سال جدید بود و زمستان ادامه داشت
سرما ادامه داشت و باران ادامه داشت
یک سال گشته بود زمین گرد آفتاب
سرگیجههای ماه، کماکان ادامه داشت
سرمای دی به پنجرهها پشت کرده بود
ای کاش این شب این شبِ عریان ادامه داشت
تقویم پار، منگنه میشد به خاطرات
مادر نبود و شعر پریشان ادامه داشت
آمد بهار و مجلس غم را به توپ بست
یعنی هنوز سلطهٔ سلطان ادامه داشت
قرنی جدید آمده بود از پس قرون
اما هنوز غربت انسان ادامه داشت
وا کرده بود لب به دعا هفتسین نو
اما سکوت حافظ و قرآن ادامه داشت
شاعر تمام شب به سرودن ادامه داد
باران ادامه داشت، خیابان ادامه داشت
#سعید_بیابانکی
@chaameghazal ⛵️
سرما ادامه داشت و باران ادامه داشت
یک سال گشته بود زمین گرد آفتاب
سرگیجههای ماه، کماکان ادامه داشت
سرمای دی به پنجرهها پشت کرده بود
ای کاش این شب این شبِ عریان ادامه داشت
تقویم پار، منگنه میشد به خاطرات
مادر نبود و شعر پریشان ادامه داشت
آمد بهار و مجلس غم را به توپ بست
یعنی هنوز سلطهٔ سلطان ادامه داشت
قرنی جدید آمده بود از پس قرون
اما هنوز غربت انسان ادامه داشت
وا کرده بود لب به دعا هفتسین نو
اما سکوت حافظ و قرآن ادامه داشت
شاعر تمام شب به سرودن ادامه داد
باران ادامه داشت، خیابان ادامه داشت
#سعید_بیابانکی
@chaameghazal ⛵️
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صُوَر آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایهٔ این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید، رخِ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مهِ شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطهٔ روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذرّهٔ پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست
ما ذرّه عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقهٔ غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم
#مولوی
@chaameghazal ⛱️
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صُوَر آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایهٔ این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید، رخِ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مهِ شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطهٔ روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذرّهٔ پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست
ما ذرّه عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقهٔ غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم
#مولوی
@chaameghazal ⛱️
در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم
دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم
گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم…
ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان “ماندن” ما نیست، “بگذریم”
هرچند دشمنم شدهای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم
#سجاد_سامانی
@chaameghazal ⛱️
یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم
دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم
گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم…
ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان “ماندن” ما نیست، “بگذریم”
هرچند دشمنم شدهای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم
#سجاد_سامانی
@chaameghazal ⛱️
ساقی بیار باده که ماهِ صیام رفت
دَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت
وقتِ عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت
بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسد
در مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیمِ میاش در مشام رفت
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
نقدِ دلی که بود مرا صرف باده شد
قلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت
در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود؟
می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت
دیگر مکن نصیحتِ حافظ که ره نیافت
گمگشتهای که بادهٔ نابش به کام رفت
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
دَردِه قدح که موسمِ ناموس و نام رفت
وقتِ عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صُراحی و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصهٔ خیال که آمد، کدام رفت
بر بوی آن که جرعهٔ جامت به ما رسد
