رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهٔ گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
@chaameghazal ⛵️
قسم نده! که به جان تو هم نمیمانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شدهاید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوتهٔ گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن میگویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانیام و تو... تو را نمیدانم!
#محمدرضا_طاهری
@chaameghazal ⛵️
“ابر” میآمد به چشم از دور، اما دود بود
آنچه “اشک شوق” دیدی، “گریهٔ بدرود” بود
بوسه با لبخند، تیری کارگرتر میشود
خنجری خوردم در آغوشت که زهرآلود بود
گرچه باید سیب میافتاد روزی از درخت
باز هم قدری برای دلبریدن زود بود
از جهان غیر از زیان چیزی ندیدم، روزگار
آنچه کم میکرد بیش از آنچه میافزود بود
ساقی قسمت قرارش عدل بود اما چرا
هرکه را دیدم ز سهم خویش ناخشنود بود
هرکه با ما بود ما را عاقبت تنها گذاشت
چاکر عشقم که هرجا نامی از ما بود، بود
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
آنچه “اشک شوق” دیدی، “گریهٔ بدرود” بود
بوسه با لبخند، تیری کارگرتر میشود
خنجری خوردم در آغوشت که زهرآلود بود
گرچه باید سیب میافتاد روزی از درخت
باز هم قدری برای دلبریدن زود بود
از جهان غیر از زیان چیزی ندیدم، روزگار
آنچه کم میکرد بیش از آنچه میافزود بود
ساقی قسمت قرارش عدل بود اما چرا
هرکه را دیدم ز سهم خویش ناخشنود بود
هرکه با ما بود ما را عاقبت تنها گذاشت
چاکر عشقم که هرجا نامی از ما بود، بود
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
تو جان من شده بودی و من جوان شده بودم
و اعتراف کنم شوق ناگهان شده بودم
تو، هم نیامده، هم آمده، چه حال و هوایی
عجب بیانی از آن حس بیبیان شده بودم
کمی که نه – کمی از کم زیادتر، به گمانم
دچار وسوسه و شوق توامان شده بودم
نگاه کردی، میخواستم سلام بگویم
که شرمسار تو از لکنت زبان شده بودم
س س س س و زبانم به رمز نام تو را گفت
و من، چقدر از این گفته شادمان شده بودم
تو خواستی که بخوانم، سکوت کرد زمان هم
که خوشقریحهترین شاعر زمان شده بودم
خروسخوان تو طلوعی در آسمان شده بودی
و من دوباره غروب ستارگان شده بودم
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
و اعتراف کنم شوق ناگهان شده بودم
تو، هم نیامده، هم آمده، چه حال و هوایی
عجب بیانی از آن حس بیبیان شده بودم
کمی که نه – کمی از کم زیادتر، به گمانم
دچار وسوسه و شوق توامان شده بودم
نگاه کردی، میخواستم سلام بگویم
که شرمسار تو از لکنت زبان شده بودم
س س س س و زبانم به رمز نام تو را گفت
و من، چقدر از این گفته شادمان شده بودم
تو خواستی که بخوانم، سکوت کرد زمان هم
که خوشقریحهترین شاعر زمان شده بودم
خروسخوان تو طلوعی در آسمان شده بودی
و من دوباره غروب ستارگان شده بودم
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
سوز تب فراق تو درمانپذیر نیست
تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهای
درد محبّت است که درمانپذیر نیست
هیچ از دل رمیدهٔ ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
#وحشی_بافقی
@chaameghazal ⛱️
تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهای
درد محبّت است که درمانپذیر نیست
هیچ از دل رمیدهٔ ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
#وحشی_بافقی
@chaameghazal ⛱️
یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
بسته ره گریز من برده دل و قرار من
یا رب من بدانمی تا به کجام میکشد
بهر چه کار میکشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمی هیچ به یار میرسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا تویی تویی هم یک و هم هزار من
عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان
پیش خیال چشم من روزی و روزگار من
گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمش
گاه میَش لقب نهم گاه لقب خمار من
کفر من است و دین من دیده نوربین من
آن من است و این من نیست از او گذار من
صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب من
یا رب تا کی میکند غارت هر چهار من
خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجا
یا رب آرزوم شد شهر من و دیار من
این دل شهر رانده در گل تیره مانده
ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من
یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمی
رحمت شهریار من وان همه شهر یار من
رفته ره درشت من بار گران ز پشت من
دلبر بردبار من آمده برده بار من
آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر من
آن که منم شکار او گشته بود شکار من
نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز من
نیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من
هیچ خمش نمیکنی تا به کی این دهل زنی
آه که پرده در شدی ای لب پرده دار من
#مولوی
@chaameghazal 🌙
بسته ره گریز من برده دل و قرار من
یا رب من بدانمی تا به کجام میکشد
بهر چه کار میکشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند
آن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمی هیچ به یار میرسد
دود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشد
یا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من
چونک مرا تویی تویی هم یک و هم هزار من
عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان
پیش خیال چشم من روزی و روزگار من
گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمش
گاه میَش لقب نهم گاه لقب خمار من
کفر من است و دین من دیده نوربین من
آن من است و این من نیست از او گذار من
صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب من
یا رب تا کی میکند غارت هر چهار من
خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجا
یا رب آرزوم شد شهر من و دیار من
این دل شهر رانده در گل تیره مانده
ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من
یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمی
رحمت شهریار من وان همه شهر یار من
رفته ره درشت من بار گران ز پشت من
دلبر بردبار من آمده برده بار من
آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر من
آن که منم شکار او گشته بود شکار من
نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز من
نیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من
هیچ خمش نمیکنی تا به کی این دهل زنی
آه که پرده در شدی ای لب پرده دار من
#مولوی
@chaameghazal 🌙
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند یار خویش را
همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد
گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را
خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را
دوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیب
در میان یاوران میگفت یار خویش را
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را
درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را
گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را
ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را
دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
#سعدی
@chaameghazal ⛵️
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بیوفا یاران که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند یار خویش را
همچنان امّید میدارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امّیدوارِ خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت پای در گل مانْد مانْد
گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را
خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را
دوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیب
در میان یاوران میگفت یار خویش را
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را
درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را
گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را
ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را
دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
#سعدی
@chaameghazal ⛵️
نه میدانم چرا بار سفر بستم که بگشایم
نه میدانم کجایم تا ز راه رفته بازآیم
مرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجوایی
پذیرفتم ولی ای کاش میگفتم نمیآیم
چه خیری دیده بودی از وجود ای مهربان مادر
که بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایم
گرفتم در بهشت آدم خطایی کرد، حرفی نیست
چرا من جای او در خاک روحم را بفرسایم
نیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم
گر از رنجی نمیکاهم به رنجی هم نیفزایم
تو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما
تو هم ای عشق با تنهاییام بگذار تنهایم
به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم، نفهمیدم
که سقفی شیشهای بین من است و آرزوهایم
من از خاطر نبردم هرگز اقیانوس بودن را
کنون شاید کویر اما هنوز از دور دریایم
ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم
که با این خستهجانی تا ابد باید بیاسایم
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
نه میدانم کجایم تا ز راه رفته بازآیم
مرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجوایی
پذیرفتم ولی ای کاش میگفتم نمیآیم
چه خیری دیده بودی از وجود ای مهربان مادر
که بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایم
گرفتم در بهشت آدم خطایی کرد، حرفی نیست
چرا من جای او در خاک روحم را بفرسایم
نیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم
گر از رنجی نمیکاهم به رنجی هم نیفزایم
تو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما
تو هم ای عشق با تنهاییام بگذار تنهایم
به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم، نفهمیدم
که سقفی شیشهای بین من است و آرزوهایم
من از خاطر نبردم هرگز اقیانوس بودن را
کنون شاید کویر اما هنوز از دور دریایم
ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم
که با این خستهجانی تا ابد باید بیاسایم
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
چرا تو ای شکستهدل خدا خدا نمیکنی؟
خدای چارهساز را، چرا صدا نمیکنی؟
به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بیامان چرا دعا نمیکنی؟
ز پرنیان بسترت شبی جدا نبودهای
پرند خواب را ز خود چرا جدا نمیکنی؟
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند
به وقت گریهها چرا خدا خدا نمیکنی؟
سحر ز باغ نالهها، گل مراد میدمد
به نیمهشب چرا لبی به ناله وا نمیکنی؟
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرندهٔ اسیر را، چرا رها نمیکنی؟
ز اشک نقرهفام خود به کیمیای نیمشب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی؟
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر ماندهای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی
#مهدی_سهیلی
@chaameghazal ⛱️
خدای چارهساز را، چرا صدا نمیکنی؟
به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بیامان چرا دعا نمیکنی؟
ز پرنیان بسترت شبی جدا نبودهای
پرند خواب را ز خود چرا جدا نمیکنی؟
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند
به وقت گریهها چرا خدا خدا نمیکنی؟
سحر ز باغ نالهها، گل مراد میدمد
به نیمهشب چرا لبی به ناله وا نمیکنی؟
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرندهٔ اسیر را، چرا رها نمیکنی؟
ز اشک نقرهفام خود به کیمیای نیمشب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی؟
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر ماندهای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی
#مهدی_سهیلی
@chaameghazal ⛱️
در منزلِ خجستهٔ اسفند
–همسایهٔ سراچهٔ فروردین–
با شاخههای تُرد، بلوغ جوانهها
باران به چشمروشنیِ صبح آمدهست.
