Telegram Web Link
Forwarded from مدرسهٔ تردید
مدرسهٔ تردید و پلتفرم اجوک/ایت برگزار می‌کنند:

نشست مغز، تکامل و اخلاق 

 هادی صمدی:
آیا می‌توان از نظریه تکامل خوانشی اخلاقی از شکوفایی و خوب‌زیستن برگرفت؟

رضا ابوتراب: 
آیا برای اخلاقی زیستن نیاز به مغزی سالم داریم؟ 

محمدرضا معمارصادقی:
اخلاق‌شناسی داروینی از دیدگاه مایکل روس


 جمعه ۲۳ آذرماه، ساعت ۱۵ تا ۱۸

لینک رزرو بلیط:

https://avaplatt.com/qr/8box

@tardidschool
کتاب" اگر پزشک نمی‌شدم"
هدیه ی روز دانشجو به پزشکان آینده

دانشگاه علوم پزشکی بابل

با تشکر از سرکار خانم دکتر موعودی
برای بخارا نوشتن ...
طبیبانه یک
مجله بخارا
تاکسی ها خیلی مهمند

همکاری میگفت داروخانه سه ماه پیش نسخه ی بیمار صرعی اش را اشتباه پیچیده و به جای قرص ضد تشنج داروی افسردگی به او داده و حالا بعد از مصرف داروی اشتباهی بیمارش معتقدست دست او شفا بوده و تشنجش قطع شده و متحیر بود که راستش را به بیمار بگوید یا با همان قرص اشتباهی به شفا دادن ادامه دهد؟
گاهی اگر برای بعضی بیماران گچ هم تجویز کنیم حالشان خوب میشود فقط به این دلیل که انتظار خوب شدن دارند.
آخرین باری که در تشنگی یک لیوان آب خوردید را بخاطر بیاورید!
درست چندثانیه بعد ازآخرین قطره آب تشنگیتان برطرف میشود درحالیکه آبی که خورده اید ۲۰ دقیقه بعد به خونتان میرسد؟
چه چیزی تشنگی شما را برطرف میکند؟
میگویند مهمترین کار مغز حس کردن نیست بلکه پیشبینی حسی ست که منتظرش هستید و باورش دارید و خیلی از مردم براساس انتظاری که از بیماری دارند بیمار میشوند.
سالهاست دارم سعی میکنم به بیماران ام اس م حالی کنم آن داستان و انتظار قدیمی از ام اس که آخرش ویلچری شدن است مدتهاست کاملا عوض شده و در داستان جدید میتوانید با کمی خوش شانسی انتظار داشته باشید هم ام اس داشته باشید هم ازدواج کنید هم بچه دار شوید هم تنیس بازی کنید ولی هنوز تا اسم ام اس می آید همه انتظار دیدن کسی را دارند که روی ویلچر نشسته است و اینجاست که اسم ها با داستانهایی که از آن اسمها انتظار داریم گره می‌خورند.
کانت به طعنه میگفت طبیبان فکر میکنند زمانی که بر بیماریِ فرد مریضی اسمی بگذارند کار بزرگی برای او انجام داده اند ولی اتفاقا درست می‌گفت.
ما در پزشکی پسوندی داریم به اسم ایدیوپاتیک!
جالب اینکه هرچقدر که این اسم برای ما پزشکان ناامید کننده است برای بیماران آرامش بخش است چون ایدیوپاتیک برای پزشکان یعنی هیچ کس دلیلش را نمی‌داند درحالی که ایدیوپاتیک برای مریض هدیه بزرگی ست که به او کمک می‌کند برای بیماری اش اسمی پیدا کند و با این اسم داستانش را کامل کند.
درواقع اگر به مریضی بگوییم بیماری شما ناشناخته ست دیگر پایش را در مطب ما نمیگذارد ولی اگر بگوییم ایدیوپاتیک است با این اسم هم بیماری اش را باور میکند و هم میتواند داستانی برای بیماری اش بسازد و مهمتر از همه میتواند به انتظاراتش از آن بیماری سر و سامان دهد.
شاید اگر کرونا صد سال پیش وقتی اسمش همان سرماخوردگی بود اپیدمی میشد تلفات کمتری میداد چون کسی انتظار ندارد از سرماخوردگی بمیرد.
درواقع بیش از اینکه واقعیت‌ها در وضعیت ما مهم باشند داستان‌ها و اسم ها و انتظارات ما هستند که تعیین کننده هستند.
میگویند ثروت ایلان ماسک درکارخانه ها و موشکها و پولهایی که دارد نیست بلکه حاصل اسم او و داستانها و انتظاراتی ست که میتواند به مردم بفروشد.
سالهاست قرارست او مردم را به مریخ ببرد و نبرده و وعده داده اتوموبیل کاملا خودران درست کند و نکرده ولی مردمی که او را باور دارند سهام شرکت‌های مریخ نورد و خودرانش را می‌خرند و وقتی با ترامپ برنده انتخابات میشود و انتظارات مردم از موفقیت او دوبرابر میشود ثروتش هم یک شبه دوبرابر میشود.
درواقع نمره ای که مردم به ما میدهند بیش از آنکه مربوط به آن چیزی باشد که هستیم به انتظاری که در آینده از ما دارند ربط دارد.
مردم با یک پزشک جوان یا مهندس دانشگاه شریف آس و پاس ازدواج میکنند چون انتظار دارند آس و پاس نماند.
خیلی ها تعجب میکنند که چطور داستان بشار اسد یک شبه تمام شد درحالی که از همان وقتی که او برای مردمش دیگر داستانی برای گفتن نداشت سوری ها منتظر شنیدن داستان سقوطش بودند.
و سرنوشت ملتها هم به همین اسمها و داستانها و انتظاراتی که از آینده دارند گره خورده است.
مردم ریالشان را دلار و طلا میکنند و ریال سقوط میکند نه چون یک شبه اتفاق خاصی در اقتصاد کشور افتاده است بلکه چون مردم انتظار دارند اتفاق خاصی بیفتد.
میگویند امر سیاسی آن بُعد از زندگی اجتماعیست که در آن اگر شماری کافی از مردم به امری باور بیاورند آن امر واقعا محقق می‌شود.
مثلا اگر من بتوانم همه مردم جهان را متقاعد کنم که پادشاه فرانسه هستم واقعا هم پادشاه فرانسه خواهم شد.
اگر بیشتر مردم انتظار اتفاقی را در کشورشان داشته باشند آن اتفاق خواهد افتاد حتی اگر همه دنیا با آن مخالف باشند.
راستش من برخلاف خیلی ها سالهاست به حرفهایی که در تاکسی ها زده میشود دقت میکنم نه چون این حرفها دقیق و درستند بلکه چون چیزهایی که در تاکسی می‌شنوید معمولا همان داستانهایی ست که مردم به آنها باور دارند و انتظارش را میکشند و انگار در حال حاضر در این بی داستانی سیاستمداران ما بزرگترین انتظار مردم ایران وقوع یک تغییر بزرگ است.
من اگر جای بعضی ها بودم که خوشبختانه نیستم بیشتر تاکسی سوار میشدم و گوشم را خوب تیز میکردم چون اگر همه راننده تاکسی ها و مسافرانشان فکر کنند چیزی در ایران به زودی تغییر خواهد کرد آن چیز به زودی تغییر خواهد کرد.
https://www.tg-me.com/draboutorab
از کجا می‌فهمیم که دیگران نمیفهمند؟

فضای مجازی از جملات قصار درباره آدمهای احمق و نفهم اشباع شده است:

"نفهمیدن تصمیم قطعی بعضی از آدمهاست"

"هرگز به آنکه نمی‌خواهد بفهمد نمیتوان چیزی را فهماند"

