ای در غرور نفس بهسر برده روزگار
برخیز و کارکن که کنون است وقت کار
ای دوست ماه روزه رسید و تو خفتهای
آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر
سالی دراز بودهای اندر هوای خویش
ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار
پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست
بسیار چیز هست جز این شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهای است
تا روزهٔ تو روزه بوَد نزد کردگار
اول نگاهدار نظر تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی
کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار
دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فروبند استوار
دیگر به وقت روزهگشادن مخور حرام
زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار
دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور
چندانت خواب هست که آن نیست در شمار
دیگر به فکر آینهٔ دل چنان بکن
کز غیر ذکر حق ننشیند بر او غبار
این است شرط روزه اگر مرد روزهای
گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار
دیگر بسی مخور که هر آن کس که سیر خورد
اعضاش جمله گرسنه گردند و بیقرار
تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب
چون شمع جان خویش بسوزی در انتظار
تا خوان و نان بسازی از غایت شره
گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار
چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو
ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار
صد بار باشدَت چو شکمپر شد از طعام
حالی ز پشت تو همه باز اوفتاد بار
این روزه نیست گر شرف روزه بایدت
بیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار
مویت سپید گشت و دل تو سیاه شد
تا کی کند سپیدگری ای سیاه کار
یارب به حق طاعت پاکان پاک دل
یارب به حق روزهٔ مردان روزهدار
کز هرچه دیدهای تو ز عطار ناپسند
کانرا نبودهای تو به وجهی پسند کار
چون با در تو گشت و پشیمان شد از گناه
وز فعل خویش خیره فروماند و شرمسار
عفوش کن و ببخش تو دانی که لایق است
تا جرم آفریده کرم ز آفریدگار
#عطار
@chaameghazal ⛱️
برخیز و کارکن که کنون است وقت کار
ای دوست ماه روزه رسید و تو خفتهای
آخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر
سالی دراز بودهای اندر هوای خویش
ماهی خدای را شو و دست از هوا بدار
پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنست
بسیار چیز هست جز این شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهای است
تا روزهٔ تو روزه بوَد نزد کردگار
اول نگاهدار نظر تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی
کز گفت و گوی هرزه شود عقل تار و مار
دیگر زبان خویش که جای ثنای اوست
از غیبت و دروغ فروبند استوار
دیگر به وقت روزهگشادن مخور حرام
زیرا که خون خوری تو از آن به هزار بار
دیگر بسی مخسب که در تنگنای گور
چندانت خواب هست که آن نیست در شمار
دیگر به فکر آینهٔ دل چنان بکن
کز غیر ذکر حق ننشیند بر او غبار
این است شرط روزه اگر مرد روزهای
گرچه ز روی عقل یکی گفتم از هزار
دیگر بسی مخور که هر آن کس که سیر خورد
اعضاش جمله گرسنه گردند و بیقرار
تو خود نشسته تا که کی آید پدید شب
چون شمع جان خویش بسوزی در انتظار
تا خوان و نان بسازی از غایت شره
گویی دو چشم تو شود از هر سویی چهار
چندان خوری که دم نتوانی زد از گلو
ور دم زنی برآورد آن دم ز تو دمار
صد بار باشدَت چو شکمپر شد از طعام
حالی ز پشت تو همه باز اوفتاد بار
این روزه نیست گر شرف روزه بایدت
بیرون شوی ز تویی تو بر مثال مار
مویت سپید گشت و دل تو سیاه شد
تا کی کند سپیدگری ای سیاه کار
یارب به حق طاعت پاکان پاک دل
یارب به حق روزهٔ مردان روزهدار
کز هرچه دیدهای تو ز عطار ناپسند
کانرا نبودهای تو به وجهی پسند کار
چون با در تو گشت و پشیمان شد از گناه
وز فعل خویش خیره فروماند و شرمسار
عفوش کن و ببخش تو دانی که لایق است
تا جرم آفریده کرم ز آفریدگار
#عطار
@chaameghazal ⛱️
باز در خود خیره شو انگار چشمت سیر نیست
درد خودبینی است میدانم تو را تقصیر نیست
کوزهٔ دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گِلِ خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست
شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفرهٔ کفتار باشد، شیر نیست
اولین شرط معلم بودن انسان بودن است
شیخ این مجلس کهنسال است اما پیر نیست
در پشیمانی چراغ معرفت روشنتر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست
همچنان در پاسخ دشنام میگویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
باز اگر دیوانهای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینهٔ ما از کسی دلگیر نیست
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️
درد خودبینی است میدانم تو را تقصیر نیست
کوزهٔ دربسته در آغوش دریا هم تهی است
در گِلِ خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست
شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است
شیر اگر همسفرهٔ کفتار باشد، شیر نیست
اولین شرط معلم بودن انسان بودن است
شیخ این مجلس کهنسال است اما پیر نیست
در پشیمانی چراغ معرفت روشنتر است
توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست
همچنان در پاسخ دشنام میگویم سلام
عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست
باز اگر دیوانهای سنگی به من زد شاد باش
خاطر آیینهٔ ما از کسی دلگیر نیست
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!
نصیحت گوش کردن را، دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندهست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهایی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی اینبار میباید
#شیخ_بهایی
@chaameghazal 🌙
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!
نصیحت گوش کردن را، دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندهست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهایی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی اینبار میباید
#شیخ_بهایی
@chaameghazal 🌙
تو چراغ آفتابی، گل آفتابگردان!
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
تو بتاب و گل بیفشان، «سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!
#سعید_بیابانکی
@chaameghazal 🌱
نکند به ما نتابی، گل آفتابگردان!
گل آفتاب ما را لب کوه سر بریدند
نکند هنوز خوابی؟ گل آفتابگردان!
نه گلی فقط، که نوری، نه که نور، بوی باران
تو صدای پای آبی، گل آفتابگردان!
نه گلی، نه آفتابی، من و این هوای ابری
نکند به ما نتابی! گل آفتابگردان!
تو بتاب و گل بیفشان، «سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی»، گل آفتابگردان!
#سعید_بیابانکی
@chaameghazal 🌱
گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم
که گرچه خاک زمینم کنی، هوا دارم
اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست
مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون تو را دارم
مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کرد
نظر به مصلحت کار خود کجا دارم؟
به وصل روی تو ایمن کجا توانم بود؟
که دشمنی چو فراق تو در قفا دارم
دلم شکستی و مهرت وفا نکرد، که من
به خردهای چنان با تو ماجرا دارم
ز آشنا دل مردم درست گردد و من
شکستهدل شدن از یار آشنا دارم
قبول کن ز من، ای اوحدی و قصهٔ عقل
به من مگوی، که من درد بیدوا دارم
#اوحدی
@chaameghazal 🌙
که گرچه خاک زمینم کنی، هوا دارم
اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست
مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون تو را دارم
مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کرد
نظر به مصلحت کار خود کجا دارم؟
به وصل روی تو ایمن کجا توانم بود؟
که دشمنی چو فراق تو در قفا دارم
دلم شکستی و مهرت وفا نکرد، که من
به خردهای چنان با تو ماجرا دارم
ز آشنا دل مردم درست گردد و من
شکستهدل شدن از یار آشنا دارم
قبول کن ز من، ای اوحدی و قصهٔ عقل
به من مگوی، که من درد بیدوا دارم
#اوحدی
@chaameghazal 🌙
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فَرُّخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فَرُّخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
فاصله بین من و تو دمبهدم کم میشود
دارد این ترکیب کمکم باب میلم میشود
ابرهای تیره را از پیش چشمت پس بزن
پلک بر هم میزنی و ماه درهم میشود
مو به موی بی سر و سامانیام را شانه کن
سر به روی شانهام بگذار، این هم میشود
خندههایم با تو هر لحظه، ولی یک بار اگر
پلک من سنگین شود ابروی تو خم میشود
حرفهایت تازگی دارد فریبم میدهد
سرخی لبهات دارد سیب آدم میشود
باز صبحی دیگر آمد یک شب دیگر گذشت
باز اسباب جداییمان فراهم میشود
#مائده_هاشمی
@chaameghazal 🪭
دارد این ترکیب کمکم باب میلم میشود
ابرهای تیره را از پیش چشمت پس بزن
پلک بر هم میزنی و ماه درهم میشود
مو به موی بی سر و سامانیام را شانه کن
سر به روی شانهام بگذار، این هم میشود
خندههایم با تو هر لحظه، ولی یک بار اگر
پلک من سنگین شود ابروی تو خم میشود
حرفهایت تازگی دارد فریبم میدهد
سرخی لبهات دارد سیب آدم میشود
باز صبحی دیگر آمد یک شب دیگر گذشت
باز اسباب جداییمان فراهم میشود
#مائده_هاشمی
@chaameghazal 🪭
هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید
خانهی انوری کجا باشد
#انوری
@chaameghazal 🪽
گرچه بر دیگری قضا باشد
بر زمین نارسیده میگوید
خانهی انوری کجا باشد
#انوری
@chaameghazal 🪽
غمگین نیَم که خلق شمارند بد مرا
نزدیک میکند به خدا، دست رد مرا
گو دیگری مکن طلب من، که لطف حق
هر روز پنج بار طلب میکند مرا
کیفیتم چو بادهٔ انگور شد زیاد
چندان که زد به فرق، حوادث لگد مرا
شد جوشِ خلق پردهٔ چشم خداشناس
غافل ز بحر کرد هجوم زَبَد* مرا
میریخت اشک گرم ز مژگان آفتاب
روزی که بود آینه زیر نمد مرا
ترساندهاست چشم مرا خار انتقام
بازی نمیدهد گل روی سبد مرا
چون لعل اگر چه در جگر سنگ خارهام
از نور آفتاب مدد میرسد مرا
قارون شدم ز داغ، همانا درین بساط
عشق تو یافتهاست همین معتمد مرا
چندان که پا ز کوی خرابات میکشم
آب روان حکم قضا میبرد مرا
صائب میان تازه خیالان اصفهان
بس باشد این غزل، گل روی سبد مرا
#صائب_تبریزی
*: کف روی آب دریا
@chaameghazal ⛱️
نزدیک میکند به خدا، دست رد مرا
گو دیگری مکن طلب من، که لطف حق
هر روز پنج بار طلب میکند مرا
کیفیتم چو بادهٔ انگور شد زیاد
چندان که زد به فرق، حوادث لگد مرا
شد جوشِ خلق پردهٔ چشم خداشناس
غافل ز بحر کرد هجوم زَبَد* مرا
میریخت اشک گرم ز مژگان آفتاب
روزی که بود آینه زیر نمد مرا
ترساندهاست چشم مرا خار انتقام
بازی نمیدهد گل روی سبد مرا
چون لعل اگر چه در جگر سنگ خارهام
از نور آفتاب مدد میرسد مرا
قارون شدم ز داغ، همانا درین بساط
عشق تو یافتهاست همین معتمد مرا
چندان که پا ز کوی خرابات میکشم
آب روان حکم قضا میبرد مرا
صائب میان تازه خیالان اصفهان
بس باشد این غزل، گل روی سبد مرا
#صائب_تبریزی
*: کف روی آب دریا
@chaameghazal ⛱️
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
#سعدی
@chaameghazal 🌱
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
#سعدی
@chaameghazal 🌱
دیدم تو را با نرگسان غرق در آواز
در نور کاشیهای مسجدجامع شیراز
بر شانههایم لانهٔ گنجشک بیتابی
بر شانههایت هدهدی دیوانه در پرواز
هر تار گیسویت مقام صبحِ بعد از برف
هر تار گیسویم شبی در حسرت اعجاز
با چشمهای خیرهٔ خشکیدهام دیدم
داری شرابی سبز-آبی در سبوی راز
پیش آمدی با دستهایت شاخههای تاک
پیش آمدم با دستهایی تشنهی ابراز
در هم گره خوردیم و نقشی تازه تاباندیم
بر صحنها چون نغمهای در گوشهی شهناز
اینک بدون وقفه همرقصیم و همتقدیر
در پیچش اسلیمی از آغاز تا آغاز
#اعظم_سعادتمند
@chaameghazal ⛱️
در نور کاشیهای مسجدجامع شیراز
بر شانههایم لانهٔ گنجشک بیتابی
بر شانههایت هدهدی دیوانه در پرواز
هر تار گیسویت مقام صبحِ بعد از برف
هر تار گیسویم شبی در حسرت اعجاز
با چشمهای خیرهٔ خشکیدهام دیدم
داری شرابی سبز-آبی در سبوی راز
پیش آمدی با دستهایت شاخههای تاک
پیش آمدم با دستهایی تشنهی ابراز
در هم گره خوردیم و نقشی تازه تاباندیم
بر صحنها چون نغمهای در گوشهی شهناز
اینک بدون وقفه همرقصیم و همتقدیر
در پیچش اسلیمی از آغاز تا آغاز
#اعظم_سعادتمند
@chaameghazal ⛱️
به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو زان سوی در، شنوده نشد
سرت به بازوی من تکیهای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسۀ بوسهدزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمی نفسبهنفس
هوای خاطرم امروز مشک سوده نشد
به من که عاشق تصویرهای باغ و گُلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یکی دو فصل گذشت از درو، ولی چه کنم
که باز خوشهٔ دلتنگیام دروده نشد
چه چیزِ تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان،
غروب جمعهٔ من بیتو پوکوپوده نشد؟
همین نه دیدنت امروز - روزها طی گشت -
که هرچه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدنِ تو شعر تازه ساخت، اگر،
به شوق دیدن تو تازهای سروده نشد
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛵️
صدای پای تو زان سوی در، شنوده نشد
سرت به بازوی من تکیهای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسۀ بوسهدزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمی نفسبهنفس
هوای خاطرم امروز مشک سوده نشد
به من که عاشق تصویرهای باغ و گُلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یکی دو فصل گذشت از درو، ولی چه کنم
که باز خوشهٔ دلتنگیام دروده نشد
چه چیزِ تازه در این غربت است؟ کی؟ چه زمان،
غروب جمعهٔ من بیتو پوکوپوده نشد؟
همین نه دیدنت امروز - روزها طی گشت -
که هرچه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدنِ تو شعر تازه ساخت، اگر،
به شوق دیدن تو تازهای سروده نشد
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛵️
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده دادهام که چو جان در بر آرمت
تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشکی ببارمت
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت
اینسان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت
داغ فراق بین که طربنامهٔ وصال
ای لالهرخ به خون جگر مینگارمت
چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمریست کز دو دیده گُهر میشمارمت
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن در آرمت
ای غم که حقّ صحبت دیرینه داشتی
باری چو میروی به خدا میسپارمت
روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که نالهای کنم و بر سر آرمت
#شهریار
@chaameghazal ⛱️
جان مژده دادهام که چو جان در بر آرمت
تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشکی ببارمت
عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت
اینسان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت
داغ فراق بین که طربنامهٔ وصال
ای لالهرخ به خون جگر مینگارمت
چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمریست کز دو دیده گُهر میشمارمت
دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن در آرمت
ای غم که حقّ صحبت دیرینه داشتی
باری چو میروی به خدا میسپارمت
روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که نالهای کنم و بر سر آرمت
#شهریار
@chaameghazal ⛱️
زمانهوار اگر میپسندیام کر و لال
به سنگفرش تو این خونِ تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست، جانِ کلام من است در همهحال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژهها که مرا بردهاند زیر سؤال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
به شوق توست که تکرار میشود هر سال
تو را ز دفتر حافظ گرفتهام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمینهم ای فال
مرا ز دست تو این جانِ برلبآمده نیز
نهایتیست که آسان نمیدهم به زوال
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ میخواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت، یا کال؟
اگرچه نیستم آری بلور، با رفتن
مرا ولی مشکن، گاه قیمتیست سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کردهام ز هرچه محال
ببین به جز تو که پامال درّهات شدهام
کدام قلهنشین را نکردهام پامال!
تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را
نمیتوانم حتی به بالهای خیال
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal ⛵️
به سنگفرش تو این خونِ تازه باد حلال
مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست، جانِ کلام من است در همهحال
قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژهها که مرا بردهاند زیر سؤال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
به شوق توست که تکرار میشود هر سال
تو را ز دفتر حافظ گرفتهام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمینهم ای فال
مرا ز دست تو این جانِ برلبآمده نیز
نهایتیست که آسان نمیدهم به زوال
خوشا هر آنچه که تو باغ باغ میخواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت، یا کال؟
اگرچه نیستم آری بلور، با رفتن
مرا ولی مشکن، گاه قیمتیست سفال
بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کردهام ز هرچه محال
ببین به جز تو که پامال درّهات شدهام
کدام قلهنشین را نکردهام پامال!
تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را
نمیتوانم حتی به بالهای خیال
#محمدعلی_بهمنی
@chaameghazal ⛵️
شب چو شکست توبهام شوخ شرابخوار من
صبح دعاست کار من تا شکند خمار من
هست دلیل اینکه آن مست شبم نواخته است
چشم و رخ کبود من روی و سر فگار من
باد چراست جانفزا گرد ز چیست سرمهگون
گر نه به طوف دشت شد جلوه شهسوار من
تیغ و جفای قاتلم چند فتد به خاک و خون
از دل زخمناک من وز تن خاکسار من
بردن بار درد را جانب کشور وفا
بارکشی نبوده است از دل بردبار من
کشته آن قد و رخم هست مناسب ای فلک
اینکه ز سرو و گل کنی شمع سر مزار من
زخم دلم ز مرهم صبر کجا شود نکو
هر نفس آن چو میفتد از دل بیقرار من
من که و در کنارم آن طفل نشستن آرزو
منزل طفل اشک شد چون همه گه کنار من
مغبچگان مست در دیر همی کنند هزل
از پی علم و دین نگر فانی خسته کار من
#امیر_علیشیر_نوایی
@chaameghazal 🌙
صبح دعاست کار من تا شکند خمار من
هست دلیل اینکه آن مست شبم نواخته است
چشم و رخ کبود من روی و سر فگار من
باد چراست جانفزا گرد ز چیست سرمهگون
گر نه به طوف دشت شد جلوه شهسوار من
تیغ و جفای قاتلم چند فتد به خاک و خون
از دل زخمناک من وز تن خاکسار من
بردن بار درد را جانب کشور وفا
بارکشی نبوده است از دل بردبار من
کشته آن قد و رخم هست مناسب ای فلک
اینکه ز سرو و گل کنی شمع سر مزار من
زخم دلم ز مرهم صبر کجا شود نکو
هر نفس آن چو میفتد از دل بیقرار من
من که و در کنارم آن طفل نشستن آرزو
منزل طفل اشک شد چون همه گه کنار من
مغبچگان مست در دیر همی کنند هزل
از پی علم و دین نگر فانی خسته کار من
#امیر_علیشیر_نوایی
@chaameghazal 🌙
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
که از هوای تو حاصل همین هوا دارم
میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد
کجا است نقش خیالت که ماجرا دارم
ز خاک کوی تو کحلالجواهر آرد باد
که دیده بر گذر قاصد صبا دارم
ز یار باز نیابم به طعنهٔ اغیار
جفا کنند رقیبان که من وفا دارم
بود چو سروسهی برگ من ز بیبرگی
نیام که برگ ندارم ولی نوا دارم
به بوی آنکه به رنگی چو گل برآیی خوش
چو سرو بر سر پا دست بر دعا دارم
طلوع همچو تو ماهی به منزل ناصر
ز طالع است من این منزلت کجا دارم
#ناصر_بخارایی
@chaameghazal 🌙
که از هوای تو حاصل همین هوا دارم
میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد
کجا است نقش خیالت که ماجرا دارم
ز خاک کوی تو کحلالجواهر آرد باد
که دیده بر گذر قاصد صبا دارم
ز یار باز نیابم به طعنهٔ اغیار
جفا کنند رقیبان که من وفا دارم
بود چو سروسهی برگ من ز بیبرگی
نیام که برگ ندارم ولی نوا دارم
به بوی آنکه به رنگی چو گل برآیی خوش
چو سرو بر سر پا دست بر دعا دارم
طلوع همچو تو ماهی به منزل ناصر
ز طالع است من این منزلت کجا دارم
#ناصر_بخارایی
@chaameghazal 🌙