دوستم داری - میدانم - باز
دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم - امروز -
مثلِ دیروز مرا میخواهی؟
مهربانیست؟ و یا بی مهریست؟
تنگِ بیآب برای ماهی؟
فرصتی تا بسرايیم از هم
بس کن از فلسفههای واهی
عشق، عشق است - چه بر لوحی زر -
بنویسند چه برگ ِ کاهی
پرسش از عقل فریبیست به خویش
تا جنون میدهدت آگاهی
غیر از آن کوچهٔ بینام و نشان
خانهٔ دوست ندارد راهی!
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم - امروز -
مثلِ دیروز مرا میخواهی؟
مهربانیست؟ و یا بی مهریست؟
تنگِ بیآب برای ماهی؟
فرصتی تا بسرايیم از هم
بس کن از فلسفههای واهی
عشق، عشق است - چه بر لوحی زر -
بنویسند چه برگ ِ کاهی
پرسش از عقل فریبیست به خویش
تا جنون میدهدت آگاهی
غیر از آن کوچهٔ بینام و نشان
خانهٔ دوست ندارد راهی!
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
راحت آید به دیارِ دل و برگردد باز
غم کند کوچ و پشیمان ز سفر گردد باز
روزگاریست که غم رفته به تسخیر دلم
وقت آن شد که به فتح و به ظفر گردد باز
آستینی چو لب از خونِ جگر دارم خشک
امشب این گریه امید است که تر گردد باز
نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم
آنقدر صبر ندارم که خبر گردد باز
روزگاریست که دل از نظر دوست فتاد
باشد آن روز که منظورِ نظر گردد باز
کیست دل کو به فراقت بود آرام پذیر
گر به پا رفته ز کوی تو، به سر گردد باز
طرفِ ابروی تو چون دست به مهر افشاند
عمر بگریخته چون نورِ بصر گردد باز
شِکری کو شود از نسبت لعل تو شراب
چون بَرَد نامِ دهان تو شکر گردد باز
دل که در آتشِ هجران تو شد باز آمد
که گمان داشت که این سوخته پر گردد باز
طالب از نیک و بد خلق مکُن شکوه و شُکر
کین حوادث به قضا و به قدَر گردد باز
#طالب_آملی
@chaameghazal ⛵️
غم کند کوچ و پشیمان ز سفر گردد باز
روزگاریست که غم رفته به تسخیر دلم
وقت آن شد که به فتح و به ظفر گردد باز
آستینی چو لب از خونِ جگر دارم خشک
امشب این گریه امید است که تر گردد باز
نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم
آنقدر صبر ندارم که خبر گردد باز
روزگاریست که دل از نظر دوست فتاد
باشد آن روز که منظورِ نظر گردد باز
کیست دل کو به فراقت بود آرام پذیر
گر به پا رفته ز کوی تو، به سر گردد باز
طرفِ ابروی تو چون دست به مهر افشاند
عمر بگریخته چون نورِ بصر گردد باز
شِکری کو شود از نسبت لعل تو شراب
چون بَرَد نامِ دهان تو شکر گردد باز
دل که در آتشِ هجران تو شد باز آمد
که گمان داشت که این سوخته پر گردد باز
طالب از نیک و بد خلق مکُن شکوه و شُکر
کین حوادث به قضا و به قدَر گردد باز
#طالب_آملی
@chaameghazal ⛵️
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهٔ تو، حجّت موجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید:
هزار یوسف مصری فتاده در چَه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفّه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند، بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
#حافظ
@chaameghazal 🌱
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهٔ تو، حجّت موجّه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید:
هزار یوسف مصری فتاده در چَه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفّه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند، بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
#حافظ
@chaameghazal 🌱
فواره شرح معنی این یک عبارت است:
دنیا حضیض عزت و اوج حقارت است
بیرون هر قفس قفسی دیگر است باز
در اصل نام دیگر دنیا اسارت است
چون عمر رفته را نتوان باز پس گرفت
هر منفعت که میکند انسان خسارت است
زاهد در انتظار بهشت است و عیب نیست
این عاقلان عبادتشان هم تجارت است
در معنی «وجود» همین بس که پیش دوست
اظهار «هیچ» بودن ما هم جسارت است
عاشق به گریه آمد و بوسید یار را