ولی در مغز این جملات نغز یک مشکل بزرگ وجود دارد و آن اینکه تقریبا همیشه آنهایی که به نفهمیدن متهم می‌شوند هم ، درباره کسانی که دارند اتهام نفهمی به آنها میزنند،همین نظر را دارند.
چپ ها همان قدر از نفهمی راست‌ها مطمئن هستند که راست‌ها از نفهمی چپها!
آتئیست ها همان قدر دلشان برای نفهمی دینداران می‌سوزد که دینداران برای خدانفهمی آتئیست ها!
حالا بگذارید چند خط همین جا ترمز کنم و سراغ کتابی از فرانس دوال زیست شناس محبوبم بروم به نام

"آیا آنقدر هوشمند هستیم که هوشمندی جانوران را درک کنیم؟"

حرف اصلی فرانس دوال در این کتاب این است که اگر جانوران مثل ما حرف نمیزنند یا شمردن بلد نیستند و کتاب نمی‌خوانند و مغزشان کوچکتر از ماست( البته به جز دلفین و فیل و نهنگ) به این دلیل نیست که طفلکی ها خنگ و احمقند بلکه به این علتست که بر خلاف ما برای بقا و زندگی در طبیعت به چنین قرتی بازیهای مغزی یی نیاز ندارند.
درواقع اگر به موفقیت گونه ها با دیدی تکاملی نگاه کنیم یعنی مثلا اگر میزان موفقیت یک گونه به جای توانایی ساخت موشک و برج های صد طبقه و سفر به کهکشان بر مبنای وزن و سهمی که آن گونه در زمین اشغال کرده ارزیابی شود(وزن کل مورچه های عالم از وزن کل آدمها بیشترست) آنوقت شاید حتی بتوان گفت مورچه ها از آدمها گونه موفقتری هم هستند.
فرانس دوال میگوید هر ارگانیسم، محیط را به شیوه ای درک می‌کند و یاد میگیرد که به بقایش کمک کند.
کنه ها میلیونهاسال پیش از گونه ما در زمین سابقه زندگی دارند و بدون اینکه در این چند میلیون سال چشم‌شان به جمال زمین روشن شده باشد(کنه ها کورند) فقط با توانایی تشخیص بوی اسید بوتیریک بدن پستانداران میتوانند ۱۸ سال بدون آب و غذا منتظر آن بدن بمانند تا پستانداری از کنارشان رد شود و بعد از مکیدن خونش تخم بگذارند و بمیرند ولی چه کسی میتواند بگوید کنه موجود کورِ احمقیست؟
سنجابها در برف جای تک تک دانه های بلوطی را که در زیر خاک مخفی کرده اند را به خاطر دارند بدون اینکه مثل ما نیازی به یادگیری شمردن داشته باشند.
هیچ خرگوشی هرچقدر هم که هویج به او جایزه دهید یاد نمی‌گیرد توپی را که برای او میاندازید به شما برگرداند زیرامغزش برخلاف مغز سگ نه برای دنبال کردن شکار بلکه برای فرار از شکار شدن تکامل پیدا کرده است.
درواقع هرموجودی فقط ظرفیت های یادگیری ای را در خودش پرورش میدهد که برای بقا به آنها نیاز دارد.
پرندگان نر توانایی مکان یابی بهتری از ماده ها دارند(ظاهرا دلیل آدرس نپرسیدن آقایان هم همین است) چون برای زدن مخ پرندگان ماده و پیدا کردن جفت مجبورند به مکان‌های دورتری سفر کنند.
در واقع ما آدمها هیچ راهی به درک حیات سوبژکتیو سایر گونه ها نداریم و به قول ویتگنشتاین ما حتی اگر میتوانستیم باشیرها صحبت کنیم هم باز نمی‌توانستیم بفهمیم سلطان جنگل بودن چه فهمی از دنیا دارد و شاید درباره فهم آدمها از آدمها هم کمابیش همین قضیه صدق کند.
اگر اعتراض میکنید که چطور از تفاوت درک ما باحیوانات به تفاوت درک بین آدمها رسیدم بگذارید دوباره به حرفهای فرانس دوال در کتاب برگردم.
دوال میگوید ما می‌توانیم هر چیزی که در زیست شناسی و رفتار گونه های دیگر میبینیم را به انسانها تعمیم دهیم چون سیر تکامل همه ما یکیست.
طبیعت هرگز هیچ قابلیتی را از صفر برای یک گونه اختراع نمیکند بلکه هرجا که لازم باشد آن را شکوفا میکند.
تعداد استخوانهای دست ما و بال خفاش یکیست، ژن foxp2 که در آدمها به زبان باز کردن ما کمک کرده در پرنده های آوازخوانی که میلیونها سال قبل از ما در زمین تکامل پیدا کرده اند هم وجود دارد درحالی که در شامپانزه هایی که در ۹۹درصد ژنها با ما برابرند غایبست نه چون آنها شانس زبان باز کردن نداشته اند بلکه چون شامپانزه ها نیازی به حرف زدن نداشته اند.
پس شاید آدمهای مختلف هم دنیا را فقط آنطور می‌فهمند که برای زندگی در دنیای خودشان به آن نیاز دارند، زندگی یی که جز خودشان کسی تجربه اش نکرده است و فهمی از آن ندارد.
حالا با این نگاه تکاملی بار دیگر به آدمهای اطرافتان نگاه کنید!
آیا اروپایی های مدرن کم فرزند فهمیده ترند یا آفریقاهایی که به آب میزنند و خود رابه اروپا می‌رسانند و هرکدام شش هفت بچه در اروپا به دنیا می آورند؟
آیا بچه درس‌خوانی که با زحمت،پزشکی قبول میشود بیشتر میفهمد یا بچه کاسبی که از هجده سالگی میفهمد در ایران چطور میشود دلالی کرد؟
شاید ماآدمها فقط قادر به فهمیدن دنیای خودمان باشیم نه دیگران!
شاید اگر عقل کل هم باشیم نتوانیم ادعا کنیم که مامیفهمیم و دیگران نمیفهمند همانطور که هرگز تا ابد هیچ آدمی نخواهید فهمید"خفاش بودن"چگونه بودنیست.

https://www.tg-me.com/draboutorab
نمایش ترسناک خوشبختی

اخیرا دوستی کلیپی از لحظات شاد سالها زندگی مشترکش به اشتراک گذاشته بود و من با اینکه از دیدن آن کلیپ زیبا به وجد آمده بودم دلم شور زد و بعد از کمی مقاومت تسلیم ترس ناخودآگاهم شدم و زیرش نوشتم :
اسپند فراموش نشود!
و بلافاصله با چند علامت تعجب از طرف دوستان بدرقه شدم که پرسیدند مگر واقعابه چشم زخم اعتقاد دارم و البته که ندارم ولی راستش معتقدم همان طور که مادربزرگهای ما میگفتند نمایش خوشبختی و موفقیت بخصوص در این ینگه از دنیا کاریست بس خطرناک!
قبل از اینکه به سراغ دلیلش بروم بگذارید اول به این سوال جواب دهم که چرا به اشتباه فکر میکنیم بعضی آدمها می‌توانند ما را چشم بزنند و چرا معمولا به محض اینکه بهترین اتفاق زندگی مان میفتاد با یک اتفاق بد همه چیز به روز گند اول بر می‌گردد؟
چرا درست یک هفته بعد از اینکه ۷ گل برای تیمتان می‌زنید بدترین بازی عمرتان را انجام می‌دهید؟
دنیل کانمن روانشناس و برنده جایزه نوبل اقتصاد توضیح بسیار جالبی برای " چشم زخم" دارد.
او برای چشم خوردن های ما یک دلیل کاملا ریاضی دارد:
بازگشت به میانگین!
امتیاز و موفقیت های ما هرچه بزرگتر و غیرمنتظره تر باشند باید انتظار پسرفت و چشم خوردن های بیشتری هم در آینده داشته باشیم زیرا امتیاز بسیار خوب ممکن است نتیجه روزی سرشار از شانس باشد نه لیاقت و استعداد ما برای آن امتیاز!
اگر بعد از هر عکس دونفره عاشقانه ای که با همسرتان در اینستاگرام می‌گذارید با هم دعوای مفصلی میکنید به این دلیل نیست که کسی چشمتان کرده بلکه به این علت است که بعد از یک روز عاشقانه ی نادر و عکس دونفره کمیاب و زیبا به همان زندگی سگی همیشگی و مطابق میانگینتان برگشته اید ولی چون معتاد دلیل تراشی هستید تقصیر بازگشت به میانگین را به گردن آنهایی می اندازید که از هر خوشبختی و موفقیت شما با غبطه  و البته با صدای بلند یاد میکنند و البته این دلیل نمی‌شود که با خیال راحت به انتشار موفقیت ها و خوشبختی هایتان در اینستاگرام ادامه دهید چون حتی اگر چشم زخم وجود نداشته باشد حسود همه جا هست.
اگر فکر می‌کنید حسادت قدیمی شده و مال قصه سیندرلا ست کاملا در اشتباهید زیرا حسادت یکی از بزرگترین و مخرب ترین نیروهای جامعه بخصوص جوامعیست که در آنها منابع ثروت و راههای پیشرفت به شدت محدود و معدودند.
به وضعیت سیاست در ایران چه در میان حاکمان و چه اوپوزسیون نگاه کنید!
هر کس محبوب‌تر یا بالاتر محسودتر و فحش خورتر!
اصلا به انقلاب ۵۷ نگاه کنید!چه چیزی بیش از همه باعث خشم طبقه کم برخوردار جامعه و انتقام گیری آنها از طبقه مرفه و موفق و مدرن جامعه با انقلاب و برهم زدن نظم قبلی شد؟
چرا محافظه کارترین قشر جامعه حاضر شد پرخطرترین راه تغییر یعنی انقلاب را انتخاب کند؟
در مناظره ای مدافع لایحه حجاب در پاسخ به طرف مخالف از صحنه ی به قول خودش فاجعه باری میگفت که در خیابان از بوسه یک دختر و پسر دیده بود و بیشترین حسی که در او دیده میشد نه غیرت بلکه حسادت بود.
آیا یکی از علل انقلاب بجز تئوری پیچیده توطئه، انفجار حسادت وحسرت قشری که لذت بردن دیگران را می‌دیدند و نمیتوانستند و حسرت می کشیدند و  تاب نمی آوردند نبود؟
چرا بیشترین سخت گیری انقلابی به جای مبارزه با دروغ و رشوه بر سبک زندگی دختران و پسران خوشحال و ظاهرا خوشبختی اعمال شد که راهها و امکانات بیشتری برای خوشی داشتند.
آلن دوباتن در مصاحبه ای میگفت حسادت یکی از تعیین کننده ترین فاکتورهاییست که آینده ادمها را شکل می‌دهد و داستان این حسادت از کوچکترین واحد جامعه یعنی خانواده آغاز میشود.
بچه ی یک جوشکار احتمال کمتری دارد استاد دانشگاه شود نه چون استعدادش را ندارد بلکه به این دلیل که پیشرفت او میتواند مقدمه طرد شدن ازطرف پدرو برادران تحصیل نکرده وحسودش باشد.
همه سخت گیری مادرها نسبت به دخترشان بخاطرنگرانی از آینده دختر نیست بلکه به سبب حسادت نسبت به گذشته سخت خودشان هم هست.سلبریتی ها بیشتر طلاق میگیرند نه فقط چون چشم و گوششان میجنبد بلکه چون از حسادتهای همسرانشان کلافه می‌شوند.
سالهاست هرجایی که از دوست و عزیزی کم لطفی یی میبینم برای پیدا کردن علتش اول از همه به سراغ پرونده ی حسادت  میروم و تقریبا همیشه موفق میشوم و حسادت بیش از همه در بستر کمبود رشد می‌کند.
میگویند قبیله های فقیر آفریقایی بیش از اینکه برای باران آمدن دهکده خودشان به جادوگرها پول بدهند برای باران نیامدن در دهکده همسایه پول خرج میکنند.
شاید به همین دلیل است که درکشورهای ثروتمند مردم بدون بغض و حسد به پولدارترین آدمها رای میدهند نه به کسانی که قسم حضرت عباس بخورند که بعد از ۴۰ سال وزیر و وکیل بودن در یخچالشان چیزی پیدا نمیشود.
من از نمایش خوشبختی هایم میترسم نه چون به چشم زخم اعتقاد دارم بلکه چون باور دارم در جامعه کم چیز و هر روز ناچیز تر شده ی ما نمایش خوشبختی کار خطرناکیست!
https://www.tg-me.com/draboutorab
چرا دایناسورها برنمیگردند؟

زندگی چنان سخت و آینده چنان ترسناک و تاریک شده که انگار ما ایرانی ها مجبوریم به جای برنامه ریزی برای آینده در فکر بازگشت به گذشته،خیال پردازی کنیم ولی آیا بازگشت به گذشته مثلا ۶۰ سال پیش ممکنست؟
آیا دایناسورها برمیگردند؟
شاید بگویید این سوال چه ربطی به دایناسورها دارد ولی شاید درک زیستشناسانه غیرممکن بودن بازگشت دایناسورها به غیر ممکن بودن بازگشت ما به گذشته ربط مهمی داشته باشد. داستان فیلم پارک ژوراسیک مرا شیفته علم ژنتیک و زیست‌شناسی کرد داستانی که بعدا فهمیدم احتمالا هرگز تبدیل به واقعیت نخواهد شد.
ولی چرا نمیشود از روی DNA بدست آمده ازخون دایناسوری که در شکم یک پشه چندمیلیون ساله کهربایی پیدا شده دایناسوری جدید خلق کرد؟
دنت در کتاب ایده خطرناک داروین توضیح می‌دهد که برای بازگرداندن یک دایناسور به عالم،تنها داشتن نقشهDNA او کافی نیست بلکه ماه و خورشید و فلک باید درکار باشند تا رمز سنگ نبشته ی DNA آن را بخوانند و بفهمند.
به زبان زیست شناسی اگر بخواهیم DNA کاملا سالم یک دایناسور را به یک دایناسور واقعی تبدیل کنیم به سلول تخمک زنده ای نیاز داریم که معنی چیزهایی که در کتیبه DNA دایناسور چندمیلیون سال پیش نوشته شده را بتواند بخواند و این درباره همه ژن نوشته هاو موجوداتی که روزی در عالم آفریده و روزی منقرض شده اند صدق میکند درواقع کتیبه ژنهای ما پر از ژنهای باستانی و فراموش شده ای است(به روایتی نود درصد) که حتی خود سلولهای ما هم نمیتوانند آنها رابخوانند و تفسیر کنند.
ژن آبشش قورباغه در ژنوم ما از میلیونها سال پیش جا خوش کرده بدون اینکه آبششی برای ما بسازد و البته این رسم نخواندن ژنهایی که نباید خوانده شوند یک رسم زیست شناسانه کهن است.
فکرش را بکنید مثلا اگر در سلولهای مغز ما ژنهای مربوط به ساخت اندام تناسلی هم خوانده میشدند چه افتضاحی به بار می آمد.
دنت میگویدساختن دایناسوری که چندین میلیون سال پیش در محیطی دیگر با درختان و جانورانی و غذاها و آب و هوایی دیگر زندگی می‌کرده تنها از روی DNA او مثل اینست که  موجودات فضایی از روی دفترچه نتهای موسیقی که از زمین بدستشان رسیده بخواهند در کره خودشان سمفونی بتهوون را بنوازند چون حتی اگر آنها آنقدرباهوش باشند که بفهمند این دفترچه ی نتهای موسیقی ست چطور خواهند توانست بدون اینکه از وجود آلات موسیقی مثل پیانو و ویلون خبر داشته باشند(چه برسد نواختن ان را بلد باشند)سمفونی بتهوون را در کره خودشان بنوازند؟
در واقع زیست شناسی به ما میگوید که بازگشت به گذشته ممکن نیست و طبیعت دنده ای برای بازگشت به عقب ندارد ولی دنت که یک فیلسوف-زیست شناس تکاملی ست در کتابش حرف مهمتری دارد که شاید به یک سوال مهم دیگر ما هم پاسخ دهد.
آیا ایران ما باچند مثبت و منفی در تاریخ و طبیعتش می‌توانست به جای ایران امروز چیزی شبیه ژاپن ،کره یا دبی باشد؟
دنت می پرسد چرا در طبیعت هیچ پرنده شاخدار و هیچ گورخر خال خال و زرافه راه راهی وجود ندارد؟
آیا اگر ژن شاخهای گوزن را به دی ان ای یک عقاب اضافه کنیم میتوانیم عقاب شاخدار بسازیم؟
اگر ژنهای راه راه شدن را در گورخر پیدا کنیم و به دی ان ای زرافه اضافه کنیم آیا سلولهای زرافه معنای ژن جدید را می‌فهمند و پوستشان راه راه میشود یا ژن راه راه کردن هم مثل ژنهای آبشش قورباغه ی موجود در ژنهای ما در انبار بی مصرفها بایگانی خواهد شد؟
اگر به درخت تکاملی حیات نگاه کنیم در گذشته و آینده هر جانور واقعی،هزاران جانور تخیلی وجود دارد که یا نتوانسته اند خلق شوند(یا هرگز نخواهند توانست) زیرا برای خلق و بقای یک موجود جدید در طبیعت راههای بسیار بسیار کمی وجود دارد درحالی که برای بوجود نیامدن یا انقراض یک موجود هزاران هزار راه هست.
به ایران دهه پنجاه نگاه کنید!
وزیر آموزش و پرورش ش پرویز ناتل خانلری بود نخست وزیرش هرروز یک گل ارکیده به کتش میزد،شاهش در سوئیس درس خوانده بود،درآمد نفتش فقط در چند سال دهها برابر شده بود،درحالی که بیشتر مردمانش بیسواد و کم سواد و خرافاتی و خیالاتی بودند،احتمال بقای چنین موجود عجیب الخلقه ای در طبیعت و جغرافیای خاورمیانه ۶۰ سال پیش بیشتر بود یا احتمال انقراضش؟
احتمال بازگشت دوباره چنین ایرانی چقدرست؟
دنت میگوید خلق یک ژنوم زیست پذیر جدید بیش از اینکه شبیه ساختن ماکتی از روی یک دفترچه ژنی یاراه راه کردن زرافه ای خال خالی باشد شبیه سرودن و به سرانجام رساندن شعری ست موزون با قافیه هایی دشوار!
شایداگر به سیاست از عینک طبیعت نگاه کنیم بفهمیم که چرا درخاورمیانه از دل سمفونی جمهور فرانسوی،رئیس‌جمهور مادام العمری مثل صدام درمی آید.
ایران ما نمیتواند تبدیل به ژاپن شاخ دار یا کره راه راه یا دبی خال خال شود،به ۶۰ سال پیش هم باز نخواهد گشت.
ایران ما شعریست ناتمام،گیرافتاده در قافیه ای سخت و عجیب!
کاش شاعرانی پیدا شوند و تمامش کنند!
https://www.tg-me.com/draboutorab
طبیبانه دو
مجله بخارا
2025/04/05 10:54:29
Back to Top
HTML Embed Code: