Forwarded from مدرسه تهران
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲۵ بهمنماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل برگزاری: خ انقلاب، خ ۱۶ آذر، خ پورسینا، نبش خ جلالیه
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲۵ بهمنماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل برگزاری: خ انقلاب، خ ۱۶ آذر، خ پورسینا، نبش خ جلالیه
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
وکیل پخشان عزیزی، مددکار کردی که بابت فعالیت امدادی برای آوارگان روژآوا در حملات داعش به اعدام محکوم و دادرسی او رد شده، توضیح داده که بر اساس متن حکم صادره، او همزمان به اتهام عضویت در «پژاک»، «حزب دمکرات کردستان» و «داعش» متهم شده است. همین تعارض مضحک نشان از ماهیت دادرسی و حکم او دارد؛ اما در دادگاهی که قضات دادگاه انقلاب بازیچۀ دست ضابطان امنیتی هستند، این تناقضات طبیعی است.
پیشتر به تفصیل در باب فرایند برکشیدن قضات خودی برای نظام و نخودی برای ضابط امنیتی نوشته بودم. کسانی همچون سعید مرتضوی که بهعنوان دادیاری ساده در شهربابک (که آنزمان جزو استان یزد بود) گمنام بود و با اجرای حکم اعدام برای متهمان به لواط و قتل به شهرت رسید و به تهران فراخوانده شد تا در مقام معاون دادستان تهران روزنامههای اصلاحطلب را رصد و سرکوب کند.
مرتضوی و آن دو قاضی بیسواد و بیرحمی که بهتازگی به چنگ چرخ قضا و قدر افتادند، مصداق این رباتهای هیچکاره و «ابتذال شرارت» در دستگاه آیشمنسازی هستند که اوباش فرصتطلب و امثال سعید امامی و مرتضوی را دوست دارد و برمیکشد. شاید بابت نزدیک شدن به احمدینژاد و مشایی مغضوب و مدتی برکنار شود، اما بهعنوان وکیل و وزیر به میدان برمیگردد و هرگز طرد نخواهد شد. تنها مجازات مردمی است که او را روزی بازنشسته میکند.
@RezaNassaji
پیشتر به تفصیل در باب فرایند برکشیدن قضات خودی برای نظام و نخودی برای ضابط امنیتی نوشته بودم. کسانی همچون سعید مرتضوی که بهعنوان دادیاری ساده در شهربابک (که آنزمان جزو استان یزد بود) گمنام بود و با اجرای حکم اعدام برای متهمان به لواط و قتل به شهرت رسید و به تهران فراخوانده شد تا در مقام معاون دادستان تهران روزنامههای اصلاحطلب را رصد و سرکوب کند.
مرتضوی و آن دو قاضی بیسواد و بیرحمی که بهتازگی به چنگ چرخ قضا و قدر افتادند، مصداق این رباتهای هیچکاره و «ابتذال شرارت» در دستگاه آیشمنسازی هستند که اوباش فرصتطلب و امثال سعید امامی و مرتضوی را دوست دارد و برمیکشد. شاید بابت نزدیک شدن به احمدینژاد و مشایی مغضوب و مدتی برکنار شود، اما بهعنوان وکیل و وزیر به میدان برمیگردد و هرگز طرد نخواهد شد. تنها مجازات مردمی است که او را روزی بازنشسته میکند.
@RezaNassaji
Telegram
Reza Nassaji
قضات ماشینی
ماکس وبر، در مقام تاریخنگار-جامعهشناس حقوقی-اقتصادی، در نقد نظام قضایی اروپای آستانهی قرن بیستم نوشته بود: «یک قاضی نوین مانند یک ماشین سکهخور است که دادخواستهای تمبر شده در آن ریخته میشوند و سپس حکمی را همراه با دلایلی که بهصورت مکانیکی…
ماکس وبر، در مقام تاریخنگار-جامعهشناس حقوقی-اقتصادی، در نقد نظام قضایی اروپای آستانهی قرن بیستم نوشته بود: «یک قاضی نوین مانند یک ماشین سکهخور است که دادخواستهای تمبر شده در آن ریخته میشوند و سپس حکمی را همراه با دلایلی که بهصورت مکانیکی…
در رمان «سلطنت کوتاه پپین چهارم» (The Short Reign of Pippin IV) اثر جان استاینبک، که سال 1957 منتشر شد، دولتمردان فرانسه که از نظام جمهوری خسته شدهاند، تصمیم به احیای نظام سلطنتی میگیرند. اما پادشاه فرمایشی منصوب شده، از نسل لویی شانزدهم و خاندان سلطنتی بوربون نیست، که بازماندهای از پادشاهی قدیمیتر فرانکها و از نسل شارلمانی است که به او لقب پپین چهارم میدهند: ستارهشناسی با زندگی عادی که زنی دارد و دختری.