زشت است اگر که من
–یار قدیم و همدمِ همساغرِ سحر–
در کوچههای خامش و خلوت نجویمش
یا
با جامِ شعرِ خویش
خوشآمد نگویمش.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
@chaameghazal ⛵️
–همسایهٔ سراچهٔ فروردین–
با شاخههای تُرد، بلوغ جوانهها
باران به چشمروشنیِ صبح آمدهست.
زشت است اگر که من
–یار قدیم و همدمِ همساغرِ سحر–
در کوچههای خامش و خلوت نجویمش
یا
با جامِ شعرِ خویش
خوشآمد نگویمش.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
@chaameghazal ⛵️
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
دوباره عشق دوباره هویٰ دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصلِ تو، نسيمِ نفس
دوباره باد بهاری- همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
دوباره مزمزهای از شراب کهنهٔ عشق
دوباره جامی از آن تند تلخوارهٔ گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنهٔ کاروان طنین جرس
نگويمت که بیامیز با من اما، آه
بعیدتر منشين از حدود زمزمهرس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که با بسامدش این عمرها نیاید بس
کبوترم؛ به تکاپوی شاخهای زیتون
قیاس من نه به سیمرغ میرسد نه مگس
برای باختنِ آن، به راهِ آزادی است
اگر نکوفتهام سر به میلههای قفس
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛱
دوباره عشق دوباره هویٰ دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصلِ تو، نسيمِ نفس
دوباره باد بهاری- همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
دوباره مزمزهای از شراب کهنهٔ عشق
دوباره جامی از آن تند تلخوارهٔ گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنهٔ کاروان طنین جرس
نگويمت که بیامیز با من اما، آه
بعیدتر منشين از حدود زمزمهرس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که با بسامدش این عمرها نیاید بس
کبوترم؛ به تکاپوی شاخهای زیتون
قیاس من نه به سیمرغ میرسد نه مگس
برای باختنِ آن، به راهِ آزادی است
اگر نکوفتهام سر به میلههای قفس
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛱
گل من بستان گشته رویت
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی
هر نفس نغمهای سر کند
لاله آراید چهر زیبا را
سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را
هان مطرب بزن، ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نوروزی
پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی؟ آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
ای سرو روان، وصلت به جان خواهم
بازآ که چون گل، در کنارم باشی
در نوبهاران، نوبهارم باشی
دلدادگان را، ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر، بوسی به ما ده
#رهی_معیری
@chaameghazal ⛵️
چمن از گل شد، چون سر کویت
بلبل از مستی
هر نفس نغمهای سر کند
لاله آراید چهر زیبا را
سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را
هان مطرب بزن، ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نوروزی
پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن
روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن، باده خور پای گل
لاله گر خواهی؟ آتشین رویش
سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم
ای سرو روان، وصلت به جان خواهم
بازآ که چون گل، در کنارم باشی
در نوبهاران، نوبهارم باشی
دلدادگان را، ای گل صلا ده
جامی ز ما گیر، بوسی به ما ده
#رهی_معیری
@chaameghazal ⛵️
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوعشمایل باشی
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوعشمایل باشی
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
نماند هیچ ز معنی ز بس که کرد قمار
ولی به حکم دل از شاه خشت زر دارد
مگو که دخل ندارد به سرچراغی من
ز خرج گریهٔ من آن صنم خبر دارد
جهان و هرچه در او هست ملک شیرخداست
اگر به خاک زند یا ز خاک بردارد
بریز باده که مستغنیام ز دولت غیر
بریز باده که هوشیاریام خطر دارد
سیاهی ظلمات است، جرأتی بطلب
سفر به هند کند حمزه چون جگر دارد
وانیکاد بخوان در حمایتم پی وصل
فراق گرچه شریف است بس خطر دارد
#محمد_سهرابی
@chaameghazal ⛱️
ولی به حکم دل از شاه خشت زر دارد
مگو که دخل ندارد به سرچراغی من
ز خرج گریهٔ من آن صنم خبر دارد
جهان و هرچه در او هست ملک شیرخداست
اگر به خاک زند یا ز خاک بردارد
بریز باده که مستغنیام ز دولت غیر
بریز باده که هوشیاریام خطر دارد
سیاهی ظلمات است، جرأتی بطلب
سفر به هند کند حمزه چون جگر دارد
وانیکاد بخوان در حمایتم پی وصل
فراق گرچه شریف است بس خطر دارد
#محمد_سهرابی
@chaameghazal ⛱️
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفتاخترِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم
روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راهِ پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را
گر ذرّهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکیگویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
خوانِ کرم گستردهای، مهمانِ خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم
ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،
من لااُبالیوار خود اُستُونِ کیوان بشکنم
#مولوی
@chaameghazal ⛵️
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفتاخترِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم
روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راهِ پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را
گر ذرّهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکیگویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
خوانِ کرم گستردهای، مهمانِ خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم
ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،
من لااُبالیوار خود اُستُونِ کیوان بشکنم
#مولوی
@chaameghazal ⛵️
عیار حسن ز صاحبنظر شود پیدا
که قیمت گهر از دیدهور شود پیدا
دهد ثمر ز رگ و ریشهٔ درخت خبر
نهفتههای پدر از پسر شود پیدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
که رنگ سرخ به خونِ جگر شود پیدا
هزار نامۀ عنقا ز کوه قاف رسید
نشد ز گمشدهٔ ما خبر شود پیدا
مشو به مُهر خموشی ز بیزبانان امن
که برق تیغ ز ابرِ سپر شود پیدا
مشو به موی سفید از فریبِ غفلت امن
که خوابهای گران در سحر شود پیدا
اگر به صدق قدم در طریقِ عشق نهی
تو را ز نقش قدم راهبر شود پیدا
تو شیشهدل، ندهی تن به سختیِ ایام
وگرنه لعل ز کوه و کمر شود پیدا
درین زمانه که جوهرشناس نایاب است
چه قدرِ مردمِ روشنگهر شود پیدا؟
ز حرصِ دانه درین کشتزار نزدیک است
که همچو مور تو را بال و پر شود پیدا
مجو ز هر دلِ افسرده، معنیِ روشن
که دل چو آب شود این گهر شود پیدا
ز همرهان ره دورست عمر جاویدان
سفر خوش است اگر همسفر شود پیدا
عیار فکر ز همفکر میشود ظاهر
که روز معرکه صاحبجگر شود پیدا
توان ز سادهدلی یافت رازهای مرا
چو رشتهای که ز مغز گهر شود پیدا
اگر تو چون کف دریا سبک کنی خود را
تو را سفینه ز موج خطر شود پیدا
زمین قابل اگر بهر فکر میطلبی
ز پیش مصرع ما بیشتر شود پیدا
به سیم قلب نگیرند صائب از اخوان
درین زمانه عزیزی اگر شود پیدا
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛵️
که قیمت گهر از دیدهور شود پیدا
دهد ثمر ز رگ و ریشهٔ درخت خبر
نهفتههای پدر از پسر شود پیدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
که رنگ سرخ به خونِ جگر شود پیدا
هزار نامۀ عنقا ز کوه قاف رسید
نشد ز گمشدهٔ ما خبر شود پیدا
مشو به مُهر خموشی ز بیزبانان امن
که برق تیغ ز ابرِ سپر شود پیدا
مشو به موی سفید از فریبِ غفلت امن
که خوابهای گران در سحر شود پیدا
اگر به صدق قدم در طریقِ عشق نهی
تو را ز نقش قدم راهبر شود پیدا
تو شیشهدل، ندهی تن به سختیِ ایام
وگرنه لعل ز کوه و کمر شود پیدا
درین زمانه که جوهرشناس نایاب است
چه قدرِ مردمِ روشنگهر شود پیدا؟
ز حرصِ دانه درین کشتزار نزدیک است
که همچو مور تو را بال و پر شود پیدا
مجو ز هر دلِ افسرده، معنیِ روشن
که دل چو آب شود این گهر شود پیدا
ز همرهان ره دورست عمر جاویدان
سفر خوش است اگر همسفر شود پیدا
عیار فکر ز همفکر میشود ظاهر
که روز معرکه صاحبجگر شود پیدا
توان ز سادهدلی یافت رازهای مرا
چو رشتهای که ز مغز گهر شود پیدا
اگر تو چون کف دریا سبک کنی خود را
تو را سفینه ز موج خطر شود پیدا
زمین قابل اگر بهر فکر میطلبی
ز پیش مصرع ما بیشتر شود پیدا
به سیم قلب نگیرند صائب از اخوان
درین زمانه عزیزی اگر شود پیدا
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛵️