دوستانی که برای ثبت سفارش کتاب" اگر پزشک نمیشدم" در سایت کرگدن مشکل پیدا کردن به ادمین انتشارات کرگدن برای حل مشکل پیغام بدهند
@kargadanadmin
@kargadanadmin
خواستن و نتوانستن
بیمار آقای میانسالیست.یکسالست که گوشش وزوز میکند، نایلون پر از قرصش را روی میز مطبم خالی میکند و لابلای قرصها چند پسته و پوست تخمه به طرفم قل میخورند و درست لب میز می ایستند، با خجالت تا کمر روی میزم خم میشود و آنها را جمع میکند.
میگوید یکسال ست با وجود مصرف همه این قرصها،صدای لعنتی گوشش حتی یک لحظه هم قطع نشده و آنقدر مستاصل است که حتی چندبار تصمیم گرفته خودش را بکشد.
با حالت اعتراض می پرسد:
اینهمه علم پیشرفت کرده چرا وزوز گوش من درمان نمیشود؟ حتی اگر جراحی هم بخواهد حاضرم تا آمریکا هم بروم تااین صدا قطع شود.
مدارکش را نگاه میکنم چندین و چند ام آر آی و سی تی و نوار گوش دارد.
به او میگویم برای این صدا هیچ درمانی وجود ندارد شما فقط یک راه دارید و آن اینکه با این صدا دوست شوید و با آن زندگی کنید.
اول جا میخورد و میپرسد یعنی هیچ درمانی ندارد؟
میگویم بله!
حتی در آمریکا؟
حتی در آمریکا!
با چهره ای درهم خداحافظی میکند و میرود.
سه ماه بعد این بار به علت کمردرد شدید برمیگردد ولی سرحال تر به نظر میرسد میپرسم راستی از آن صدا چه خبر؟
میخندد و میگوید دیگر خیلی اذیتم نمیکند چه میشود کرد درمان ندارد دیگر!
در یک تحقیق جالب مشخص شده افسردگی و اضطراب زنانی که تحت درمانهای نازایی هستند بعد از یائسه شدن و قطع آخرین امیدها برای بچه دار شدن به طرز واضحی بهبود می یابد.
درواقع وقتی از چیزهایی که نمیتوانیم درستشان کنیم به کلی ناامید میشویم حالمان بهتر از وقتی میشود که هنوز نیمچه امیدی داریم؟
خانواده کسانی که عزیزشان سرطان دارد تا وقتی حتی یک درصد به بهبود او امیدوارند بسیار آشفته حالند ولی کمی بعد از وقتی که همه دکترها جوابشان میکنند آرامتر میشوند.
عاشقانی که معشوقشان آنها را ناامید کرده ولی هنوز مجردست حال بدتری از آنهایی دادند که معشوقان ازدواج کرده باشد.
آدمهایی که در زندگی، انتظاراتی معمولی دارند که رسیدن به آنها خیلی هم سخت نیست حال بهتری از آدمهایی دارند که شانس رسیدن به آرزوها و آرمانهای بزرگشان در حد برنده شدن در بلیط بخت آزماییست.
در واقع وقتی بدانیم که نمیتوانیم حالمان بهتر از زمانیست که ندانیم که نمیتوانیم و دائم شکست بخوریم.
زمانی بود که روشنفکران ریشه همه ناتوانی ها را در نخواستن و ندانستن جستجو میکردند آنها میگفتند دانستن باعث درست خواستن میشود و خواستن همکه همان توانستن است ولی با اینکه به لطف فضای مجازی "دانستن" تبدیل به کالایی دردسترس همه شده است و تقریبا بیشتر مردم خوب میدانند چه چیزهایی را باید بخواهند ولی باز هم خواستن توانستن نیست.
برای سالهای سال خیلی ها فکر میکردند کافیست تا مردم دنیا محاسن دموکراسی را بفهمند و بخواهند تا دموکراسی در همه عالم فراگیر شود ولی امروزه با وجود بیشتر دانستن و بیشتر خواستن دموکراسی تعداد دولتهای دموکراتیک در عالم سال به سال درحال آب رفتنست.
زمانی همه فکرمیکردند به زودی خواهند توانست دنیا را تبدیل به دهکده ای جهانی و بدون مرز و بدون تعصب کنند ولی نه تنها نتوانستند بلکه سال به سال دیوارهایی که کشورها دور خودشان میکشند بلندتر و بلندتر میشود.
سالهاست بیشتر مردم دنیا دیگر به آنهایی که رویافروشی میکنند و تکه کلامشان خواستن و توانستن رای نمیدهند و در ایران ما هم آنکه میگفت میخواهم و میتوانم رای کمتری از کسی آورد که بیشتر از ندانستن و نتوانستن گفت.
شاید ما ایرانی ها اگر مانند آن بیماری که وقتی فهمید وزوز گوشش هیچ درمانی ندارد حالش بهتر شد آن روزی که بفهمیم نه تنها رسیدن به زمان کوروش کبیر یا ۵۰ سال پیش بلکه حتی رسیدن به اوضاع بیست سال پیشمان هم لااقل تا سالهای سال ممکن نیست حال بهتری پیدا کنیم.
و البته به نظر میرسد حالا که بسیاری از ایرانیان مدتهاست فهمیده اند خواستن توانستن نیست دیگر نوبت حاکمان ماست که چون مردم ایران این را بفهمد و به نتوانستن اعتراف کنند.
سیاستمداران فنلاند سالها ماشینهای قراضه روسی را میخریدند و درحالی که درکشورشان آزادی رسانه ای برقرار بود یک کلمه از کمونیست ها انتقاد نمیکردند چون فهمیده بودند که در هیچ صورتی نمیتوانند با همسایه ترسناکشان یعنی شوروی در بیفتند و البته ۵۰ سال صبر کردند تا زمان توانستن فرا برسد.
شاید روزی که هم مردمان و هم حاکمان ما معنای نتوانستن را بفهمند و کمتر بخواهند آنروز مثل آن کسی که میفهمد نمیتواند از شر وزوز گوشش خلاص شود یا آن عاشقی که یقین پیدا میکند باید معشوقش را برای همیشه فراموش کند یا زنی که مطمئن میشود دیگر هرگز نمیتواند بچه ای را در رحمش بزرگ کند درهای رحمت و شادی بر روی همه باز شود.
و گاهی قبول شکست و نتوانستن شجاعانه ترین و قهرمانه ترین کار عالم است و شاید اولین سیاستمدار ایرانی که جرات کند نتوانستن را فریاد بزند بتواند به یکی از بزرگترین قهرمانان ایران تبدیل شود.
https://www.tg-me.com/draboutorab
بیمار آقای میانسالیست.یکسالست که گوشش وزوز میکند، نایلون پر از قرصش را روی میز مطبم خالی میکند و لابلای قرصها چند پسته و پوست تخمه به طرفم قل میخورند و درست لب میز می ایستند، با خجالت تا کمر روی میزم خم میشود و آنها را جمع میکند.
میگوید یکسال ست با وجود مصرف همه این قرصها،صدای لعنتی گوشش حتی یک لحظه هم قطع نشده و آنقدر مستاصل است که حتی چندبار تصمیم گرفته خودش را بکشد.
با حالت اعتراض می پرسد:
اینهمه علم پیشرفت کرده چرا وزوز گوش من درمان نمیشود؟ حتی اگر جراحی هم بخواهد حاضرم تا آمریکا هم بروم تااین صدا قطع شود.
مدارکش را نگاه میکنم چندین و چند ام آر آی و سی تی و نوار گوش دارد.
به او میگویم برای این صدا هیچ درمانی وجود ندارد شما فقط یک راه دارید و آن اینکه با این صدا دوست شوید و با آن زندگی کنید.
اول جا میخورد و میپرسد یعنی هیچ درمانی ندارد؟
میگویم بله!
حتی در آمریکا؟
حتی در آمریکا!
با چهره ای درهم خداحافظی میکند و میرود.
سه ماه بعد این بار به علت کمردرد شدید برمیگردد ولی سرحال تر به نظر میرسد میپرسم راستی از آن صدا چه خبر؟
میخندد و میگوید دیگر خیلی اذیتم نمیکند چه میشود کرد درمان ندارد دیگر!
در یک تحقیق جالب مشخص شده افسردگی و اضطراب زنانی که تحت درمانهای نازایی هستند بعد از یائسه شدن و قطع آخرین امیدها برای بچه دار شدن به طرز واضحی بهبود می یابد.
درواقع وقتی از چیزهایی که نمیتوانیم درستشان کنیم به کلی ناامید میشویم حالمان بهتر از وقتی میشود که هنوز نیمچه امیدی داریم؟
خانواده کسانی که عزیزشان سرطان دارد تا وقتی حتی یک درصد به بهبود او امیدوارند بسیار آشفته حالند ولی کمی بعد از وقتی که همه دکترها جوابشان میکنند آرامتر میشوند.
عاشقانی که معشوقشان آنها را ناامید کرده ولی هنوز مجردست حال بدتری از آنهایی دادند که معشوقان ازدواج کرده باشد.
آدمهایی که در زندگی، انتظاراتی معمولی دارند که رسیدن به آنها خیلی هم سخت نیست حال بهتری از آدمهایی دارند که شانس رسیدن به آرزوها و آرمانهای بزرگشان در حد برنده شدن در بلیط بخت آزماییست.
در واقع وقتی بدانیم که نمیتوانیم حالمان بهتر از زمانیست که ندانیم که نمیتوانیم و دائم شکست بخوریم.
زمانی بود که روشنفکران ریشه همه ناتوانی ها را در نخواستن و ندانستن جستجو میکردند آنها میگفتند دانستن باعث درست خواستن میشود و خواستن همکه همان توانستن است ولی با اینکه به لطف فضای مجازی "دانستن" تبدیل به کالایی دردسترس همه شده است و تقریبا بیشتر مردم خوب میدانند چه چیزهایی را باید بخواهند ولی باز هم خواستن توانستن نیست.
برای سالهای سال خیلی ها فکر میکردند کافیست تا مردم دنیا محاسن دموکراسی را بفهمند و بخواهند تا دموکراسی در همه عالم فراگیر شود ولی امروزه با وجود بیشتر دانستن و بیشتر خواستن دموکراسی تعداد دولتهای دموکراتیک در عالم سال به سال درحال آب رفتنست.
زمانی همه فکرمیکردند به زودی خواهند توانست دنیا را تبدیل به دهکده ای جهانی و بدون مرز و بدون تعصب کنند ولی نه تنها نتوانستند بلکه سال به سال دیوارهایی که کشورها دور خودشان میکشند بلندتر و بلندتر میشود.
سالهاست بیشتر مردم دنیا دیگر به آنهایی که رویافروشی میکنند و تکه کلامشان خواستن و توانستن رای نمیدهند و در ایران ما هم آنکه میگفت میخواهم و میتوانم رای کمتری از کسی آورد که بیشتر از ندانستن و نتوانستن گفت.
شاید ما ایرانی ها اگر مانند آن بیماری که وقتی فهمید وزوز گوشش هیچ درمانی ندارد حالش بهتر شد آن روزی که بفهمیم نه تنها رسیدن به زمان کوروش کبیر یا ۵۰ سال پیش بلکه حتی رسیدن به اوضاع بیست سال پیشمان هم لااقل تا سالهای سال ممکن نیست حال بهتری پیدا کنیم.
و البته به نظر میرسد حالا که بسیاری از ایرانیان مدتهاست فهمیده اند خواستن توانستن نیست دیگر نوبت حاکمان ماست که چون مردم ایران این را بفهمد و به نتوانستن اعتراف کنند.
سیاستمداران فنلاند سالها ماشینهای قراضه روسی را میخریدند و درحالی که درکشورشان آزادی رسانه ای برقرار بود یک کلمه از کمونیست ها انتقاد نمیکردند چون فهمیده بودند که در هیچ صورتی نمیتوانند با همسایه ترسناکشان یعنی شوروی در بیفتند و البته ۵۰ سال صبر کردند تا زمان توانستن فرا برسد.
شاید روزی که هم مردمان و هم حاکمان ما معنای نتوانستن را بفهمند و کمتر بخواهند آنروز مثل آن کسی که میفهمد نمیتواند از شر وزوز گوشش خلاص شود یا آن عاشقی که یقین پیدا میکند باید معشوقش را برای همیشه فراموش کند یا زنی که مطمئن میشود دیگر هرگز نمیتواند بچه ای را در رحمش بزرگ کند درهای رحمت و شادی بر روی همه باز شود.
و گاهی قبول شکست و نتوانستن شجاعانه ترین و قهرمانه ترین کار عالم است و شاید اولین سیاستمدار ایرانی که جرات کند نتوانستن را فریاد بزند بتواند به یکی از بزرگترین قهرمانان ایران تبدیل شود.
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
عصر چهارشنبههای بخارا
به مناسبت انتشار کتاب "اگر پزشک نمیشدم" پنجاه و سومین عصر چهارشنبههای بخارا با همکاری سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی علوم پزشکی تهران، «کانون نبض اندیشه» و انتشارات «کرگدن» به نقد و بررسی این کتاب اختصاص یافته است.
این نشست در ساعت دو بعدازظهر چهارشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۳ با حضور:
علی دهباشی مدیر مسئول مجله بخارا، حسین جنتی شاعر معاصر، دکتر شهریار نفیسی و دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی استادان نورولوژی دانشگاه تهران، خانم ماندانا فرهادیان مترجم حوزه ذهن، خانم دکتر فاطمه مینایی دکترای فلسفه، دکتر احمد شکرچی استاد جامعه شناسی و دکتر حسین شیخ رضایی مؤسس نشر کرگدن، در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برگزار میشود.
کتاب اگر پزشک نمیشدم هم درباره پزشک شدن است و هم درباره همه چیزهایی که میتوانند ما را تغییر دهند،
یعنی همسرانمان و پدران و مادرانمان و پدربزرگها و مادربزرگها و معلمها و محلهها و شهرها و کشورها و شغلهایمان!
اگر میخواهید پزشک شوید یا دانشجوی پزشکی هستید و در ادامه کار مردد هستید یا فقط میخواهید بدانید پشت پرده پزشک بودن چهها میگذرد احتمالا این کتاب برایتان جالب خواهد بود...
در این جلسه کتاب از منظر پزشکی، جامعه شناسی و فلسفی و ادبی، نقد و بررسی خواهد شد.
•دانشگاه علوم پزشکی تهران، دانشکده پزشکی، ساختمان اسکیل لب، تالار کاووسی
•هفت شهریور، ساعت دو
@bukharamag
@draboutorab
@Nabzeandisheh_javaneh📚
@Javaneh_tums🌱
@kargadanpub
به مناسبت انتشار کتاب "اگر پزشک نمیشدم" پنجاه و سومین عصر چهارشنبههای بخارا با همکاری سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی علوم پزشکی تهران، «کانون نبض اندیشه» و انتشارات «کرگدن» به نقد و بررسی این کتاب اختصاص یافته است.
این نشست در ساعت دو بعدازظهر چهارشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۳ با حضور:
علی دهباشی مدیر مسئول مجله بخارا، حسین جنتی شاعر معاصر، دکتر شهریار نفیسی و دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی استادان نورولوژی دانشگاه تهران، خانم ماندانا فرهادیان مترجم حوزه ذهن، خانم دکتر فاطمه مینایی دکترای فلسفه، دکتر احمد شکرچی استاد جامعه شناسی و دکتر حسین شیخ رضایی مؤسس نشر کرگدن، در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برگزار میشود.
کتاب اگر پزشک نمیشدم هم درباره پزشک شدن است و هم درباره همه چیزهایی که میتوانند ما را تغییر دهند،
یعنی همسرانمان و پدران و مادرانمان و پدربزرگها و مادربزرگها و معلمها و محلهها و شهرها و کشورها و شغلهایمان!
اگر میخواهید پزشک شوید یا دانشجوی پزشکی هستید و در ادامه کار مردد هستید یا فقط میخواهید بدانید پشت پرده پزشک بودن چهها میگذرد احتمالا این کتاب برایتان جالب خواهد بود...
در این جلسه کتاب از منظر پزشکی، جامعه شناسی و فلسفی و ادبی، نقد و بررسی خواهد شد.
•دانشگاه علوم پزشکی تهران، دانشکده پزشکی، ساختمان اسکیل لب، تالار کاووسی
•هفت شهریور، ساعت دو
@bukharamag
@draboutorab
@Nabzeandisheh_javaneh📚
@Javaneh_tums🌱
@kargadanpub
پزشک بودن و پزشک شدن به یک علت مهم با هر بودن و شدنی فرق دارد؛ نه چون طبابت مقدس است یا ما پزشکان تافته جدا بافتهایم، بلکه چون ما با عزیزترین گوهر آدمها، یعنی جانشان سر و کار داریم.
پزشک شدن شکستن شاخ غول نیست و برای هرکسی شدنی است و آری شود
ولیک، به خونِ جگر شود
بخشی از کتاب "اگر پزشک نمیشدم"
روز پزشک مبارک
https://www.tg-me.com/draboutorab
پزشک شدن شکستن شاخ غول نیست و برای هرکسی شدنی است و آری شود
ولیک، به خونِ جگر شود
بخشی از کتاب "اگر پزشک نمیشدم"
روز پزشک مبارک
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
Forwarded from Bukharamag
عصر چهارشنبههای بخارا
به مناسبت انتشار کتاب «اگر پزشک نمیشدم» نوشتۀ سیدرضا ابوتراب
با حضور: حسین جنتی، دکتر شهریار نفیسی، دکتر مریم نوروزیان، دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی، ماندانا فرهادیان، دکتر فاطمه مینایی، دکتر احمد شکرچی، دکتر حسین شیخ رضایی و علی دهباشی
دانشگاه علوم پزشکی تهران - دانشکده پزشکی - تالار کاووسی
به مناسبت انتشار کتاب «اگر پزشک نمیشدم» نوشتۀ سیدرضا ابوتراب
با حضور: حسین جنتی، دکتر شهریار نفیسی، دکتر مریم نوروزیان، دکتر عبدالرضا ناصرمقدسی، ماندانا فرهادیان، دکتر فاطمه مینایی، دکتر احمد شکرچی، دکتر حسین شیخ رضایی و علی دهباشی
دانشگاه علوم پزشکی تهران - دانشکده پزشکی - تالار کاووسی
هستی های ما
قدماحرفهایی میزدند که برای ما آدمهای امروزی که سالهاست تنها از پشت عینک های مدرنمان به دنیا نگاه میکنیم دیگر چندان باور کردنی نیست.
آنها چشمِ دل و گوشِ جان باز میکردند و آنچه نادیدنی بود آن میدیدند و آن چه ناشنیدنی بود آن میشنیدند و آن دیدن و شنیدن هم تنها منحصر به انسانها و حیوانات نبود بلکه حتی نباتات و کائناتِِ بی گوش و بی چشم و بی دهان را هم شامل میشد.
من البته از حرف زدن و حرف شنفتن کائنات چیزی سر درنمی آورم ولی اخیرا بعد از خواندن کتابی درباره نباتات (گیاهان چه میدانند؟) به این نتیجه رسیده ام که نظریات قدما درباره چشم و گوش نباتات و حتی شاید درباره کلیت حیات که مدتهاست مادیگر آنها را جدی نمیگیریم آنقدرها هم شوخی بردار نیست.
مثلا اینکه گیاهان به سمت نور پیچ و تاب میخورند و آنرا پیدا میکنند یابا محاسبه نسبت نور و ظلمت در بیست و چهار ساعت میفهمند که بهار نزدیکست و باید جوانه بزنند و گل بدهند میتواند نوعی دیدن بدون چشم باشد ولی آن چیزی که در این کتاب بیش از هرچیز دیگری ذهنم را درگیر کرد قصه ی شنیدن گیاهان بود.
مدارکی وجود دارد که درختان از طریق ریشه هایشان با هم ارتباط برقرار میکنند و از حال هم خبردار میشوند مثلا اگر درخت بغلی آفت داشته باشد درخت سالم از طریق ریشه های همسایه خبردار میشود و ساخت آسپیرینش را بیشتر میکند(بله استیل سالیسیلیک اسید یا همان آسپیرینی که التهاب را در بدن ما هم کم میکند)و این صدای"مواظب باش" بدون اینکه از دهانی صدایی بلند شده باشد و گوشی چیزی شنیده باشد منتقل میشود و البته داستان شنیدن درختان به همینجا ختم نمیشود.
سالهاست که میدانیم ریشه های درختان، عاشق لوله های آبی هستند که از دل زمین رد میشوند و مدتها همه فکر میکردند ریشه ها،لوله ها را از طریق نَمی که از اطراف لوله نشت میکند پیدا میکنند ولی ظاهرا ریشه ها به سمت صدای جریان آب حرکت میکنند و این مساله با پخش کردن صدای آب در زیر خاک و مشاهده حرکت ریشه به سمت صدا مشخص شده است و حالا جالب ترین بخش قضیه اینست که ژن سازنده میوسین و عامل تکامل حرکت در ریشه گیاهان دقیقا همان ژنیست که در همه ی گوشها از جمله گوش آدم مسئول ساخت مژک های شنوایی گوش داخلی ست و نقصش باعث ناشنوایی میشود یا با اینکه باور کردنش سختست ولی ژنی که در درخت بید پارک محله مان کارش جذب نورست دقیقا همان ژنیست که نقص آن در بدن ما آدمها باعث سرطان پستان میشود(ژنBRCA) یا همان ژنی که در درخت کاج حیاطمان کارش ساختن کانالهای کلر و جذب آب از ریشه هاست اگر در آدمها دچارنقص شود در ریه آدمیزاد باعث بیماری ریوی سیستیک فیبروزیس و خشکی شدید مجاری ریشه مانند ریوی خواهد شد(ژنCFTR)واین ژنها تنها نمونه ای کوچک از میلیونها ژنهای مشترکی هستندکه از خویشاوندان یک و نیم میلیارد ساله مان به ارث برده ایم.
و حالا در ادامه برای تامل در این وحدت بنیادی در حیات به این توجه کنید که ۴۰ درصد ژنهای ما آدمها با موزها یکیست و اگر سراغ موشها و شامپانزه ها برویم به عددهای ۸۰ و ۹۸ درصد میرسیم.
برای ما سختست که خودمان را با موشها مقایسه کنیم ولی تقریبا هردارویی که امروزه ما آدمها را نجات میدهد اول با آزمایش روی موشها کشف شده است داروهای ام اس حاصل آزمایش موفق دارو روی موشهای ام اسی هستند و داروهای ضد افسردگی هم حاصل آزمایش موفق روی موشهایی هستند که با خوردن قرص انگیزه و نشاط بیشتری برای دست و پا زدن و غرق نشدن در استخر آزمایشگاه از خود نشان داده اند.
حالا دوباره به حرفهایی که قدما درباره گفتگوی آدمها و مارها و مورها و کلاغهاو درختان میزدند تامل کنید!
آنها درباره اینکه همه موجودات زنده از سلول ساخته شده اند و دستور ساخت همه حیات تنها حاصل چینشهای مختلف ۴ نوع نوکلئوتید در کروموزومهاست چیزی نمیدانستند ولی گویی تنها به کمک نگاه و تامل آهسته و چند صد هزار ساله در طبیعت درباره این شباهت و وحدت بنیادی حدسهایی زده بودند.
به تئوری تناسخ و باور به اینکه آدمها در دنیاهای بعدی میتوانند به مورچه ها و موش ها و درختها تبدیل شوند یا تئوری وحدت وجود که میگوید همه هستی آنچنان باهم وحدت و اشتراک دارد که گویی یک وجود واحدند فکر کنید!
مولانا میگوید
گر مرا ساغر کند ساغر شوم
گرمرا خنجر کند خنجر شوم
و به اینجا میرسد که
گر مرا ماری کند زهر افکنم
یا
منبسط بودیم و یک گوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
مولانا از برهم خوردن وحدت در حسرتست و راه رسیدن به وحدت را در فنا میداند و حالااگر بر اساس نظریه زیست شناسی یی که میگوید:"برای ادامه حیات هیچ راهی جز ادامه مرگ درطبیعت وجود ندارد و بدون مرگ تطابق ژنهای موجودات زنده بامحیطی که دائم در حال تغییرست ممکن نیست" مرگ و فنا را یکی بدانیم، شاید آنگاه حرفهای قدما درباره وحدت ما با کل هستی معنایی مدرن تر پیدا کند.
ما عدمهاییم و هستی های ما
تو وجود مطلقی فانی نما
https://www.tg-me.com/draboutorab
قدماحرفهایی میزدند که برای ما آدمهای امروزی که سالهاست تنها از پشت عینک های مدرنمان به دنیا نگاه میکنیم دیگر چندان باور کردنی نیست.
آنها چشمِ دل و گوشِ جان باز میکردند و آنچه نادیدنی بود آن میدیدند و آن چه ناشنیدنی بود آن میشنیدند و آن دیدن و شنیدن هم تنها منحصر به انسانها و حیوانات نبود بلکه حتی نباتات و کائناتِِ بی گوش و بی چشم و بی دهان را هم شامل میشد.
من البته از حرف زدن و حرف شنفتن کائنات چیزی سر درنمی آورم ولی اخیرا بعد از خواندن کتابی درباره نباتات (گیاهان چه میدانند؟) به این نتیجه رسیده ام که نظریات قدما درباره چشم و گوش نباتات و حتی شاید درباره کلیت حیات که مدتهاست مادیگر آنها را جدی نمیگیریم آنقدرها هم شوخی بردار نیست.
مثلا اینکه گیاهان به سمت نور پیچ و تاب میخورند و آنرا پیدا میکنند یابا محاسبه نسبت نور و ظلمت در بیست و چهار ساعت میفهمند که بهار نزدیکست و باید جوانه بزنند و گل بدهند میتواند نوعی دیدن بدون چشم باشد ولی آن چیزی که در این کتاب بیش از هرچیز دیگری ذهنم را درگیر کرد قصه ی شنیدن گیاهان بود.
مدارکی وجود دارد که درختان از طریق ریشه هایشان با هم ارتباط برقرار میکنند و از حال هم خبردار میشوند مثلا اگر درخت بغلی آفت داشته باشد درخت سالم از طریق ریشه های همسایه خبردار میشود و ساخت آسپیرینش را بیشتر میکند(بله استیل سالیسیلیک اسید یا همان آسپیرینی که التهاب را در بدن ما هم کم میکند)و این صدای"مواظب باش" بدون اینکه از دهانی صدایی بلند شده باشد و گوشی چیزی شنیده باشد منتقل میشود و البته داستان شنیدن درختان به همینجا ختم نمیشود.
سالهاست که میدانیم ریشه های درختان، عاشق لوله های آبی هستند که از دل زمین رد میشوند و مدتها همه فکر میکردند ریشه ها،لوله ها را از طریق نَمی که از اطراف لوله نشت میکند پیدا میکنند ولی ظاهرا ریشه ها به سمت صدای جریان آب حرکت میکنند و این مساله با پخش کردن صدای آب در زیر خاک و مشاهده حرکت ریشه به سمت صدا مشخص شده است و حالا جالب ترین بخش قضیه اینست که ژن سازنده میوسین و عامل تکامل حرکت در ریشه گیاهان دقیقا همان ژنیست که در همه ی گوشها از جمله گوش آدم مسئول ساخت مژک های شنوایی گوش داخلی ست و نقصش باعث ناشنوایی میشود یا با اینکه باور کردنش سختست ولی ژنی که در درخت بید پارک محله مان کارش جذب نورست دقیقا همان ژنیست که نقص آن در بدن ما آدمها باعث سرطان پستان میشود(ژنBRCA) یا همان ژنی که در درخت کاج حیاطمان کارش ساختن کانالهای کلر و جذب آب از ریشه هاست اگر در آدمها دچارنقص شود در ریه آدمیزاد باعث بیماری ریوی سیستیک فیبروزیس و خشکی شدید مجاری ریشه مانند ریوی خواهد شد(ژنCFTR)واین ژنها تنها نمونه ای کوچک از میلیونها ژنهای مشترکی هستندکه از خویشاوندان یک و نیم میلیارد ساله مان به ارث برده ایم.
و حالا در ادامه برای تامل در این وحدت بنیادی در حیات به این توجه کنید که ۴۰ درصد ژنهای ما آدمها با موزها یکیست و اگر سراغ موشها و شامپانزه ها برویم به عددهای ۸۰ و ۹۸ درصد میرسیم.
برای ما سختست که خودمان را با موشها مقایسه کنیم ولی تقریبا هردارویی که امروزه ما آدمها را نجات میدهد اول با آزمایش روی موشها کشف شده است داروهای ام اس حاصل آزمایش موفق دارو روی موشهای ام اسی هستند و داروهای ضد افسردگی هم حاصل آزمایش موفق روی موشهایی هستند که با خوردن قرص انگیزه و نشاط بیشتری برای دست و پا زدن و غرق نشدن در استخر آزمایشگاه از خود نشان داده اند.
حالا دوباره به حرفهایی که قدما درباره گفتگوی آدمها و مارها و مورها و کلاغهاو درختان میزدند تامل کنید!
آنها درباره اینکه همه موجودات زنده از سلول ساخته شده اند و دستور ساخت همه حیات تنها حاصل چینشهای مختلف ۴ نوع نوکلئوتید در کروموزومهاست چیزی نمیدانستند ولی گویی تنها به کمک نگاه و تامل آهسته و چند صد هزار ساله در طبیعت درباره این شباهت و وحدت بنیادی حدسهایی زده بودند.
به تئوری تناسخ و باور به اینکه آدمها در دنیاهای بعدی میتوانند به مورچه ها و موش ها و درختها تبدیل شوند یا تئوری وحدت وجود که میگوید همه هستی آنچنان باهم وحدت و اشتراک دارد که گویی یک وجود واحدند فکر کنید!
مولانا میگوید
گر مرا ساغر کند ساغر شوم
گرمرا خنجر کند خنجر شوم
و به اینجا میرسد که
گر مرا ماری کند زهر افکنم
یا
منبسط بودیم و یک گوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
مولانا از برهم خوردن وحدت در حسرتست و راه رسیدن به وحدت را در فنا میداند و حالااگر بر اساس نظریه زیست شناسی یی که میگوید:"برای ادامه حیات هیچ راهی جز ادامه مرگ درطبیعت وجود ندارد و بدون مرگ تطابق ژنهای موجودات زنده بامحیطی که دائم در حال تغییرست ممکن نیست" مرگ و فنا را یکی بدانیم، شاید آنگاه حرفهای قدما درباره وحدت ما با کل هستی معنایی مدرن تر پیدا کند.
ما عدمهاییم و هستی های ما
تو وجود مطلقی فانی نما
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
به دَرَک
مرد جاافتاده ای بود شیک پوش و مرتب!
چند ماه پیش که به مطب آمد سردردهای میگرنی شدیدی داشت و حالا با یک قرص سردردهایش کاملا رفع شده بود و دیگر وقت قطع کردن دارو بود با این حال مقاومت میکرد و اصرار داشت قرص محبوبش را ادامه دهد.
از او پرسیدم :
حالا که سردردت خوب شده تا کی میخواهی این قرص را مصرف کنی؟
کمی مکث کرد و با کمی خجالت گفت:
- شاید تا ابد!
- آخر چرا!
سینه اش را صاف کرد و گفت:
-ببخشید دکتر میدانم شما روانپزشک نیستید ولی میتوانم یک سوال از شما بکنم که به سردردم ربطی نداشته باشد؟
- بفرمایید البته که میتوانید!
-این قرصی که برای سردرد به من دادید به جز درمان سردرد اثر دیگری هم روی مغز و روان آدم دارد؟
- مثلا چه اثری!
- اثر به درک! ببخشید منظورم به درک کردن چیزها و کارهاست! نمیدانم چطور توضیح دهم! ببینید انگار از وقتی این قرص را میخورم توانایی عجیبی پیدا کرده ام که به هر ناراحتی یی که پیش می آید یک "به درک" اضافه کنم!
مثلا من خیلی روی اینکه کسی معطلم نشود حساس بودم ولی جدیدا وقتی دیر میرسم با خودم میگویم حالا یه دقیقه هم معطل شود به درک!
یا قبلا وقتی نمره های بچه هایم کم میشد عصبانی میشدم ولی حالا با خودم میگویم مگر ما که اینهمه نمره خوب آوردیم کجای دنیا را گرفتیم نمره اش کم شده که شده به درک!
البته هیچکدام از این به درکها آنقدرها برایم مهم نیست، من در کارم آدم موفقی هستم و تقریبا هیچ مشکلی در زندگی ندادم به جز اینکه فکر میکنم زنم دوستم ندارد و همین یک فقره عمریست تمام زندگی من را به هم ریخته بود در واقع برای بیست سال هرکاری کردم تا محبت یا لااقل تحسین او را جلب کنم و نشد.
او هیچوقت و هرگز ازمن راضی نیست و نمیشود و فکر نمیکنم تا ابد هم بتوانم دلش را به دست آورم و راستش این آخری را بعد از خوردن قرص شما فهمیدم یعنی تا قبل از این، فکر میکردم مشکل از من است و باید چیزی را در خودم یا زندگی مان تغییر دهم تا او راضی شود ولی در این چندماه به طرز عجیبی فهمیدم این مشکل را هیچ جوره نمیتوانم حل کنم و یک به درکِ آرامش بخش در ذهنم جوانه زد و من فقط برای همین به درکِ آخری قرص شما را میخواهم.
البته اول فکر نمیکردم این تغییرات مال داروی شما باشد ولی تا دارو را چند روز قطع کردم دیدم آن به درک،چند روزه محو شد و با شروع مجدد دارو دوباره به ذهنم اضافه شد.دکترجان لطفا این به درک را از من نگیر بگذار این قرص را تا ابد ادامه دهم البته قول میدهم هر وقت زنم عاشقم شد قطعش کنم!
دارویی که من به او داده بودم قرصی بود که علاوه بر سردرد سروتونین مغز را هم بالا میبرد.
بیمار اصلا افسرده نبود ولی بزرگترین مشکل زندگی اش با این قرص حل شده بود
آیا درست است اگر زنمان دوستمان ندارد فقط بخاطر اینکه یک به درک به دوست نداشتن او اضافه کنیم قرص بخوریم؟
آیا داروهای اعصاب فقط برای درمان بیماران باید استفاده شوند یا برای بهتر کردن حال آدمهای سالم هم مجاز به استفاده از آنها هستیم؟
تجربه به من میگوید برای بهتر کردن آدمهای نرمال کاری نکنم که این حرف منطقی مهم دارد.
طبیعت طوری ما را ساخته که به صورت نرمال به کمی رنج و بدی نیاز داشته باشیم رنج فرزندداری، رنج بی مهری همسر، رنج بی پولی و تا وقتی این رنجها زندگی ما را به کل مختل نکرده و ما را به آن طرف مرز بیماری پرتاب نکرده باشند بهترست آنها را تحمل کنیم.
چیزهای زیادی در زندگی ما را آزار میدهد که نمیتوانیم تغییرشان دهیم،شغلمان،کشورمان،رییسمان،همسرمان ،فرزندانمان و از همه بدتر بدی های خودمان و وقتی نمیتوانیم چیزی را نغییر دهیم بهترست که آن را همان طور بپذیریم.
ولی اگر همه آدمها فقط مشغول تحمل کردن و پذیرفتن مشکلاتی باشند که نمیتوانند در زندگی آنها راتغییر دهند پس کی نوبت اصلاح خواهد رسید؟
در واقع آدمهایی که دنیا را تغییر دادند درست همانهایی بودند که نمیتوانستند بگویند:به درک! به درک که دوستم ندارد به درک که بدبختم و حقم را میخورند
ولی اگر داروها یک به درک به مشکلاتی که اصلا قابل حل شدن نیستند اضافه کنند چه؟
از او پرسیدم:
- تا به حال به جدایی از زنی که دوستت ندارد فکر کردی؟
گفت:
- هرگز !من زنم را دوست دارم حتی اگر دوستم نداشته باشد ولی از شما چه پنهان قرص شما عشقم را به دوست داشتن تبدیل کرده است.
من با خوردن قرص شما خوشحال تر نیستم چون از اول هم افسرده نبودم بلکه فقط راحت ترم یا بی خیال تر یا ببخشید همان به درک تر! حالا شما اجازه میدهید این قرص را ادامه دهم شاید تا ابد یا تا وقتی که زنم...!
راستش چون تقریبا مطمئن بودم او به هرحال قرص را ادامه خواهد داد و از طرفی نمیخواستم تجویز قرصی که فقط کارش به درک کردن است را گردن بگیرم سؤالش را چنان با اگر و اما و شاید پیچیده کردم و پیچاندم که نه او منظورم را بفهمد نه خودم!
و ظاهرا تا اطلاع ثانوی جواب دادن به این سوال یکی از سخت ترین کارهای دنیاست!
https://www.tg-me.com/draboutorab
مرد جاافتاده ای بود شیک پوش و مرتب!
چند ماه پیش که به مطب آمد سردردهای میگرنی شدیدی داشت و حالا با یک قرص سردردهایش کاملا رفع شده بود و دیگر وقت قطع کردن دارو بود با این حال مقاومت میکرد و اصرار داشت قرص محبوبش را ادامه دهد.
از او پرسیدم :
حالا که سردردت خوب شده تا کی میخواهی این قرص را مصرف کنی؟
کمی مکث کرد و با کمی خجالت گفت:
- شاید تا ابد!
- آخر چرا!
سینه اش را صاف کرد و گفت:
-ببخشید دکتر میدانم شما روانپزشک نیستید ولی میتوانم یک سوال از شما بکنم که به سردردم ربطی نداشته باشد؟
- بفرمایید البته که میتوانید!
-این قرصی که برای سردرد به من دادید به جز درمان سردرد اثر دیگری هم روی مغز و روان آدم دارد؟
- مثلا چه اثری!
- اثر به درک! ببخشید منظورم به درک کردن چیزها و کارهاست! نمیدانم چطور توضیح دهم! ببینید انگار از وقتی این قرص را میخورم توانایی عجیبی پیدا کرده ام که به هر ناراحتی یی که پیش می آید یک "به درک" اضافه کنم!
مثلا من خیلی روی اینکه کسی معطلم نشود حساس بودم ولی جدیدا وقتی دیر میرسم با خودم میگویم حالا یه دقیقه هم معطل شود به درک!
یا قبلا وقتی نمره های بچه هایم کم میشد عصبانی میشدم ولی حالا با خودم میگویم مگر ما که اینهمه نمره خوب آوردیم کجای دنیا را گرفتیم نمره اش کم شده که شده به درک!
البته هیچکدام از این به درکها آنقدرها برایم مهم نیست، من در کارم آدم موفقی هستم و تقریبا هیچ مشکلی در زندگی ندادم به جز اینکه فکر میکنم زنم دوستم ندارد و همین یک فقره عمریست تمام زندگی من را به هم ریخته بود در واقع برای بیست سال هرکاری کردم تا محبت یا لااقل تحسین او را جلب کنم و نشد.
او هیچوقت و هرگز ازمن راضی نیست و نمیشود و فکر نمیکنم تا ابد هم بتوانم دلش را به دست آورم و راستش این آخری را بعد از خوردن قرص شما فهمیدم یعنی تا قبل از این، فکر میکردم مشکل از من است و باید چیزی را در خودم یا زندگی مان تغییر دهم تا او راضی شود ولی در این چندماه به طرز عجیبی فهمیدم این مشکل را هیچ جوره نمیتوانم حل کنم و یک به درکِ آرامش بخش در ذهنم جوانه زد و من فقط برای همین به درکِ آخری قرص شما را میخواهم.
البته اول فکر نمیکردم این تغییرات مال داروی شما باشد ولی تا دارو را چند روز قطع کردم دیدم آن به درک،چند روزه محو شد و با شروع مجدد دارو دوباره به ذهنم اضافه شد.دکترجان لطفا این به درک را از من نگیر بگذار این قرص را تا ابد ادامه دهم البته قول میدهم هر وقت زنم عاشقم شد قطعش کنم!
دارویی که من به او داده بودم قرصی بود که علاوه بر سردرد سروتونین مغز را هم بالا میبرد.
بیمار اصلا افسرده نبود ولی بزرگترین مشکل زندگی اش با این قرص حل شده بود
آیا درست است اگر زنمان دوستمان ندارد فقط بخاطر اینکه یک به درک به دوست نداشتن او اضافه کنیم قرص بخوریم؟
آیا داروهای اعصاب فقط برای درمان بیماران باید استفاده شوند یا برای بهتر کردن حال آدمهای سالم هم مجاز به استفاده از آنها هستیم؟
تجربه به من میگوید برای بهتر کردن آدمهای نرمال کاری نکنم که این حرف منطقی مهم دارد.
طبیعت طوری ما را ساخته که به صورت نرمال به کمی رنج و بدی نیاز داشته باشیم رنج فرزندداری، رنج بی مهری همسر، رنج بی پولی و تا وقتی این رنجها زندگی ما را به کل مختل نکرده و ما را به آن طرف مرز بیماری پرتاب نکرده باشند بهترست آنها را تحمل کنیم.
چیزهای زیادی در زندگی ما را آزار میدهد که نمیتوانیم تغییرشان دهیم،شغلمان،کشورمان،رییسمان،همسرمان ،فرزندانمان و از همه بدتر بدی های خودمان و وقتی نمیتوانیم چیزی را نغییر دهیم بهترست که آن را همان طور بپذیریم.
ولی اگر همه آدمها فقط مشغول تحمل کردن و پذیرفتن مشکلاتی باشند که نمیتوانند در زندگی آنها راتغییر دهند پس کی نوبت اصلاح خواهد رسید؟
در واقع آدمهایی که دنیا را تغییر دادند درست همانهایی بودند که نمیتوانستند بگویند:به درک! به درک که دوستم ندارد به درک که بدبختم و حقم را میخورند
ولی اگر داروها یک به درک به مشکلاتی که اصلا قابل حل شدن نیستند اضافه کنند چه؟
از او پرسیدم:
- تا به حال به جدایی از زنی که دوستت ندارد فکر کردی؟
گفت:
- هرگز !من زنم را دوست دارم حتی اگر دوستم نداشته باشد ولی از شما چه پنهان قرص شما عشقم را به دوست داشتن تبدیل کرده است.
من با خوردن قرص شما خوشحال تر نیستم چون از اول هم افسرده نبودم بلکه فقط راحت ترم یا بی خیال تر یا ببخشید همان به درک تر! حالا شما اجازه میدهید این قرص را ادامه دهم شاید تا ابد یا تا وقتی که زنم...!
راستش چون تقریبا مطمئن بودم او به هرحال قرص را ادامه خواهد داد و از طرفی نمیخواستم تجویز قرصی که فقط کارش به درک کردن است را گردن بگیرم سؤالش را چنان با اگر و اما و شاید پیچیده کردم و پیچاندم که نه او منظورم را بفهمد نه خودم!
و ظاهرا تا اطلاع ثانوی جواب دادن به این سوال یکی از سخت ترین کارهای دنیاست!
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
برای این زمونه
چندسال پیش وقتی با مترو در راه بیمارستان بودم جایم را به پیرمرد شنگولی دادم که ایستاده به من لبخند میزد.
هردو در یک ایستگاه پیاده شدیم و موقع بازگشت وقتی داشتم از پله های مترو پایین میرفتم چشمم به گدایی افتاد که زارزار گریه میکرد و وقتی چشم در چشم او شدم دیدم او همان پیرمرد شنگولیست که صبح، صندلی ام رابا لبخندی به او داده بودم،او مرا شناخت و بدون ذره ای خجالت به ضجه هایش ادامه داد.
از آن روز چندسالیست که میگذرد و من و گدای حقه باز هر روز با هم سرکار میرویم.من از پله های مترو بالا و به بیمارستان میروم و او پایین پله ها ناگهان رنگ عوض میکند و مشغول ضجه و موره میشود.
چندوقت پیش هم او را درحالی که یقه پیرمرد دیگری را چسبیده بود و داد و بیداد میکرد دیدم و معلوم شد آن یکی گدای دیگریست که میخواسته جایش را بگیرد و چند روز بعد فهمیدم تا حدی هم موفق شده و چند پله بالاتر جاگیر شده است.
چندماهیست انگار دو گدا با هم سازش کرده اند و هرکدام مشتریان خودشان را دارند و البته روش گدای دومی کمی فرق میکند و کپسول اکسیژن هم با خودش می آورد و یک لوله داخل دماغش میگذارد که نشان دهد خیلی مستحق تر از گدای اولیست گرچه گدای اولی هنوزحق آب و گل دارد.
و این دو گدا مدتیست به طرز عجیبی من را یاد سیاستمدارانمان می اندازند.
البته اینکه وعده ای بدهی و بالبخند جای کسی را بگیری و بعد از جاگیر شدن روی پله خودت را به نشناختن و ضجه و موره بزنی یا در چشم کسی که صندلی ات را به تو داده لبخند بزنی و دو دقیقه بعد با زاری از او گدایی کنی کار واقعا زشتیست ولی فکر نمیکنم به اندازه یک هزارم کارهایی که سیاستمداران میکنند زشت و تهوع آور باشد.
سالها پیش زمانی که هنوز سیاست مداربودن در ذهنم نیمچه آبرویی داشت دوستی نقل کرد که از سیاستمدار معروفی پرسیده که چطور شما ازین همه دروغ و حقه بازی خجالت نمیکشید و شرم نمیکنید و او جواب داده : آسمان سیاست همه جا همین رنگست و سیاستمداران کراوات زده آنور آبی هم در سیاه رویی دست کمی از ما ندارند.
در آن سالهای اوبامایی که حرفهای قشنگ در سیاست فراوان بود من بعد از شنیدن آن افاضات در دلم فحشی به آن سیاستمدار وطنی دادم اما امروز دارم کم کم باور میکنم که گویی سیاستمداران در همه دنیا در بهترین حالت گدایانی هستند سربار جامعه که صندلی های مردم را سوار میشوند و با حقه بازی و پررویی از آنها گدایی میکنند و رقابت آنها برسر پله های قدرت چیزی بیش از رقابت آن دو گدا برسر پله های مترو نیست و اگر هم دعوایی با هم دارند تنها در روش چگونه گدایی کردن و بهتر کلک زدن به مردم است و تنها هنرشان سفید کردن سیاهی هاست.
سیاستمداران ما برای اینکه در ایران مجبور به جنگیدن نباشند از سپر بلا کردن چند میلیون زن و بچه هزار کیلومتر آنور تر ککشان نمیگزد و دفاع از مظلوم را بهانه میکنند و سیاستمداران آنور آب هم کشتن ۵۰ هزار نفر در ازای کشته شدن هزار نفر از کشور رفیقشان را با شامورتی بازی عجیبی توجیه میکنند فقط چون برای رای آوردن مجبورند هوای فلان لابی را داشته باشند و بی هیچ خجالتی علی رغم کشته شده ده ها هزار زن و کودک توسط رفقایشان با افتخار هر روز درباره نقض حقوق بشر در جاهایی به جز کشور رفیق ابراز نگرانی میکنند و البته در این سیاهی و سیاهکاری، سیاستمداران تنها نیستند و ظاهرا بسیاری از مردم هم آنقدرها با این زشتکاری ها مشکلی ندارند بخصوص اگر ازین بدکاریها نفعی ببرند.
در اسرائیل درصد قابل توجهی از مردم با وجود کشته شدن ۵۰ هزار فلسطینی هنوز دلشان خنک نشده و خواستار کشتن و تنبیه بقیه هستند و شاید بعضی از ما هم که دعا میکنیم ایران جنگ نشود و سر و ته قضیه با خوردن چند موشک بیشتر به مردم غزه و لبنان جمع شود هم فرق زیادی با آنهاو البته همینطور باحاکمان و سیاستمدارانمان نداشته باشیم.
استیون پینکر سالهاست که تلاش میکند ثابت کند آدمها آدمتر شده اند و بدی و بدکاری در دنیای مدرن به طرز معناداری کم شده و من هم میخواهم او را باور کنم ولی انگار آدمهای دنیای مدرن بیش از آنکه واقعا خوب تر شده باشند در خوب نشان دادن خود و توجیه کردن بدی هایشان ماهرتر و پُرروتر شده اند و تازه وقتی هم که واقعا خوبی میکنند آن را فقط در حق ملت و دار و دسته خودشان میکنند و اگر پای غریبه ها در میان باشد میتوانند دست چنگیزخان را از پشت ببندند.
مخالفان با ریختن بمب اتم روی زن و بچه حزب اللهی ها مشکلی ندارند و حزب الهی ها با کور کردن دختران مردم بخاطر دوتار مو و اسرائیلیها با زیر آوار دفن کردن هزاران بچه در غزه و ما هم باخوردن موشکها بجای تهران به بیروت! و همگی توجیه های زیادی برای خوب بودن دارند وداریم.
دیروز روی پله های مترو گدای سومی با ساز ناکوک و صدای نخراشیده نشسته بود و آهنگ هایده را میخواند:
انگار تموم دنیا بسته به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
https://www.tg-me.com/draboutorab
چندسال پیش وقتی با مترو در راه بیمارستان بودم جایم را به پیرمرد شنگولی دادم که ایستاده به من لبخند میزد.
هردو در یک ایستگاه پیاده شدیم و موقع بازگشت وقتی داشتم از پله های مترو پایین میرفتم چشمم به گدایی افتاد که زارزار گریه میکرد و وقتی چشم در چشم او شدم دیدم او همان پیرمرد شنگولیست که صبح، صندلی ام رابا لبخندی به او داده بودم،او مرا شناخت و بدون ذره ای خجالت به ضجه هایش ادامه داد.
از آن روز چندسالیست که میگذرد و من و گدای حقه باز هر روز با هم سرکار میرویم.من از پله های مترو بالا و به بیمارستان میروم و او پایین پله ها ناگهان رنگ عوض میکند و مشغول ضجه و موره میشود.
چندوقت پیش هم او را درحالی که یقه پیرمرد دیگری را چسبیده بود و داد و بیداد میکرد دیدم و معلوم شد آن یکی گدای دیگریست که میخواسته جایش را بگیرد و چند روز بعد فهمیدم تا حدی هم موفق شده و چند پله بالاتر جاگیر شده است.
چندماهیست انگار دو گدا با هم سازش کرده اند و هرکدام مشتریان خودشان را دارند و البته روش گدای دومی کمی فرق میکند و کپسول اکسیژن هم با خودش می آورد و یک لوله داخل دماغش میگذارد که نشان دهد خیلی مستحق تر از گدای اولیست گرچه گدای اولی هنوزحق آب و گل دارد.
و این دو گدا مدتیست به طرز عجیبی من را یاد سیاستمدارانمان می اندازند.
البته اینکه وعده ای بدهی و بالبخند جای کسی را بگیری و بعد از جاگیر شدن روی پله خودت را به نشناختن و ضجه و موره بزنی یا در چشم کسی که صندلی ات را به تو داده لبخند بزنی و دو دقیقه بعد با زاری از او گدایی کنی کار واقعا زشتیست ولی فکر نمیکنم به اندازه یک هزارم کارهایی که سیاستمداران میکنند زشت و تهوع آور باشد.
سالها پیش زمانی که هنوز سیاست مداربودن در ذهنم نیمچه آبرویی داشت دوستی نقل کرد که از سیاستمدار معروفی پرسیده که چطور شما ازین همه دروغ و حقه بازی خجالت نمیکشید و شرم نمیکنید و او جواب داده : آسمان سیاست همه جا همین رنگست و سیاستمداران کراوات زده آنور آبی هم در سیاه رویی دست کمی از ما ندارند.
در آن سالهای اوبامایی که حرفهای قشنگ در سیاست فراوان بود من بعد از شنیدن آن افاضات در دلم فحشی به آن سیاستمدار وطنی دادم اما امروز دارم کم کم باور میکنم که گویی سیاستمداران در همه دنیا در بهترین حالت گدایانی هستند سربار جامعه که صندلی های مردم را سوار میشوند و با حقه بازی و پررویی از آنها گدایی میکنند و رقابت آنها برسر پله های قدرت چیزی بیش از رقابت آن دو گدا برسر پله های مترو نیست و اگر هم دعوایی با هم دارند تنها در روش چگونه گدایی کردن و بهتر کلک زدن به مردم است و تنها هنرشان سفید کردن سیاهی هاست.
سیاستمداران ما برای اینکه در ایران مجبور به جنگیدن نباشند از سپر بلا کردن چند میلیون زن و بچه هزار کیلومتر آنور تر ککشان نمیگزد و دفاع از مظلوم را بهانه میکنند و سیاستمداران آنور آب هم کشتن ۵۰ هزار نفر در ازای کشته شدن هزار نفر از کشور رفیقشان را با شامورتی بازی عجیبی توجیه میکنند فقط چون برای رای آوردن مجبورند هوای فلان لابی را داشته باشند و بی هیچ خجالتی علی رغم کشته شده ده ها هزار زن و کودک توسط رفقایشان با افتخار هر روز درباره نقض حقوق بشر در جاهایی به جز کشور رفیق ابراز نگرانی میکنند و البته در این سیاهی و سیاهکاری، سیاستمداران تنها نیستند و ظاهرا بسیاری از مردم هم آنقدرها با این زشتکاری ها مشکلی ندارند بخصوص اگر ازین بدکاریها نفعی ببرند.
در اسرائیل درصد قابل توجهی از مردم با وجود کشته شدن ۵۰ هزار فلسطینی هنوز دلشان خنک نشده و خواستار کشتن و تنبیه بقیه هستند و شاید بعضی از ما هم که دعا میکنیم ایران جنگ نشود و سر و ته قضیه با خوردن چند موشک بیشتر به مردم غزه و لبنان جمع شود هم فرق زیادی با آنهاو البته همینطور باحاکمان و سیاستمدارانمان نداشته باشیم.
استیون پینکر سالهاست که تلاش میکند ثابت کند آدمها آدمتر شده اند و بدی و بدکاری در دنیای مدرن به طرز معناداری کم شده و من هم میخواهم او را باور کنم ولی انگار آدمهای دنیای مدرن بیش از آنکه واقعا خوب تر شده باشند در خوب نشان دادن خود و توجیه کردن بدی هایشان ماهرتر و پُرروتر شده اند و تازه وقتی هم که واقعا خوبی میکنند آن را فقط در حق ملت و دار و دسته خودشان میکنند و اگر پای غریبه ها در میان باشد میتوانند دست چنگیزخان را از پشت ببندند.
مخالفان با ریختن بمب اتم روی زن و بچه حزب اللهی ها مشکلی ندارند و حزب الهی ها با کور کردن دختران مردم بخاطر دوتار مو و اسرائیلیها با زیر آوار دفن کردن هزاران بچه در غزه و ما هم باخوردن موشکها بجای تهران به بیروت! و همگی توجیه های زیادی برای خوب بودن دارند وداریم.
دیروز روی پله های مترو گدای سومی با ساز ناکوک و صدای نخراشیده نشسته بود و آهنگ هایده را میخواند:
انگار تموم دنیا بسته به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
پیمانه ای از ترس
اضطراب در آدمها مثل مایعی هیولایی ست که وقتی در ظرف ذهن ما میریزد، شکل ترسهایمان را به خود میگیرد.
خوابهای وحشتناک منی که بیشتر عمرم را بااضطراب قبول شدن و نشدن در کنکور پزشکی و تخصص و بورد سپری کرده ام اغلب نشستن پشت میز امتحان کنکور و بلد نبودن است در بیداری هم بیش از هرچیزی از سکته مغزی و آلزایمر میترسم.
یک بازاری بزرگترین کابوسش برگشت خوردن چک هاییست که دست این و آن دارد ، یک سیاستمدار با ترس ترور و زندان قرص لازم میشود و یک کشاورز با ترس از آفت و خشکسالی خوابش نمیبرد و یک چوپان شبها با دیدن گرگ از خواب میپرد.
هیولای اضطراب مثل کارتون بارباپاپا به هر شکلی میتواند در آید و من به عنوان یک پزشک مغز و اعصاب بارباپاپاهای زیادی دیده بودم ولی هیچکدامشان تا به امروز به عجیبی هیولای اضطرابی که دیروز یک پیرمرد بامزه برایم تعریف کرد نبوده است.
پیرمرد،ریش سفید انبوهی داشت و به هر انگشتش انگشتر عقیق بزرگی خودنمایی میکرد و جای مهر پیشانی اش ،داد میزد کدام طرفیست.
او که با گردن درد پیشم آمده بود در آخر ویزیت از اضطراب وحشتناکی که داشت شکایت کرد و گفت:
دکترجان صبح ها که از خواب بیدار میشوم آنقدر ترس دارم آنقدر ترس دارم که انگار دیشب شخص اول مملکت را با چاقو تکه تکه کرده ام و جگرش را خورده ام (استغفرالله) و از اول صبح همه بچه های سپاه و بسیج و رفقایم دنبالم هستند تا قیمه قیمه ام کنند باورتان میشود؟ اینقدر اضطراب دارم به دادم برس!
یک لحظه ترسی که در پیرمرد بود را تصور کردم و قوی ترین داروی ضد اضطرابی که بلد بودم را برایش نوشتم و به این فکر کردم که آشپزخانه مغز ما چقدر انعطاف پذیرست چه چیزها که نمیتواند در ذهن ما بپزد!
شما را نمیدانم ولی من دلم میخواهد یک پیرمرد سلطنت طلب بامزه هم یک روز ترسهایش را به همین خوبی برایم تعریف کند و من اینجا برایتان بنویسم تا دوطرف یک_یک شوند.
نمیدانم به جز ما ایرانی ها چنین ترسهای عجیبی در مردمان دیگری هم وجود دارد یا نه؟
ترس از جنگ، ترس از موشک، ترس از قیمت دلار و بالارفتن اجاره ،ترس از تکه تکه کردنِ ...
احمدرضا احمدی انگار راست میگوید که ما ایرانی ها
گویی همه زندگی را
در دو، سه پيمانه از رنج و ترس
در ميان خود تقسيم كرده ايم.
https://www.tg-me.com/draboutorab
اضطراب در آدمها مثل مایعی هیولایی ست که وقتی در ظرف ذهن ما میریزد، شکل ترسهایمان را به خود میگیرد.
خوابهای وحشتناک منی که بیشتر عمرم را بااضطراب قبول شدن و نشدن در کنکور پزشکی و تخصص و بورد سپری کرده ام اغلب نشستن پشت میز امتحان کنکور و بلد نبودن است در بیداری هم بیش از هرچیزی از سکته مغزی و آلزایمر میترسم.
یک بازاری بزرگترین کابوسش برگشت خوردن چک هاییست که دست این و آن دارد ، یک سیاستمدار با ترس ترور و زندان قرص لازم میشود و یک کشاورز با ترس از آفت و خشکسالی خوابش نمیبرد و یک چوپان شبها با دیدن گرگ از خواب میپرد.
هیولای اضطراب مثل کارتون بارباپاپا به هر شکلی میتواند در آید و من به عنوان یک پزشک مغز و اعصاب بارباپاپاهای زیادی دیده بودم ولی هیچکدامشان تا به امروز به عجیبی هیولای اضطرابی که دیروز یک پیرمرد بامزه برایم تعریف کرد نبوده است.
پیرمرد،ریش سفید انبوهی داشت و به هر انگشتش انگشتر عقیق بزرگی خودنمایی میکرد و جای مهر پیشانی اش ،داد میزد کدام طرفیست.
او که با گردن درد پیشم آمده بود در آخر ویزیت از اضطراب وحشتناکی که داشت شکایت کرد و گفت:
دکترجان صبح ها که از خواب بیدار میشوم آنقدر ترس دارم آنقدر ترس دارم که انگار دیشب شخص اول مملکت را با چاقو تکه تکه کرده ام و جگرش را خورده ام (استغفرالله) و از اول صبح همه بچه های سپاه و بسیج و رفقایم دنبالم هستند تا قیمه قیمه ام کنند باورتان میشود؟ اینقدر اضطراب دارم به دادم برس!
یک لحظه ترسی که در پیرمرد بود را تصور کردم و قوی ترین داروی ضد اضطرابی که بلد بودم را برایش نوشتم و به این فکر کردم که آشپزخانه مغز ما چقدر انعطاف پذیرست چه چیزها که نمیتواند در ذهن ما بپزد!
شما را نمیدانم ولی من دلم میخواهد یک پیرمرد سلطنت طلب بامزه هم یک روز ترسهایش را به همین خوبی برایم تعریف کند و من اینجا برایتان بنویسم تا دوطرف یک_یک شوند.
نمیدانم به جز ما ایرانی ها چنین ترسهای عجیبی در مردمان دیگری هم وجود دارد یا نه؟
ترس از جنگ، ترس از موشک، ترس از قیمت دلار و بالارفتن اجاره ،ترس از تکه تکه کردنِ ...
احمدرضا احمدی انگار راست میگوید که ما ایرانی ها
گویی همه زندگی را
در دو، سه پيمانه از رنج و ترس
در ميان خود تقسيم كرده ايم.
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
مجازات عقرب (قسمت اول)
قتل وحشیانه یک متخصص قلب در یاسوج باعث شده بسیاری از دوستان پزشکم را عصبانی تر و ناامیدتر و مصمم تر از پیش برای رها کردن و رفتن ببینم.
من دوران طرحم را نه در یاسوج بلکه در یکی از شهرهایی گذراندم که یاسوج علاوه برآنکه مرکز استانش بود دربرابرش بهشت محسوب میشد.
اولین باری که اسم شهری که قرار بود طرحم را در آن بگذرانم گوگل کردم،فیلم یک عروسی در آن بالای صفحه ظاهر شد که درآن داماد حین عقد بخاطر گاز گرفتن انگشت عسل زده اش توسط عروس،سیلی محکمی به صورت عروس میزد.
من در آن دوسال طبابت تقریبا هیچ خاطره خوبی ازآن شهر ندارم.آن شهر شهری بود که مسئولان بیمارستانش همان حق الزحمه ناچیزم را هر ماه بالا میکشیدند و به ما پزشکان طرحی به عنوان قلک بیمارستان نگاه میکردند. هیچ یک از صاحب خانه های من در آن دوسال لعنتی پول پیشی که برای اجاره مطب نزدشان امانت بود را پس ندادند بدون اینکه جرات شکایت داشته باشم، حتی منشی مطبم که نان و نمکم را خورده بود و از قضا نگهبان رسمی بیمارستان بود بعد از خداحافظی روز آخر،نمکدان شکست و با دزدیدن شبانه کولرگازی های مطب و فرار به روستایش، برگ زرین دیگری به افتخارات مردمش افزود مردمی که بیشتر اختلافاتشان را با سنگ حل که نه له میکردند و اقلا ربع افرادی که در روز به مطب من متخصص مغز و اعصاب مراجعه میکردند سرشان با سنگ شکسته بود سنگی که گاهی بی هوا از آسمان شهرشان به جای باران رحمت میبارید و البته این اوضاع باعث میشد تقریبا هیچ پزشکی بیش از همان چند سال طرحی که مجبور به ماندن بود در آنجا ماندگار نشود و من هم در اولین فرصت دمم را روی کولم گذاشتم و از آنجا فرار کردم و امروز دیگر حتی حاضر نیستم برای سفری کوتاهی دوباره به آنجا سری بزنم.
تا مدتها بعد از رفتن از آن شهرهر روز با وسواس فکری عجیبی با فکر مجازات صاحبخانه نامرد و منشی دزدشهری که آزارم داده بود به خواب میرفتم ولی امروز بعد از خوابیدن غبار دلخوری ها فهمیده ام که آن مردم با بدکاری هایشان و فراری دادن همه آدمهایی که میتوانستند به بهترشدن وضعشان کمک کنند درواقع برای سالها خودشان در حال مجازات شهرشان بودند.
در آن شهر هیچ سرمایه داری حاضر به احداث کارخانه نبود چون کارگرانش نه تنها اهل کار نبودند بلکه وسایل کارخانه را هم به سرقت میبردند،هیچ استاد دانشگاهی بیش از چندسال در دانشگاهش نمیماند زیرا دانشجویانش برای گرفتن نمره،اساتید را تهدید میکردند و هیچ پولداری حاضر به خریدن زمین و آباد کردن آنجا نبود چون فردای خریدن اغلب سر و کله یک نفر با چماق پیدا میشد که ادعا میکرد زمین ارث پدری اش است و همه اینها، چرخ معیوب فقر و فلاکت را در آن شهر هل میداد.
در واقع هم قاتل یاسوجی هم فک و فامیل و هم شهری هایش که زیر پست او قلب فرستادند تنها یک پزشک قلب شهرشان را از دست نداده اند بلکه به تقاص چنین جنایتی که باعث ترساندن پزشکان و کارآفرینان و فرهنگیان ایران از اسم یاسوج شده باید تا سالها مشکلات نبود پزشک و سرمایه گذار و استاد دانشگاه را در شهرشان تحمل کنند.
درست مثل اثری که دیدن آن فیلم عروسی در من گذاشت و نزدیک بود از رفتن به آن شهر منصرف شوم احتمالا تا سالها بعد ازین حادثه هم اگر پزشک متخصص قلبی بخواهد یاسوج را برای طرحش انتخاب کند با گوگل کردن اسم یاسوج یادش می افتد که در این شهر،یک قاتل،متخصص قلبی را با افتخار و بدرقه کف و سوت طرفدارانش سلاخی کرده است.
و البته من اینها را نگفتم که از انتقام و مجازات حرف بزنم بلکه اتفاقا میخواهم به دوستانی که فکر میکنند مجازات سریع قاتل آن متخصص قلب اثری در پیشگیری از اتفاقات بعدی دارد بگویم زهی خیال باطل!
من سالهاست بخاطر تخصصم با بیماران مغزی بسیاری که بعد از یک صدمه ساده تبدیل به آدمهای بد و خطرناکی میشوند سروکار دارم و دوستانی که نوشته هایم را خوانده اند از اینکه نگاه نورولوژیک من به آدمها و زندگی، زیادی جبری و زیست شناسانه ست شاکی هستند و مدتی سعیم براین بود که این نگاه را در خودم کمی تعدیل کنم ولی خواندن کتاب "محتوم"( Determined) ساپولسکی نه تنها مرا ازین تعدیل پشیمان کرد بلکه باعث شد جبری تر هم بیندیشم تا آنجا که فکر میکنم مجازات شدید و غلیظ قاتل یاسوجی نه تنها اثر چندانی در تکرار چنین اتفاقاتی ندارد بلکه شاید خردمندانه هم نباشد.
ساپولسکی در این کتاب ریشه ی اراده آزاد را از بیخ و بن میزند و میگوید ما چیزی نیستیم جز برآیند تصادف های زیست شناسی در تاریخ و محیطی که هیچ (بله دقیقا هیچ) کنترلی رویش نداریم و این یعنی از نظر علمی گناهکار و گناهکاری هم نمیتواند معنا داشته باشد و البته در چنین برداشتی از دنیا معنای مجازات هم کاملا دگرگون خواهد شد او میگوید مجازات آدمها باید بدون قضاوت و درست مانند نگاه به توقیف ماشینی که ترمزش خرابست باشد یا عقربی که اقتضای طبیعتش نیش است.
ادامه دارد
https://www.tg-me.com/draboutorab
قتل وحشیانه یک متخصص قلب در یاسوج باعث شده بسیاری از دوستان پزشکم را عصبانی تر و ناامیدتر و مصمم تر از پیش برای رها کردن و رفتن ببینم.
من دوران طرحم را نه در یاسوج بلکه در یکی از شهرهایی گذراندم که یاسوج علاوه برآنکه مرکز استانش بود دربرابرش بهشت محسوب میشد.
اولین باری که اسم شهری که قرار بود طرحم را در آن بگذرانم گوگل کردم،فیلم یک عروسی در آن بالای صفحه ظاهر شد که درآن داماد حین عقد بخاطر گاز گرفتن انگشت عسل زده اش توسط عروس،سیلی محکمی به صورت عروس میزد.
من در آن دوسال طبابت تقریبا هیچ خاطره خوبی ازآن شهر ندارم.آن شهر شهری بود که مسئولان بیمارستانش همان حق الزحمه ناچیزم را هر ماه بالا میکشیدند و به ما پزشکان طرحی به عنوان قلک بیمارستان نگاه میکردند. هیچ یک از صاحب خانه های من در آن دوسال لعنتی پول پیشی که برای اجاره مطب نزدشان امانت بود را پس ندادند بدون اینکه جرات شکایت داشته باشم، حتی منشی مطبم که نان و نمکم را خورده بود و از قضا نگهبان رسمی بیمارستان بود بعد از خداحافظی روز آخر،نمکدان شکست و با دزدیدن شبانه کولرگازی های مطب و فرار به روستایش، برگ زرین دیگری به افتخارات مردمش افزود مردمی که بیشتر اختلافاتشان را با سنگ حل که نه له میکردند و اقلا ربع افرادی که در روز به مطب من متخصص مغز و اعصاب مراجعه میکردند سرشان با سنگ شکسته بود سنگی که گاهی بی هوا از آسمان شهرشان به جای باران رحمت میبارید و البته این اوضاع باعث میشد تقریبا هیچ پزشکی بیش از همان چند سال طرحی که مجبور به ماندن بود در آنجا ماندگار نشود و من هم در اولین فرصت دمم را روی کولم گذاشتم و از آنجا فرار کردم و امروز دیگر حتی حاضر نیستم برای سفری کوتاهی دوباره به آنجا سری بزنم.
تا مدتها بعد از رفتن از آن شهرهر روز با وسواس فکری عجیبی با فکر مجازات صاحبخانه نامرد و منشی دزدشهری که آزارم داده بود به خواب میرفتم ولی امروز بعد از خوابیدن غبار دلخوری ها فهمیده ام که آن مردم با بدکاری هایشان و فراری دادن همه آدمهایی که میتوانستند به بهترشدن وضعشان کمک کنند درواقع برای سالها خودشان در حال مجازات شهرشان بودند.
در آن شهر هیچ سرمایه داری حاضر به احداث کارخانه نبود چون کارگرانش نه تنها اهل کار نبودند بلکه وسایل کارخانه را هم به سرقت میبردند،هیچ استاد دانشگاهی بیش از چندسال در دانشگاهش نمیماند زیرا دانشجویانش برای گرفتن نمره،اساتید را تهدید میکردند و هیچ پولداری حاضر به خریدن زمین و آباد کردن آنجا نبود چون فردای خریدن اغلب سر و کله یک نفر با چماق پیدا میشد که ادعا میکرد زمین ارث پدری اش است و همه اینها، چرخ معیوب فقر و فلاکت را در آن شهر هل میداد.
در واقع هم قاتل یاسوجی هم فک و فامیل و هم شهری هایش که زیر پست او قلب فرستادند تنها یک پزشک قلب شهرشان را از دست نداده اند بلکه به تقاص چنین جنایتی که باعث ترساندن پزشکان و کارآفرینان و فرهنگیان ایران از اسم یاسوج شده باید تا سالها مشکلات نبود پزشک و سرمایه گذار و استاد دانشگاه را در شهرشان تحمل کنند.
درست مثل اثری که دیدن آن فیلم عروسی در من گذاشت و نزدیک بود از رفتن به آن شهر منصرف شوم احتمالا تا سالها بعد ازین حادثه هم اگر پزشک متخصص قلبی بخواهد یاسوج را برای طرحش انتخاب کند با گوگل کردن اسم یاسوج یادش می افتد که در این شهر،یک قاتل،متخصص قلبی را با افتخار و بدرقه کف و سوت طرفدارانش سلاخی کرده است.
و البته من اینها را نگفتم که از انتقام و مجازات حرف بزنم بلکه اتفاقا میخواهم به دوستانی که فکر میکنند مجازات سریع قاتل آن متخصص قلب اثری در پیشگیری از اتفاقات بعدی دارد بگویم زهی خیال باطل!
من سالهاست بخاطر تخصصم با بیماران مغزی بسیاری که بعد از یک صدمه ساده تبدیل به آدمهای بد و خطرناکی میشوند سروکار دارم و دوستانی که نوشته هایم را خوانده اند از اینکه نگاه نورولوژیک من به آدمها و زندگی، زیادی جبری و زیست شناسانه ست شاکی هستند و مدتی سعیم براین بود که این نگاه را در خودم کمی تعدیل کنم ولی خواندن کتاب "محتوم"( Determined) ساپولسکی نه تنها مرا ازین تعدیل پشیمان کرد بلکه باعث شد جبری تر هم بیندیشم تا آنجا که فکر میکنم مجازات شدید و غلیظ قاتل یاسوجی نه تنها اثر چندانی در تکرار چنین اتفاقاتی ندارد بلکه شاید خردمندانه هم نباشد.
ساپولسکی در این کتاب ریشه ی اراده آزاد را از بیخ و بن میزند و میگوید ما چیزی نیستیم جز برآیند تصادف های زیست شناسی در تاریخ و محیطی که هیچ (بله دقیقا هیچ) کنترلی رویش نداریم و این یعنی از نظر علمی گناهکار و گناهکاری هم نمیتواند معنا داشته باشد و البته در چنین برداشتی از دنیا معنای مجازات هم کاملا دگرگون خواهد شد او میگوید مجازات آدمها باید بدون قضاوت و درست مانند نگاه به توقیف ماشینی که ترمزش خرابست باشد یا عقربی که اقتضای طبیعتش نیش است.
ادامه دارد
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]
مجازات عقرب(قسمت دوم)
بگذارید مدل ساپولسکی را برای قضاوت درباره قاتل متخصص قلب با کمک چند سوال با هممرور کنیم:
توانایی ذهنی و روانی قاتل (با توجه به عکسهای متعدد او با اسلحه و تعداد غلطهای املائی اینستاگرامش) برای تصمیم گرفتن و فکر کردن درباره مقصر بودن با نبودن آن پزشک در مرگ برادرش (آنهم در اورژانس بیمارستانی که احتمالا امکانات درستی ندارد) چقدر بوده؟
آیا ذهن و روان احتمالا بیمار قاتل،توانسته تبرئه شدن چندباره پزشک برادرش را در پزشکی قانونی (که اتفاقا برخلاف تصور عمومی به بهانه بیمه بودن پزشکان در اغلب موارد در حال پیداکردن سوزنی تقصیر در انبار کاه شلوغ و بدون امکانات و پر از نقص سیستم سلامت و محکوم کردن پزشک و خنک کردن دل شاکی است) در این فضای پر از سوء تفاهم بین بیمار و پزشک هضم کند؟
او چه تصور ذهنی از قصور پزشکی داشته آیا فکر میکرده دکتر قلب باید یک ثانیه بعد از ورود بیمار در اورژانس حاضر شود؟
چرا در شب قبل از قتل وقتی که او تصمیمش را اعلامکرده هیچ مسئولی ککش هم نگزیده است؟
او در چه خانواده و فرهنگی بزرگ شده است؟
آیا در هفته قبل از قتل چک ش برگشت خورده بوده؟
در دوران کودکی چه رفتاری با او شده؟
آیا دوران جنینی نرمالی داشته؟
آیا ژنهایی که باعث خشونت و عدم کنترل تکانه میشود را در کمال بدشانسی از پدربزرگش به ارث برده؟
آیا محیط تاریخی که اجدادش در آن زندگی میکردند به علت جنگ یا قحطی در هزار سال پیش باعث روشن شدن اپی ژنتیکی ژنهای مربوط به خشونتی شده که بعد از چند نسل به او هم به ارث رسیده ؟
ساپولسکی میگوید قضاوت درباره یک قاتل فقط با نگاه به روز قتل،مثل قضاوت کردن درباره فیلمیست که فقط سه ثانیه آخرش را تماشا کرده باشیم
هر قتل به دلایل زیادی رخ داده که آن دلایل هم دلایل زیادتر و قبلی تری داشته اند.
علت یک قتل نه فقط قاتل بلکه رویدادهای یک ثانیه تا یک میلیون سال پیش از قتل از اول دنیاست.
یک قاتل میتواند تصمیم بگیرد که کسی را نکشد ولی چه فایده وقتی آزاد نیست که چه تصمیمی بگیرد!
ما آزادیم تا هرطور که نیت میکنیم عمل کنیم ولی آزاد نیستیم که چه نیتی کنیم!
آدمها میتوانند تغییر کنند ولی نمیتوانندآزادانه تغییر کردن را انتخاب کنند
پس چرا باید کسانی را مجازات کنیم که ماشینهای زیست شناختی بدون اراده آزاد هستند.
ولی آیا معنای این حرفها اینست که قاتل را بدون هیچ مسئولینی بابت اعمالش آزاد کنیم؟
البته که نه!
ماشینی که ترمز بریده را از خیابان دور نگه میدارند
کسی که شب قبل پزشکی را به مرگ تهدید کرده دستگیر میکنند
پلنگی که بدون هیچ تقصیری شما را تکه تکه میکند باید در قفس نگه داشت ولی هیچکس زمین لرزه ای که هزاران نفر را میکشد نفرین نمیکند.
ساپولسکی مثالهای زیادی میزند از متهمانی که مجازات های سختی را تجربه کردند ولی بعدها توسط زیست شناسی تبرئه شده اند.
برای هزاران سال برای اغلب افراد از دهقان تا حکیم خردمند توضیح حملات صرع کاملا روشن بود:
تسخیر شدن توسط شیاطین!
قرنها آنهایی که صرع های کوچک داشتند پیشگو و محترم و رابط ارواح ولی آنهایی که صرع بزرگ داشتند یعنی بر زمین می افتادند و دهانشان کف میکرد و با تخم چشمان سفید شده خر خر میکردند، تسخیر شدگان شیطان بودند و انبوهی از این مبتلایان صرع بزرگدر طول تاریخ تنها به جرم یک اشکال زیست شناسی در کانالهای پتاسیمی مغزشان. در آتش سوزانده شدند در حالی که امروزه حتی اگر کسی در زمان تشنج آدم بکشد هم مجازات نخواهد شد.
در ۱۹۸۱ که یک اسکیزوفرن به ریگان تیراندازی کرد و تیر از کنار قلب رییس جمهور آمریکا رد شد ، دادگاه به علت جنون او را بیگناه تشخیص داد در حالی که دیوانه ای که به لویی پانزدهم سوء قصد کرده بود را از وسط به دو نیم کردند.
اصلا چرا راه دور برویم مگر یادتان نیست که در مدرسه های ما چقدر بچه ها را به جرم حواس پرتی و خنگی کتک میزدند همان بچه هایی که امروز اسمشان بیش فعال و اوتیسم است و با ناز و نوازش،کاردرمانی میشوند.
در واقع تقریبا هر وضعیت افتضاحی در ما آدمها حاصل جبری یک نقص زیست شناختی در ما یا محیط ماست.
ولی در آخر با قاتل پزشک متخصص قلب چه باید کرد؟
ساپولسکی باور دارد بسیاری از مجرمان امروز در آینده با کشف نقش فلان ژن و بهمان نقص عصبی، مثل بیماران صرعی و اسکیزوفرنی از مجازات معاف و درمان خواهند شد
او میگوید در دنیای امروزهنوز هم هدف از مجازات بیش از پیشگیری از جرم،آزاد کردن دوپامین بر وزن کوکایین و بازکردن شیر لذت از انتقام در مغزهاست.شاید نگاه به آمریکایی که با وجود اجرای حکم اعدام تعداد زندانی هایش هشت برابر نروژیست که زندان_هتل دارد به ما بفهماند مجازات سنگین راه خردمندانه ای برای کاستن جرم نیست و شاید بهترست به جای انتظار کشیدن برای دوپامینی که با انتقام از قاتل متخصص قلب،در مغز ما تنها چند دقیقه بالا میرود به فکر پیشگیری زیست شناسانه از قتلهای بعدی باشیم.
https://www.tg-me.com/draboutorab
بگذارید مدل ساپولسکی را برای قضاوت درباره قاتل متخصص قلب با کمک چند سوال با هممرور کنیم:
توانایی ذهنی و روانی قاتل (با توجه به عکسهای متعدد او با اسلحه و تعداد غلطهای املائی اینستاگرامش) برای تصمیم گرفتن و فکر کردن درباره مقصر بودن با نبودن آن پزشک در مرگ برادرش (آنهم در اورژانس بیمارستانی که احتمالا امکانات درستی ندارد) چقدر بوده؟
آیا ذهن و روان احتمالا بیمار قاتل،توانسته تبرئه شدن چندباره پزشک برادرش را در پزشکی قانونی (که اتفاقا برخلاف تصور عمومی به بهانه بیمه بودن پزشکان در اغلب موارد در حال پیداکردن سوزنی تقصیر در انبار کاه شلوغ و بدون امکانات و پر از نقص سیستم سلامت و محکوم کردن پزشک و خنک کردن دل شاکی است) در این فضای پر از سوء تفاهم بین بیمار و پزشک هضم کند؟
او چه تصور ذهنی از قصور پزشکی داشته آیا فکر میکرده دکتر قلب باید یک ثانیه بعد از ورود بیمار در اورژانس حاضر شود؟
چرا در شب قبل از قتل وقتی که او تصمیمش را اعلامکرده هیچ مسئولی ککش هم نگزیده است؟
او در چه خانواده و فرهنگی بزرگ شده است؟
آیا در هفته قبل از قتل چک ش برگشت خورده بوده؟
در دوران کودکی چه رفتاری با او شده؟
آیا دوران جنینی نرمالی داشته؟
آیا ژنهایی که باعث خشونت و عدم کنترل تکانه میشود را در کمال بدشانسی از پدربزرگش به ارث برده؟
آیا محیط تاریخی که اجدادش در آن زندگی میکردند به علت جنگ یا قحطی در هزار سال پیش باعث روشن شدن اپی ژنتیکی ژنهای مربوط به خشونتی شده که بعد از چند نسل به او هم به ارث رسیده ؟
ساپولسکی میگوید قضاوت درباره یک قاتل فقط با نگاه به روز قتل،مثل قضاوت کردن درباره فیلمیست که فقط سه ثانیه آخرش را تماشا کرده باشیم
هر قتل به دلایل زیادی رخ داده که آن دلایل هم دلایل زیادتر و قبلی تری داشته اند.
علت یک قتل نه فقط قاتل بلکه رویدادهای یک ثانیه تا یک میلیون سال پیش از قتل از اول دنیاست.
یک قاتل میتواند تصمیم بگیرد که کسی را نکشد ولی چه فایده وقتی آزاد نیست که چه تصمیمی بگیرد!
ما آزادیم تا هرطور که نیت میکنیم عمل کنیم ولی آزاد نیستیم که چه نیتی کنیم!
آدمها میتوانند تغییر کنند ولی نمیتوانندآزادانه تغییر کردن را انتخاب کنند
پس چرا باید کسانی را مجازات کنیم که ماشینهای زیست شناختی بدون اراده آزاد هستند.
ولی آیا معنای این حرفها اینست که قاتل را بدون هیچ مسئولینی بابت اعمالش آزاد کنیم؟
البته که نه!
ماشینی که ترمز بریده را از خیابان دور نگه میدارند
کسی که شب قبل پزشکی را به مرگ تهدید کرده دستگیر میکنند
پلنگی که بدون هیچ تقصیری شما را تکه تکه میکند باید در قفس نگه داشت ولی هیچکس زمین لرزه ای که هزاران نفر را میکشد نفرین نمیکند.
ساپولسکی مثالهای زیادی میزند از متهمانی که مجازات های سختی را تجربه کردند ولی بعدها توسط زیست شناسی تبرئه شده اند.
برای هزاران سال برای اغلب افراد از دهقان تا حکیم خردمند توضیح حملات صرع کاملا روشن بود:
تسخیر شدن توسط شیاطین!
قرنها آنهایی که صرع های کوچک داشتند پیشگو و محترم و رابط ارواح ولی آنهایی که صرع بزرگ داشتند یعنی بر زمین می افتادند و دهانشان کف میکرد و با تخم چشمان سفید شده خر خر میکردند، تسخیر شدگان شیطان بودند و انبوهی از این مبتلایان صرع بزرگدر طول تاریخ تنها به جرم یک اشکال زیست شناسی در کانالهای پتاسیمی مغزشان. در آتش سوزانده شدند در حالی که امروزه حتی اگر کسی در زمان تشنج آدم بکشد هم مجازات نخواهد شد.
در ۱۹۸۱ که یک اسکیزوفرن به ریگان تیراندازی کرد و تیر از کنار قلب رییس جمهور آمریکا رد شد ، دادگاه به علت جنون او را بیگناه تشخیص داد در حالی که دیوانه ای که به لویی پانزدهم سوء قصد کرده بود را از وسط به دو نیم کردند.
اصلا چرا راه دور برویم مگر یادتان نیست که در مدرسه های ما چقدر بچه ها را به جرم حواس پرتی و خنگی کتک میزدند همان بچه هایی که امروز اسمشان بیش فعال و اوتیسم است و با ناز و نوازش،کاردرمانی میشوند.
در واقع تقریبا هر وضعیت افتضاحی در ما آدمها حاصل جبری یک نقص زیست شناختی در ما یا محیط ماست.
ولی در آخر با قاتل پزشک متخصص قلب چه باید کرد؟
ساپولسکی باور دارد بسیاری از مجرمان امروز در آینده با کشف نقش فلان ژن و بهمان نقص عصبی، مثل بیماران صرعی و اسکیزوفرنی از مجازات معاف و درمان خواهند شد
او میگوید در دنیای امروزهنوز هم هدف از مجازات بیش از پیشگیری از جرم،آزاد کردن دوپامین بر وزن کوکایین و بازکردن شیر لذت از انتقام در مغزهاست.شاید نگاه به آمریکایی که با وجود اجرای حکم اعدام تعداد زندانی هایش هشت برابر نروژیست که زندان_هتل دارد به ما بفهماند مجازات سنگین راه خردمندانه ای برای کاستن جرم نیست و شاید بهترست به جای انتظار کشیدن برای دوپامینی که با انتقام از قاتل متخصص قلب،در مغز ما تنها چند دقیقه بالا میرود به فکر پیشگیری زیست شناسانه از قتلهای بعدی باشیم.
https://www.tg-me.com/draboutorab
Telegram
مخ نویس
گپی در مورد مغز ، تکامل و انسان
[email protected]
[email protected]