در مَصطَبِه دعایِ تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیمِ میاش در مشام رفت
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
نقدِ دلی که بود مرا صرف باده شد
قلبِ سیاه بود از آن در حرام رفت
در تابِ توبه چند توان سوخت همچو عود؟
می ده که عمر در سرِ سودای خام رفت
دیگر مکن نصیحتِ حافظ که ره نیافت
گمگشتهای که بادهٔ نابش به کام رفت
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
تا شدم صید تو آسوده ز هر صیّادم
وای بر من گر ازین قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم و از عُجب ندادی دادم
چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن
که من از بهر همین کار ز مادر زادم
تو قویپنجه شکارافکن و من، صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
گاهی از جلوهٔ لیلیروشی مجنونم
گاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شُکر زان گویم اگر شاد و گر ناشادم
#فروغی_بسطامی
@chaameghazal ⛱️
وای بر من گر ازین قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم و از عُجب ندادی دادم
چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن
که من از بهر همین کار ز مادر زادم
تو قویپنجه شکارافکن و من، صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
گاهی از جلوهٔ لیلیروشی مجنونم
گاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شُکر زان گویم اگر شاد و گر ناشادم
#فروغی_بسطامی
@chaameghazal ⛱️
اگرچه خالی از اندیشهٔ بهار نبودم
ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
یقین نداشتم امّا چرا دروغ بگویم
که چشم در رهت ای نازنینسوار نبودم؟
به یک جوانهٔ دیگر امید داشتم امّا
به این جوانی دیگر، امیدوار نبودم
به شور و سور کشاندی چنان مرا که برآنم
که بی تو هرگز از این پیش، سوگوار نبودم
خود آهوانه به دام من آمدی تو وگرنه
من این بهار در اندیشهٔ شکار نبودم
تو عشق بودی و سنگین میآمدی و کجا بود
که در مسیل تو، ای سیل بیقرار نبودم
مثال من به چه ماند؟ به سایهای که چراغت
اگر نبود، به دیوارههای غار نبودم
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛵️
ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
یقین نداشتم امّا چرا دروغ بگویم
که چشم در رهت ای نازنینسوار نبودم؟
به یک جوانهٔ دیگر امید داشتم امّا
به این جوانی دیگر، امیدوار نبودم
به شور و سور کشاندی چنان مرا که برآنم
که بی تو هرگز از این پیش، سوگوار نبودم
خود آهوانه به دام من آمدی تو وگرنه
من این بهار در اندیشهٔ شکار نبودم
تو عشق بودی و سنگین میآمدی و کجا بود
که در مسیل تو، ای سیل بیقرار نبودم
مثال من به چه ماند؟ به سایهای که چراغت
اگر نبود، به دیوارههای غار نبودم
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛵️
بت خورشید رخ من به گذارست امشب
شب روان را رخ او مشعله دارست امشب
خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر
باد گلبوی و هوا غالیهبارست امشب
دیدهٔ آنکه نمیخفت و سعادت میجست
گو: نگه کن، که سعادت به گذارست امشب
آن بهشتی، که تو را وعده به فردا دادند
همه در حلقهٔ آن زلفِ چو مارست امشب
گل این باغچه بیخار نباشد فردا
گل بچینید، که بیزحمت خارست امشب
عید را قدر نباشد برِ شبهای چنین
روز نوروز خود اندر چه شمارست امشب؟
تا قبولت نکند یار نیابی اقبال
مُقبل آنست که در صحبت یارست امشب
ماهرویی که ز ما پرده همی کرد و حجاب
پرده از روی برانداخت که: بارست امشب
دوست حاضر شده ناخوانده و دشمن غایب
اوحدی، پرورش روح چه کارست امشب؟
#اوحدی
@chaameghazal ⛵️
شب روان را رخ او مشعله دارست امشب
خاک مشکست و زمین عنبر و دیوار عبیر
باد گلبوی و هوا غالیهبارست امشب
دیدهٔ آنکه نمیخفت و سعادت میجست
گو: نگه کن، که سعادت به گذارست امشب
آن بهشتی، که تو را وعده به فردا دادند
همه در حلقهٔ آن زلفِ چو مارست امشب
گل این باغچه بیخار نباشد فردا
گل بچینید، که بیزحمت خارست امشب
عید را قدر نباشد برِ شبهای چنین
روز نوروز خود اندر چه شمارست امشب؟
تا قبولت نکند یار نیابی اقبال
مُقبل آنست که در صحبت یارست امشب
ماهرویی که ز ما پرده همی کرد و حجاب
پرده از روی برانداخت که: بارست امشب
دوست حاضر شده ناخوانده و دشمن غایب
اوحدی، پرورش روح چه کارست امشب؟
#اوحدی
@chaameghazal ⛵️
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟
به كسی جمال خود را ننمودهاى و بینم
همهجا بههر زبانى، بوَد از تو گفتوگویى
غم و درد و رنج و محنت همه مُستعدِّ قتلم
تو ببُر سر از تنِ من، ببَر از میانه، گویى
به رهِ تو بسكه نالم، ز غمِ تو بسكه مویم
شدهام ز ناله نالى، شدهام ز مویه مویى
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تارِ مویى
چه شود كه راه یابد سوىِ آب، تشنهکامى؟
چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟
شود اینكه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت
منِ خشکلب هم آخِر ز تو تَر كنم گلویى؟
بشكست اگر دل من، به فداى چشمِ مستت
سرِ خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویی
همه موسمِ تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشمِ من نِه، بنشین كنارِ جویى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم
نه دِماغِ اینكه از گل شنوَم به كام، بویی
ز چه شیخِ پاکدامن، سوىِ مسجدم بخوانَد؟
رخِ شیخ و سجدهگاهى، سرِ ما و خاکِ كویى
نه وطنپرستی از من به وطن نموده یادی
نه ز من کسی به غربت بنموده جستوجویی
بنموده تیرهروزم، ستمِ سیاهچشمى
بنموده موسپیدم، صنمِ سپیدرویى
نظرى به سوىِ «رضوانىِ» دردمندِ مسكین
که بهجز درت، امیدش نبوَد به هیچسویى
#فصیحالزمان_شیرازی
@chaameghazal ⛵️
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟
به كسی جمال خود را ننمودهاى و بینم
همهجا بههر زبانى، بوَد از تو گفتوگویى
غم و درد و رنج و محنت همه مُستعدِّ قتلم
تو ببُر سر از تنِ من، ببَر از میانه، گویى
به رهِ تو بسكه نالم، ز غمِ تو بسكه مویم
شدهام ز ناله نالى، شدهام ز مویه مویى
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تارِ مویى
چه شود كه راه یابد سوىِ آب، تشنهکامى؟
چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟
شود اینكه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت
منِ خشکلب هم آخِر ز تو تَر كنم گلویى؟
بشكست اگر دل من، به فداى چشمِ مستت
سرِ خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویی
همه موسمِ تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشمِ من نِه، بنشین كنارِ جویى!
نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم
نه دِماغِ اینكه از گل شنوَم به كام، بویی
ز چه شیخِ پاکدامن، سوىِ مسجدم بخوانَد؟
رخِ شیخ و سجدهگاهى، سرِ ما و خاکِ كویى
نه وطنپرستی از من به وطن نموده یادی
نه ز من کسی به غربت بنموده جستوجویی
بنموده تیرهروزم، ستمِ سیاهچشمى
بنموده موسپیدم، صنمِ سپیدرویى
نظرى به سوىِ «رضوانىِ» دردمندِ مسكین
که بهجز درت، امیدش نبوَد به هیچسویى
#فصیحالزمان_شیرازی
@chaameghazal ⛵️
از تو تندیس هوا و هوسی ساختهاند
بدل از اصل تو ای عشق بسی ساختهاند
چند گنجشک که بر سرو بلندی در باغ
لانه بر شاخهٔ در دسترسی ساختهاند
چه غمانگیز که از ترس اسارت مُردم
قفسی در قفسی در قفسی ساختهاند
غایت فلسفهٔ هستی خود را بشناس
عشق را جز تو برای چه کسی ساختهاند؟
مطمئن باش برای تو و من هم جایی
همدمی خواسته و همنفسی ساختهاند
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
بدل از اصل تو ای عشق بسی ساختهاند
چند گنجشک که بر سرو بلندی در باغ
لانه بر شاخهٔ در دسترسی ساختهاند
چه غمانگیز که از ترس اسارت مُردم
قفسی در قفسی در قفسی ساختهاند
غایت فلسفهٔ هستی خود را بشناس
عشق را جز تو برای چه کسی ساختهاند؟
مطمئن باش برای تو و من هم جایی
همدمی خواسته و همنفسی ساختهاند
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است
از که دورم که به خود ساختنم دشوار است
عرق شرم تو، از چشم جهان، شست نگاه
گرتو خجلت نکشی، آینهها بسیار است
گوشهٔ چشم تو محرومی کس نپسندد
گر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
نرود حقّ وفای ادب از گردن ما
موج را بستن گوهر گرهِ زنّار است
در مقامی که جنون نشئهٔ عزت دارد
پای بیآبله یکسر، سرِ بیدستار است
آبرو تا به کجا، خاک مذلت نشود
حرص در سعی طلب، آنچه ندارد، عار است
زر و سیمی که کنی جمع و به درویش دهی
طبع گر ننگ فضولی نکشد ایثار است
خواجه تا چند نبندد به تغافل در گوش
شور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
تا کی اندوهِ کج و راست ز دنیا بردن
مهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
غافلان، چند هوا تا ز جنون باید بود
کسوتِ سرکشیِ شمع، گریبانوار است
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد
جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است
#بیدل_دهلوی
@chaameghazal 🌙
از که دورم که به خود ساختنم دشوار است
عرق شرم تو، از چشم جهان، شست نگاه
گرتو خجلت نکشی، آینهها بسیار است
گوشهٔ چشم تو محرومی کس نپسندد
گر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
نرود حقّ وفای ادب از گردن ما
موج را بستن گوهر گرهِ زنّار است
در مقامی که جنون نشئهٔ عزت دارد
پای بیآبله یکسر، سرِ بیدستار است
آبرو تا به کجا، خاک مذلت نشود
حرص در سعی طلب، آنچه ندارد، عار است
زر و سیمی که کنی جمع و به درویش دهی
طبع گر ننگ فضولی نکشد ایثار است
خواجه تا چند نبندد به تغافل در گوش
شور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
تا کی اندوهِ کج و راست ز دنیا بردن
مهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
غافلان، چند هوا تا ز جنون باید بود
کسوتِ سرکشیِ شمع، گریبانوار است
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد
جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است
#بیدل_دهلوی
@chaameghazal 🌙
عمر خوش باشد ولی با یار همدم خوشتر است
یک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است
دردِ دل داریم و درددل دوای درد ماست
گرچه دل ریشیم زخم او ز مرهم خوشتر است
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی در حضور
این چنین خوش مجلسی از صحبت جم خوشتر است
یک دمی با همدمی و گوشهٔ میخانهای
از حیات جاودان میدان که آن دم خوشتر است
جان و جانان هر دو سرمستند و با هم روبرو
جمع این یاران اگر باشند با هم خوشتر است
نور چشم ماست او بنشسته خوش بر جای خود
خلوت و جای خوشی با یار محرم خوشتر است
نعمت الله سرخوش است از ذوق میگوید سخن
هرچه گوید خوش بود والله اعلم خوشتر است
#شاه_نعمت_الله_ولی
@chaameghazal ⛱️
یک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است
دردِ دل داریم و درددل دوای درد ماست
گرچه دل ریشیم زخم او ز مرهم خوشتر است
مجلس عشقست و رندان مست و ساقی در حضور
این چنین خوش مجلسی از صحبت جم خوشتر است
یک دمی با همدمی و گوشهٔ میخانهای
از حیات جاودان میدان که آن دم خوشتر است
جان و جانان هر دو سرمستند و با هم روبرو
جمع این یاران اگر باشند با هم خوشتر است
نور چشم ماست او بنشسته خوش بر جای خود
خلوت و جای خوشی با یار محرم خوشتر است
نعمت الله سرخوش است از ذوق میگوید سخن
هرچه گوید خوش بود والله اعلم خوشتر است
#شاه_نعمت_الله_ولی
@chaameghazal ⛱️
بالابلند عشوهگر نقشباز من
کوتاه کرد قصهٔ زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدهٔ معشوقهباز من
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش به خیر ساقی مسکیننواز من
یا رب کی آن صبا بوَزد کز نسیم آن
گردد شمامهٔ کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خندهزنان گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوستپرور دشمنگداز من
#حافظ
@chaameghazal ⛱️
کوتاه کرد قصهٔ زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم
با من چه کرد دیدهٔ معشوقهباز من
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش به خیر ساقی مسکیننواز من
یا رب کی آن صبا بوَزد کز نسیم آن
گردد شمامهٔ کرمش کارساز من
نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا
تا کی شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خندهزنان گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود
هم مستی شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوستپرور دشمنگداز من
#حافظ
@chaameghazal ⛱️
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان بِه که ز وی یاد کنند
دلِ بیدوست، دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جانفرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشمِ حقیقتبین است
هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرّم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
#پروین_اعتصامی
@chaameghazal ⛵️
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان بِه که ز وی یاد کنند
دلِ بیدوست، دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جانفرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشمِ حقیقتبین است
هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرّم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
#پروین_اعتصامی
@chaameghazal ⛵️
آمد به مزار من و خشنودترین بود
پس وعدهٔ دیدار که میگفت، همین بود...
از دشت گذر کرد خرامان و خرامان
صیّاد، فراوان و فراوان به کمین بود
از جانب خود راندن و بر خاک نشاندن
پاداش دعای منِ سجادهنشین بود...
زاهد، به نگاهی دل و دین باختی آخر
ای وای اگر آخر تقوای تو این بود
کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال
تقدیر تو در مسالهٔ عشق چنین بود...
#سجاد_سامانی
@chaameghazal ⛱️
پس وعدهٔ دیدار که میگفت، همین بود...
از دشت گذر کرد خرامان و خرامان
صیّاد، فراوان و فراوان به کمین بود
از جانب خود راندن و بر خاک نشاندن
پاداش دعای منِ سجادهنشین بود...
زاهد، به نگاهی دل و دین باختی آخر
ای وای اگر آخر تقوای تو این بود
کم سرزنشت میکنم ای دل که به هر حال
تقدیر تو در مسالهٔ عشق چنین بود...
#سجاد_سامانی
@chaameghazal ⛱️
روان عرشیِ پروین گمان برم کامشب
توجّهیش به این بزم بیریا باشد
روا بود که خطابش کنیم کای پروین
تو ای فرشته لطف و عفاف و ذوق و هنر
سری ز غرفهٔ جنّات خود برون آور
یکی به محفل تجلیل خود تماشا کن
ببین که صیرفیان جواهر هنری
به پیشگاه جلال تو سر فرو دارند
ببین که گوهر اشکت به دیده بنشانند
غمین مباش که کم زیستی در این عالم
برای چون تویی این آب و خاکْ زندان است
چه بِه که دورهٔ زندان عمر کم باشد
در این جهان فنا کس به تن نمیمانَد
مگر به نام و اثر قرنها بمانَد شخص
بنابراین تو به آثار جاودانهٔ خود
یگانه زندهٔ جاوید قرن ما هستی
#شهریار
@chaameghazal ⛵️
توجّهیش به این بزم بیریا باشد
روا بود که خطابش کنیم کای پروین
تو ای فرشته لطف و عفاف و ذوق و هنر
سری ز غرفهٔ جنّات خود برون آور
یکی به محفل تجلیل خود تماشا کن
ببین که صیرفیان جواهر هنری
به پیشگاه جلال تو سر فرو دارند
ببین که گوهر اشکت به دیده بنشانند
غمین مباش که کم زیستی در این عالم
برای چون تویی این آب و خاکْ زندان است
چه بِه که دورهٔ زندان عمر کم باشد
در این جهان فنا کس به تن نمیمانَد
مگر به نام و اثر قرنها بمانَد شخص
بنابراین تو به آثار جاودانهٔ خود
یگانه زندهٔ جاوید قرن ما هستی
#شهریار
@chaameghazal ⛵️
چه زیباست كه چون صبح،
پیام ظفر آریم
گل سرخ،
گل نور،
ز باغ سحر آریم.
چه زیباست، چو خورشید،
دُرافشان و درخشان
ز آفاقِ پر از نور،
جهان را خبر آریم.
همانگونه كه خورشید،
بر اورنگ زر آید؛
خرد را بستاییم و،
بر اورنگِ زر آریم.
چه زیباست، كه با مهر،
دل از كینه بشوییم.
چه نیكوست كه با عشق،
گل از خار برآریم.
گذرگاهِ زمان را،
سرافراز بپوییم.
شب تارِ جهان را
فروغ از هنر آریم.
اگر تیغ ببارند، جز از «مهر» نگوییم
وگر تلخ بگویند، سخن از شكر آریم.
بیایید،
بیایید،
ازین عالم تاریک
دلافروزتر از صبح،
جهانی دگر آریم!
#فریدون_مشیری
@chaameghazal ⛵️
پیام ظفر آریم
گل سرخ،
گل نور،
ز باغ سحر آریم.
چه زیباست، چو خورشید،
دُرافشان و درخشان
ز آفاقِ پر از نور،
جهان را خبر آریم.
همانگونه كه خورشید،
بر اورنگ زر آید؛
خرد را بستاییم و،
بر اورنگِ زر آریم.
چه زیباست، كه با مهر،
دل از كینه بشوییم.
چه نیكوست كه با عشق،
گل از خار برآریم.
گذرگاهِ زمان را،
سرافراز بپوییم.
شب تارِ جهان را
فروغ از هنر آریم.
اگر تیغ ببارند، جز از «مهر» نگوییم
وگر تلخ بگویند، سخن از شكر آریم.
بیایید،
بیایید،
ازین عالم تاریک
دلافروزتر از صبح،
جهانی دگر آریم!
#فریدون_مشیری
@chaameghazal ⛵️
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر
همه روزم شود چون عید نوروز
#باباطاهر
@chaameghazal 🪐
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر
همه روزم شود چون عید نوروز
#باباطاهر
@chaameghazal 🪐
بیلذّت ازین سال غم انگیز گذشتیم
از عمر، ازین فرصت ناچیز، گذشتیم
چون نور نحیف از دل تاریکی مطلق
آهسته از این روزنهٔ ریز گذشتیم
ماندیم و به همراه درختان کهنسال
بیبرگ و بر از وحشت پاییز گذشتیم
از ترس، ازین صخرهٔ خونبار پریدیم
از مرگ، ازین قاتل خونریز گذشتیم
مثل پشه افتاده به دام شب مسموم
از پنجره غلتان و گلاویز گذشتیم
ویرانهٔ فتحیم که چون صبح نشابور
از خنجر غارتگر چنگیز گذشتیم
بیهیچتر از ما شبحی نیست در اینجا
آنقدر که از سایهٔ خود نیز گذشتیم
#عبدالجبار_کاکایی
@chaameghazal ⛱️
از عمر، ازین فرصت ناچیز، گذشتیم
چون نور نحیف از دل تاریکی مطلق
آهسته از این روزنهٔ ریز گذشتیم
ماندیم و به همراه درختان کهنسال
بیبرگ و بر از وحشت پاییز گذشتیم
از ترس، ازین صخرهٔ خونبار پریدیم
از مرگ، ازین قاتل خونریز گذشتیم
مثل پشه افتاده به دام شب مسموم
از پنجره غلتان و گلاویز گذشتیم
ویرانهٔ فتحیم که چون صبح نشابور
از خنجر غارتگر چنگیز گذشتیم
بیهیچتر از ما شبحی نیست در اینجا
آنقدر که از سایهٔ خود نیز گذشتیم
#عبدالجبار_کاکایی
@chaameghazal ⛱️
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سرو در چمنی راست در تصوّر من
چه جای سرو که مانند روح در بدنی
به صید عالمیانَت، کمند، حاجت نیست
همین بس است که بُرقَع ز روی برفکنی
بَیاض ساعد سیمین مپوش در صف جنگ
که بی تَکَلُّف شمشیر، لشکری بزنی
مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلب دوستان شکنی
عجب در آن نَه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حُسن خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمال طلعت خویش
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند
کُنَد هرآینه جور و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری سخن نمیگنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکردهنی
شنیدهای که مقالات سعدی از شیراز
همی بَرند به عالم، چو نافهٔ خُتَنی
مگر که نام خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نام من اندر جهان به خوش سخنی
#سعدی
@chaameghazal ⛱️
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سرو در چمنی راست در تصوّر من
چه جای سرو که مانند روح در بدنی
به صید عالمیانَت، کمند، حاجت نیست
همین بس است که بُرقَع ز روی برفکنی
بَیاض ساعد سیمین مپوش در صف جنگ
که بی تَکَلُّف شمشیر، لشکری بزنی
مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلب دوستان شکنی
عجب در آن نَه که آفاق در تو حیرانند
تو هم در آینه حیران حُسن خویشتنی
تو را که در نظر آمد جمال طلعت خویش
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند
کُنَد هرآینه جور و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری سخن نمیگنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکردهنی
شنیدهای که مقالات سعدی از شیراز
همی بَرند به عالم، چو نافهٔ خُتَنی
مگر که نام خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نام من اندر جهان به خوش سخنی
#سعدی
@chaameghazal ⛱️
لذت مرگ، نگاهیست به پایین کردن
بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن
نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد شک
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن!
زیر بار غم تو داشت کسی له میشد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریختهام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
با وفاخواندمات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن
"زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!
وزش باد شدید است و نخام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
#کاظم_بهمنی
@chaameghazal ⛵️
بین روح و بدنت فاصله تعیین کردن
نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد شک
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن!
زیر بار غم تو داشت کسی له میشد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن
آن قدر اشک به مظلومیتم ریختهام
که نمانده است توانایی نفرین کردن
با وفاخواندمات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن
"زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!
وزش باد شدید است و نخام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
#کاظم_بهمنی
@chaameghazal ⛵️