارد اما فیلسوفان کمتر به آن پرداختهاند و وقتی هم به آن پرداختهاند نگاه چندان مثبتی به آن نداشتهاند.
ابتدا با مراجعه به مدخل «فلسفهی طنز» در دانشنامه استنفورد به چند نظریه در تاریخ فلسفه اشاره کنیم.
یک. مطابق نظریهی برتری، که میتوان آن را به افلاطون، هابز و دکارت نسبت داد، طنز ناشی از احساس برتری نسبت به دیگران یا وضعیت قبلی خودمان است. این خوانش طنز را بهمثابهی استهزا در نظر میگیرد و آن را ابراز تحقیر یا تمسخر میداند. طنز به عنوان نشانهای از تحسین خود در مقایسه با نقصهای دیگران تلقی میشود.
دو. لرد شافتسبری نظریهی رهایی را طرح کرد و اسپنسر و فروید هم آن را پسندیدند. مطابق این نظر طنز به عنوان مکانیسم رهاییبخشی برای انرژی عصبیِ انباشتهشده عمل میکند؛ چیزی به سان سوپاپ اطمینان در دیگ بخار.
سه. نظریهی ناهمگونی ریشههای طنز را در درک چیزی ناهمگون میداند؛ چیزی که الگوها و انتظارات ذهنی ما را نقض میکند. امروزه این نظریه، نظریهی غالب در فلسفه و روانشناسی طنز است. شوپنهاور ناهمگونی را بین ادراکات حسی و دانش انتزاعی عقلانی دید و کییرکگور «تعارض» بین انتظار و تجربه را هستهی طنز میدانست.
نظریههای دیگری نیز وجود دارند از جمله نظریهی آکویناس، که طنز را نوعی استراحت برای روح و دارای مزایای اجتماعی میدانست.
خوانش تکاملی از طنز
سادهترین تبیینهای تکاملی طنز به فایدههایی اشاره دارد که متوجه فرد طنزپرداز و مخاطبی است که طنز را درک میکند. توانایی طنزپردازی و درک طنز، نشاندهندهی هوش، خلاقیت و مهارتهای اجتماعی بالا است. این ویژگیها از نظر تکاملی برای انتخاب جفت نیز جذاباند. همچنین طنزپردازی میتواند به عنوان یک نمایش غیرمستقیم از هوش عمل کند و جایگاه اجتماعی فرد را ارتقا دهد که علاوه بر جذب جفتهای بالقوه، کارکرد مهمی در حل مسائل گروه دارد.
دستهی دوم تبیینها به ابعاد اجتماعی طنز اشاره دارند. طنز پیوند اجتماعی و انسجام گروهی را افزایش میداده است. خنده مسری است و طنز در به اشتراکگذاری خنده در یک گروه کمک میکند. این اشتراکگذاری احساس تعلق و همبستگی را تقویت میکند و پیوندهای اجتماعی را مستحکمتر میسازد. در همین راستای کارکردهای اجتماعی است که باید به نقش طنز در کاهش تنش و مدیریت تعارض اشاره کرد. طنز میتواند موقعیتهای تنشزا را تلطیف کند و از شدت درگیریها بکاهد. خنده و شوخی میتواند فشار روانی را کاهش داده و فضای خصمانه را تعدیل کند.
کارکرد تکاملی دیگر طنز افزایش یادگیری اجتماعی و انتقال هنجارها بوده است. طنز میتواند به شکلی غیرمستقیم و جذاب، هنجارها و ارزشهای اجتماعی را منتقل کند. داستانهای خندهدار، لطیفهها، و کاریکاتورها میتوانند به افراد کمک کنند تا رفتارهای قابل قبول و غیرقابل قبول در جامعه را درک کنند. طنز میتواند به شکل غیرمستقیم ناهنجاریها را نقد کند و رفتارهای مطلوب را تشویق کند. طنز همچنین ابراز مخالفت و به چالش کشیدن قدرت بوده است. همچنین میتواند راهی امن و غیرمستقیم برای ابراز مخالفت با اقتدار و به چالش کشیدن وضعیت موجود باشد. در جوامعی که بیان مستقیم انتقاد خطرناک بوده، طنز میتوانسته ابزاری برای بیان نارضایتی و انتقاد از قدرتهای حاکم باشد. این کارکرد طنز به ویژه در رابطه با سیاست برجسته میشود.
طنز سیاسی
وقتی به سراغ نظریههای تکاملی سیاست برویم طنز سیاسی کارکردهای ویژهای مییابد زیرا میتواند اقتدار و مشروعیت رهبران و نظامهای سیاسی را تضعیف کند. تمسخر، هجو و کاریکاتورسازی از رهبران سیاسی از هاله تقدس و قدرت آنها میکاهد. این تقدسزدایی میتواند تغییرات سیاسی و اجتماعی را تسهیل کند. طنز میتواند در فضای پرتنش سیاسی با شوخی و خنده فضای سنگین و خصمانه را تلطیف کرده و زمینه را برای گفتوگو و تعامل بین گروههای مختلف فراهم کند.
کارکرد دیگر طنز در حوزهی سیاست آن است که ابزاری جذاب برای جذب مخاطب و انتقال پیامهای سیاسی است. طنز سیاسی پیامهای پیچیده سیاسی را به زبانی ساده و قابل فهم برای عموم مردم بیان میکند و آن را به ابزاری مؤثر برای آگاهیبخشی سیاسی و بسیج عمومی بدل میسازد.
از آنجا که طنز سیاسی اغلب حول محور دشمنِ مشترک شکل میگیرد، هرچند تمسخر و تحقیر گروههای رقیب یا مخالفان سیاسی به تقویت انسجام و همبستگی در میان حامیان یک گروه یا جناح سیاسی کمک میکند اما جنبههای منفی، مانند دامن زدن به تعصبات و نفرتپراکنی، را نیز دارد. در جامعهای که طنز غیرسیاسی رواج یابد از این کارکرد منفی طنز سیاسی کاسته میشود، زیرا تنوع طنزها، تنوع شناختی مردم جامعه را افزایش میدهد. در چنین شرایطی رواداری افزوده میشود و افراد به سادگی طنزها را توهینآمیز تلقی نمیکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
از معماهای فلسفه آن است که با اینکه طنز جایگاه مهمی در زندگی انسان دارد اما فیلسوفان کمتر به آن پرداختهاند و وقتی هم به آن پرداختهاند نگاه چندان مثبتی به آن نداشتهاند.
ابتدا با مراجعه به مدخل «فلسفهی طنز» در دانشنامه استنفورد به چند نظریه در تاریخ فلسفه اشاره کنیم.
یک. مطابق نظریهی برتری، که میتوان آن را به افلاطون، هابز و دکارت نسبت داد، طنز ناشی از احساس برتری نسبت به دیگران یا وضعیت قبلی خودمان است. این خوانش طنز را بهمثابهی استهزا در نظر میگیرد و آن را ابراز تحقیر یا تمسخر میداند. طنز به عنوان نشانهای از تحسین خود در مقایسه با نقصهای دیگران تلقی میشود.
دو. لرد شافتسبری نظریهی رهایی را طرح کرد و اسپنسر و فروید هم آن را پسندیدند. مطابق این نظر طنز به عنوان مکانیسم رهاییبخشی برای انرژی عصبیِ انباشتهشده عمل میکند؛ چیزی به سان سوپاپ اطمینان در دیگ بخار.
سه. نظریهی ناهمگونی ریشههای طنز را در درک چیزی ناهمگون میداند؛ چیزی که الگوها و انتظارات ذهنی ما را نقض میکند. امروزه این نظریه، نظریهی غالب در فلسفه و روانشناسی طنز است. شوپنهاور ناهمگونی را بین ادراکات حسی و دانش انتزاعی عقلانی دید و کییرکگور «تعارض» بین انتظار و تجربه را هستهی طنز میدانست.
نظریههای دیگری نیز وجود دارند از جمله نظریهی آکویناس، که طنز را نوعی استراحت برای روح و دارای مزایای اجتماعی میدانست.
خوانش تکاملی از طنز
سادهترین تبیینهای تکاملی طنز به فایدههایی اشاره دارد که متوجه فرد طنزپرداز و مخاطبی است که طنز را درک میکند. توانایی طنزپردازی و درک طنز، نشاندهندهی هوش، خلاقیت و مهارتهای اجتماعی بالا است. این ویژگیها از نظر تکاملی برای انتخاب جفت نیز جذاباند. همچنین طنزپردازی میتواند به عنوان یک نمایش غیرمستقیم از هوش عمل کند و جایگاه اجتماعی فرد را ارتقا دهد که علاوه بر جذب جفتهای بالقوه، کارکرد مهمی در حل مسائل گروه دارد.
دستهی دوم تبیینها به ابعاد اجتماعی طنز اشاره دارند. طنز پیوند اجتماعی و انسجام گروهی را افزایش میداده است. خنده مسری است و طنز در به اشتراکگذاری خنده در یک گروه کمک میکند. این اشتراکگذاری احساس تعلق و همبستگی را تقویت میکند و پیوندهای اجتماعی را مستحکمتر میسازد. در همین راستای کارکردهای اجتماعی است که باید به نقش طنز در کاهش تنش و مدیریت تعارض اشاره کرد. طنز میتواند موقعیتهای تنشزا را تلطیف کند و از شدت درگیریها بکاهد. خنده و شوخی میتواند فشار روانی را کاهش داده و فضای خصمانه را تعدیل کند.
کارکرد تکاملی دیگر طنز افزایش یادگیری اجتماعی و انتقال هنجارها بوده است. طنز میتواند به شکلی غیرمستقیم و جذاب، هنجارها و ارزشهای اجتماعی را منتقل کند. داستانهای خندهدار، لطیفهها، و کاریکاتورها میتوانند به افراد کمک کنند تا رفتارهای قابل قبول و غیرقابل قبول در جامعه را درک کنند. طنز میتواند به شکل غیرمستقیم ناهنجاریها را نقد کند و رفتارهای مطلوب را تشویق کند. طنز همچنین ابراز مخالفت و به چالش کشیدن قدرت بوده است. همچنین میتواند راهی امن و غیرمستقیم برای ابراز مخالفت با اقتدار و به چالش کشیدن وضعیت موجود باشد. در جوامعی که بیان مستقیم انتقاد خطرناک بوده، طنز میتوانسته ابزاری برای بیان نارضایتی و انتقاد از قدرتهای حاکم باشد. این کارکرد طنز به ویژه در رابطه با سیاست برجسته میشود.
طنز سیاسی
وقتی به سراغ نظریههای تکاملی سیاست برویم طنز سیاسی کارکردهای ویژهای مییابد زیرا میتواند اقتدار و مشروعیت رهبران و نظامهای سیاسی را تضعیف کند. تمسخر، هجو و کاریکاتورسازی از رهبران سیاسی از هاله تقدس و قدرت آنها میکاهد. این تقدسزدایی میتواند تغییرات سیاسی و اجتماعی را تسهیل کند. طنز میتواند در فضای پرتنش سیاسی با شوخی و خنده فضای سنگین و خصمانه را تلطیف کرده و زمینه را برای گفتوگو و تعامل بین گروههای مختلف فراهم کند.
کارکرد دیگر طنز در حوزهی سیاست آن است که ابزاری جذاب برای جذب مخاطب و انتقال پیامهای سیاسی است. طنز سیاسی پیامهای پیچیده سیاسی را به زبانی ساده و قابل فهم برای عموم مردم بیان میکند و آن را به ابزاری مؤثر برای آگاهیبخشی سیاسی و بسیج عمومی بدل میسازد.
از آنجا که طنز سیاسی اغلب حول محور دشمنِ مشترک شکل میگیرد، هرچند تمسخر و تحقیر گروههای رقیب یا مخالفان سیاسی به تقویت انسجام و همبستگی در میان حامیان یک گروه یا جناح سیاسی کمک میکند اما جنبههای منفی، مانند دامن زدن به تعصبات و نفرتپراکنی، را نیز دارد. در جامعهای که طنز غیرسیاسی رواج یابد از این کارکرد منفی طنز سیاسی کاسته میشود، زیرا تنوع طنزها، تنوع شناختی مردم جامعه را افزایش میدهد. در چنین شرایطی رواداری افزوده میشود و افراد به سادگی طنزها را توهینآمیز تلقی نمیکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
خبری خوش برای آنها که پا به سن گذاشتهاند!
با افزایش سن، شناخت نه فقط لزوماً ضعیف نمیشود، بلکه میتواند قویتر شود!
مطالعه جدیدی در نشریه ساینس نشان میدهد که مهارتهای شناختی مانند خواندن و حساب کردن، به طور کلی تا سن ۴۰ سالگی بهبود مییابند و پس از آن یا ثابت میمانند یا کمی کاهش مییابند، نه اینکه به خلاف تصور رایج از ۳۰ سالگی شروع به کاهش کنند. این مطالعه نشان میدهد که کاهش مهارتهای شناختی در سنین بالا اجتنابناپذیر نیست. افرادی که به طور مرتب از مهارتهای خود در کار و زندگی روزمره استفاده میکنند، تواناییهای شناختی خود را در سنین بالای ۴۰ سالگی حفظ یا حتی بهبود میبخشند. محققان برای بررسی دقیقتر تغییرات مهارتهای شناختی با افزایش سن، از دادههای یک مطالعه طولانیمدت در آلمان استفاده کردند. این مطالعه افراد را در طول زمان پیگیری کرد که روش دقیقتری نسبت به مطالعات قبلی است که افراد مختلف در سنین متفاوت را در یک زمان مقایسه میکردند. روش قبلی به دلیل تفاوتهای نسلی در آموزش و پرورش، ممکن بود گمراهکننده باشد.
مطالعه نشان داد که استفاده مداوم از مهارتهای خواندن و حساب کردن در زندگی روزمره و کار، نقش مهمی در حفظ و بهبود این مهارتها دارد. افرادی که بیشتر از مهارتهای خود استفاده میکردند، تا سن ۶۵ سالگی هیچ کاهشی در مهارتهایشان نشان ندادند و حتی مهارتهایشان تا دهه ۵۰ زندگیشان بهبود یافت. در مقابل، کاهش مهارت بیشتر در افرادی مشاهده شد که کمتر از مهارتهای خود استفاده میکردند. مطالعه نشان داد که زنان به طور متوسط در سنین بالاتر بیشتر در معرض کاهش مهارتهای حساب کردن نسبت به مردان هستند، که این تفاوت کاملاً با میزان استفاده از مهارتها قابل توضیح نیست. این مطالعه فقط افراد تا سن ۶۵ سال را بررسی کرده و فقط بر مهارتهای خواندن و حساب کردن تمرکز داشته است. همچنین، مطالعه در آلمان انجام شده و ممکن است نتایج در کشورهای دیگر متفاوت باشد.
این تحقیق دیدگاه امیدوارکنندهتری در مورد پیری شناختی ارائه میدهد و نشان میدهد که با فعال نگه داشتن ذهن و استفاده منظم از مهارتهای شناختی در طول زندگی، میتوان تواناییهای شناختی را حفظ و حتی بهبود بخشید. یادگیری مادامالعمر و مشارکت فعال ذهنی برای عملکرد شناختی سالم در طول زندگی بسیار مهم است.
به طور خلاصه، این مطالعه نشان میدهد که
یا از مغز خود استفاده کنید یا قابلیتهای شناختی خود را از دست میدهید!
تحلیلی تکاملی
انسان گونهای با فرهنگ و یادگیری اجتماعی پیچیده است. بقای ما به توانایی یادگیری از نسلهای قبل و انتقال این دانش به نسلهای بعدی وابسته است. قوای شناختی قوی در سنین بالاتر، به ویژه در دوران پس از باروری، به افراد مسن اجازه میدهد تا به عنوان مخزن دانش و تجربه برای گروه عمل کنند.
انسانها دوره کودکی و نوجوانی طولانی دارند و نیازمند سرمایهگذاری والدین برای مدت زمان طولانی هستند. حفظ قوای شناختی والدین تا سنین میانسالی و بالاتر، به آنها امکان میدهد تا به طور موثرتری از فرزندان خود حمایت کرده و آنها را آموزش دهند. زندگی اجتماعی انسان بسیار پیچیده است و نیازمند مهارتهای شناختی سطح بالا برای برقراری ارتباط، حل مسئله، برنامهریزی و همکاری است. حفظ این مهارتها در سنین بالاتر، به افراد اجازه میدهد تا همچنان نقش موثری در جامعه ایفا کرده و به بقای گروه کمک کنند.
با تکامل انسان و توسعه ابزارها و استراتژیهای پیچیده شکار و جمعآوری غذا، اهمیت قدرت بدنی خام برای بقا کاهش یافته و اهمیت هوش، برنامهریزی و حل مسئله افزایش یافته است. به عبارت دیگر، در محیطهای انسانی پیچیدهتر، هوش بر زور ارجحیت پیدا کرده است.
در بسیاری از گونههای پستاندار، نر آلفا معمولاً از طریق قدرت بدنی و مبارزه به جایگاه رهبری میرسد. اما در انسان، با توسعه جوامع پیچیده و فرهنگ، احتمالاً معیارهای رهبری و برتری تغییر کرده است. تواناییهای شناختی مانند هوش، دانش، مهارتهای ارتباطی، توانایی حل مسئله و تجربه، به تدریج اهمیت بیشتری نسبت به قدرت بدنی خام برای کسب جایگاه و نفوذ در گروه پیدا کردهاند.
اگر «آلفا» را به معنای فردی با نفوذ و رهبر در گروه در نظر بگیریم، در جوامع انسانی، «آلفا» میتواند فردی باشد که نه به دلیل قدرت بدنی، بلکه به دلیل دانش، خرد، مهارتهای اجتماعی و تواناییهای شناختی برجسته، مورد احترام و پیروی گروه قرار میگیرد. این مطالعه نشان میدهد که قوای شناختی تا سنین بالا حفظ میشوند، که این امر به افراد مسنتر امکان میدهد تا به عنوان «آلفای شناختی» نقش رهبری و مشاوره را ایفا کنند.
شناخت در جوامع پیچیده در زیرگروههایی توزیع شده است و بنابرین زیر گروههای مختلف آلفاهای شناختی متنوعی دارند که به قدرت بدنی وابسته نیست و بنابراین وابسته به جنسیت نیز نیست.
هادی صمدی
@evophilosophy
با افزایش سن، شناخت نه فقط لزوماً ضعیف نمیشود، بلکه میتواند قویتر شود!
مطالعه جدیدی در نشریه ساینس نشان میدهد که مهارتهای شناختی مانند خواندن و حساب کردن، به طور کلی تا سن ۴۰ سالگی بهبود مییابند و پس از آن یا ثابت میمانند یا کمی کاهش مییابند، نه اینکه به خلاف تصور رایج از ۳۰ سالگی شروع به کاهش کنند. این مطالعه نشان میدهد که کاهش مهارتهای شناختی در سنین بالا اجتنابناپذیر نیست. افرادی که به طور مرتب از مهارتهای خود در کار و زندگی روزمره استفاده میکنند، تواناییهای شناختی خود را در سنین بالای ۴۰ سالگی حفظ یا حتی بهبود میبخشند. محققان برای بررسی دقیقتر تغییرات مهارتهای شناختی با افزایش سن، از دادههای یک مطالعه طولانیمدت در آلمان استفاده کردند. این مطالعه افراد را در طول زمان پیگیری کرد که روش دقیقتری نسبت به مطالعات قبلی است که افراد مختلف در سنین متفاوت را در یک زمان مقایسه میکردند. روش قبلی به دلیل تفاوتهای نسلی در آموزش و پرورش، ممکن بود گمراهکننده باشد.
مطالعه نشان داد که استفاده مداوم از مهارتهای خواندن و حساب کردن در زندگی روزمره و کار، نقش مهمی در حفظ و بهبود این مهارتها دارد. افرادی که بیشتر از مهارتهای خود استفاده میکردند، تا سن ۶۵ سالگی هیچ کاهشی در مهارتهایشان نشان ندادند و حتی مهارتهایشان تا دهه ۵۰ زندگیشان بهبود یافت. در مقابل، کاهش مهارت بیشتر در افرادی مشاهده شد که کمتر از مهارتهای خود استفاده میکردند. مطالعه نشان داد که زنان به طور متوسط در سنین بالاتر بیشتر در معرض کاهش مهارتهای حساب کردن نسبت به مردان هستند، که این تفاوت کاملاً با میزان استفاده از مهارتها قابل توضیح نیست. این مطالعه فقط افراد تا سن ۶۵ سال را بررسی کرده و فقط بر مهارتهای خواندن و حساب کردن تمرکز داشته است. همچنین، مطالعه در آلمان انجام شده و ممکن است نتایج در کشورهای دیگر متفاوت باشد.
این تحقیق دیدگاه امیدوارکنندهتری در مورد پیری شناختی ارائه میدهد و نشان میدهد که با فعال نگه داشتن ذهن و استفاده منظم از مهارتهای شناختی در طول زندگی، میتوان تواناییهای شناختی را حفظ و حتی بهبود بخشید. یادگیری مادامالعمر و مشارکت فعال ذهنی برای عملکرد شناختی سالم در طول زندگی بسیار مهم است.
به طور خلاصه، این مطالعه نشان میدهد که
یا از مغز خود استفاده کنید یا قابلیتهای شناختی خود را از دست میدهید!
تحلیلی تکاملی
انسان گونهای با فرهنگ و یادگیری اجتماعی پیچیده است. بقای ما به توانایی یادگیری از نسلهای قبل و انتقال این دانش به نسلهای بعدی وابسته است. قوای شناختی قوی در سنین بالاتر، به ویژه در دوران پس از باروری، به افراد مسن اجازه میدهد تا به عنوان مخزن دانش و تجربه برای گروه عمل کنند.
انسانها دوره کودکی و نوجوانی طولانی دارند و نیازمند سرمایهگذاری والدین برای مدت زمان طولانی هستند. حفظ قوای شناختی والدین تا سنین میانسالی و بالاتر، به آنها امکان میدهد تا به طور موثرتری از فرزندان خود حمایت کرده و آنها را آموزش دهند. زندگی اجتماعی انسان بسیار پیچیده است و نیازمند مهارتهای شناختی سطح بالا برای برقراری ارتباط، حل مسئله، برنامهریزی و همکاری است. حفظ این مهارتها در سنین بالاتر، به افراد اجازه میدهد تا همچنان نقش موثری در جامعه ایفا کرده و به بقای گروه کمک کنند.
با تکامل انسان و توسعه ابزارها و استراتژیهای پیچیده شکار و جمعآوری غذا، اهمیت قدرت بدنی خام برای بقا کاهش یافته و اهمیت هوش، برنامهریزی و حل مسئله افزایش یافته است. به عبارت دیگر، در محیطهای انسانی پیچیدهتر، هوش بر زور ارجحیت پیدا کرده است.
در بسیاری از گونههای پستاندار، نر آلفا معمولاً از طریق قدرت بدنی و مبارزه به جایگاه رهبری میرسد. اما در انسان، با توسعه جوامع پیچیده و فرهنگ، احتمالاً معیارهای رهبری و برتری تغییر کرده است. تواناییهای شناختی مانند هوش، دانش، مهارتهای ارتباطی، توانایی حل مسئله و تجربه، به تدریج اهمیت بیشتری نسبت به قدرت بدنی خام برای کسب جایگاه و نفوذ در گروه پیدا کردهاند.
اگر «آلفا» را به معنای فردی با نفوذ و رهبر در گروه در نظر بگیریم، در جوامع انسانی، «آلفا» میتواند فردی باشد که نه به دلیل قدرت بدنی، بلکه به دلیل دانش، خرد، مهارتهای اجتماعی و تواناییهای شناختی برجسته، مورد احترام و پیروی گروه قرار میگیرد. این مطالعه نشان میدهد که قوای شناختی تا سنین بالا حفظ میشوند، که این امر به افراد مسنتر امکان میدهد تا به عنوان «آلفای شناختی» نقش رهبری و مشاوره را ایفا کنند.
شناخت در جوامع پیچیده در زیرگروههایی توزیع شده است و بنابرین زیر گروههای مختلف آلفاهای شناختی متنوعی دارند که به قدرت بدنی وابسته نیست و بنابراین وابسته به جنسیت نیز نیست.
هادی صمدی
@evophilosophy
Science Advances
Age and cognitive skills: Use it or lose it
Cognitive skills do not decline with age for those who use math and reading throughout their life.
آرش موسوی درگذشت
دوستی بینظیر را از دست دادم. مردی که ابتدا او را در دوران کارشناسی ارشد در دانشگاه شریف دیدم و از همان زمان دوستیمان عمیق شد. انسانی که هیچگاه عصبانیت او را ندیدیم. موجودی که صرفا مهربانی بود و همراهی. روزگاری که فلسفه میخواند در تحلیل فلسفی کسی به گرد پایش هم نمیرسیدیم هرچند خیلی زود دریافت زمین فلسفه برای شورمندیهای او کوچک است. شور محض بود. ایدههایی بس بزرگتر از تحلیلهای منظم فلسفه علم یا سیاستگذاری علم در سر داشت که به زبان نمیامدند (رشتهای که در آن دکتری خواند و به همان دلیل نیز سر از مرکز سیاست علمی کشور درآورد، جاییکه این بخت را داشت که همکارنش نیز این روح بیتاب را درک کردند).
تجربههای زیستهاش در قالبهای فلسفی نمیگنجید. تجسدی بود از سکوتگرایی ویتگنشتاین، جاییکه میگفت تجربههاییست که زبان را یارای بیان آن نیست و باید سکوت کرد.
غوغای پس آن چهرهی آرام، آرام گرفت؛ غوغایی در دل دوستانش افکند و رفت.
هادی صمدی
دوستی بینظیر را از دست دادم. مردی که ابتدا او را در دوران کارشناسی ارشد در دانشگاه شریف دیدم و از همان زمان دوستیمان عمیق شد. انسانی که هیچگاه عصبانیت او را ندیدیم. موجودی که صرفا مهربانی بود و همراهی. روزگاری که فلسفه میخواند در تحلیل فلسفی کسی به گرد پایش هم نمیرسیدیم هرچند خیلی زود دریافت زمین فلسفه برای شورمندیهای او کوچک است. شور محض بود. ایدههایی بس بزرگتر از تحلیلهای منظم فلسفه علم یا سیاستگذاری علم در سر داشت که به زبان نمیامدند (رشتهای که در آن دکتری خواند و به همان دلیل نیز سر از مرکز سیاست علمی کشور درآورد، جاییکه این بخت را داشت که همکارنش نیز این روح بیتاب را درک کردند).
تجربههای زیستهاش در قالبهای فلسفی نمیگنجید. تجسدی بود از سکوتگرایی ویتگنشتاین، جاییکه میگفت تجربههاییست که زبان را یارای بیان آن نیست و باید سکوت کرد.
غوغای پس آن چهرهی آرام، آرام گرفت؛ غوغایی در دل دوستانش افکند و رفت.
هادی صمدی
گیرافتاده بین هوش مصنوعی و خودمختاری
جان نوستا در پستهای قبل معرفی شده است. او از جمله پیشگامان فعال در حوزهی هوش مصنوعی است. نکتهی قابل توجه در مورد او، توجه همزمانش به تأثيرات انسانی این فناوری و اطلاعرسانی فعالانه در این زمینه است. مقاله اخیر او نیز بسیار قابل توجه است. در ادامه، خلاصه این مقاله را بررسی میکنیم.
تصور کنید مدتی است فقط با کمک هوش مصنوعی ایمیل نوشتهاید و حالا میخواهید بدون کمک آن ایمیل بنویسید. احتمالاً با مشکل مواجه خواهید شد. همین وضعیت را در نظر بگیرید وقتی بهطور مداوم از مسیریاب در رانندگی استفاده میکنید و ناگهان از کار میافتد. در این شرایط، مغز به اصطلاح لکنت میگیرد و مهارتهایی که قبلاً بهطور طبیعی انجام میشدند، به راحتی قابل انجام نیستند.
نوستا این پدیده را «دام نوسان هوش مصنوعی» مینامد و آن را اینگونه تعریف میکند: جابهجایی مداوم بین استفاده از هوش مصنوعی و انجام کارها به صورت دستی که میتواند اثرات منفی بر شناخت، عملکرد و حتی ایمنی داشته باشد. دام نوسان با تحلیل رفتن مهارت متفاوت است. در تحلیل رفتن مهارت، ما به مرور زمان انجام کاری را فراموش میکنیم. اما دام نوسان، الگویی پیچیدهتر از سازگاری و انطباق مجدد است؛ چرخهای پیوسته از وابستگی به هوش مصنوعی و تلاش برای بازیابی مهارتهای دستی. این وضعیت، شامل ناراحتی، کاهش کارایی و حتی خطرات احتمالی ناشی از تغییر مداوم بین حالتهای شناختیِ تقویتشدهباهوشمصنوعی و حالتهای سنتی است. به نظر میرسد این «مدل جدید» زندگی ما در عصر حاضر باشد، حداقل در آیندهای قابل پیشبینی.
ما معمولاً فکر میکنیم که فناوریها نیروهای افزایشی هستند که تواناییهای ما را گسترش میدهند و ما را بهتر، باهوشتر و سریعتر میکنند. اما واقعیت این است که بسیاری از فناوریها ما را به روشهای جدیدی از فکر کردن، مسیریابی و کار کردن عادت میدهند. وقتی به حالت استفاده نکردن از این فناوریها برمیگردیم، به سادگی به وضعیت قبلی خود باز نمیگردیم، بلکه نوعی گسست شناختی را تجربه میکنیم.
برای مثال، مترجمی که بهطور مداوم از هوش مصنوعی برای ترجمه استفاده میکند، ممکن است پس از مدتی کارایی قبلی خود را از دست بدهد. همچنین، پزشکی که برای تشخیص بیماریها به هوش مصنوعی متکی است، ممکن است در صورت عدم دسترسی به آن، به خصوص در شرایط اورژانسی، دچار تردید شود و توانایی تشخیص شهودی خود را از دست دهد.
در این موارد، مشکل فقط از دست دادن مهارت نیست. مغز که به استفاده از این فناوریها عادت کرده، در برابر تغییر و بازگشت به روشهای قبلی مقاومت نشان میدهد. فناوریها به جنبههای بسیار اساسی انسانی ما نفوذ میکنند.
از یکسو اگر هوش مصنوعی به شکل استراتژیک استفاده شود ممکن است با رشد مثبت شناختی همراه باشد. اما از سوی دیگر میتواند به تحلیل رفتن مهارتها بیانجامد. این حالت وقتی رخ میدهد که اتکا به هوش مصنوعی بیش از حد و بدون کنترل باشد. وقتی یک ابزار جدید وارد روند کار ما میشود، ما بخشی از وظایف شناختی خود را به آن ابزار میسپاریم؛ چه حافظه باشد (مانند موتورهای جستجو)، چه تصمیمگیری (مانند هوش مصنوعی در پزشکی) یا آگاهی از محیط (مانند رانندگی خودکار). این واگذاری وظایف مفید به نظر میرسد، اما مشکل زمانی شروع میشود که مجبور میشویم دوباره کنترل را به دست بگیریم.
یک مشکل احساسی این وضعیت را بدتر میکند: وقتی فردی متوجه کاهش کارایی خود در بازگشت به کارهای دستی میشود، ناامیدی را تجربه میکند و به جای تلاش برای تقویت دوبارهی مهارتهای خود، بیشتر به فناوری وابسته میشود.
آیا در آینده این مسأله حل میشود؟
دام نوسان، پدیدهای مربوط به زمانهی ماست. ما در دورهی گذاری قرار داریم که در آن هوش مصنوعی و اتوماسیون قدرتمند شدهاند، اما هنوز بهطور کامل فراگیر نشدهاند. این وضعیت باعث میشود افراد مدام بین استفاده از فناوریهای پیشرفته و روشهای سنتی و دستی در نوسان باشند. اگر استفاده از هوش مصنوعی کاملاً پایدار و همهگیر شود، آیا این نوسان از بین میرود یا همچنان به عنوان یک معضل باقی میماند؟ در حالی که برخی افراد ممکن است با این وضعیت سازگار شده و به تعادل برسند، عموم دیگر افراد ممکن است در مدیریت صحیح وابستگی خود به هوش مصنوعی ناتوان باشند و مهارتهایشان تحلیل رود.
شاید نسلهای آینده هرگز این اصطکاک را تجربه نکنند، زیرا ممکن است دیگر نیازی به بازگشت به مهارتهای دستی نداشته باشند. اما اگر به بهای از دست دادن برخی مهارتهای شناختی انسان این اصطکاک از بین رود چه؟! طرح این پرسش از جانب کسی که خود از پیشروان توسعهی این حوزه است باید ما را به تأمل وادارد.
در پست بعد در دفاع از اینکه چرا باید این نظر نوستار را بسیار جدی گرفت به چند پژوهش تجربی جدید اشاره خواهد شد.
هادی صمدی
@evophilosophy
جان نوستا در پستهای قبل معرفی شده است. او از جمله پیشگامان فعال در حوزهی هوش مصنوعی است. نکتهی قابل توجه در مورد او، توجه همزمانش به تأثيرات انسانی این فناوری و اطلاعرسانی فعالانه در این زمینه است. مقاله اخیر او نیز بسیار قابل توجه است. در ادامه، خلاصه این مقاله را بررسی میکنیم.
تصور کنید مدتی است فقط با کمک هوش مصنوعی ایمیل نوشتهاید و حالا میخواهید بدون کمک آن ایمیل بنویسید. احتمالاً با مشکل مواجه خواهید شد. همین وضعیت را در نظر بگیرید وقتی بهطور مداوم از مسیریاب در رانندگی استفاده میکنید و ناگهان از کار میافتد. در این شرایط، مغز به اصطلاح لکنت میگیرد و مهارتهایی که قبلاً بهطور طبیعی انجام میشدند، به راحتی قابل انجام نیستند.
نوستا این پدیده را «دام نوسان هوش مصنوعی» مینامد و آن را اینگونه تعریف میکند: جابهجایی مداوم بین استفاده از هوش مصنوعی و انجام کارها به صورت دستی که میتواند اثرات منفی بر شناخت، عملکرد و حتی ایمنی داشته باشد. دام نوسان با تحلیل رفتن مهارت متفاوت است. در تحلیل رفتن مهارت، ما به مرور زمان انجام کاری را فراموش میکنیم. اما دام نوسان، الگویی پیچیدهتر از سازگاری و انطباق مجدد است؛ چرخهای پیوسته از وابستگی به هوش مصنوعی و تلاش برای بازیابی مهارتهای دستی. این وضعیت، شامل ناراحتی، کاهش کارایی و حتی خطرات احتمالی ناشی از تغییر مداوم بین حالتهای شناختیِ تقویتشدهباهوشمصنوعی و حالتهای سنتی است. به نظر میرسد این «مدل جدید» زندگی ما در عصر حاضر باشد، حداقل در آیندهای قابل پیشبینی.
ما معمولاً فکر میکنیم که فناوریها نیروهای افزایشی هستند که تواناییهای ما را گسترش میدهند و ما را بهتر، باهوشتر و سریعتر میکنند. اما واقعیت این است که بسیاری از فناوریها ما را به روشهای جدیدی از فکر کردن، مسیریابی و کار کردن عادت میدهند. وقتی به حالت استفاده نکردن از این فناوریها برمیگردیم، به سادگی به وضعیت قبلی خود باز نمیگردیم، بلکه نوعی گسست شناختی را تجربه میکنیم.
برای مثال، مترجمی که بهطور مداوم از هوش مصنوعی برای ترجمه استفاده میکند، ممکن است پس از مدتی کارایی قبلی خود را از دست بدهد. همچنین، پزشکی که برای تشخیص بیماریها به هوش مصنوعی متکی است، ممکن است در صورت عدم دسترسی به آن، به خصوص در شرایط اورژانسی، دچار تردید شود و توانایی تشخیص شهودی خود را از دست دهد.
در این موارد، مشکل فقط از دست دادن مهارت نیست. مغز که به استفاده از این فناوریها عادت کرده، در برابر تغییر و بازگشت به روشهای قبلی مقاومت نشان میدهد. فناوریها به جنبههای بسیار اساسی انسانی ما نفوذ میکنند.
از یکسو اگر هوش مصنوعی به شکل استراتژیک استفاده شود ممکن است با رشد مثبت شناختی همراه باشد. اما از سوی دیگر میتواند به تحلیل رفتن مهارتها بیانجامد. این حالت وقتی رخ میدهد که اتکا به هوش مصنوعی بیش از حد و بدون کنترل باشد. وقتی یک ابزار جدید وارد روند کار ما میشود، ما بخشی از وظایف شناختی خود را به آن ابزار میسپاریم؛ چه حافظه باشد (مانند موتورهای جستجو)، چه تصمیمگیری (مانند هوش مصنوعی در پزشکی) یا آگاهی از محیط (مانند رانندگی خودکار). این واگذاری وظایف مفید به نظر میرسد، اما مشکل زمانی شروع میشود که مجبور میشویم دوباره کنترل را به دست بگیریم.
یک مشکل احساسی این وضعیت را بدتر میکند: وقتی فردی متوجه کاهش کارایی خود در بازگشت به کارهای دستی میشود، ناامیدی را تجربه میکند و به جای تلاش برای تقویت دوبارهی مهارتهای خود، بیشتر به فناوری وابسته میشود.
آیا در آینده این مسأله حل میشود؟
دام نوسان، پدیدهای مربوط به زمانهی ماست. ما در دورهی گذاری قرار داریم که در آن هوش مصنوعی و اتوماسیون قدرتمند شدهاند، اما هنوز بهطور کامل فراگیر نشدهاند. این وضعیت باعث میشود افراد مدام بین استفاده از فناوریهای پیشرفته و روشهای سنتی و دستی در نوسان باشند. اگر استفاده از هوش مصنوعی کاملاً پایدار و همهگیر شود، آیا این نوسان از بین میرود یا همچنان به عنوان یک معضل باقی میماند؟ در حالی که برخی افراد ممکن است با این وضعیت سازگار شده و به تعادل برسند، عموم دیگر افراد ممکن است در مدیریت صحیح وابستگی خود به هوش مصنوعی ناتوان باشند و مهارتهایشان تحلیل رود.
شاید نسلهای آینده هرگز این اصطکاک را تجربه نکنند، زیرا ممکن است دیگر نیازی به بازگشت به مهارتهای دستی نداشته باشند. اما اگر به بهای از دست دادن برخی مهارتهای شناختی انسان این اصطکاک از بین رود چه؟! طرح این پرسش از جانب کسی که خود از پیشروان توسعهی این حوزه است باید ما را به تأمل وادارد.
در پست بعد در دفاع از اینکه چرا باید این نظر نوستار را بسیار جدی گرفت به چند پژوهش تجربی جدید اشاره خواهد شد.
هادی صمدی
@evophilosophy
Psychology Today
The AI Oscillation Trap: Stuck Between AI and Autonomy
As AI advances, we must balance reliance and resilience to ensure that stepping back remains a choice, not a precarious fall.
آیندهی انسان در سایهی چند پژوهش تجربی
اگر پست قبلی را که دربارهی وضعیت انسان در جهان حاکمیت هوشی مصنوعی بود تا حدی نظرورزانه و نامتکی بر شواهد تجربی ارزیابی کردید به چند پژوهش تجربی اشاره کنیم. هرچند این شواهد لزوماً به هوش مصنوعی ربط ندارند اما اشاراتی دارند به آیندهی انسان.
چشم بسته وارد آینده نشویم.
چه کسانی بیش از متعارف عمر میکنند؟ واضح به نظر میرسد که در پاسخ به این پرسش باید به سراغ افراد مسن رفت و عوامل مشترکی را در آنها رصد کرد: عوامل ژنتیکی و عوامل محیطی. در سالهای اخیر هوش به عنوان عاملی که با طول عمر همبستگی دارد معرفی شده است. اما هوش جنبههای مختلفی دارد. پژوهشی که در دانشگاه ژنو انجام شده عامل خاصی را معرفی میکند: توانایی زبانی فرد. روان بودن کلامی، بزرگی دایرهی واژگان، و توانایی فرد در استفاده از آن واژگان همبستگی مثبتی با طول عمر دارد.
چند پژوهش دیگر را به پژوهش یادهشده بیافزاییم تا در ادامه تحلیلی از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ عرضه شود.
مطابق پژوهشی که در فایننشال تایمز آمده، در سایهی گسترش هوشمصنوعی و اتوماسیون هوش آدمی در حال کاهش است و نه افزایش!
پژوهش سوم نیز نشان میداد که مهارتهای اجتماعی و کلامی در برخی از کارگران نسل زد کاهش یافته است.
آینده انسان با توجه به این پژوهشها
اگر فرض کنیم که پژوهش دانشگاه ژنو درست باشد و توانایی زبانی واقعاً با طول عمر ارتباط داشته باشد، و همزمان دو پژوهش دیگر درست باشند که نشان میدهند هوش (به ویژه مهارتهای زبانی) در حال کاهش است، نتایج نگرانکنندهای برای آینده انسان حاصل میشود.
هرچند واضح به نظر میرسد که از مشاهدهی همبستگی نباید نتایج علی گرفت اما اگر هوش زبانی مستقیم یا غیرمستقیم با طول عمر مرتبط باشد، کاهش این مهارتها در نسلهای آینده میتواند با کاهش بالقوهی طول عمر متوسط همبستگی داشته باشد. صد البته این پیشبینی قطعی نیست و عوامل بسیار زیادی در طول عمر انسان دخیل هستند که پیشرفت در علوم پزشکی از آن جمله آنهاست. اما این پیشبینی را باید جدی گرفت، زیرا پیشرفتهای لوکستر پزشکی که گاهی در دفاع از افزایش طول عمر انسان به آنها اشاره میشود در اختیار همگان نخواهد بود و میانگین طول عمر بشر را چندان افزایش نمیدهند.
البته شاید گفته شود که هوش انسانی در حال تغییر شکل است، نه کاهش مطلق. به عبارتی شاید در عصر هوش مصنوعی، مهارتهای زبانی و کلامی سنتی کماهمیتتر شوند و مهارتهای جدیدی مانند توانایی کار با هوش مصنوعی، تفکر محاسباتی و حل مسائل پیچیده در محیطهای اتوماتیک، جایگزین آنها شوند. با این حال، پژوهش دانشگاه ژنو نشان میدهد که هوش زبانی هنوز هم مهم است؛ حداقل برای طول عمر. اما پژوهش چهارم نشان میدهد که توانایی ریاضیاتی نوجوانان نیز به شدت کاهش یافته.
همچنین است کاهش توانایی جهتیابی در اثر استفادهی زیاد از مسیریابها.
این پژوهشها هشداریاند برای توجه بیشتر به توسعه مهارتهای زبانی و شناختی در نسلهای آینده. آموزش و پرورش باید به گونهای طراحی شود که نه تنها مهارتهای کار با هوش مصنوعی را آموزش دهد، بلکه مهارتهای زبانی، کلامی، تفکر انتقادی، محاسباتی و جهتیابی را نیز تقویت کند. همچنین، باید به اثرات منفی وابستگی بیش از حد به فناوری بر مهارتهای انسانی توجه کرد و راههایی برای حفظ و تقویت این مهارتها در دنیای دیجیتال پیدا کرد.
تحلیلی از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ
ژنها و فرهنگ به طور متقابل بر یکدیگر اثر میگذارند و تکامل مییابند. به عبارت دیگر، فرهنگ نه تنها محصول ژنهای ماست، بلکه خود فرهنگ نیز میتواند بر انتخاب طبیعی و در نتیجه بر تکامل ژنها تأثیر بگذارد. این تعامل پویا و دوسویه، ویژگی منحصربهفرد تکامل انسان را رقم میزند.
تواناییهای زبانی، هوش، و مهارتهای اجتماعی و کلامی، همگی محصول تعامل پیچیده بین ژنها و فرهنگ هستند. تغییرات فرهنگی مانند گسترش هوش مصنوعی و رسانههای دیجیتال، محیط انتخاب طبیعی را تغییر میدهند و ممکن است در بلندمدت منجر به تغییرات ژنتیکی شوند. تغییرات فرهنگی به مراتب سریعتر از تغییرات ژنتیکی رخ میدهند. کاهش مهارتهای زبانی و اجتماعی نسل زد، نمونهای از تطابق فرهنگی سریع با محیط جدید است. تکامل ژنتیکی به زمان بسیار طولانیتری نیاز دارد و ممکن است هنوز نتواند خود را به طور کامل با این تغییرات فرهنگی تطبیق دهد.
درک همتکاملی ژن-فرهنگ به ما این امکان را میدهد که آگاهانهتر به تأثیر فرهنگ بر تکامل انسان بنگریم. میتوانیم با مداخلههای فرهنگی و آموزشی، مسیر تکامل را به سمت اهداف مطلوبتر هدایت کنیم. اگر نگران کاهش مهارتهای زبانی و اجتماعی هستیم، باید برنامههای آموزشی و فرهنگی را طراحی کنیم که این مهارتها را تقویت کنند و از اثرات منفی وابستگی بیش از حد به فناوری بکاهند.
هادی صمدی
@evophilosophy
اگر پست قبلی را که دربارهی وضعیت انسان در جهان حاکمیت هوشی مصنوعی بود تا حدی نظرورزانه و نامتکی بر شواهد تجربی ارزیابی کردید به چند پژوهش تجربی اشاره کنیم. هرچند این شواهد لزوماً به هوش مصنوعی ربط ندارند اما اشاراتی دارند به آیندهی انسان.
چشم بسته وارد آینده نشویم.
چه کسانی بیش از متعارف عمر میکنند؟ واضح به نظر میرسد که در پاسخ به این پرسش باید به سراغ افراد مسن رفت و عوامل مشترکی را در آنها رصد کرد: عوامل ژنتیکی و عوامل محیطی. در سالهای اخیر هوش به عنوان عاملی که با طول عمر همبستگی دارد معرفی شده است. اما هوش جنبههای مختلفی دارد. پژوهشی که در دانشگاه ژنو انجام شده عامل خاصی را معرفی میکند: توانایی زبانی فرد. روان بودن کلامی، بزرگی دایرهی واژگان، و توانایی فرد در استفاده از آن واژگان همبستگی مثبتی با طول عمر دارد.
چند پژوهش دیگر را به پژوهش یادهشده بیافزاییم تا در ادامه تحلیلی از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ عرضه شود.
مطابق پژوهشی که در فایننشال تایمز آمده، در سایهی گسترش هوشمصنوعی و اتوماسیون هوش آدمی در حال کاهش است و نه افزایش!
پژوهش سوم نیز نشان میداد که مهارتهای اجتماعی و کلامی در برخی از کارگران نسل زد کاهش یافته است.
آینده انسان با توجه به این پژوهشها
اگر فرض کنیم که پژوهش دانشگاه ژنو درست باشد و توانایی زبانی واقعاً با طول عمر ارتباط داشته باشد، و همزمان دو پژوهش دیگر درست باشند که نشان میدهند هوش (به ویژه مهارتهای زبانی) در حال کاهش است، نتایج نگرانکنندهای برای آینده انسان حاصل میشود.
هرچند واضح به نظر میرسد که از مشاهدهی همبستگی نباید نتایج علی گرفت اما اگر هوش زبانی مستقیم یا غیرمستقیم با طول عمر مرتبط باشد، کاهش این مهارتها در نسلهای آینده میتواند با کاهش بالقوهی طول عمر متوسط همبستگی داشته باشد. صد البته این پیشبینی قطعی نیست و عوامل بسیار زیادی در طول عمر انسان دخیل هستند که پیشرفت در علوم پزشکی از آن جمله آنهاست. اما این پیشبینی را باید جدی گرفت، زیرا پیشرفتهای لوکستر پزشکی که گاهی در دفاع از افزایش طول عمر انسان به آنها اشاره میشود در اختیار همگان نخواهد بود و میانگین طول عمر بشر را چندان افزایش نمیدهند.
البته شاید گفته شود که هوش انسانی در حال تغییر شکل است، نه کاهش مطلق. به عبارتی شاید در عصر هوش مصنوعی، مهارتهای زبانی و کلامی سنتی کماهمیتتر شوند و مهارتهای جدیدی مانند توانایی کار با هوش مصنوعی، تفکر محاسباتی و حل مسائل پیچیده در محیطهای اتوماتیک، جایگزین آنها شوند. با این حال، پژوهش دانشگاه ژنو نشان میدهد که هوش زبانی هنوز هم مهم است؛ حداقل برای طول عمر. اما پژوهش چهارم نشان میدهد که توانایی ریاضیاتی نوجوانان نیز به شدت کاهش یافته.
همچنین است کاهش توانایی جهتیابی در اثر استفادهی زیاد از مسیریابها.
این پژوهشها هشداریاند برای توجه بیشتر به توسعه مهارتهای زبانی و شناختی در نسلهای آینده. آموزش و پرورش باید به گونهای طراحی شود که نه تنها مهارتهای کار با هوش مصنوعی را آموزش دهد، بلکه مهارتهای زبانی، کلامی، تفکر انتقادی، محاسباتی و جهتیابی را نیز تقویت کند. همچنین، باید به اثرات منفی وابستگی بیش از حد به فناوری بر مهارتهای انسانی توجه کرد و راههایی برای حفظ و تقویت این مهارتها در دنیای دیجیتال پیدا کرد.
تحلیلی از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ
ژنها و فرهنگ به طور متقابل بر یکدیگر اثر میگذارند و تکامل مییابند. به عبارت دیگر، فرهنگ نه تنها محصول ژنهای ماست، بلکه خود فرهنگ نیز میتواند بر انتخاب طبیعی و در نتیجه بر تکامل ژنها تأثیر بگذارد. این تعامل پویا و دوسویه، ویژگی منحصربهفرد تکامل انسان را رقم میزند.
تواناییهای زبانی، هوش، و مهارتهای اجتماعی و کلامی، همگی محصول تعامل پیچیده بین ژنها و فرهنگ هستند. تغییرات فرهنگی مانند گسترش هوش مصنوعی و رسانههای دیجیتال، محیط انتخاب طبیعی را تغییر میدهند و ممکن است در بلندمدت منجر به تغییرات ژنتیکی شوند. تغییرات فرهنگی به مراتب سریعتر از تغییرات ژنتیکی رخ میدهند. کاهش مهارتهای زبانی و اجتماعی نسل زد، نمونهای از تطابق فرهنگی سریع با محیط جدید است. تکامل ژنتیکی به زمان بسیار طولانیتری نیاز دارد و ممکن است هنوز نتواند خود را به طور کامل با این تغییرات فرهنگی تطبیق دهد.
درک همتکاملی ژن-فرهنگ به ما این امکان را میدهد که آگاهانهتر به تأثیر فرهنگ بر تکامل انسان بنگریم. میتوانیم با مداخلههای فرهنگی و آموزشی، مسیر تکامل را به سمت اهداف مطلوبتر هدایت کنیم. اگر نگران کاهش مهارتهای زبانی و اجتماعی هستیم، باید برنامههای آموزشی و فرهنگی را طراحی کنیم که این مهارتها را تقویت کنند و از اثرات منفی وابستگی بیش از حد به فناوری بکاهند.
هادی صمدی
@evophilosophy
SAGE Journals
Verbal Fluency Selectively Predicts Survival in Old and Very Old Age
Intelligence is known to predict survival, but it remains unclear whether cognitive abilities differ in their relationship to survival in old age. We analyzed l...
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اقتصاد و تکامل
داروین و والاس در معرفی نظریهی انتخاب طبیعی وامدار اقتصاددانی به نام مالتوس بودند. پس از عرضهی نظریهی تکامل، بدهبستانهای اقتصاد و تکامل شدت گرفت و طی دهههای بعدی رشتههایی مانند اقتصاد تکاملی، بومشناسی رفتاری، نظریهی بازی تکاملی، و اخیرا اقتصاد رفتاری تکاملی شکل گرفتند.
در جهان امروز که نظریهی تکامل نقش وحدتبخش در علوم اجتماعی، علوم رفتاری، و علوم انسانی را پیدا کرده است و مبانی تجربی غنیای برای این رشتهها فراهم میکند اقتصاد هر چه بیشتر به نظریهی تکامل نیاز دارد.
در این موضوع، در اکوایران با محمدعلی نیازی گفتوگویی کوتاه داشتیم. همچنین از اینکه چرا ایدئولوژیهای سنتی چپ و راست اقتصادی را باید با جهانبینی تکاملی جایگزین کرد و دادههای اقتصاد مبتنی بر شواهد را از منظری تکاملی روایت کرد دلایلی معرفی شد.
از منابع اصلی سخنان اینجانب کتاب اخیری بود با نام از زیستشناسی تکاملی تا اقتصاد و بهعکس؛ همچنین مقدمه هندبوک جدید راتلج در اقتصاد تکاملی.
به عنوان کتابی ساده و خوشخوان در مورد چگونگی برآمدن اقتصاد طی تکامل، کتاب خاستگاههای تکاملی بازارها را ببینید.
هادی صمدی
@evophilosophy
داروین و والاس در معرفی نظریهی انتخاب طبیعی وامدار اقتصاددانی به نام مالتوس بودند. پس از عرضهی نظریهی تکامل، بدهبستانهای اقتصاد و تکامل شدت گرفت و طی دهههای بعدی رشتههایی مانند اقتصاد تکاملی، بومشناسی رفتاری، نظریهی بازی تکاملی، و اخیرا اقتصاد رفتاری تکاملی شکل گرفتند.
در جهان امروز که نظریهی تکامل نقش وحدتبخش در علوم اجتماعی، علوم رفتاری، و علوم انسانی را پیدا کرده است و مبانی تجربی غنیای برای این رشتهها فراهم میکند اقتصاد هر چه بیشتر به نظریهی تکامل نیاز دارد.
در این موضوع، در اکوایران با محمدعلی نیازی گفتوگویی کوتاه داشتیم. همچنین از اینکه چرا ایدئولوژیهای سنتی چپ و راست اقتصادی را باید با جهانبینی تکاملی جایگزین کرد و دادههای اقتصاد مبتنی بر شواهد را از منظری تکاملی روایت کرد دلایلی معرفی شد.
از منابع اصلی سخنان اینجانب کتاب اخیری بود با نام از زیستشناسی تکاملی تا اقتصاد و بهعکس؛ همچنین مقدمه هندبوک جدید راتلج در اقتصاد تکاملی.
به عنوان کتابی ساده و خوشخوان در مورد چگونگی برآمدن اقتصاد طی تکامل، کتاب خاستگاههای تکاملی بازارها را ببینید.
هادی صمدی
@evophilosophy
چگونه تصمیمهای هوشمندانهتری بگیریم؟
از کپکهای مخاطی بیاموزیم!
در مقالهی کوتاهی که امروز در سایت روانشناسی روز آمده، و خلاصهی آن را اینجا میخوانید، به بازنگری اساسی در نگرش خود به عقلانیت و هوشمندی دعوت میشویم. شاید در نگاه اول، تشبیه رفتار هوشمندانه به رفتار کپک ناخوشایند باشد، اما اندکی صبر کنید: دریچهای نو به سوی عقلانیت را پیش روی خود خواهید دید که همنوا با معرفتشناسی تکاملیست و البته ما را به فراتر از ابطالگرایی ساده دعوت میکند.
کپکهای مخاطی با قدمتی میلیونها ساله، تمام تصورات ما از هوش و کنجکاوی را به چالش میکشند. بیمغز و بینورون، اما گرهگشای مسائلی که پیشرفتهترین سامانههای ما را در رقابت شکست میدهند. این موجودات شگفتانگیز، راز دستیابی به نتایج شگرف از دل قواعد ساده، جستوجوی بیکران و کنجکاوی سیریناپذیر را برملا میسازند.
آزمایشهای حیرتانگیز، توانایی این موجودات را در حل معماهای هزارتو به اثبات رساندهاند. در پژوهشی پیشگامانه، دانشمندان دریافتند که این کپکها چگونه شبکهای از لولههای پروتوپلاسمی را برای رسیدن به غذا گسترش میدهند، شبکهای که به طرز شگفتآوری، الگوی سامانهی راهآهن توکیو را بازآفرینی میکند. سیستمی که مهندسان خبره با دههها تلاش و پیچیدهترین ابزارها بهینهسازی کردهاند، توسط موجودی تکسلولی و بیمغز، به شکلی غریزی تقلید میشود.
این توانایی، نه جادوست و نه وهم، بلکه حاصل چرخهی تصمیمگیری ساده و قدرتمندی است که در گذر زمان تکامل یافته است.
الگوریتم مورد استفاده چیست؟
کپک مخاطی، با گستردن شاخههای جستوجوگر خود به هر سو، محیط را کاوش میکند. هنگامی که این شاخهها به غذا میرسند، مسیرهای تغذیه تقویت شده و مستحکمتر میگردند. اما نکتهی کلیدی اینجاست: مسیرهای کمبازدهتر رها نمیشوند، بلکه با شدتی کمتر حفظ میگردند، گویی کپک، گزینهها را باز نگه داشته و آمادگی تغییر شرایط را دارد.
به همین سادگی.
بدین سان، الگوریتمی غیرمتمرکز و شگفتآور پدیدار میشود: جستجوی گسترده، حس کردن محلی، و تقویت آنچه کارآمد است، بیآنکه آنچه روزی سودمند بوده، به فراموشی سپرده شود.
حتی مسائلی پیچیدهتر، مانند مسئلهی فروشندهی دورهگرد، که ابررایانهها را نیز به چالش میکشند، در برابر توانایی این موجود تکسلولی سر تسلیم فرود میآورند.
درسی برای انسان: کنجکاوی و افق دید را گسترش دهید
کپک مخاطی، بینورون و بیمغز، اما سرشار از هوشمندی است. میلیونها سال تکامل، کپک را استادِ کاوش و انطباقپذیری ساخته است. درسی ارزشمند برای ما انسانها، به ویژه در باب انطباقپذیری و کنجکاوی.
کپک بیمحابا به سوی بزرگترین منبع غذا یورش نمیبرد، بلکه با کنجکاوی خستگیناپذیر، به کاوش میپردازد. مسیرهای امیدبخش را تقویت میکند و ارتباطات ضعیفتر را با نقاط دوردست، که شاید روزی گنجی نهفته داشته باشند، حفظ میکند. نه در یک مسیر زیادهروی میکند و نه پلهای پشت سر را ویران میسازد. سیستمی زنده برای بقا در دنیایی نامطمئن، دنیایی که شباهت انکارناپذیری با جهان پرشتاب و متغیر امروز ما دارد.
همانگونه که کپک، نقشهای زنده از محیط خود ترسیم میکند، ما نیز میتوانیم با کاوشگری، تقویت نقاط قوت و حفظ آمادگی برای احتمالات، مسیر زندگی خود را شکل دهیم.
به خلاف هوشمندی مشاهدهشده در این الگو، نظامهای آموزشی و ساختارهای شغلی، تخصصگرایی زودهنگام و مسیرهای از پیش تعیینشده را میستایند. گویی مجبوریم تنها یک راه را برگزینیم و در آن عمیق شویم. این رویکرد، شاید کارآمدی ظاهری داشته باشد، اما به بهای از دست رفتن انعطافپذیری سیستم و سرکوب کنجکاوی فردی تمام میشود.
هنگامی که گردباد تغییرات از راه میرسد، چه فروپاشی اقتصادی باشد، چه تحولات فناورانه، آنانی که تنها یک راه را پیمودهاند، خود را بینقشه و بییاور خواهند یافت. جامعه نیز از این تکبعدی شدن افراد ضرر میکند. دنیایی که کنجکاوی را به بند میکشد و کاوشگری را به حاشیه میراند، داوینچیها و لایبنیتزهای آینده را خفه میکند.
کپکِ بیمغز حقیقتی را درک میکند که ما اغلب از آن غافلیم: شکوفایی در گرو گستردگی افق دید است. تکامل، نه به خاطر انتخاب یک راهبرد پیروز و پافشاری بر آن، بلکه به خاطر پاسخگویی، گسترش دامنه، و آزمودن راههایی که شاید امروز بیثمر باشند، اما فردا ناجی، به آن پاداش داده است.
شاید پراکندگی علایق، یا کشش به سوی بیشمار چیز، نه نقص، که موهبتی باشد. راهبردی تکاملی و خردمندانه برای رهیابی در جهان پیچیده. راهبردی که احیای آن، برای همگان سودمند خواهد بود.
الگوریتم یادشده در گسترش هوش مصنوعی و رباتیک نیز کاربردهای زیادی خواهد داشت زیرا درس بزرگی در آن نهفته است: مسیرهایی را که نادرست و ناکارآمد ارزیابی شدند یکسره رها نکنید، شاید روزی مجدد به کار آیند.
هادی صمدی
@evophilosophy
از کپکهای مخاطی بیاموزیم!
در مقالهی کوتاهی که امروز در سایت روانشناسی روز آمده، و خلاصهی آن را اینجا میخوانید، به بازنگری اساسی در نگرش خود به عقلانیت و هوشمندی دعوت میشویم. شاید در نگاه اول، تشبیه رفتار هوشمندانه به رفتار کپک ناخوشایند باشد، اما اندکی صبر کنید: دریچهای نو به سوی عقلانیت را پیش روی خود خواهید دید که همنوا با معرفتشناسی تکاملیست و البته ما را به فراتر از ابطالگرایی ساده دعوت میکند.
کپکهای مخاطی با قدمتی میلیونها ساله، تمام تصورات ما از هوش و کنجکاوی را به چالش میکشند. بیمغز و بینورون، اما گرهگشای مسائلی که پیشرفتهترین سامانههای ما را در رقابت شکست میدهند. این موجودات شگفتانگیز، راز دستیابی به نتایج شگرف از دل قواعد ساده، جستوجوی بیکران و کنجکاوی سیریناپذیر را برملا میسازند.
آزمایشهای حیرتانگیز، توانایی این موجودات را در حل معماهای هزارتو به اثبات رساندهاند. در پژوهشی پیشگامانه، دانشمندان دریافتند که این کپکها چگونه شبکهای از لولههای پروتوپلاسمی را برای رسیدن به غذا گسترش میدهند، شبکهای که به طرز شگفتآوری، الگوی سامانهی راهآهن توکیو را بازآفرینی میکند. سیستمی که مهندسان خبره با دههها تلاش و پیچیدهترین ابزارها بهینهسازی کردهاند، توسط موجودی تکسلولی و بیمغز، به شکلی غریزی تقلید میشود.
این توانایی، نه جادوست و نه وهم، بلکه حاصل چرخهی تصمیمگیری ساده و قدرتمندی است که در گذر زمان تکامل یافته است.
الگوریتم مورد استفاده چیست؟
کپک مخاطی، با گستردن شاخههای جستوجوگر خود به هر سو، محیط را کاوش میکند. هنگامی که این شاخهها به غذا میرسند، مسیرهای تغذیه تقویت شده و مستحکمتر میگردند. اما نکتهی کلیدی اینجاست: مسیرهای کمبازدهتر رها نمیشوند، بلکه با شدتی کمتر حفظ میگردند، گویی کپک، گزینهها را باز نگه داشته و آمادگی تغییر شرایط را دارد.
به همین سادگی.
بدین سان، الگوریتمی غیرمتمرکز و شگفتآور پدیدار میشود: جستجوی گسترده، حس کردن محلی، و تقویت آنچه کارآمد است، بیآنکه آنچه روزی سودمند بوده، به فراموشی سپرده شود.
حتی مسائلی پیچیدهتر، مانند مسئلهی فروشندهی دورهگرد، که ابررایانهها را نیز به چالش میکشند، در برابر توانایی این موجود تکسلولی سر تسلیم فرود میآورند.
درسی برای انسان: کنجکاوی و افق دید را گسترش دهید
کپک مخاطی، بینورون و بیمغز، اما سرشار از هوشمندی است. میلیونها سال تکامل، کپک را استادِ کاوش و انطباقپذیری ساخته است. درسی ارزشمند برای ما انسانها، به ویژه در باب انطباقپذیری و کنجکاوی.
کپک بیمحابا به سوی بزرگترین منبع غذا یورش نمیبرد، بلکه با کنجکاوی خستگیناپذیر، به کاوش میپردازد. مسیرهای امیدبخش را تقویت میکند و ارتباطات ضعیفتر را با نقاط دوردست، که شاید روزی گنجی نهفته داشته باشند، حفظ میکند. نه در یک مسیر زیادهروی میکند و نه پلهای پشت سر را ویران میسازد. سیستمی زنده برای بقا در دنیایی نامطمئن، دنیایی که شباهت انکارناپذیری با جهان پرشتاب و متغیر امروز ما دارد.
همانگونه که کپک، نقشهای زنده از محیط خود ترسیم میکند، ما نیز میتوانیم با کاوشگری، تقویت نقاط قوت و حفظ آمادگی برای احتمالات، مسیر زندگی خود را شکل دهیم.
به خلاف هوشمندی مشاهدهشده در این الگو، نظامهای آموزشی و ساختارهای شغلی، تخصصگرایی زودهنگام و مسیرهای از پیش تعیینشده را میستایند. گویی مجبوریم تنها یک راه را برگزینیم و در آن عمیق شویم. این رویکرد، شاید کارآمدی ظاهری داشته باشد، اما به بهای از دست رفتن انعطافپذیری سیستم و سرکوب کنجکاوی فردی تمام میشود.
هنگامی که گردباد تغییرات از راه میرسد، چه فروپاشی اقتصادی باشد، چه تحولات فناورانه، آنانی که تنها یک راه را پیمودهاند، خود را بینقشه و بییاور خواهند یافت. جامعه نیز از این تکبعدی شدن افراد ضرر میکند. دنیایی که کنجکاوی را به بند میکشد و کاوشگری را به حاشیه میراند، داوینچیها و لایبنیتزهای آینده را خفه میکند.
کپکِ بیمغز حقیقتی را درک میکند که ما اغلب از آن غافلیم: شکوفایی در گرو گستردگی افق دید است. تکامل، نه به خاطر انتخاب یک راهبرد پیروز و پافشاری بر آن، بلکه به خاطر پاسخگویی، گسترش دامنه، و آزمودن راههایی که شاید امروز بیثمر باشند، اما فردا ناجی، به آن پاداش داده است.
شاید پراکندگی علایق، یا کشش به سوی بیشمار چیز، نه نقص، که موهبتی باشد. راهبردی تکاملی و خردمندانه برای رهیابی در جهان پیچیده. راهبردی که احیای آن، برای همگان سودمند خواهد بود.
الگوریتم یادشده در گسترش هوش مصنوعی و رباتیک نیز کاربردهای زیادی خواهد داشت زیرا درس بزرگی در آن نهفته است: مسیرهایی را که نادرست و ناکارآمد ارزیابی شدند یکسره رها نکنید، شاید روزی مجدد به کار آیند.
هادی صمدی
@evophilosophy
چه کسانی به اختربینی یا تنجیم باور دارند؟
اینکه کسانی باور دارند که افراد متولدِ فلان ماه چنین و چناناند یا افراد متولد فلان ماه در این هفته نباید کارهای خاصی را انجام دهند، و برخی دیگر از افراد چنین باورهایی ندارند به چه عواملی باز میگردد؟ تا کنون پژوهشهای بسیار زیادی در این زمینه انجام شده است. پژوهشی که اخیراً انجام شده درصدد پاسخ به این پرسش بوده که چه افرادی تنجیم را «علمی» تلقی میکنند.
مطالعهای جدید که در مجلهی معتبر تفاوتهای فردی منتشر شده، به بررسی عوامل مؤثر بر باور افراد به تنجیم به عنوان یک علم پرداخته است. این تحقیق با تحلیل دادههای مربوط به بیش از ۸۵۰۰ نفر از شهروندان آمریکایی، به نتایج قابل توجهی دست یافته که بسیاری از یافتههای قبلی را باطل میکند.
بهخلاف تصورات رایج که باور به تنجیم را به گرایشهای معنوی، اعتقادات مذهبی، یا دیدگاههای سیاسی نسبت میدادند، این مطالعه نشان داد که هوش و سطح تحصیلات، قویترین عوامل تعیینکننده در این زمینه هستند. به عبارت دیگر، افرادی که هوش پایینتر و سطح تحصیلات کمتری داشتند، به طور قابل توجهی بیشتر احتمال داشت که تنجیم را علمی تلقی کنند.
مطالعه به طور خاص فرضیههای جایگزین را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که میزان اعتماد به علم رابطهی بسیار ضعیفی با باور به تنجیم دارد. به عبارتی علمباورانِ زیادی بودند که به تنجیم باور داشتند و بیباورانی به علم هم بودند که تنجیم را قبول نداشتند. بهعلاوه، پژوهش هیچ ارتباط معناداری بین باور به تنجیم و باورهای مذهبی نیافت. همچنین هیچ همبستگی قابل توجهی بین گرایش سیاسی و باور به تنجیم دیده نشد. این در حالی است که برخی مطالعات قبلی در اروپا، ارتباطی بین گرایشهای راستگرایانه و پذیرش تنجیم را نشان داده بودند.
در عوض نتایج این پژوهش به شدت از فرضیه «دانش سطحی» باورمندان به اختربینی حمایت میکند. این فرضیه بیان میدارد که کمبود دانش و تواناییهای شناختی، افراد را در برابر باورهای شبهعلمی آسیبپذیرتر میکند. به عبارت دیگر، افرادی که دانش علمی و تفکر انتقادی کمتری دارند، احتمالاً بیشتر تحت تأثیر باورهای غیرعلمی مانند تنجیم قرار میگیرند.
محققان به یک محدودیت مهم در مطالعه خود اشاره میکنند. پرسش مستقیم از شرکتکنندگان در مورد «علمی بودن» تنجیم، ممکن است باعث شده باشد افرادی که به تنجیم باور دارند اما آن را علمی نمیدانند، از پاسخ دادن به این سؤال به طور دقیق باز بمانند. با وجود این محدودیت، یافتههای مطالعه همچنان بسیار ارزشمند هستند. در نهایت، محققان پیشنهاد میکنند که برای مقابله با باورهای شبهعلمی مانند تنجیم، تلاشهای آموزشی برای ارتقای مهارتهای تفکر انتقادی و سواد علمی در جامعه، میتواند مؤثرترین راهکار باشد.
در مجموع، این مطالعه نشان میدهد که باور به تنجیم در جوامع مدرن، بیش از آنکه ریشه در عوامل فرهنگی یا روانشناختی عمیق داشته باشد، به سطح دانش و تواناییهای شناختی افراد مرتبط است. این یافتهها بر اهمیت آموزش و ترویج تفکر انتقادی برای مقابله با باورهای غیرعلمی در جامعه تأکید میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
اینکه کسانی باور دارند که افراد متولدِ فلان ماه چنین و چناناند یا افراد متولد فلان ماه در این هفته نباید کارهای خاصی را انجام دهند، و برخی دیگر از افراد چنین باورهایی ندارند به چه عواملی باز میگردد؟ تا کنون پژوهشهای بسیار زیادی در این زمینه انجام شده است. پژوهشی که اخیراً انجام شده درصدد پاسخ به این پرسش بوده که چه افرادی تنجیم را «علمی» تلقی میکنند.
مطالعهای جدید که در مجلهی معتبر تفاوتهای فردی منتشر شده، به بررسی عوامل مؤثر بر باور افراد به تنجیم به عنوان یک علم پرداخته است. این تحقیق با تحلیل دادههای مربوط به بیش از ۸۵۰۰ نفر از شهروندان آمریکایی، به نتایج قابل توجهی دست یافته که بسیاری از یافتههای قبلی را باطل میکند.
بهخلاف تصورات رایج که باور به تنجیم را به گرایشهای معنوی، اعتقادات مذهبی، یا دیدگاههای سیاسی نسبت میدادند، این مطالعه نشان داد که هوش و سطح تحصیلات، قویترین عوامل تعیینکننده در این زمینه هستند. به عبارت دیگر، افرادی که هوش پایینتر و سطح تحصیلات کمتری داشتند، به طور قابل توجهی بیشتر احتمال داشت که تنجیم را علمی تلقی کنند.
مطالعه به طور خاص فرضیههای جایگزین را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که میزان اعتماد به علم رابطهی بسیار ضعیفی با باور به تنجیم دارد. به عبارتی علمباورانِ زیادی بودند که به تنجیم باور داشتند و بیباورانی به علم هم بودند که تنجیم را قبول نداشتند. بهعلاوه، پژوهش هیچ ارتباط معناداری بین باور به تنجیم و باورهای مذهبی نیافت. همچنین هیچ همبستگی قابل توجهی بین گرایش سیاسی و باور به تنجیم دیده نشد. این در حالی است که برخی مطالعات قبلی در اروپا، ارتباطی بین گرایشهای راستگرایانه و پذیرش تنجیم را نشان داده بودند.
در عوض نتایج این پژوهش به شدت از فرضیه «دانش سطحی» باورمندان به اختربینی حمایت میکند. این فرضیه بیان میدارد که کمبود دانش و تواناییهای شناختی، افراد را در برابر باورهای شبهعلمی آسیبپذیرتر میکند. به عبارت دیگر، افرادی که دانش علمی و تفکر انتقادی کمتری دارند، احتمالاً بیشتر تحت تأثیر باورهای غیرعلمی مانند تنجیم قرار میگیرند.
محققان به یک محدودیت مهم در مطالعه خود اشاره میکنند. پرسش مستقیم از شرکتکنندگان در مورد «علمی بودن» تنجیم، ممکن است باعث شده باشد افرادی که به تنجیم باور دارند اما آن را علمی نمیدانند، از پاسخ دادن به این سؤال به طور دقیق باز بمانند. با وجود این محدودیت، یافتههای مطالعه همچنان بسیار ارزشمند هستند. در نهایت، محققان پیشنهاد میکنند که برای مقابله با باورهای شبهعلمی مانند تنجیم، تلاشهای آموزشی برای ارتقای مهارتهای تفکر انتقادی و سواد علمی در جامعه، میتواند مؤثرترین راهکار باشد.
در مجموع، این مطالعه نشان میدهد که باور به تنجیم در جوامع مدرن، بیش از آنکه ریشه در عوامل فرهنگی یا روانشناختی عمیق داشته باشد، به سطح دانش و تواناییهای شناختی افراد مرتبط است. این یافتهها بر اهمیت آموزش و ترویج تفکر انتقادی برای مقابله با باورهای غیرعلمی در جامعه تأکید میکنند.
هادی صمدی
@evophilosophy
PsyPost
Study finds intelligence and education predict disbelief in astrology
Cognitive ability and educational background are the strongest predictors of whether people believe astrology is scientific—far more influential than factors like spirituality, religiosity, or political views
شش اشتیاقی که مهار زندگی ما را در دست دارند،
و باید مدیریت شوند!
استیون هیز، رواندرمانگر معروف اکت، در مقالهی آخر خود به بررسی شش اشتیاق پنهان و اساسی میپردازد که ناآگاهانه زندگی ما را شکل میدهند. این اشتیاقها، اگر به درستی مدیریت نشوند، میتوانند منجر به رفتارهای خود-تخریبی، احساس تنهایی، و ناخشنودی شوند. مقاله استدلال میکند که راز داشتن یک زندگی بهتر، به جای سرکوب یا نادیده گرفتن این نیازها، شناخت این اشتیاقها و یادگیری نحوهی ارضای سالم و سازنده آنهاست.
در ادامه ضمن معرفی شش اشتیاق پنهان معرفیشده، تبیین تکاملی هرکدام نیز عرضه میشود زیرا آشنایی با ریشههای زیستی این اشتیاقها ما را در پذیرش و مدیریت آنها کمک میکند. اما چرا به مدیریت آنها نیاز داریم؟ درست همانگونه که بهرغم ریشههای تکاملیِ قویِ اشتیاق وافر به قند و چربی، نیازمند مدیریت آن هستیم باید این شش اشتیاق را نیز مدیریت کنیم.
۱. اشتیاق به تعلق، یعنی نیاز به پذیرفته شدن و ارتباط با دیگران، مکانیسم تکاملی قدرتمندی است که انسانها را به جستوجوی پیوند اجتماعی و عضویت در گروهها سوق میدهد، زیرا این امر در طول تاریخ تکامل ما برای بقا، تولیدمثل و موفقیت گونه ضروری بوده است. هیز میگوید به جای سرکوب این اشتیاق طبیعی از یکسو و اجازه دادن به آن در جهت غلبهی کامل بر رفتارمان باید از خودِ کاذب دست برداریم. به جای ساختن شخصیتی ساختگی برای جلب تأیید، اصالت خود را بپذیریم و با آسیبپذیریهای خود ارتباط برقرار کنیم. تعلق واقعی از اصالت ناشی میشود، نه تظاهر.
۲. اشتیاق به تشخیص موقعیت، یعنی نیاز به درک موقعیت خود در جهان و داشتن حس ثبات و کنترل، نیز یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا محیط خود را درک کنند، عدم قطعیت را کاهش دهند، برای آینده برنامهریزی کنند و احساس کنترل و تسلط داشته باشند، که همه اینها برای بقا و موفقیت در محیطهای پیچیده و متغیر ضروریاند. اما عدم مدیریت این اشتیاق دردسرساز شده زیرا توجه ما را به نحوی مستمر به گذشته و آینده معطوف کرده است. چه کنیم؟ به زمان حال توجه کنیم و به جای غرق شدن در گذشته یا نگرانی در مورد آینده، در لحظهی حال حضور داشته باشیم.
۳. اشتیاق به احساس کردن، یعنی نیاز به تجربه طیف کاملی از احساسات، حتی احساسات ناخوشایند یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا انگیزه پیدا کنند، با دیگران ارتباط برقرار کنند، از تجربه بیاموزند و زندگی را به طور کامل تجربه کنند. سرکوب احساسات، چه مثبت و چه منفی، میتواند توانایی ما برای انطباق، ارتباط و شکوفایی را محدود کند. معمولاً این اشتیاق را نادیده میگیریم و صرفاً خواهان تجربههای مثبت هستیم. راهکار؟ از احساسات خود فرار نکنیم؛ آنها را بپذیریم و به آنها گوش دهیم. احساسات، حتی احساسات دردناک، میتوانند درسهای ارزشمندی به ما بیاموزند و زندگی را غنی کنند.
۴. اشتیاق به انسجام فکری، یعنی نیاز به درک منطقی و سازمانیافته از جهان و تجربیات خود نیز یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا جهان پیچیده را درک کنند، تصمیمات کارآمد بگیرند، استرس را کاهش دهند، دانش را منتقل کنند و حس هویت خود را شکل دهند. این تواناییها برای بقا و موفقیت در محیطهای اجتماعی و طبیعی پیچیده ضروری بودهاند. در این مورد چه کنیم؟ هیز پیشنهاد میدهد پیچیدگی را بپذیریم زیرا زندگی اغلب نامنظم و متناقض است. به جای تلاش برای تحمیل نظم و منطق مصنوعی، پیچیدگی را بپذیریم و یاد بگیریم که با ابهام زندگی کنیم!
۵. اشتیاق به معنا، یعنی نیاز به داشتن هدف و احساس ارزشمندی در زندگی، سازوکار تکاملی دیگری است که به انسانها کمک میکند تا هدفمند شوند، انگیزه پیدا کنند، با رنج مقابله کنند، جوامع منسجم ایجاد کنند و سلامت روانی خود را حفظ کنند. این جنبهها برای بقا، همکاری و شکوفایی در جوامع انسانی پیچیده حیاتی بودهاند. چگونه مدیریتش کنیم؟ توصیه هیز آن است که از تأیید خارجی رها شویم و به دنبال معنا در معیارهای اجتماعی مانند ثروت و مقام نباشیم زیرا معنای واقعی از درون نشأت میگیرد. باید ارزشهای عمیق خود را پیدا کنیم و زندگی خود را در راستای آنها شکل دهیم.
۶. اشتیاق به توانش (برای رسیدن به هدف)، یعنی نیاز به احساس توانایی و مهارت در انجام کارها و تسلط بر چیزی نیز سازوکار تکاملی است که انسانها را به یادگیری مهارتها، بهبود عملکرد، کسب منابع و موقعیت اجتماعی، افزایش اعتماد به نفس و لذت بردن از پیشرفت سوق میدهد. این جنبهها برای بقا، موفقیت و شکوفایی در طول تاریخ تکامل انسان حیاتی بودهاند. افراط در این اشتیاق منبع دردسرهای زیادی بوده است.
توصیهی هیز برای مدیریت این اشتیاق آن است که فرایند را دوست داشته باشیم و بر موفقیت و نتیجهی نهایی تمرکز نکنیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
و باید مدیریت شوند!
استیون هیز، رواندرمانگر معروف اکت، در مقالهی آخر خود به بررسی شش اشتیاق پنهان و اساسی میپردازد که ناآگاهانه زندگی ما را شکل میدهند. این اشتیاقها، اگر به درستی مدیریت نشوند، میتوانند منجر به رفتارهای خود-تخریبی، احساس تنهایی، و ناخشنودی شوند. مقاله استدلال میکند که راز داشتن یک زندگی بهتر، به جای سرکوب یا نادیده گرفتن این نیازها، شناخت این اشتیاقها و یادگیری نحوهی ارضای سالم و سازنده آنهاست.
در ادامه ضمن معرفی شش اشتیاق پنهان معرفیشده، تبیین تکاملی هرکدام نیز عرضه میشود زیرا آشنایی با ریشههای زیستی این اشتیاقها ما را در پذیرش و مدیریت آنها کمک میکند. اما چرا به مدیریت آنها نیاز داریم؟ درست همانگونه که بهرغم ریشههای تکاملیِ قویِ اشتیاق وافر به قند و چربی، نیازمند مدیریت آن هستیم باید این شش اشتیاق را نیز مدیریت کنیم.
۱. اشتیاق به تعلق، یعنی نیاز به پذیرفته شدن و ارتباط با دیگران، مکانیسم تکاملی قدرتمندی است که انسانها را به جستوجوی پیوند اجتماعی و عضویت در گروهها سوق میدهد، زیرا این امر در طول تاریخ تکامل ما برای بقا، تولیدمثل و موفقیت گونه ضروری بوده است. هیز میگوید به جای سرکوب این اشتیاق طبیعی از یکسو و اجازه دادن به آن در جهت غلبهی کامل بر رفتارمان باید از خودِ کاذب دست برداریم. به جای ساختن شخصیتی ساختگی برای جلب تأیید، اصالت خود را بپذیریم و با آسیبپذیریهای خود ارتباط برقرار کنیم. تعلق واقعی از اصالت ناشی میشود، نه تظاهر.
۲. اشتیاق به تشخیص موقعیت، یعنی نیاز به درک موقعیت خود در جهان و داشتن حس ثبات و کنترل، نیز یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا محیط خود را درک کنند، عدم قطعیت را کاهش دهند، برای آینده برنامهریزی کنند و احساس کنترل و تسلط داشته باشند، که همه اینها برای بقا و موفقیت در محیطهای پیچیده و متغیر ضروریاند. اما عدم مدیریت این اشتیاق دردسرساز شده زیرا توجه ما را به نحوی مستمر به گذشته و آینده معطوف کرده است. چه کنیم؟ به زمان حال توجه کنیم و به جای غرق شدن در گذشته یا نگرانی در مورد آینده، در لحظهی حال حضور داشته باشیم.
۳. اشتیاق به احساس کردن، یعنی نیاز به تجربه طیف کاملی از احساسات، حتی احساسات ناخوشایند یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا انگیزه پیدا کنند، با دیگران ارتباط برقرار کنند، از تجربه بیاموزند و زندگی را به طور کامل تجربه کنند. سرکوب احساسات، چه مثبت و چه منفی، میتواند توانایی ما برای انطباق، ارتباط و شکوفایی را محدود کند. معمولاً این اشتیاق را نادیده میگیریم و صرفاً خواهان تجربههای مثبت هستیم. راهکار؟ از احساسات خود فرار نکنیم؛ آنها را بپذیریم و به آنها گوش دهیم. احساسات، حتی احساسات دردناک، میتوانند درسهای ارزشمندی به ما بیاموزند و زندگی را غنی کنند.
۴. اشتیاق به انسجام فکری، یعنی نیاز به درک منطقی و سازمانیافته از جهان و تجربیات خود نیز یک سازوکار تکاملی است که به انسانها کمک میکند تا جهان پیچیده را درک کنند، تصمیمات کارآمد بگیرند، استرس را کاهش دهند، دانش را منتقل کنند و حس هویت خود را شکل دهند. این تواناییها برای بقا و موفقیت در محیطهای اجتماعی و طبیعی پیچیده ضروری بودهاند. در این مورد چه کنیم؟ هیز پیشنهاد میدهد پیچیدگی را بپذیریم زیرا زندگی اغلب نامنظم و متناقض است. به جای تلاش برای تحمیل نظم و منطق مصنوعی، پیچیدگی را بپذیریم و یاد بگیریم که با ابهام زندگی کنیم!
۵. اشتیاق به معنا، یعنی نیاز به داشتن هدف و احساس ارزشمندی در زندگی، سازوکار تکاملی دیگری است که به انسانها کمک میکند تا هدفمند شوند، انگیزه پیدا کنند، با رنج مقابله کنند، جوامع منسجم ایجاد کنند و سلامت روانی خود را حفظ کنند. این جنبهها برای بقا، همکاری و شکوفایی در جوامع انسانی پیچیده حیاتی بودهاند. چگونه مدیریتش کنیم؟ توصیه هیز آن است که از تأیید خارجی رها شویم و به دنبال معنا در معیارهای اجتماعی مانند ثروت و مقام نباشیم زیرا معنای واقعی از درون نشأت میگیرد. باید ارزشهای عمیق خود را پیدا کنیم و زندگی خود را در راستای آنها شکل دهیم.
۶. اشتیاق به توانش (برای رسیدن به هدف)، یعنی نیاز به احساس توانایی و مهارت در انجام کارها و تسلط بر چیزی نیز سازوکار تکاملی است که انسانها را به یادگیری مهارتها، بهبود عملکرد، کسب منابع و موقعیت اجتماعی، افزایش اعتماد به نفس و لذت بردن از پیشرفت سوق میدهد. این جنبهها برای بقا، موفقیت و شکوفایی در طول تاریخ تکامل انسان حیاتی بودهاند. افراط در این اشتیاق منبع دردسرهای زیادی بوده است.
توصیهی هیز برای مدیریت این اشتیاق آن است که فرایند را دوست داشته باشیم و بر موفقیت و نتیجهی نهایی تمرکز نکنیم.
هادی صمدی
@evophilosophy
Psychology Today
6 Hidden Yearnings That Control Your Life
Six hidden yearnings shape your thoughts, emotions, and actions, revealing why you feel the way you do. There are ways to redirect them for a more fulfilling life.
اَشراف سیاسی قویتر از گذشته در راهاند!
در حالی که قبلاً تصور میشد تفاوت در علاقهی سیاسی بر اساس طبقه اجتماعی-اقتصادی عمدتاً ناشی از تربیت خانوادگی است، اکنون میدانیم که عوامل ژنتیکی نیز نقش مهمی دارند. پژوهشی که در سیاست و علوم زیستی منتشر شده نشان میدهد که استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی در نوجوانان خانوادههای ثروتمندتر بیشتر بروز میکند.
محققان با استفاده از دادههای مطالعه دوقلوهای آلمانی به بررسی تأثیر عوامل ژنتیکی و محیطی بر علاقهی سیاسی پرداختند. مطالعه نشان داد که عوامل ژنتیکی حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد از تغییرات در علاقهی سیاسی نوجوانان را توضیح میدهند و این تأثیر ژنتیکی در خانوادههای ثروتمندتر بسیار قویتر است. در محیطهای کمدرآمد، به نظر میرسد عوامل محیطی مانند شرایط خانوادگی یا فشارهای اقتصادی بیشتر از استعداد ژنتیکی در شکلدهی علاقهی سیاسی نقش دارند. درآمد شخصی در بزرگسالی، پس از در نظر گرفتن عوامل ژنتیکی و پیشینهی خانوادگی، تأثیر مستقلی بر علاقهی سیاسی نداشت.
این تحقیق نشان میدهد که علاقهی سیاسی ناشی از تعامل ژن و محیط است. استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی برای بروز نیاز به محیطهای حمایتی دارند. این یافتهها برای درک و مقابله با نابرابری سیاسی اهمیت دارد و میتواند به سیاستگذاران در طراحی رویکردهای مؤثرتر برای افزایش مشارکت مدنی در بین اقشار مختلف جامعه کمک کند.
تحلیل داده از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ
اگر از منظری تکاملی نگاهی به این داده بیاندازیم چگونه جهانی در انتظارمان است؟!
نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ بر تعامل و تأثیر متقابل بین ژنها و فرهنگ تأکید دارد. مطابق این نظریه فرهنگ نه تنها محصول مغزهای انسانی (که توسط ژنها شکل گرفتهاند) است، بلکه به نوبهی خود محیطی فرهنگی ایجاد میکند که بر انتخاب طبیعی و فراوانی ژنها تأثیر میگذارد. به عبارت دیگر، ژنها و فرهنگ در یک چرخهی بازخوردی مداوم به یکدیگر شکل میدهند و تکامل مییابند.
خانوادههای با درآمد بالا معمولاً محیطهای فرهنگی و اجتماعی غنیتر و تسهیلگرتری برای پرورش و بروز علاقهی سیاسی فراهم میکنند و امکان دسترسی به منابع اطلاعاتی سیاسی، شرکت در فعالیتها و بحثهای سیاسی، و فرصت برای توسعهی دانش سیاسی زیادتر است. ارتباط با افراد تحصیلکردهتر و سیاسیتر، که میتوانند الگوهای رفتاری و نگرشی در زمینهی سیاست ارائه دهند، بیشتر فراهم است. پرداختن به سیاست در چنین محیطی تشویق میشود. فرزندان چنین خانوادههایی تمرکز کمتر بر دغدغههای روزمرهی اقتصادی و بقا دارند و بنابراین فرصتی بیشتر برای توجه به مسائل انتزاعیتر مانند سیاست فراهم است.
خانوادههای با درآمد بالا و پایین در «اکوسیستمهای فرهنگی» متفاوتی زندگی میکنند. اکوسیستم فرهنگی خانوادههای کمدرآمد محدودکنندهتر است و حتی استعدادهای ژنتیکی را سرکوب میکند.
افراد با گرایش ژنتیکی به علاقهی سیاسی، در صورت قرار گرفتن در محیطهای فرهنگی غنیتر (مثل خانوادههای با درآمد بالا)، احتمالاً بیشتر به دنبال فعالیتهای سیاسی میروند و محیط خود را به گونهای شکل میدهند که این علاقه تقویت شود.
در درازمدت چه خواهد شد؟!
ادامهی این روند در بازههای زمانی طولانی میتواند پیامدهای مهمی در سطح فردی، اجتماعی و حتی تکامل انسان داشته باشد. اگر استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی در خانوادههای ثروتمندتر بیشتر شکوفا، و در خانوادههای کمدرآمد سرکوب شوند، این میتواند به تشدید نابرابری سیاسی و اجتماعی بیانجامد. افراد از طبقات بالاتر بهطور فزایندهای در عرصهی سیاست مسلط خواهند شد، در حالی که مشارکت افراد از طبقات پایینتر کمتر خواهد شد. با گذشت زمان، نوعی اشرافیت سیاسی شکل میگیرد که در آن، علاقه و مشارکت سیاسی بهطور فزایندهای در بین طبقات بالای جامعه متمرکز میشود. این میتواند منجر به سیاستگذاریها و تصمیماتی شود که بیشتر منافع طبقات بالا را تأمین کند و نیازها و دغدغههای طبقات پایینتر را نادیده بگیرد.
طبقات بالای جامعه، با استفاده از منابع و قدرت خود، میتوانند «آشیانهای فرهنگی» را به گونهای بسازند که بهطور فزایندهای برای پرورش و تقویت استعدادهای ژنتیکی مطلوبِ آنها مناسب باشند. این «آشیانسازی فرهنگی» میتواند شامل سیستمهای آموزشی، رسانهها، شبکههای اجتماعی و نهادهای سیاسی باشد که همگی به بازتولید و تقویت برتری سیاسی طبقات بالا کمک میکنند.
در بازههای زمانی بسیار طولانی این سناریو مطرح میشود که احتمالاً نابرابری به نحوی نظاممند بیشتر میشود و از آنجا که ژنها در این نابرابری نقش بازی میکنند این نابرابری بسیار نهادینه خواهد بود.
سادهترین راهکار مقابله با این شرایط آموزش علوم سیاسی در تمامی مدارس، به ویژه مدارس مناطق فقیر است.
هادی صمدی
@evophilosophy
در حالی که قبلاً تصور میشد تفاوت در علاقهی سیاسی بر اساس طبقه اجتماعی-اقتصادی عمدتاً ناشی از تربیت خانوادگی است، اکنون میدانیم که عوامل ژنتیکی نیز نقش مهمی دارند. پژوهشی که در سیاست و علوم زیستی منتشر شده نشان میدهد که استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی در نوجوانان خانوادههای ثروتمندتر بیشتر بروز میکند.
محققان با استفاده از دادههای مطالعه دوقلوهای آلمانی به بررسی تأثیر عوامل ژنتیکی و محیطی بر علاقهی سیاسی پرداختند. مطالعه نشان داد که عوامل ژنتیکی حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد از تغییرات در علاقهی سیاسی نوجوانان را توضیح میدهند و این تأثیر ژنتیکی در خانوادههای ثروتمندتر بسیار قویتر است. در محیطهای کمدرآمد، به نظر میرسد عوامل محیطی مانند شرایط خانوادگی یا فشارهای اقتصادی بیشتر از استعداد ژنتیکی در شکلدهی علاقهی سیاسی نقش دارند. درآمد شخصی در بزرگسالی، پس از در نظر گرفتن عوامل ژنتیکی و پیشینهی خانوادگی، تأثیر مستقلی بر علاقهی سیاسی نداشت.
این تحقیق نشان میدهد که علاقهی سیاسی ناشی از تعامل ژن و محیط است. استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی برای بروز نیاز به محیطهای حمایتی دارند. این یافتهها برای درک و مقابله با نابرابری سیاسی اهمیت دارد و میتواند به سیاستگذاران در طراحی رویکردهای مؤثرتر برای افزایش مشارکت مدنی در بین اقشار مختلف جامعه کمک کند.
تحلیل داده از منظر نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ
اگر از منظری تکاملی نگاهی به این داده بیاندازیم چگونه جهانی در انتظارمان است؟!
نظریهی همتکاملی ژن-فرهنگ بر تعامل و تأثیر متقابل بین ژنها و فرهنگ تأکید دارد. مطابق این نظریه فرهنگ نه تنها محصول مغزهای انسانی (که توسط ژنها شکل گرفتهاند) است، بلکه به نوبهی خود محیطی فرهنگی ایجاد میکند که بر انتخاب طبیعی و فراوانی ژنها تأثیر میگذارد. به عبارت دیگر، ژنها و فرهنگ در یک چرخهی بازخوردی مداوم به یکدیگر شکل میدهند و تکامل مییابند.
خانوادههای با درآمد بالا معمولاً محیطهای فرهنگی و اجتماعی غنیتر و تسهیلگرتری برای پرورش و بروز علاقهی سیاسی فراهم میکنند و امکان دسترسی به منابع اطلاعاتی سیاسی، شرکت در فعالیتها و بحثهای سیاسی، و فرصت برای توسعهی دانش سیاسی زیادتر است. ارتباط با افراد تحصیلکردهتر و سیاسیتر، که میتوانند الگوهای رفتاری و نگرشی در زمینهی سیاست ارائه دهند، بیشتر فراهم است. پرداختن به سیاست در چنین محیطی تشویق میشود. فرزندان چنین خانوادههایی تمرکز کمتر بر دغدغههای روزمرهی اقتصادی و بقا دارند و بنابراین فرصتی بیشتر برای توجه به مسائل انتزاعیتر مانند سیاست فراهم است.
خانوادههای با درآمد بالا و پایین در «اکوسیستمهای فرهنگی» متفاوتی زندگی میکنند. اکوسیستم فرهنگی خانوادههای کمدرآمد محدودکنندهتر است و حتی استعدادهای ژنتیکی را سرکوب میکند.
افراد با گرایش ژنتیکی به علاقهی سیاسی، در صورت قرار گرفتن در محیطهای فرهنگی غنیتر (مثل خانوادههای با درآمد بالا)، احتمالاً بیشتر به دنبال فعالیتهای سیاسی میروند و محیط خود را به گونهای شکل میدهند که این علاقه تقویت شود.
در درازمدت چه خواهد شد؟!
ادامهی این روند در بازههای زمانی طولانی میتواند پیامدهای مهمی در سطح فردی، اجتماعی و حتی تکامل انسان داشته باشد. اگر استعدادهای ژنتیکی به علاقهی سیاسی در خانوادههای ثروتمندتر بیشتر شکوفا، و در خانوادههای کمدرآمد سرکوب شوند، این میتواند به تشدید نابرابری سیاسی و اجتماعی بیانجامد. افراد از طبقات بالاتر بهطور فزایندهای در عرصهی سیاست مسلط خواهند شد، در حالی که مشارکت افراد از طبقات پایینتر کمتر خواهد شد. با گذشت زمان، نوعی اشرافیت سیاسی شکل میگیرد که در آن، علاقه و مشارکت سیاسی بهطور فزایندهای در بین طبقات بالای جامعه متمرکز میشود. این میتواند منجر به سیاستگذاریها و تصمیماتی شود که بیشتر منافع طبقات بالا را تأمین کند و نیازها و دغدغههای طبقات پایینتر را نادیده بگیرد.
طبقات بالای جامعه، با استفاده از منابع و قدرت خود، میتوانند «آشیانهای فرهنگی» را به گونهای بسازند که بهطور فزایندهای برای پرورش و تقویت استعدادهای ژنتیکی مطلوبِ آنها مناسب باشند. این «آشیانسازی فرهنگی» میتواند شامل سیستمهای آموزشی، رسانهها، شبکههای اجتماعی و نهادهای سیاسی باشد که همگی به بازتولید و تقویت برتری سیاسی طبقات بالا کمک میکنند.
در بازههای زمانی بسیار طولانی این سناریو مطرح میشود که احتمالاً نابرابری به نحوی نظاممند بیشتر میشود و از آنجا که ژنها در این نابرابری نقش بازی میکنند این نابرابری بسیار نهادینه خواهد بود.
سادهترین راهکار مقابله با این شرایط آموزش علوم سیاسی در تمامی مدارس، به ویژه مدارس مناطق فقیر است.
هادی صمدی
@evophilosophy
PsyPost
Genetic influence on political interest is stronger in high-income families, highlighting a gene-environment interaction
Adolescents from wealthier families are more likely to express genetic predispositions toward political interest, suggesting that socioeconomic status can amplify or suppress inherited tendencies
آموزش برای جهانی مبهم و در حال تغییر
جهان در حال تغییرات بنیادین است و کمتر کسی به فکر پیامدهای چنین تغییراتیست.
شاید علت آن است که با شیوع گستردهی اتوماسیون و هوش مصنوعی میزان تغییرات در مفهوم شغل آنقدر زیاد خواهد بود که به لحاظ روانی، راحتترین واکنش، انکار و نادیده گرفتن تغییرات باشد.
اما چشم بستن به تغییرات اشتباهی بزرگ است. اگر فرزند دارید مسئولیت نیز دارید که آنچه را از دستتان بر میآید انجام دهید.
ای که دستت میرسد کاری بکن،
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار.
بهخلاف تصور عمومی، کارهای بسیار سادهای وجود دارد که اگر امروز در دستور آموزش کودکان قرار گیرد به مقدار زیادی کمکیست به شکوفایی آنها در جهان آینده.
آنچه در این سالها دیدهایم یا انکار و نادیده گرفتن تغییرات بوده است، یا ترسی فزاینده که به بیاقدامی میانجامید، یا خوشبینی بیدلیل.
اما واقعبینانه میشود کارهای بسیار سادهای کرد.
به عنوان آیندهپژوه تکاملی جلسات مکرری با دانشآموزان، والدین، و مسئولان مدارس داشتهام و بر اساس نیازهای مشاهدهشده برخی از عملیترین و سادهترین راهکارها را معرفی کردهام که عملاً برای عموم خانوادهها قابل کاربست باشد.
در مؤسسه تلسی دورهای چهار جلسهای را در حدود سهونیم ساعت ضبط کردم.
معرفی دوره را اینجا ببینید:
https://www.instagram.com/share/reel/BA_CocbSXQ
لینک خرید دوره را در زیر میتوانید دریافت کنید.
https://zarinp.al/691680
🔹۲۴ ساعت بعد از پرداخت دوره در اپلیکیشن تلسی، در قسمت دورههای من، قرار خواهد گرفت.
لینک دانلود اپلیکیشن
App.telsi.co
شماره پشتیبانی
02191015955
هادی صمدی
@evophilosophy
جهان در حال تغییرات بنیادین است و کمتر کسی به فکر پیامدهای چنین تغییراتیست.
شاید علت آن است که با شیوع گستردهی اتوماسیون و هوش مصنوعی میزان تغییرات در مفهوم شغل آنقدر زیاد خواهد بود که به لحاظ روانی، راحتترین واکنش، انکار و نادیده گرفتن تغییرات باشد.
اما چشم بستن به تغییرات اشتباهی بزرگ است. اگر فرزند دارید مسئولیت نیز دارید که آنچه را از دستتان بر میآید انجام دهید.
ای که دستت میرسد کاری بکن،
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار.
بهخلاف تصور عمومی، کارهای بسیار سادهای وجود دارد که اگر امروز در دستور آموزش کودکان قرار گیرد به مقدار زیادی کمکیست به شکوفایی آنها در جهان آینده.
آنچه در این سالها دیدهایم یا انکار و نادیده گرفتن تغییرات بوده است، یا ترسی فزاینده که به بیاقدامی میانجامید، یا خوشبینی بیدلیل.
اما واقعبینانه میشود کارهای بسیار سادهای کرد.
به عنوان آیندهپژوه تکاملی جلسات مکرری با دانشآموزان، والدین، و مسئولان مدارس داشتهام و بر اساس نیازهای مشاهدهشده برخی از عملیترین و سادهترین راهکارها را معرفی کردهام که عملاً برای عموم خانوادهها قابل کاربست باشد.
در مؤسسه تلسی دورهای چهار جلسهای را در حدود سهونیم ساعت ضبط کردم.
معرفی دوره را اینجا ببینید:
https://www.instagram.com/share/reel/BA_CocbSXQ
لینک خرید دوره را در زیر میتوانید دریافت کنید.
https://zarinp.al/691680
🔹۲۴ ساعت بعد از پرداخت دوره در اپلیکیشن تلسی، در قسمت دورههای من، قرار خواهد گرفت.
لینک دانلود اپلیکیشن
App.telsi.co
شماره پشتیبانی
02191015955
هادی صمدی
@evophilosophy
بهزیستی انسان در سایهی گسترش هوش مصنوعی
جهان پیش رو برای انسان بهتر است یا بدتر؟ میتوان محافظهکارانه گفت «ما صرفاً شاهد تغییرات هستیم». این سخن هر چند صادق است اما کممحتواست و حدسی جسورانه نیست زیرا هیچ اطلاعی برای سازگار کردن خود با تغییرات نمیدهد. با اتخاذِ رویکردی علمی ما باید مدلهایی ابطالپذیر و اصلاحپذیر معرفی کنیم و آن مدل را مبنایی بر هدایت رفتار خود قرار دهیم. از منظر آیندهپژوهی تکاملی خواهم گفت که چرا نگاهی نقادانه به آیندهی تکنولوژی، ارجح است بر دو نگاه رقیبِ خنثی و تأییدگرایانه.
تکنولوژی و بهزیستی
مسیر بهزیستی انسان در طول تاریخ، داستانی پیچیده و چندوجهی بوده است. اگر موفقیت تکاملی را صرفاً با معیارهای زیستی بقا و تولید مثل بسنجیم، گونهی انسان به موفقیتی خیرهکننده دست یافته است. جمعیت ما به شکلی انفجاری افزایش یافته، بر سراسر کره زمین تسلط یافتهایم و به لطف پیشرفتهایی بهویژه در حوزه بهداشت و کنترل بیماریهای عفونی، میانگین طول عمرمان به طور چشمگیری افزایش پیدا کرده است.
اما هنگامی که مفهوم بهزیستی را در معنای جامع آن که شامل سلامت جسمی و روانی، شادی، رضایت از زندگی، روابط اجتماعی معنادار، احساس هدفمندی، امنیت و دسترسی به منابع است در نظر بگیریم، تصویر دیگر به این سرراستی نیست. پیشرفتهای تکنولوژیک و فرهنگی، ضمن افزایش طول عمر و کاهش برخی خطرات مانند مرگومیر ناشی از خشونت (در مقیاس تاریخی) و رفع بسیاری از سختیهای فیزیکی، مشکلات نوینی را نیز به همراه آوردهاند. بسیاری از این مشکلها ریشه در پدیدهای دارند که میتوان آن را «عدم تطابق» نامید؛ عدم تطابق میان محیط مدرنی که با سرعت توسط تکنولوژی تغییر شکل یافته و زیستشناسی و روانشناسی ما که طی میلیونها سال برای شرایطی بسیار متفاوت تکامل یافته است. ظهور بیماریهای قلبی-عروقی، دیابت و چاقی، همگی محصول سبک زندگی مدرن و رژیمهای غذایی نامتناسب با متابولیسم تکاملیافتهی ما هستند. به همین ترتیب، شیوع مشکلات سلامت روان نظیر اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی، میتواند بازتابی از عدم تطابق اجتماعی باشد. زندگی در جوامع بزرگ و گمنام، در تضاد با نیاز تکاملی ما به تعلق به گروههای کوچک و منسجم قرار دارد. فشار ناشی از مقایسهی اجتماعی که توسط رسانهها و فرهنگ مصرفگرایی تشدید میشود، سرعت سرسامآور تغییرات و عدم قطعیت ناشی از آن، و بحرانهای زیستمحیطی که خود محصول جانبی موفقیت تکنولوژیک و جمعیتی ما هستند، همگی به این تصویر پیچیده دامن میزنند. در جوامعی که نیازهای اولیه تا حد زیادی برآورده شده، حتی یافتن معنا و هدف در زندگی میتواند به چالشی برای بهزیستی تبدیل شود. بنابراین، تاریخ بهزیستی انسان، داستان یک معاملهی مداوم است؛ رفع برخی رنجها و خطرات قدیمی به قیمت ظهور چالشها و آسیبپذیریهای جدید.
ورود هوش مصنوعی
حال، هوش مصنوعی به عنوان قدرتمندترین ابزار تکنولوژیکی که بشر تاکنون آفریده، وارد این صحنه میشود و در بطن همتکاملی جدیدی با انسان قرار میگیرد. این همتکاملی قابلیت آن را دارد که هم جنبههای مثبت و هم جنبههای منفی بهزیستی انسان را به شکلی بیسابقه تشدید کند. در سوی مثبت، هوش مصنوعی نویدبخش پیشرفتهای چشمگیری است. در حوزه سلامت جسمی، توانایی آن در تحلیل دقیق دادههای پزشکی، تشخیص زودهنگام و دقیقتر بیماریها، تسریع روند کشف و توسعه داروهای جدید، افزایش دقت جراحیهای رباتیک و توسعه ابزارهای توانبخشی هوشمند، میتواند به افزایش بیشتر طول عمر و کیفیت زندگی کمک کند. سیستمهای پایش سلامت مبتنی بر هوش مصنوعی میتوانند به پیشگیری فعالانه از بیماریها یاری دهند. در قلمرو دانش و آموزش، هوش مصنوعی با فراهم آوردن امکان آموزش شخصیسازی شده متناسب با نیاز هر فرد، عمل کردن به عنوان دستیار پژوهش و یادگیری قدرتمند، و شکستن موانع زبانی از طریق ترجمههای پیشرفته، دسترسی به دانش و فرصتهای یادگیری را دموکراتیکتر و کارآمدتر میسازد. هوش مصنوعی همچنین میتواند با اتوماسیون کارهای تکراری، خستهکننده یا خطرناک، انسانها را از بار این وظایف رها کرده و زمان و انرژی آنها را برای فعالیتهای خلاقانهتر، معنادارتر یا صرفاً استراحت و روابط انسانی آزاد کند. بهینهسازی سیستمهای پیچیده در مدیریت منابع، انرژی و حملونقل نیز میتواند به رفاه عمومی کمک کند. علاوه بر این، هوش مصنوعی میتواند به عنوان ابزاری برای تقویت خلاقیت انسانی در هنر، موسیقی و طراحی عمل کند و در حل مسائل پیچیده علمی و اجتماعی، مانند مدلسازی تغییرات اقلیمی یا تحلیل روندهای اقتصادی، به انسان یاری رساند.
حتی در حوزه ارتباطات، پتانسیلهایی برای تسهیل ارتباط افراد دارای معلولیت یا فراهم آوردن نوعی همراهی برای افراد تنها وجود دارد.
اما داستان پیچیدهتر از صرفِ این وجوه خوشبینانه است!
ادامه در پست بعد...
جهان پیش رو برای انسان بهتر است یا بدتر؟ میتوان محافظهکارانه گفت «ما صرفاً شاهد تغییرات هستیم». این سخن هر چند صادق است اما کممحتواست و حدسی جسورانه نیست زیرا هیچ اطلاعی برای سازگار کردن خود با تغییرات نمیدهد. با اتخاذِ رویکردی علمی ما باید مدلهایی ابطالپذیر و اصلاحپذیر معرفی کنیم و آن مدل را مبنایی بر هدایت رفتار خود قرار دهیم. از منظر آیندهپژوهی تکاملی خواهم گفت که چرا نگاهی نقادانه به آیندهی تکنولوژی، ارجح است بر دو نگاه رقیبِ خنثی و تأییدگرایانه.
تکنولوژی و بهزیستی
مسیر بهزیستی انسان در طول تاریخ، داستانی پیچیده و چندوجهی بوده است. اگر موفقیت تکاملی را صرفاً با معیارهای زیستی بقا و تولید مثل بسنجیم، گونهی انسان به موفقیتی خیرهکننده دست یافته است. جمعیت ما به شکلی انفجاری افزایش یافته، بر سراسر کره زمین تسلط یافتهایم و به لطف پیشرفتهایی بهویژه در حوزه بهداشت و کنترل بیماریهای عفونی، میانگین طول عمرمان به طور چشمگیری افزایش پیدا کرده است.
اما هنگامی که مفهوم بهزیستی را در معنای جامع آن که شامل سلامت جسمی و روانی، شادی، رضایت از زندگی، روابط اجتماعی معنادار، احساس هدفمندی، امنیت و دسترسی به منابع است در نظر بگیریم، تصویر دیگر به این سرراستی نیست. پیشرفتهای تکنولوژیک و فرهنگی، ضمن افزایش طول عمر و کاهش برخی خطرات مانند مرگومیر ناشی از خشونت (در مقیاس تاریخی) و رفع بسیاری از سختیهای فیزیکی، مشکلات نوینی را نیز به همراه آوردهاند. بسیاری از این مشکلها ریشه در پدیدهای دارند که میتوان آن را «عدم تطابق» نامید؛ عدم تطابق میان محیط مدرنی که با سرعت توسط تکنولوژی تغییر شکل یافته و زیستشناسی و روانشناسی ما که طی میلیونها سال برای شرایطی بسیار متفاوت تکامل یافته است. ظهور بیماریهای قلبی-عروقی، دیابت و چاقی، همگی محصول سبک زندگی مدرن و رژیمهای غذایی نامتناسب با متابولیسم تکاملیافتهی ما هستند. به همین ترتیب، شیوع مشکلات سلامت روان نظیر اضطراب، افسردگی و احساس تنهایی، میتواند بازتابی از عدم تطابق اجتماعی باشد. زندگی در جوامع بزرگ و گمنام، در تضاد با نیاز تکاملی ما به تعلق به گروههای کوچک و منسجم قرار دارد. فشار ناشی از مقایسهی اجتماعی که توسط رسانهها و فرهنگ مصرفگرایی تشدید میشود، سرعت سرسامآور تغییرات و عدم قطعیت ناشی از آن، و بحرانهای زیستمحیطی که خود محصول جانبی موفقیت تکنولوژیک و جمعیتی ما هستند، همگی به این تصویر پیچیده دامن میزنند. در جوامعی که نیازهای اولیه تا حد زیادی برآورده شده، حتی یافتن معنا و هدف در زندگی میتواند به چالشی برای بهزیستی تبدیل شود. بنابراین، تاریخ بهزیستی انسان، داستان یک معاملهی مداوم است؛ رفع برخی رنجها و خطرات قدیمی به قیمت ظهور چالشها و آسیبپذیریهای جدید.
ورود هوش مصنوعی
حال، هوش مصنوعی به عنوان قدرتمندترین ابزار تکنولوژیکی که بشر تاکنون آفریده، وارد این صحنه میشود و در بطن همتکاملی جدیدی با انسان قرار میگیرد. این همتکاملی قابلیت آن را دارد که هم جنبههای مثبت و هم جنبههای منفی بهزیستی انسان را به شکلی بیسابقه تشدید کند. در سوی مثبت، هوش مصنوعی نویدبخش پیشرفتهای چشمگیری است. در حوزه سلامت جسمی، توانایی آن در تحلیل دقیق دادههای پزشکی، تشخیص زودهنگام و دقیقتر بیماریها، تسریع روند کشف و توسعه داروهای جدید، افزایش دقت جراحیهای رباتیک و توسعه ابزارهای توانبخشی هوشمند، میتواند به افزایش بیشتر طول عمر و کیفیت زندگی کمک کند. سیستمهای پایش سلامت مبتنی بر هوش مصنوعی میتوانند به پیشگیری فعالانه از بیماریها یاری دهند. در قلمرو دانش و آموزش، هوش مصنوعی با فراهم آوردن امکان آموزش شخصیسازی شده متناسب با نیاز هر فرد، عمل کردن به عنوان دستیار پژوهش و یادگیری قدرتمند، و شکستن موانع زبانی از طریق ترجمههای پیشرفته، دسترسی به دانش و فرصتهای یادگیری را دموکراتیکتر و کارآمدتر میسازد. هوش مصنوعی همچنین میتواند با اتوماسیون کارهای تکراری، خستهکننده یا خطرناک، انسانها را از بار این وظایف رها کرده و زمان و انرژی آنها را برای فعالیتهای خلاقانهتر، معنادارتر یا صرفاً استراحت و روابط انسانی آزاد کند. بهینهسازی سیستمهای پیچیده در مدیریت منابع، انرژی و حملونقل نیز میتواند به رفاه عمومی کمک کند. علاوه بر این، هوش مصنوعی میتواند به عنوان ابزاری برای تقویت خلاقیت انسانی در هنر، موسیقی و طراحی عمل کند و در حل مسائل پیچیده علمی و اجتماعی، مانند مدلسازی تغییرات اقلیمی یا تحلیل روندهای اقتصادی، به انسان یاری رساند.
حتی در حوزه ارتباطات، پتانسیلهایی برای تسهیل ارتباط افراد دارای معلولیت یا فراهم آوردن نوعی همراهی برای افراد تنها وجود دارد.
اما داستان پیچیدهتر از صرفِ این وجوه خوشبینانه است!
ادامه در پست بعد...
... ادامهی پست قبل
جنبههای تاریک هوش مصنوعی
با این حال، این همتکاملی سویههای تاریک و چالشبرانگیز جدیای نیز برای بهزیستی انسان دارد که بسیاری از آنها ریشههای عمیقتری در همان پدیدهی «عدم تطابق» دارند یا آن را تشدید میکنند. اضطراب و ناامنی شغلی ناشی از اتوماسیون گسترده میتواند به منبع مهمی برای استرس مزمن تبدیل شود و نابرابریهای اقتصادی را دامن بزند. در حوزهی سلامت روان، الگوریتمهای هوش مصنوعی که موتور محرک رسانههای اجتماعی هستند، میتوانند مقایسه اجتماعی مضر، اعتیاد دیجیتال، انتشار ویروسوار اطلاعات نادرست، و نفرتپراکنی را تقویت کرده و به قطبیشدن جوامع و فرسایش سلامت روان دامن زنند. جایگزینیِ فزایندهی تعاملات انسانی عمیق با تعاملات الگوریتمی یا رباتیک، چه در خدمات مشتری و چه در همراهی، میتواند مهارتهای اجتماعی ما را تضعیف کرده و احساس تنهایی را، بهرغم اتصال ظاهری، عمیقتر سازد؛ این مستقیماً با نیاز تکاملی ما به ارتباطات چهره به چهره و تعلق واقعی در تضاد است. سرعت بالای تغییرات و پیچیدگی روزافزون سیستمهای هوش مصنوعی نیز میتواند فشار شناختی و احساس عدم کنترل را افزایش دهد. تهدیدات برای خودمختاری فردی نیز جدیست؛ الگوریتمها میتوانند با ایجاد حبابهای فیلتر، دید ما به جهان را محدود کنند و حتی به صورت نامحسوس رفتار و افکار ما را از طریق تبلیغات هدفمند یا پروپاگاندای سیاسی دستکاری کنند. استفاده از سیستمهای تصمیمگیری الگوریتمی غیرشفاف در حوزههای حیاتی مانند استخدام، اعتباردهی یا عدالت کیفری، بدون وجود سازوکارهای پاسخگویی کافی، خطر بیعدالتی سیستماتیک و تضعیف عاملیت فردی را به همراه دارد. وابستگی بیش از حد به هوش مصنوعی برای انجام وظایف فکری یا عملی میتواند منجر به کاهش مهارتهای شناختی و عملی انسان و تضعیف توانایی تفکر مستقل شود. نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی نیز با تمرکز قدرت محاسباتی و دادهها در دست تعداد محدودی از شرکتها و کشورها، و توزیع نامتوازن منافع حاصل از هوش مصنوعی، در معرض تشدید قرار دارند. خطرات ایمنی و امنیتی نیز قابل توجهاند؛ از توسعه سلاحهای خودمختار گرفته تا سوءاستفاده از هوش مصنوعی برای حملات سایبری پیشرفته، نظارت گسترده و نقض حریم خصوصی. خطاهای پیشبینینشده در سیستمهای پیچیده یا شکست در همراستاسازی اهداف هوش مصنوعی با ارزشهای انسانی نیز میتواند عواقب فاجعهباری در پی داشته باشد. در نهایت، در افقهای دورتر، پیشرفت هوش مصنوعی سؤالات وجودی عمیقی را در مورد جایگاه و معنای نقش انسان در جهانی که ممکن است ماشینها در بسیاری از تواناییهای شناختی و خلاقانه از ما پیشی بگیرند، مطرح میکند و حتی سناریوهای مربوط به خطرات وجودی ناشی از ابرهوش کنترلنشده نیز قابلتأملاند؛ هر چند شخصاً مشکات یاد شده را جدیتر میبینم.
چه کنیم؟!
در نهایت، همتکاملی انسان و هوش مصنوعی، بهزیستی ما را در یک دوراهی سرنوشتساز قرار داده است. این رابطه هم قابلیتهایی برای ارتقای بیسابقهی کیفیت زندگی، سلامت، دانش و توانمندیهای ما دارد، و همزمان میتواند مشکلاتِ موجود را تشدید کرده و مخاطرات جدیدی در حوزهی سلامت روان، خودمختاری، عدالت اجتماعی، امنیت و حتی معنای وجودی انسان ایجاد کند. مسیر آینده به صورت خودکار به سمت بهبود یا وخامت حرکت نمیکند؛ بلکه محصول انتخابها، اولویتبندیها و تلاشهای آگاهانه ما خواهد بود. هدایت این همتکاملی قدرتمند نیازمند تعهد جمعی به اصول اخلاقی، تضمین ایمنی، تلاش جدی برای همراستاسازی اهداف هوش مصنوعی با ارزشهای بنیادین انسانی، توزیع عادلانهی منافع و تمرکز بر تقویت و تکمیل توانمندیهای انسانی به جای جایگزینی صرف آنهاست. تنها از این طریق میتوان امیدوار بود که هوش مصنوعی در نهایت به نیرویی برای شکوفایی پایدار بهزیستی انسان تبدیل شود.
حالا اگر فردی صرفاً در جهت کاهش جنبههای منفیِ پیش رو هشدار دهد کاری غیرعلمی کرده است؟ خیر. چنین رویکردی همنوا با معرفتشناسی تکاملیست. مطابق معرفتشناسی تکاملی ما باید در جهت حذف خطا و کاستن از ناکارآمدیها پیش برویم. به وضوح جنبههای مثبت تغییرات نیاز به هشدار ندارد. اما آیا این نگاهی یکسونگرانه نیست؟ خیر. زیرا در آنچه جنبههای مثبت مینامیم، به مرور زمان عوارض منفی پدیدار میشود. چه کسی فکرش را میکرد که با شروع خط تولید اتومبیلهای بنز و فورد روند آلودگی کرهی زمین آغاز شود؟ و صدالبته کنار نهادن اتومبیل ناممکن است و باید درصدد رفع مشکلات جانبی آن باشیم.
عموم مردم نسبت به آینده خوشبینیِ غیرواقعبینانه دارند. در این میان نیازمند افرادی هستیم که نسبت به خطرات پیش رو هشدار دهند. و البته چنین فردی کمتر مورد توجه خواهد بود و به احتمال زیاد به بدبینی نیز متهم میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
جنبههای تاریک هوش مصنوعی
با این حال، این همتکاملی سویههای تاریک و چالشبرانگیز جدیای نیز برای بهزیستی انسان دارد که بسیاری از آنها ریشههای عمیقتری در همان پدیدهی «عدم تطابق» دارند یا آن را تشدید میکنند. اضطراب و ناامنی شغلی ناشی از اتوماسیون گسترده میتواند به منبع مهمی برای استرس مزمن تبدیل شود و نابرابریهای اقتصادی را دامن بزند. در حوزهی سلامت روان، الگوریتمهای هوش مصنوعی که موتور محرک رسانههای اجتماعی هستند، میتوانند مقایسه اجتماعی مضر، اعتیاد دیجیتال، انتشار ویروسوار اطلاعات نادرست، و نفرتپراکنی را تقویت کرده و به قطبیشدن جوامع و فرسایش سلامت روان دامن زنند. جایگزینیِ فزایندهی تعاملات انسانی عمیق با تعاملات الگوریتمی یا رباتیک، چه در خدمات مشتری و چه در همراهی، میتواند مهارتهای اجتماعی ما را تضعیف کرده و احساس تنهایی را، بهرغم اتصال ظاهری، عمیقتر سازد؛ این مستقیماً با نیاز تکاملی ما به ارتباطات چهره به چهره و تعلق واقعی در تضاد است. سرعت بالای تغییرات و پیچیدگی روزافزون سیستمهای هوش مصنوعی نیز میتواند فشار شناختی و احساس عدم کنترل را افزایش دهد. تهدیدات برای خودمختاری فردی نیز جدیست؛ الگوریتمها میتوانند با ایجاد حبابهای فیلتر، دید ما به جهان را محدود کنند و حتی به صورت نامحسوس رفتار و افکار ما را از طریق تبلیغات هدفمند یا پروپاگاندای سیاسی دستکاری کنند. استفاده از سیستمهای تصمیمگیری الگوریتمی غیرشفاف در حوزههای حیاتی مانند استخدام، اعتباردهی یا عدالت کیفری، بدون وجود سازوکارهای پاسخگویی کافی، خطر بیعدالتی سیستماتیک و تضعیف عاملیت فردی را به همراه دارد. وابستگی بیش از حد به هوش مصنوعی برای انجام وظایف فکری یا عملی میتواند منجر به کاهش مهارتهای شناختی و عملی انسان و تضعیف توانایی تفکر مستقل شود. نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی نیز با تمرکز قدرت محاسباتی و دادهها در دست تعداد محدودی از شرکتها و کشورها، و توزیع نامتوازن منافع حاصل از هوش مصنوعی، در معرض تشدید قرار دارند. خطرات ایمنی و امنیتی نیز قابل توجهاند؛ از توسعه سلاحهای خودمختار گرفته تا سوءاستفاده از هوش مصنوعی برای حملات سایبری پیشرفته، نظارت گسترده و نقض حریم خصوصی. خطاهای پیشبینینشده در سیستمهای پیچیده یا شکست در همراستاسازی اهداف هوش مصنوعی با ارزشهای انسانی نیز میتواند عواقب فاجعهباری در پی داشته باشد. در نهایت، در افقهای دورتر، پیشرفت هوش مصنوعی سؤالات وجودی عمیقی را در مورد جایگاه و معنای نقش انسان در جهانی که ممکن است ماشینها در بسیاری از تواناییهای شناختی و خلاقانه از ما پیشی بگیرند، مطرح میکند و حتی سناریوهای مربوط به خطرات وجودی ناشی از ابرهوش کنترلنشده نیز قابلتأملاند؛ هر چند شخصاً مشکات یاد شده را جدیتر میبینم.
چه کنیم؟!
در نهایت، همتکاملی انسان و هوش مصنوعی، بهزیستی ما را در یک دوراهی سرنوشتساز قرار داده است. این رابطه هم قابلیتهایی برای ارتقای بیسابقهی کیفیت زندگی، سلامت، دانش و توانمندیهای ما دارد، و همزمان میتواند مشکلاتِ موجود را تشدید کرده و مخاطرات جدیدی در حوزهی سلامت روان، خودمختاری، عدالت اجتماعی، امنیت و حتی معنای وجودی انسان ایجاد کند. مسیر آینده به صورت خودکار به سمت بهبود یا وخامت حرکت نمیکند؛ بلکه محصول انتخابها، اولویتبندیها و تلاشهای آگاهانه ما خواهد بود. هدایت این همتکاملی قدرتمند نیازمند تعهد جمعی به اصول اخلاقی، تضمین ایمنی، تلاش جدی برای همراستاسازی اهداف هوش مصنوعی با ارزشهای بنیادین انسانی، توزیع عادلانهی منافع و تمرکز بر تقویت و تکمیل توانمندیهای انسانی به جای جایگزینی صرف آنهاست. تنها از این طریق میتوان امیدوار بود که هوش مصنوعی در نهایت به نیرویی برای شکوفایی پایدار بهزیستی انسان تبدیل شود.
حالا اگر فردی صرفاً در جهت کاهش جنبههای منفیِ پیش رو هشدار دهد کاری غیرعلمی کرده است؟ خیر. چنین رویکردی همنوا با معرفتشناسی تکاملیست. مطابق معرفتشناسی تکاملی ما باید در جهت حذف خطا و کاستن از ناکارآمدیها پیش برویم. به وضوح جنبههای مثبت تغییرات نیاز به هشدار ندارد. اما آیا این نگاهی یکسونگرانه نیست؟ خیر. زیرا در آنچه جنبههای مثبت مینامیم، به مرور زمان عوارض منفی پدیدار میشود. چه کسی فکرش را میکرد که با شروع خط تولید اتومبیلهای بنز و فورد روند آلودگی کرهی زمین آغاز شود؟ و صدالبته کنار نهادن اتومبیل ناممکن است و باید درصدد رفع مشکلات جانبی آن باشیم.
عموم مردم نسبت به آینده خوشبینیِ غیرواقعبینانه دارند. در این میان نیازمند افرادی هستیم که نسبت به خطرات پیش رو هشدار دهند. و البته چنین فردی کمتر مورد توجه خواهد بود و به احتمال زیاد به بدبینی نیز متهم میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
ردّ انگارهی «اپیدمی تنهایی»
در سالهای اخیر، عبارت «اپیدمی تنهایی» به شکل گستردهای رواج یافته و تقریباً به یک حقیقت پذیرفتهشده تبدیل شده است. اما این چارچوب، علیرغم جذابیت ظاهریاش، نه تنها ممکن است نادرست باشد، بلکه میتواند مانعی جدی بر سر راه درک صحیح و مقابله مؤثر با چالشهای واقعی گسست اجتماعی در دنیای امروز باشد. خلاصهی مقالهای را که به این موضوع پرداخته ببینیم.
نگرانی دربارهی شیوع تنهایی حداقل به سالهای ۱۹۷۰ بازمیگردد؛ اما اپیدمی که دههها طول نمیکشد! مهمتر آنکه، شواهد علمی معتبر نشاندهندهی پایداری قابل توجه سطح احساس تنهایی در طول دهههای اخیر است و فرضیهی افزایش چشمگیر و اپیدمیک آن را تأیید نمیکند.
انروای اجتماعی یا تنهایی؟
بخشی از این سوءتفاهم ناشی از یکی دانستن دو مفهومِ متفاوت است: «انزوای اجتماعی» و «تنهایی». در این مقاله این دو مفهوم اینگونه تعریف میشوند:
انزوای اجتماعی یک وضعیت عینی و قابل اندازهگیری است که به میزان زمان گذرانده شده به تنهایی یا تعداد کمِ تماسهای اجتماعی اشاره دارد. بسیاری از گزارشهایی که از «اپیدمی» صحبت میکنند، بر اساس دادههای مربوط به افزایش زمان انزوای اجتماعی استوارند.
اما تنهایی تجربهای ذهنی و درونی است؛ احساس دردناک ناشی از فقدان یا ناکافی بودن روابط معنادار و صمیمی. فرد ممکن است در میان جمع احساس تنهایی عمیقی کند، یا برعکس، در تنهایی فیزیکی خود، احساس رضایت و اتصال درونی داشته باشد.
نگاه «اپیدمیک» همچنین با تکرار الگوی تاریخی هراس از فناوریهای نوین، اغلب به اشتباه فناوریهایی مانند اینترنت و گوشیهای هوشمند را مقصر اصلی معرفی میکند. این در حالی است که تاریخ نشان داده نگرانیهای مشابهی دربارهی نوشتن، چاپ، یا تلفن نیز وجود داشته که عمدتاً بیاساس بودهاند. مهمتر از آن، این چارچوب توجه را از علل عمیقتر و ساختاریترِ گسست اجتماعی منحرف میکند که در ادامه به آنها اشاره میشود. پژوهشها به طور مداوم نشان میدهند که این عوامل ساختاری، پیشبینیکنندههای قویتری برای تنهایی هستند تا صرفاً استفاده از فناوری. از منظری نقادانه باید به عوامل ساختاری ایجاد انزوای اجتماعی پرداخت. در متن به دستهای از عوامل اشاره میشود: ۱. تجربیات تبعیض نژادی، جنسیتی، طبقاتی و... فرصتهای افراد را برای ایجاد و حفظ روابط امن و معنادار محدود کرده و احساس تنهایی را افزایش میدهد. ۲. فقدان دسترسی کافی به مراقبتهای بهداشتی، آموزش باکیفیت، مسکن مناسب و شغل پایدار، افراد را تحت فشار قرار داده و آنها را از نظر اجتماعی منزوی میکند. ۳. بیثباتی مالی به تنهایی میتواند منجر به کار بیش از حد، استرس مزمن و ناتوانی در مشارکت در فعالیتهای اجتماعی شود. ۴. زندگی در جوامعی که فاقد فضاهای عمومی امن، در دسترس و جذاب (مانند پارکها، کتابخانهها، مراکز اجتماعی) هستند و تعاملات چهره به چهره را تشویق نمیکنند، میتواند به انزوای بیشتر دامن بزند.
اگر پذیرفتیم که علل مشکل چنین مواردی هستند راهحلهایی در سطح سیاستگذاری نمایان میشوند، و نه دعوت به کنار نهادن گوشیها. اگر به واقع میخواهیم به طور جدی با معضلات تنهایی مقابله کنیم، باید از چارچوب گمراهکنندهی «اپیدمی» فراتر رفته و بر ریشههای اجتماعی و ساختاری آن تمرکز کنیم. در متن چند راهکار معرفی شده است:
سرمایهگذاری در طراحی شهری و ایجاد فضاهای عمومی که تعاملات اجتماعی طبیعی و داوطلبانه را تسهیل کنند؛
تلاش برای کاهش نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی از طریق سیاستگذاریهای عادلانه در زمینهی اشتغال، آموزش، بهداشت و مسکن؛
شناسایی و حمایت از نیازهای اجتماعی و ارتباطی افراد به عنوان بخشی جداییناپذیر از سلامت کلی آنها؛
آموزش متخصصان سلامت برای ارزیابی و ارائهی راهکار در این زمینه؛
سرمایهگذاری بر آموزش مهارتهای اجتماعی-عاطفی و ایجاد روابط سالم در مدارس و خانوادهها، زیرا تجربههای اولیه، بنیان توانایی ما برای ارتباط در بزرگسالی را شکل میدهد.
خلاصه:
نسبت دادن علل متفاوت به یک معضل واحد میتواند دو راهکار کاملاً متفاوت را پیش نهد. اگر علت تنهایی را در سطح روانشناختی بررسی کنیم راهحل به سمت راهکارهای فردی خواهد بود: اینکه چه کنم تا کمتر با صفحات نمایشگر مواجه شوم. اما اگر علت را در ساختارهای اجتماعی ببینیم باید به سراغ راهکارهای اجتماعی برویم: در سطح سیاسی چه کنیم تا شهروندان کمتر دچار تنهایی شوند.
نحوهی تعریف مشکل، راهکارها را شکل میدهد. درک تنهایی نه به عنوان یک بیماری واگیردار، بلکه به عنوان بازتابی از نحوهی سازماندهی جامعه و نابرابریهای موجود در آن، به ما امکان میدهد تا به جای تمرکز بر علائم، به دنبال ایجاد جوامعی باشیم که به طور طبیعی ارتباطات انسانی سالم و معنادار را برای شکوفایی همگان پرورش میدهند.
هادی صمدی
@evophilosophy
در سالهای اخیر، عبارت «اپیدمی تنهایی» به شکل گستردهای رواج یافته و تقریباً به یک حقیقت پذیرفتهشده تبدیل شده است. اما این چارچوب، علیرغم جذابیت ظاهریاش، نه تنها ممکن است نادرست باشد، بلکه میتواند مانعی جدی بر سر راه درک صحیح و مقابله مؤثر با چالشهای واقعی گسست اجتماعی در دنیای امروز باشد. خلاصهی مقالهای را که به این موضوع پرداخته ببینیم.
نگرانی دربارهی شیوع تنهایی حداقل به سالهای ۱۹۷۰ بازمیگردد؛ اما اپیدمی که دههها طول نمیکشد! مهمتر آنکه، شواهد علمی معتبر نشاندهندهی پایداری قابل توجه سطح احساس تنهایی در طول دهههای اخیر است و فرضیهی افزایش چشمگیر و اپیدمیک آن را تأیید نمیکند.
انروای اجتماعی یا تنهایی؟
بخشی از این سوءتفاهم ناشی از یکی دانستن دو مفهومِ متفاوت است: «انزوای اجتماعی» و «تنهایی». در این مقاله این دو مفهوم اینگونه تعریف میشوند:
انزوای اجتماعی یک وضعیت عینی و قابل اندازهگیری است که به میزان زمان گذرانده شده به تنهایی یا تعداد کمِ تماسهای اجتماعی اشاره دارد. بسیاری از گزارشهایی که از «اپیدمی» صحبت میکنند، بر اساس دادههای مربوط به افزایش زمان انزوای اجتماعی استوارند.
اما تنهایی تجربهای ذهنی و درونی است؛ احساس دردناک ناشی از فقدان یا ناکافی بودن روابط معنادار و صمیمی. فرد ممکن است در میان جمع احساس تنهایی عمیقی کند، یا برعکس، در تنهایی فیزیکی خود، احساس رضایت و اتصال درونی داشته باشد.
نگاه «اپیدمیک» همچنین با تکرار الگوی تاریخی هراس از فناوریهای نوین، اغلب به اشتباه فناوریهایی مانند اینترنت و گوشیهای هوشمند را مقصر اصلی معرفی میکند. این در حالی است که تاریخ نشان داده نگرانیهای مشابهی دربارهی نوشتن، چاپ، یا تلفن نیز وجود داشته که عمدتاً بیاساس بودهاند. مهمتر از آن، این چارچوب توجه را از علل عمیقتر و ساختاریترِ گسست اجتماعی منحرف میکند که در ادامه به آنها اشاره میشود. پژوهشها به طور مداوم نشان میدهند که این عوامل ساختاری، پیشبینیکنندههای قویتری برای تنهایی هستند تا صرفاً استفاده از فناوری. از منظری نقادانه باید به عوامل ساختاری ایجاد انزوای اجتماعی پرداخت. در متن به دستهای از عوامل اشاره میشود: ۱. تجربیات تبعیض نژادی، جنسیتی، طبقاتی و... فرصتهای افراد را برای ایجاد و حفظ روابط امن و معنادار محدود کرده و احساس تنهایی را افزایش میدهد. ۲. فقدان دسترسی کافی به مراقبتهای بهداشتی، آموزش باکیفیت، مسکن مناسب و شغل پایدار، افراد را تحت فشار قرار داده و آنها را از نظر اجتماعی منزوی میکند. ۳. بیثباتی مالی به تنهایی میتواند منجر به کار بیش از حد، استرس مزمن و ناتوانی در مشارکت در فعالیتهای اجتماعی شود. ۴. زندگی در جوامعی که فاقد فضاهای عمومی امن، در دسترس و جذاب (مانند پارکها، کتابخانهها، مراکز اجتماعی) هستند و تعاملات چهره به چهره را تشویق نمیکنند، میتواند به انزوای بیشتر دامن بزند.
اگر پذیرفتیم که علل مشکل چنین مواردی هستند راهحلهایی در سطح سیاستگذاری نمایان میشوند، و نه دعوت به کنار نهادن گوشیها. اگر به واقع میخواهیم به طور جدی با معضلات تنهایی مقابله کنیم، باید از چارچوب گمراهکنندهی «اپیدمی» فراتر رفته و بر ریشههای اجتماعی و ساختاری آن تمرکز کنیم. در متن چند راهکار معرفی شده است:
سرمایهگذاری در طراحی شهری و ایجاد فضاهای عمومی که تعاملات اجتماعی طبیعی و داوطلبانه را تسهیل کنند؛
تلاش برای کاهش نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی از طریق سیاستگذاریهای عادلانه در زمینهی اشتغال، آموزش، بهداشت و مسکن؛
شناسایی و حمایت از نیازهای اجتماعی و ارتباطی افراد به عنوان بخشی جداییناپذیر از سلامت کلی آنها؛
آموزش متخصصان سلامت برای ارزیابی و ارائهی راهکار در این زمینه؛
سرمایهگذاری بر آموزش مهارتهای اجتماعی-عاطفی و ایجاد روابط سالم در مدارس و خانوادهها، زیرا تجربههای اولیه، بنیان توانایی ما برای ارتباط در بزرگسالی را شکل میدهد.
خلاصه:
نسبت دادن علل متفاوت به یک معضل واحد میتواند دو راهکار کاملاً متفاوت را پیش نهد. اگر علت تنهایی را در سطح روانشناختی بررسی کنیم راهحل به سمت راهکارهای فردی خواهد بود: اینکه چه کنم تا کمتر با صفحات نمایشگر مواجه شوم. اما اگر علت را در ساختارهای اجتماعی ببینیم باید به سراغ راهکارهای اجتماعی برویم: در سطح سیاسی چه کنیم تا شهروندان کمتر دچار تنهایی شوند.
نحوهی تعریف مشکل، راهکارها را شکل میدهد. درک تنهایی نه به عنوان یک بیماری واگیردار، بلکه به عنوان بازتابی از نحوهی سازماندهی جامعه و نابرابریهای موجود در آن، به ما امکان میدهد تا به جای تمرکز بر علائم، به دنبال ایجاد جوامعی باشیم که به طور طبیعی ارتباطات انسانی سالم و معنادار را برای شکوفایی همگان پرورش میدهند.
هادی صمدی
@evophilosophy
Psychology Today
Loneliness Is Not an Epidemic
Research reveals why the "loneliness epidemic" narrative is misleading—and why focusing on social structures instead of technology offers more effective solutions to disconnection.