عاقل هنوز منتظر یک اشارت است
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
دنیا حضیض عزت و اوج حقارت است
بیرون هر قفس قفسی دیگر است باز
در اصل نام دیگر دنیا اسارت است
چون عمر رفته را نتوان باز پس گرفت
هر منفعت که میکند انسان خسارت است
زاهد در انتظار بهشت است و عیب نیست
این عاقلان عبادتشان هم تجارت است
در معنی «وجود» همین بس که پیش دوست
اظهار «هیچ» بودن ما هم جسارت است
عاشق به گریه آمد و بوسید یار را
عاقل هنوز منتظر یک اشارت است
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
دمی مینوش بادِهیْ جان و یک لحظه شکر میخا
به باطن همچو عقل کل، به ظاهر همچو تنگ گل
دمی الهامِ امرِ «قُل» دمی تشریف «اعطینا»
تصورهای روحانی خوشیِّ بیپشیمانی
ز رزموبزم پنهانی ز سر سر او اخفی
ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره
به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا؟
دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها
مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا
چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی
چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا
تو دو دیده فرو بندی و گویی روز روشن کو
زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت
مرو ای ناب با دردی بپر زین درد، رو بالا
هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه
نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد
شود بر شاخ و برگ او نتیجهیْ شرب او پیدا
ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی
ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو
ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند
همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده
اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
وگر درد طلب نبوَد صریحاً گفته گیر این را
فسانه دیگران دانی حواله میکنی هر جا
#مولوی
@chaameghazal 🌙
دمی مینوش بادِهیْ جان و یک لحظه شکر میخا
به باطن همچو عقل کل، به ظاهر همچو تنگ گل
دمی الهامِ امرِ «قُل» دمی تشریف «اعطینا»
تصورهای روحانی خوشیِّ بیپشیمانی
ز رزموبزم پنهانی ز سر سر او اخفی
ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره
به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا؟
دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها
مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا
چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی
چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا
تو دو دیده فرو بندی و گویی روز روشن کو
زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت
مرو ای ناب با دردی بپر زین درد، رو بالا
هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه
نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد
شود بر شاخ و برگ او نتیجهیْ شرب او پیدا
ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی
ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو
ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند
همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده
اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
وگر درد طلب نبوَد صریحاً گفته گیر این را
فسانه دیگران دانی حواله میکنی هر جا
#مولوی
@chaameghazal 🌙
چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم
در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟
کز شش جهت فکندند در پنجه عقابم
هر چند کشتی من بر خشک بسته گردون
نومید بر نگشته است یک تشنه از سرابم
محو محیط وحدت مستغرق وصال است
من از ره تعین سرگشته چون حبابم
در زهد خشک باشد پوشیده مشرب من
آب حیاتم اما خس پوش از سرابم
چون ماه نو تواضع با خاکیان نمایم
با آن شکوه گردون گیرد اگر رکابم
هرگز دلم نبوده است بی داغ عشق صائب
چسبیده است دایم بر اخگری کبابم
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛵️
در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم
در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟
کز شش جهت فکندند در پنجه عقابم
هر چند کشتی من بر خشک بسته گردون
نومید بر نگشته است یک تشنه از سرابم
محو محیط وحدت مستغرق وصال است
من از ره تعین سرگشته چون حبابم
در زهد خشک باشد پوشیده مشرب من
آب حیاتم اما خس پوش از سرابم
چون ماه نو تواضع با خاکیان نمایم
با آن شکوه گردون گیرد اگر رکابم
هرگز دلم نبوده است بی داغ عشق صائب
چسبیده است دایم بر اخگری کبابم
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛵️
خویشتنداری و خموشی را
هوشمندان، حصارِ جان دانند
گر زیان بینی از بیان بینی
ور زبون گردی از زبان دانند
رازِ دل، پیش دوستان مَگُشای
گر نخواهی که دشمنان دانند
#رهی_معیری
@chaameghazal 🌱
هوشمندان، حصارِ جان دانند
گر زیان بینی از بیان بینی
ور زبون گردی از زبان دانند
رازِ دل، پیش دوستان مَگُشای
گر نخواهی که دشمنان دانند
#رهی_معیری
@chaameghazal 🌱
دیگر برای دم زدن از عشق،
باید زبانی دیگر اندیشید
باید کلام دیگری پرداخت،
باید بیانی دیگر اندیشید
تا کی همان عذرا و وامقها؟
آن خستهها، آن کهنهعاشقها
باید برای این بیابان نیز،
دیوانگانی دیگر اندیشید
تا چند شیرین داستان باشد؟
افسونگری نامهربان باشد
باید برای دلشکستن نیز
نامهربانی دیگر اندیشید
پروانه را با خویش بگذاریم
خستهست از او دست برداریم
دیگر خوراک شعله را باید
آتشبهجانی دیگر اندیشید
هرکس حریف عشقخوانی نیست
با هر مغنّی این اغانی نیست
باید برای اوج این اجرا
آوازهخوانی دیگر اندیشید
از هر که و از هر زبان دیگر
تکراریاست این داستان دیگر
یا دست باید برد در طرحش
یا داستانی دیگر اندیشید
تا بر هدف چون تیر بنشیند
ابزار یا بازو؟ چه میبینید؟
شاید به جای آرشی دیگر،
باید کمانی دیگر اندیشید
#حسین_منزوی
@chaameghazal 🪐
باید زبانی دیگر اندیشید
باید کلام دیگری پرداخت،
باید بیانی دیگر اندیشید
تا کی همان عذرا و وامقها؟
آن خستهها، آن کهنهعاشقها
باید برای این بیابان نیز،
دیوانگانی دیگر اندیشید
تا چند شیرین داستان باشد؟
افسونگری نامهربان باشد
باید برای دلشکستن نیز
نامهربانی دیگر اندیشید
پروانه را با خویش بگذاریم
خستهست از او دست برداریم
دیگر خوراک شعله را باید
آتشبهجانی دیگر اندیشید
هرکس حریف عشقخوانی نیست
با هر مغنّی این اغانی نیست
باید برای اوج این اجرا
آوازهخوانی دیگر اندیشید
از هر که و از هر زبان دیگر
تکراریاست این داستان دیگر
یا دست باید برد در طرحش
یا داستانی دیگر اندیشید
تا بر هدف چون تیر بنشیند
ابزار یا بازو؟ چه میبینید؟
شاید به جای آرشی دیگر،
باید کمانی دیگر اندیشید
#حسین_منزوی
@chaameghazal 🪐
گل ز خجالت آب شد پیش رخ نگار من
سرخ برآمد از حیا لاله ز شرم یار من
مست جمال خود کند عالم امر و خلق را
برقع اگر برافکند ساقی گلعذار من
مست شراب آرزو، کی رهد از خمار غم؟
تا نخورد به صدق دل باده خوشگوار من
بر تن مرده میدمد چون نفس مسیح جان
هر طرفی که میرود بوی گل و بهار من
تا شدهام چو مقبلان صید کمند سنبلش
هست به رغبت آمده شیر فلک شکار من
شمس منیر کی بود چون مه بدر گلرخم؟
سرو قدش نهال جان ورد رخش دثار من
مصحف حسن دلبرم هست دو چارده ولی
سی و دو است از آنکه آن ماه دو پنج و چار من
من که ز مجلس ازل مست اناالحق آمدم
چون نزند شهِ ابد، بر سر عرش دار من؟
ای که ز عشق گفتهای دست بدار و توبه کن
عشق جمال دلبران تا ابد است کار من
سنگ فنا ز آسمان گر برسد چه باک از آن
شکر که نیست از عمل شیشه زهد، بار من
هست نسیمی! در جهان سی و دو نطق لایزال
روز به محشر جزا دولت برقرار من
#نسیمی
@chaameghazal 🌙
سرخ برآمد از حیا لاله ز شرم یار من
مست جمال خود کند عالم امر و خلق را
برقع اگر برافکند ساقی گلعذار من
مست شراب آرزو، کی رهد از خمار غم؟
تا نخورد به صدق دل باده خوشگوار من
بر تن مرده میدمد چون نفس مسیح جان
هر طرفی که میرود بوی گل و بهار من
تا شدهام چو مقبلان صید کمند سنبلش
هست به رغبت آمده شیر فلک شکار من
شمس منیر کی بود چون مه بدر گلرخم؟
سرو قدش نهال جان ورد رخش دثار من
مصحف حسن دلبرم هست دو چارده ولی
سی و دو است از آنکه آن ماه دو پنج و چار من
من که ز مجلس ازل مست اناالحق آمدم
چون نزند شهِ ابد، بر سر عرش دار من؟
ای که ز عشق گفتهای دست بدار و توبه کن
عشق جمال دلبران تا ابد است کار من
سنگ فنا ز آسمان گر برسد چه باک از آن
شکر که نیست از عمل شیشه زهد، بار من
هست نسیمی! در جهان سی و دو نطق لایزال
روز به محشر جزا دولت برقرار من
#نسیمی
@chaameghazal 🌙
اسب میتازاند از تنهایی شهر و دیارش
تا چه خواهد کرد با او زندگانی؛ بخت یارش
عشق از کوه و کمر، سر میرسد ناگاه از راه
مینشیند راه پر پیچ و خمش بر او غبارش
میزند دل را به دریا در تن موّاج کاریز
ریخته بر شانه موج گیسوان آبشارش
عشق میآید، همین کافی است تا مردی بسوزد
با دل وا ماندهٔ مفتون بیصبر و قرارش
عشق میگردد ببیند کیست مرد روز سختی
تا که پایش را ببندد زود و بنشیند کنارش
باید از درد دلاورهای در زندان بپرسی
تا بفهمی چیست تاوان غم دیوانهوارش
عشق نایاب است، هرکس گوشهای میجوید او را
یک نفر در بیستون و دیگری در سبزوارش
عشق با ناز و ادا، بیزور و بیزیور میآید
یک نفر هم میشود مانند گلممد دچارش
هر زمان آمد پیِ چیزی به غیر از غم نباشی
عشق این بوده است از روز ازل قول و قرارش...
#سیده_تکتم_حسینی
پ.ن:این شعر، موضوعش مارالِ کتاب کلیدر است
@chaameghazal ⛱️
تا چه خواهد کرد با او زندگانی؛ بخت یارش
عشق از کوه و کمر، سر میرسد ناگاه از راه
مینشیند راه پر پیچ و خمش بر او غبارش
میزند دل را به دریا در تن موّاج کاریز
ریخته بر شانه موج گیسوان آبشارش
عشق میآید، همین کافی است تا مردی بسوزد
با دل وا ماندهٔ مفتون بیصبر و قرارش
عشق میگردد ببیند کیست مرد روز سختی
تا که پایش را ببندد زود و بنشیند کنارش
باید از درد دلاورهای در زندان بپرسی
تا بفهمی چیست تاوان غم دیوانهوارش
عشق نایاب است، هرکس گوشهای میجوید او را
یک نفر در بیستون و دیگری در سبزوارش
عشق با ناز و ادا، بیزور و بیزیور میآید
یک نفر هم میشود مانند گلممد دچارش
هر زمان آمد پیِ چیزی به غیر از غم نباشی
عشق این بوده است از روز ازل قول و قرارش...
#سیده_تکتم_حسینی
پ.ن:این شعر، موضوعش مارالِ کتاب کلیدر است
@chaameghazal ⛱️
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان میکند جان را خدادان میکند
داور سلیمان میکند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان میرسد مست و خرامان میرسد
با گوی و چوگان میرسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان میدود
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان میدوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
#مولوی
@chaameghazal ⛵️
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان میکند جان را خدادان میکند
داور سلیمان میکند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان میرسد مست و خرامان میرسد
با گوی و چوگان میرسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان میدود
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان میدوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
#مولوی
@chaameghazal ⛵️
ای خوش اندر گنج دل زرّ معانی داشتن
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن
علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن
کشتن اندر باغ جان هر لحظهای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان به تن تنها برای جانفشانی داشتن
ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن به دست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
صید بیپر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن
#پروین_اعتصامی
@chaameghazal ⛵️
نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن
عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن
علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن
کشتن اندر باغ جان هر لحظهای رنگین گلی
وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن
دل برای مهربانی پروراندن لاجرم
جان به تن تنها برای جانفشانی داشتن
ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن به دست
یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن
در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی
پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن
صید بیپر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طائران بوستانی داشتن
#پروین_اعتصامی
@chaameghazal ⛵️
از راست، صدای گفتوگو میآید
وز چپ، همه بانگ هایوهوی میآید
بیگانه ز هردو، من سراپا گوشم
کآواز تو از کدام سو میآید
#حسين_منزوى
@chaameghazal 🪽
وز چپ، همه بانگ هایوهوی میآید
بیگانه ز هردو، من سراپا گوشم
کآواز تو از کدام سو میآید
#حسين_منزوى
@chaameghazal 🪽
اختیار از خود ندارد ناگزیری مثل تو
“منصب فرمانبری” دارد وزیری مثل تو
سکه از دشمن بگیر و باز کن دروازه را
این خیانت برمیآید از اجیری مثل تو
جز به دست آوردن مشتی لجن چیزی ندید
هرکه تور انداخت در جوی حقیری مثل تو
هرکسی گیر تو افتاد از خودش بیزار شد
آب را گِل کرد دام آبگیری مثل تو
کی سراغ از غنچه دارد شورهزاری اینچنین
از شکوفایی چه میداند کویری مثل تو
در پی صید غزالی تیزپایم، دور شو
میگریزند، آهوان از گرگ پیری مثل تو
دیدمت همسفرهٔ کفتارهای مردهخوار
سگ در این صحرا شرف دارد به شیری مثل تو
دور باد از ببرهای سرفرازی مثل ما
دوستی با خوکهای سربهزیری مثل تو
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
“منصب فرمانبری” دارد وزیری مثل تو
سکه از دشمن بگیر و باز کن دروازه را
این خیانت برمیآید از اجیری مثل تو
جز به دست آوردن مشتی لجن چیزی ندید
هرکه تور انداخت در جوی حقیری مثل تو
هرکسی گیر تو افتاد از خودش بیزار شد
آب را گِل کرد دام آبگیری مثل تو
کی سراغ از غنچه دارد شورهزاری اینچنین
از شکوفایی چه میداند کویری مثل تو
در پی صید غزالی تیزپایم، دور شو
میگریزند، آهوان از گرگ پیری مثل تو
دیدمت همسفرهٔ کفتارهای مردهخوار
سگ در این صحرا شرف دارد به شیری مثل تو
دور باد از ببرهای سرفرازی مثل ما
دوستی با خوکهای سربهزیری مثل تو
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛱️
جهانی نان خور است از سفرهٔ سرشار احسانت
به گندمزارها از بس که برکت می دهد نانت
تویی آنکس که وقت ظهر لهله میزند خورشید
بیاساید دمی در سایه سار امن ایوانت
کسادی را ببر از حجرهٔ تقدیر، لب وا کن
شروع قسمت رزق است بسم الله رحمانت
بریز از کیسهٔ انعام خود ارزن به این سوها
که برچینیم ما هم دانهای از لطف دستانت
حسودی میکند دنیای لب از گفتگو بسته
به گنجشکان خوشآواز بر روی درختانت
حسن یعنی که هرکس هر زمان در هر کجا باشد
نصیبی می برد از خیل اکرام فراوانت
بیا و کاسهٔ جان مرا هم از کرم پرکن
گدا آورده دست خالیاش را سوی دامانت..
#سیده_تکتم_حسینی
@chaameghazal ⛱️
به گندمزارها از بس که برکت می دهد نانت
تویی آنکس که وقت ظهر لهله میزند خورشید
بیاساید دمی در سایه سار امن ایوانت
کسادی را ببر از حجرهٔ تقدیر، لب وا کن
شروع قسمت رزق است بسم الله رحمانت
بریز از کیسهٔ انعام خود ارزن به این سوها
که برچینیم ما هم دانهای از لطف دستانت
حسودی میکند دنیای لب از گفتگو بسته
به گنجشکان خوشآواز بر روی درختانت
حسن یعنی که هرکس هر زمان در هر کجا باشد
نصیبی می برد از خیل اکرام فراوانت
بیا و کاسهٔ جان مرا هم از کرم پرکن
گدا آورده دست خالیاش را سوی دامانت..
#سیده_تکتم_حسینی
@chaameghazal ⛱️
باید به فکر
تنهایی خودم باشم
دست خودم را میگیرم
و از خانه بیرون میزنیم
در پارک
بهجز درخت
هیچکس نیست
روی تمام
نیمکتهای خالی مینشینیم
تا پارک، از تنهایی رنج نبرد
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خودمان میافتم
و از خودم خواهش میکنم به خانه بازگردد
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
تنهایی خودم باشم
دست خودم را میگیرم
و از خانه بیرون میزنیم
در پارک
بهجز درخت
هیچکس نیست
روی تمام
نیمکتهای خالی مینشینیم
تا پارک، از تنهایی رنج نبرد
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خودمان میافتم
و از خودم خواهش میکنم به خانه بازگردد
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal 🪐
پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم
ز بیم غیر، نتوانم نظر سوی تو اندازم
پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد
چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم؟
نبینم ماهِ نو را در خمِ طاقِ فلک هرگز
اگر روزی نظر بر طاقِ ابروی تو اندازم
تو میآیی و من از شوق میخواهم که: هر ساعت
سر خود را به پای سرو دلجوی تو اندازم
رقیب سنگدل زینسان که جا کرده به پهلویت
من بیدل چهسان خود را به پهلوی تو اندازم؟
دلی کز دست من شد، آه! اگر روزی به دست آید
کبابی سازم و پیش سگ کوی تو اندازم
هلالی را دل دیوانه در قید جنون اولیٰ
اجازت ده که: بازش در خم موی تو اندازم
#هلالی_جغتایی
@chaameghazal ⛵️
ز بیم غیر، نتوانم نظر سوی تو اندازم
پس از چندی که ناگه دولت وصل اتفاق افتد
چه باشد گر توانم دیده بر روی تو اندازم؟
نبینم ماهِ نو را در خمِ طاقِ فلک هرگز
اگر روزی نظر بر طاقِ ابروی تو اندازم
تو میآیی و من از شوق میخواهم که: هر ساعت
سر خود را به پای سرو دلجوی تو اندازم
رقیب سنگدل زینسان که جا کرده به پهلویت
من بیدل چهسان خود را به پهلوی تو اندازم؟
دلی کز دست من شد، آه! اگر روزی به دست آید
کبابی سازم و پیش سگ کوی تو اندازم
هلالی را دل دیوانه در قید جنون اولیٰ
اجازت ده که: بازش در خم موی تو اندازم
#هلالی_جغتایی
@chaameghazal ⛵️
به آه برقعنان من آسمان تنگ است
که بر خدنگ قضا، خانهٔ کمان تنگ است
جنون فضای بیابان عشق میخواهد
رباط عقل به این لشکر گران تنگ است
به گوشهٔ دل ما چون بر توانی برد؟
که بر غزال تو صحرای لامکان تنگ است
چگونه بلبل ما زان چمن برون نرود
که از هجوم صفا جای باغبان تنگ است
سیاه خانه نشینان لامکان دشتیم
به خیل حشمت ما عرصهٔ مکان تنگ است
زبان ز عهدهٔ گفتار چون برون آید؟
بر این محیط سبکسیر، ناودان تنگ است
به قدر وسع معاش است خلق را میدان
عجب نباشد اگر خُلق مفلسان تنگ است
شکنج زلف تو دست کدام دل گیرد؟
به زایران حرم، راه نردبان تنگ است
کدام نعمت الوان به این رسد صائب؟
که تنگ روزیَم و یار را دهان تنگ است
#صائب_تبریزی
@chaameghazal 🌙
که بر خدنگ قضا، خانهٔ کمان تنگ است
جنون فضای بیابان عشق میخواهد
رباط عقل به این لشکر گران تنگ است
به گوشهٔ دل ما چون بر توانی برد؟
که بر غزال تو صحرای لامکان تنگ است
چگونه بلبل ما زان چمن برون نرود
که از هجوم صفا جای باغبان تنگ است
سیاه خانه نشینان لامکان دشتیم
به خیل حشمت ما عرصهٔ مکان تنگ است
زبان ز عهدهٔ گفتار چون برون آید؟
بر این محیط سبکسیر، ناودان تنگ است
به قدر وسع معاش است خلق را میدان
عجب نباشد اگر خُلق مفلسان تنگ است
شکنج زلف تو دست کدام دل گیرد؟
به زایران حرم، راه نردبان تنگ است
کدام نعمت الوان به این رسد صائب؟
که تنگ روزیَم و یار را دهان تنگ است
#صائب_تبریزی
@chaameghazal 🌙