جایی در این داستان - که البته حمید الیاسی در دههی شصت ترجمه کرده - پادشاه فرمایشی نگونبخت که در مقابل متنفذین مملکت که او را دست انداختهاند، فریاد میزند: «من نوکِ بریدهیِ دمِ درازِ سگیِ درازِ هستم. آیا میتوانم سگ را بجنبانم؟» (I am the broken tip of a long dog's long tail. Can I wag the dog?)
این پادشاه فرمایشی حکایت مسعود پزشکیان ماست؛ نمیتوانند چیزی را تغییر دهند و فقط آمدهاند تا خوشرقصی کنند و بازی انتخابات را به زور جدی جلوه دهند و میل به مذاکره را.
استعفا دادن یا ندادن او علیالسویه است؛ همچنان که بودن یا نبودنش در انتخابات و پیروزی یا شکستش.
این تمثیل را پیشتر هم به کار برده بودم. اینکه در روی همان پاشنه میچرخد، گناه من نیست که حرفم تکراری شده باشد. خود پزشکیان هم گناهی ندارد؛ به قول فیلم حاجیواشنگتن، «شما نه خوبید، نه بدید، کماید» بیچاره اشتباهی است.
@RezaNassaji
جایی در این داستان - که البته حمید الیاسی در دههی شصت ترجمه کرده - پادشاه فرمایشی نگونبخت که در مقابل متنفذین مملکت که او را دست انداختهاند، فریاد میزند: «من نوکِ بریدهیِ دمِ درازِ سگیِ درازِ هستم. آیا میتوانم سگ را بجنبانم؟» (I am the broken tip of a long dog's long tail. Can I wag the dog?)
این پادشاه فرمایشی حکایت مسعود پزشکیان ماست؛ نمیتوانند چیزی را تغییر دهند و فقط آمدهاند تا خوشرقصی کنند و بازی انتخابات را به زور جدی جلوه دهند و میل به مذاکره را.
استعفا دادن یا ندادن او علیالسویه است؛ همچنان که بودن یا نبودنش در انتخابات و پیروزی یا شکستش.
این تمثیل را پیشتر هم به کار برده بودم. اینکه در روی همان پاشنه میچرخد، گناه من نیست که حرفم تکراری شده باشد. خود پزشکیان هم گناهی ندارد؛ به قول فیلم حاجیواشنگتن، «شما نه خوبید، نه بدید، کماید» بیچاره اشتباهی است.
@RezaNassaji
Telegram
Reza Nassaji
دُم را برقصان
در رمان «سلطنت کوتاه پپین چهارم» (The Short Reign of Pippin IV) اثر جان استاینبک، که سال 1957 منتشر شد، دولتمردان فرانسه که از نظام جمهوری خسته شدهاند، تصمیم به احیای نظام سلطنتی میگیرند. اما پادشاه فرمایشی منصوب شده، از نسل لویی شانزدهم…
در رمان «سلطنت کوتاه پپین چهارم» (The Short Reign of Pippin IV) اثر جان استاینبک، که سال 1957 منتشر شد، دولتمردان فرانسه که از نظام جمهوری خسته شدهاند، تصمیم به احیای نظام سلطنتی میگیرند. اما پادشاه فرمایشی منصوب شده، از نسل لویی شانزدهم…
فراخوان تجمع مقابل سردر دانشگاه تهران برای خواست رفع حصر از جانب سه رزمندۀ سابق حرکتی مثبت و فراتر از موضوع رفع حصر است: اقدامی برای فراخوان مردمی که مرجعیت مبارزه را به داخل کشور بازمیگرداند و نه تبلیغات تلویزیونهایی که با رونمایی از تشکلهای موهوم و فراخوان مکرر و بدون برنامه، توهم رهبری و راهبری مردم را داشتند.
@RezaNassaji
@RezaNassaji
Telegram
کمپین رفع حصر
اطلاع رسانی کمپین رفع حصر ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
بازگشت به کانون
یا چگونه از دور باطل سلطنتطلبی خارج شویم
زمانی که در توصیف تجمع اعتراضی امروز با خواست اولیۀ رفع حصر رهبران جنبش سبز، از بازگشت مرجعیت مبارزه به داخل کشور میگویم - با احترام به چهرههای مبارز اپوزیسیون و کسانی چون دکتر اسماعیلیون که هزینههای سنگینی پرداختهاند - مشخصاً به رشد حبابوار رضا پهلوی نزد عوام توجه دارم که تحت تأثیر رسانههایی چون منوتو و ایراناینترنشنال، عکس شاه را در ماهواره دیدهاند و منتظر ظهور منجیای هستند که هرگز قصد آمدن ندارد.
در عین حال، بهنظر من عنصر وزن سیاسی بالایی ندارد و این حباب باز هم خواهد ترکید. بر همین اساس، معتقدم که شواهد موجود از نگرانی حاکمیت از پهلوی و پهلویخواهان حکایت نمیکند؛ چرا که خیالشان راحت است که مثل هر بار، پهلوی کاری نمیکند، در نتیجه، انرژی یک نسل تخلیه میشود و به افسردگی میافتد.
زیرا این نخستین بار نیست که رضا پهلوی موج سیاسی تحت لوای مشروطهخواهی و سلطنتطلبی را ناکام و عقیم میگذارد:
موج اول بلافاصله پس از سقوط رژیم شاه آغاز شد؛ با خروج مخفیانۀ دکتر شاهپور بختیار از ایران و اولین تظاهرات در لندن. اما محمدرضا در دوران آوارگی در کشورهای مختلف که به شرط عدم فعالیت سیاسی بود، کاری جز نوشتن کتاب «پاسخ به تاریخ» نکرد. فرزندش هم پس از ادای سوگند پادشاهی، هیچکاری صورت نداد و لیدرهای مخالف مشروطهخواه که مستقل از خانوادۀ سلطنت کار خود را پیش میبردند، نیز ناکام ماندند و دیر یا زود کنار رفتند یا کنار کشیدند. (دکتر علی امینی خیلی زود فوت کرد و دکتر شاهپور بختیار هم سرخورده شد.)
موج دوم، پس از فروپاشی شوروی و تثبیت سیاسی در ایران دهۀ هفتاد بود که با فعالیت برخی چهرههای اپوزیسیون، از جمله برخی چپگرایان سابق و سرخورده، حول شعار مشروطهخواهی داریوش همایون ادامه یافت، اما با ظهور اصلاحات، کانون فعالیت به داخل منتقل شد. (برخی چپهای ایرانی مقیم آلمان با برگزاری کنفرانس برلین تلاش کردند دولتها و احزاب اروپایی را با جنبش اصلاحات در ایران آشنا سازند، اما با دخالت جناح محافظهکار رادیکال جمهوری اسلامی و برخی عوامل تندروی ایرانی و بیگانه این کنفرانس به افتضاح کشیده شد.)
لذا، فعالیت اپوزیسیون سلطنتطلب به تلویزیونهای درجه چندم ماهوارهای برای ایرانیان خارجنشین محدود شد؛ چند سال طول کشید تا دستگاههای گیرندۀ ماهواره در داخل گسترش پیدا کنند و عامه با این مدعیان سلطنتطلب آشنا شوند، اما کسی جدیشان نمیگرفت. (آن ویدئوهای تلویزیونی یک دهه بعد بهعنوان کلیپ بامزه در یوتیوب کشف شدند.) شخص رضا پهلوی در این مسائل بهکلی منفعل بود و در کنج عافیت به سر میبرد.
موج سوم هم بعد از سرکوب اصلاحات و پیوستن برخی اصلاحطلبان مثل محسن سازگارا به تلویزیونهای ماهوارهای مثل نوریزاد و برخی فعالان سابق دانشجویی مانند افشاری و عطری به کمپینهای ضدجمهوری اسلامی بود که در پی سرکوب جنبش سبز به اوج رسید. اما همانموقع هم مرجعیت مبارزه در داخل بود و سلطنتطلبانی مثل سکویی، با بیانهای بسیار تند و موهن، حسد و نفرت خود را به مهندس موسوی بیان داشتند. البته آن زمان هم پهلوی کار خاصی نکرد.
موج چهارم هم از اعتراضات ۹۶ و ۹۷ زنان به حجاب و اعتراض عمومی به قیمت دلار شروع شد که در داخل به علت حصر رهبران جنبش سبز و محافظهکار شدن روزافزون اصلاحطلبان به امید به موفقیت دولت اعتدال و امیدواری کودکانه به توافق برجام، مرجعیت مبارزه وجود نداشت، مگر چهرههای کمتر شناخته شدۀ چپ.
اینجا پهلوی روی موج «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» سوار شد و با نوستالژی «تونل تاریخ» تلویزیون منوتو کارش را پیش برد، اما با گذشت حدود هشت سال هیچکاری نکرد و نخواهد توانست/خواست بکند.
اما پس از سرکوب خونین اعتراضات آبان ۹۸ و شلیک به هواپیمای ایرانی در دی ۹۸، پهلوی رقبای تازهای در داخل و خارج یافت که از جانب آنان احساس خطر کرد.
در پی انفعال او بود که اعتراضات خرداد و تیر ۱۴۰۰ و جنبش ژینا رخ داد، اما پهلوی ناتوان از ارائۀ ارزش افزودهای در این اعتراضات، تنها تلاش کرد با شرکت در توافقی ظاهری و سپس بر هم زدن آن توافق، مرجعیت را از رقیبی چون حامد اسماعیلیون بگیرد، ولو اینکه خودش هیچ کاری نکند.
بدین ترتیب، چهار نسل ایران معطل مدعی بیخاصیتی شدند که بهاندازۀ مترسک سر جالیز هم فایده ندارد، اما مثل پدر و پدربزرگش حسود است و آدم بزرگتر از خودش را نمیتواند ببیند. نه خودش کاری میکند، نه میگذارد دیگران کاری کنند. اپوزیسیون دلخواه نظام حاکم که خدمات نومیدسازی مردم معترض را بدو برونسپاری کردهاند.
@RezaNassaji
یا چگونه از دور باطل سلطنتطلبی خارج شویم
زمانی که در توصیف تجمع اعتراضی امروز با خواست اولیۀ رفع حصر رهبران جنبش سبز، از بازگشت مرجعیت مبارزه به داخل کشور میگویم - با احترام به چهرههای مبارز اپوزیسیون و کسانی چون دکتر اسماعیلیون که هزینههای سنگینی پرداختهاند - مشخصاً به رشد حبابوار رضا پهلوی نزد عوام توجه دارم که تحت تأثیر رسانههایی چون منوتو و ایراناینترنشنال، عکس شاه را در ماهواره دیدهاند و منتظر ظهور منجیای هستند که هرگز قصد آمدن ندارد.
در عین حال، بهنظر من عنصر وزن سیاسی بالایی ندارد و این حباب باز هم خواهد ترکید. بر همین اساس، معتقدم که شواهد موجود از نگرانی حاکمیت از پهلوی و پهلویخواهان حکایت نمیکند؛ چرا که خیالشان راحت است که مثل هر بار، پهلوی کاری نمیکند، در نتیجه، انرژی یک نسل تخلیه میشود و به افسردگی میافتد.
زیرا این نخستین بار نیست که رضا پهلوی موج سیاسی تحت لوای مشروطهخواهی و سلطنتطلبی را ناکام و عقیم میگذارد:
موج اول بلافاصله پس از سقوط رژیم شاه آغاز شد؛ با خروج مخفیانۀ دکتر شاهپور بختیار از ایران و اولین تظاهرات در لندن. اما محمدرضا در دوران آوارگی در کشورهای مختلف که به شرط عدم فعالیت سیاسی بود، کاری جز نوشتن کتاب «پاسخ به تاریخ» نکرد. فرزندش هم پس از ادای سوگند پادشاهی، هیچکاری صورت نداد و لیدرهای مخالف مشروطهخواه که مستقل از خانوادۀ سلطنت کار خود را پیش میبردند، نیز ناکام ماندند و دیر یا زود کنار رفتند یا کنار کشیدند. (دکتر علی امینی خیلی زود فوت کرد و دکتر شاهپور بختیار هم سرخورده شد.)
موج دوم، پس از فروپاشی شوروی و تثبیت سیاسی در ایران دهۀ هفتاد بود که با فعالیت برخی چهرههای اپوزیسیون، از جمله برخی چپگرایان سابق و سرخورده، حول شعار مشروطهخواهی داریوش همایون ادامه یافت، اما با ظهور اصلاحات، کانون فعالیت به داخل منتقل شد. (برخی چپهای ایرانی مقیم آلمان با برگزاری کنفرانس برلین تلاش کردند دولتها و احزاب اروپایی را با جنبش اصلاحات در ایران آشنا سازند، اما با دخالت جناح محافظهکار رادیکال جمهوری اسلامی و برخی عوامل تندروی ایرانی و بیگانه این کنفرانس به افتضاح کشیده شد.)
لذا، فعالیت اپوزیسیون سلطنتطلب به تلویزیونهای درجه چندم ماهوارهای برای ایرانیان خارجنشین محدود شد؛ چند سال طول کشید تا دستگاههای گیرندۀ ماهواره در داخل گسترش پیدا کنند و عامه با این مدعیان سلطنتطلب آشنا شوند، اما کسی جدیشان نمیگرفت. (آن ویدئوهای تلویزیونی یک دهه بعد بهعنوان کلیپ بامزه در یوتیوب کشف شدند.) شخص رضا پهلوی در این مسائل بهکلی منفعل بود و در کنج عافیت به سر میبرد.
موج سوم هم بعد از سرکوب اصلاحات و پیوستن برخی اصلاحطلبان مثل محسن سازگارا به تلویزیونهای ماهوارهای مثل نوریزاد و برخی فعالان سابق دانشجویی مانند افشاری و عطری به کمپینهای ضدجمهوری اسلامی بود که در پی سرکوب جنبش سبز به اوج رسید. اما همانموقع هم مرجعیت مبارزه در داخل بود و سلطنتطلبانی مثل سکویی، با بیانهای بسیار تند و موهن، حسد و نفرت خود را به مهندس موسوی بیان داشتند. البته آن زمان هم پهلوی کار خاصی نکرد.
موج چهارم هم از اعتراضات ۹۶ و ۹۷ زنان به حجاب و اعتراض عمومی به قیمت دلار شروع شد که در داخل به علت حصر رهبران جنبش سبز و محافظهکار شدن روزافزون اصلاحطلبان به امید به موفقیت دولت اعتدال و امیدواری کودکانه به توافق برجام، مرجعیت مبارزه وجود نداشت، مگر چهرههای کمتر شناخته شدۀ چپ.
اینجا پهلوی روی موج «اصلاحطلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» سوار شد و با نوستالژی «تونل تاریخ» تلویزیون منوتو کارش را پیش برد، اما با گذشت حدود هشت سال هیچکاری نکرد و نخواهد توانست/خواست بکند.
اما پس از سرکوب خونین اعتراضات آبان ۹۸ و شلیک به هواپیمای ایرانی در دی ۹۸، پهلوی رقبای تازهای در داخل و خارج یافت که از جانب آنان احساس خطر کرد.
در پی انفعال او بود که اعتراضات خرداد و تیر ۱۴۰۰ و جنبش ژینا رخ داد، اما پهلوی ناتوان از ارائۀ ارزش افزودهای در این اعتراضات، تنها تلاش کرد با شرکت در توافقی ظاهری و سپس بر هم زدن آن توافق، مرجعیت را از رقیبی چون حامد اسماعیلیون بگیرد، ولو اینکه خودش هیچ کاری نکند.
بدین ترتیب، چهار نسل ایران معطل مدعی بیخاصیتی شدند که بهاندازۀ مترسک سر جالیز هم فایده ندارد، اما مثل پدر و پدربزرگش حسود است و آدم بزرگتر از خودش را نمیتواند ببیند. نه خودش کاری میکند، نه میگذارد دیگران کاری کنند. اپوزیسیون دلخواه نظام حاکم که خدمات نومیدسازی مردم معترض را بدو برونسپاری کردهاند.
@RezaNassaji
مردمنگاری پدیدۀ خفتگیر-امنیتی
یا چرا قاتل و کلانتر در کوی دانشگاه یکی است
میان آن اوباش خفتگیری که از کشتن دانشجوی دانشگاه تهران برای سرقت اموالش ابایی نداشتند و آن اوباش لباس شخصی که برای سرکوب اعتراض دانشجویان کوی به قتل او از هیچ کاری ابا ندارند، قرابتی فراتر از استفاده از سلاح سرد ترک موتور علیه دانشجوها هست: بسیاری از نیروهای پایینردۀ امنیتی اگر جذب این شغل نمیشدند تا از خشونت خود بهره برند (خشونتی که بهظاهر مشروع است) خفتگیر، قاچاقچی و... میشدند.
چنانچه پیشتر دربارۀ خاستگاه این دو گروه در جریان سربازگیری برای سوریه و نیز سرکوب اعتراضات خیابانی نوشته بودم که بسیاری محلات «شهیدپرور»، «جرمخیز» هم هستند؛ نیز همانان امنیتیپرور و برعکس، شورشخیزند.
برای نمونه، محلۀ لب خط و میدان شوش را در نظر بگیرید؛ با کوچههایی به نام شهدای عمدتاً از خانوادههای مهاجر روستاهای اصفهان و اراک، که برخی دیگر از اعضای همان خانواده دستکم اعتیاد به مخدر دارند.
تا چند سال پیش که شهرداری با انتقال اسقاطفروشان و ساخت مجتمع عظیمی برای بسط راستۀ لوازم خانگی و آشپزخانۀ خیابان صابونیان به سوی دیگر میدان، برای تغییر چهرۀ محله اقدامی نکرده بود، در بخشهای مختلف محله، و از جمله روی پلهای عابر پیاده، اشکال مختلف از آسیبهای اجتماعی به چشم میخورد.
برای مثال، معتادان مرد و زن که روزها در پی زبالهگردی برای فروش به اسقاطیها بودند و شبها ردیف آنان (از جمله زنان معتاد، که در یک مورد شاهد فروش نوزادش بودم) در کوچۀ مهدیه و روبهروی مسجد مهدیه بیتوته میکردند که دود آتش آنها در سرمای زمستان هنوز هم بر دیوارها هست.
در عین بیتفاوتی کلانتری بیسیم (که در یک شب شاهد رفتار کادر و سربازان آن کلانتری و سه کلانتری دیگر مولوی، نازیآباد و خانیآباد بودهام) تنها گشت شهرداری برخی شبها این افراد بیخانمان و عمدتاً معتاد را به گرمخانه میبرد، وگرنه شبهای محله هم مثل روزهایش تعریفی نداشت.
به هر رو، فقر و طرد میتواند عامل ساختاری در تحقق هر دو سرنوشت باشد؛ چنانکه در همان میادین نامگذاری شده به یاد شهدای محله، احکام حد، قصاص و اعدام برخی جوانان همان محل به اتهام قاچاق، تجاوز، سرقت مسلحانه و... اجرا میشود.
البته میتوانیم موقعیت مطرود محلۀ پایینشهر در تهران، مشهد و... را به شهرهای حاشیه و اقوام فرودست بسط دهیم. خاصه محرومترین اقشار اقوام لک و لر (خاصه لر کوچک و لر جنوبی) که طی سالها مستعد جذب در ردههای پایین نظامی، انتظامی و امنیتی بودهاند. یعنی همان مناطق و اقوامی که فراتر از شهرت بابت جرائمی چون کشت و قاچاق گستردۀ مواد مخدر در استانهای غربی، در تهران هم داغ ننگ مشابه خوردهاند.
مثالی جالب از این ماجرا، انحصار قدرت زندانهای تهران، البرز و برخی استانهای غربی در چهار خانوادۀ عمدتاً لر و لک لرستان و کرمانشاه است که از بالاترین تا پایینترین ردۀ مدیریتی زندان را در چنگ خود دارند. اما بسیاری از زندانیان بندهای عمومی همین زندانها همشهری، همولایتی و همطایفۀ خود آنان در شهرستانهایی مانند کوهدشت، دلفان، نورآباد و هرسین هستند که در جستوجوی کار به مرکز استان یا پایتخت آمده، اما ناکام از کسب شغلی آبرومند، درآمدی مکفی یا حتی سرپناهی ساده برای تشکیل خانواده، به راههای خلاف کشیده شدهاند.
در بسیاری موارد، افراد بابت جرمی کوچک به زندان افتاده و مسیر زندگیشان برای همیشه تغییر کرده است که دیگر از آن بازگشتی نیست و شاید تا طناب اعدام فاصلۀ چندانی نداشته باشد. اعدامی که برای اجرای حکم آن، ای بسا یکی از همشهریان خودش مبلغ کلانی کارسازی کرده است که درصدی از آن را باید به مقامات بالاتر بدهد. (سالها پیش، سهیل عربی، زندانی باسابقۀ آنارشیست، بخشی از تجارب دو دهه زندان و تبعید خود را با نگاه مردمنگاری انتقادی در قالب یادداشتی تکاندهنده با عنوان «کوهدشت کوچک تهران بزرگ را بلعید» برای یکی از روزنامهها نوشته بود.)
بسیاری از اینان که نه فرصت تحصیل داشتهاند، نه بهرهای از دیگر فرصتها و منابع جامعه، با انباشت عقدهها از هر دیگری - اعم از دانشجوها (و هر کس که عینکی است و کوله و کیف دارد)، شهرنشینها (خاصه بالاشهرنشین و مرکزنشین)، زنها (خاصه زنان خوشپوش و پوشش اختیاری) و... - مستعد شرکت در هر سطحی از سرکوب هستند؛ و نظام هم بدون اعتراف به نقش چهل و چند سالۀ خود در برکشیدن اقشار فرادست و طرد دیگرانِ فرودست، فرصت خالی کردن عقدهها را در خیابان به آنان میدهد.
به اعتراضات این روزهای مردم شهر و روستاهای دهدشت در استان کهگیلویه و بویر احمد نگاه کنید که اکثریت خشمگین فرودستان را اقلیتی امنیتی از همان قوم و همان شهر با نهایت خشونت سرکوب میکند.
حال تصور کنید این اقلیت با انگیزههای مضاعف برای سرکوب اعتراضات دانشجویی یا «زن، زندگی، آزادی» به تهران اعزام شود.
@RezaNassaji
یا چرا قاتل و کلانتر در کوی دانشگاه یکی است
میان آن اوباش خفتگیری که از کشتن دانشجوی دانشگاه تهران برای سرقت اموالش ابایی نداشتند و آن اوباش لباس شخصی که برای سرکوب اعتراض دانشجویان کوی به قتل او از هیچ کاری ابا ندارند، قرابتی فراتر از استفاده از سلاح سرد ترک موتور علیه دانشجوها هست: بسیاری از نیروهای پایینردۀ امنیتی اگر جذب این شغل نمیشدند تا از خشونت خود بهره برند (خشونتی که بهظاهر مشروع است) خفتگیر، قاچاقچی و... میشدند.
چنانچه پیشتر دربارۀ خاستگاه این دو گروه در جریان سربازگیری برای سوریه و نیز سرکوب اعتراضات خیابانی نوشته بودم که بسیاری محلات «شهیدپرور»، «جرمخیز» هم هستند؛ نیز همانان امنیتیپرور و برعکس، شورشخیزند.
برای نمونه، محلۀ لب خط و میدان شوش را در نظر بگیرید؛ با کوچههایی به نام شهدای عمدتاً از خانوادههای مهاجر روستاهای اصفهان و اراک، که برخی دیگر از اعضای همان خانواده دستکم اعتیاد به مخدر دارند.
تا چند سال پیش که شهرداری با انتقال اسقاطفروشان و ساخت مجتمع عظیمی برای بسط راستۀ لوازم خانگی و آشپزخانۀ خیابان صابونیان به سوی دیگر میدان، برای تغییر چهرۀ محله اقدامی نکرده بود، در بخشهای مختلف محله، و از جمله روی پلهای عابر پیاده، اشکال مختلف از آسیبهای اجتماعی به چشم میخورد.
برای مثال، معتادان مرد و زن که روزها در پی زبالهگردی برای فروش به اسقاطیها بودند و شبها ردیف آنان (از جمله زنان معتاد، که در یک مورد شاهد فروش نوزادش بودم) در کوچۀ مهدیه و روبهروی مسجد مهدیه بیتوته میکردند که دود آتش آنها در سرمای زمستان هنوز هم بر دیوارها هست.
در عین بیتفاوتی کلانتری بیسیم (که در یک شب شاهد رفتار کادر و سربازان آن کلانتری و سه کلانتری دیگر مولوی، نازیآباد و خانیآباد بودهام) تنها گشت شهرداری برخی شبها این افراد بیخانمان و عمدتاً معتاد را به گرمخانه میبرد، وگرنه شبهای محله هم مثل روزهایش تعریفی نداشت.
به هر رو، فقر و طرد میتواند عامل ساختاری در تحقق هر دو سرنوشت باشد؛ چنانکه در همان میادین نامگذاری شده به یاد شهدای محله، احکام حد، قصاص و اعدام برخی جوانان همان محل به اتهام قاچاق، تجاوز، سرقت مسلحانه و... اجرا میشود.
البته میتوانیم موقعیت مطرود محلۀ پایینشهر در تهران، مشهد و... را به شهرهای حاشیه و اقوام فرودست بسط دهیم. خاصه محرومترین اقشار اقوام لک و لر (خاصه لر کوچک و لر جنوبی) که طی سالها مستعد جذب در ردههای پایین نظامی، انتظامی و امنیتی بودهاند. یعنی همان مناطق و اقوامی که فراتر از شهرت بابت جرائمی چون کشت و قاچاق گستردۀ مواد مخدر در استانهای غربی، در تهران هم داغ ننگ مشابه خوردهاند.
مثالی جالب از این ماجرا، انحصار قدرت زندانهای تهران، البرز و برخی استانهای غربی در چهار خانوادۀ عمدتاً لر و لک لرستان و کرمانشاه است که از بالاترین تا پایینترین ردۀ مدیریتی زندان را در چنگ خود دارند. اما بسیاری از زندانیان بندهای عمومی همین زندانها همشهری، همولایتی و همطایفۀ خود آنان در شهرستانهایی مانند کوهدشت، دلفان، نورآباد و هرسین هستند که در جستوجوی کار به مرکز استان یا پایتخت آمده، اما ناکام از کسب شغلی آبرومند، درآمدی مکفی یا حتی سرپناهی ساده برای تشکیل خانواده، به راههای خلاف کشیده شدهاند.
در بسیاری موارد، افراد بابت جرمی کوچک به زندان افتاده و مسیر زندگیشان برای همیشه تغییر کرده است که دیگر از آن بازگشتی نیست و شاید تا طناب اعدام فاصلۀ چندانی نداشته باشد. اعدامی که برای اجرای حکم آن، ای بسا یکی از همشهریان خودش مبلغ کلانی کارسازی کرده است که درصدی از آن را باید به مقامات بالاتر بدهد. (سالها پیش، سهیل عربی، زندانی باسابقۀ آنارشیست، بخشی از تجارب دو دهه زندان و تبعید خود را با نگاه مردمنگاری انتقادی در قالب یادداشتی تکاندهنده با عنوان «کوهدشت کوچک تهران بزرگ را بلعید» برای یکی از روزنامهها نوشته بود.)
بسیاری از اینان که نه فرصت تحصیل داشتهاند، نه بهرهای از دیگر فرصتها و منابع جامعه، با انباشت عقدهها از هر دیگری - اعم از دانشجوها (و هر کس که عینکی است و کوله و کیف دارد)، شهرنشینها (خاصه بالاشهرنشین و مرکزنشین)، زنها (خاصه زنان خوشپوش و پوشش اختیاری) و... - مستعد شرکت در هر سطحی از سرکوب هستند؛ و نظام هم بدون اعتراف به نقش چهل و چند سالۀ خود در برکشیدن اقشار فرادست و طرد دیگرانِ فرودست، فرصت خالی کردن عقدهها را در خیابان به آنان میدهد.
به اعتراضات این روزهای مردم شهر و روستاهای دهدشت در استان کهگیلویه و بویر احمد نگاه کنید که اکثریت خشمگین فرودستان را اقلیتی امنیتی از همان قوم و همان شهر با نهایت خشونت سرکوب میکند.
حال تصور کنید این اقلیت با انگیزههای مضاعف برای سرکوب اعتراضات دانشجویی یا «زن، زندگی، آزادی» به تهران اعزام شود.
@RezaNassaji
Telegram
Reza Nassaji
ظهور طبقۀ تنآسای متظاهر به شهادتطلبی
مطالعات فرهنگی برساخت «همسر شهید» نزد جوانان نسلهای پساجنگ
چهار. مناسبات طبقاتی در جغرافیای صنعت شهادت
بررسی مناسبات طبقاتی موضوع شهادت میتواند با گردآوری دادهها از شهرها و محلههایی آغاز شود که بیشترین شهدا را…
مطالعات فرهنگی برساخت «همسر شهید» نزد جوانان نسلهای پساجنگ
چهار. مناسبات طبقاتی در جغرافیای صنعت شهادت
بررسی مناسبات طبقاتی موضوع شهادت میتواند با گردآوری دادهها از شهرها و محلههایی آغاز شود که بیشترین شهدا را…
Forwarded from آراء و آثار دکتر منوچهر آشتیانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیاز انقلابی به ساواک برای سرکوب کردستان
[در زندان قصر، سال ۵۸] بین ما یک سرهنگ معینی بود از ادارۀ هشتم که میدانستیم این اداره مرتبط با سازمانهای امنیتی خارجی است. یک روز داشتیم قدم میزدیم که بلندگوی زندان اعلام کرد اداره هشتمیها بیایند بالا، طبقۀ دوم، استنطاق پیش آذری قمی. همه منتظر بودیم ببینیم با اینها چه میکنند، چون بین خودمان فکر میکردیم هر کاری با اینها بکنند، با ما ملایمتر خواهند کرد.
قبل از اینکه معینی برود، ازش پرسیدم چهکارتان میکنند؟ گفت هیچ کاری نخواهند کرد. چون کردستان شلوغ شده و به اطلاعات و تجربۀ ما نیاز دارند.
بعد دیدیم که همهشان شاد و خندان برگشتند. بلندگو اعلام کرد ادارۀ هشتمیها آزادند و با همان فرماسیون بروند سر کارشان. سرهنگ معینی که داشت میرفت، یکی از زندانیها پرید و پایش را گرفت که تو را به خدا مرا هم با خودت ببر. نگهبان خواست جدایش کند. معینی گفت اگر من بروم، این را هم با خودم میبرم. نگهبان هم گفت جهنم، ببر!
پرسیدن و جنگیدن: گفتوگو با دکتر منوچهر آشتیانی درباره تاریخ معاصر و علوم انسانی در ایران
نشر نی، چپ دوم ۱۳۹۷
سفارش از نشر نی
دانلود از طاقچه و فیدیبو
@DrMAschtiani
[در زندان قصر، سال ۵۸] بین ما یک سرهنگ معینی بود از ادارۀ هشتم که میدانستیم این اداره مرتبط با سازمانهای امنیتی خارجی است. یک روز داشتیم قدم میزدیم که بلندگوی زندان اعلام کرد اداره هشتمیها بیایند بالا، طبقۀ دوم، استنطاق پیش آذری قمی. همه منتظر بودیم ببینیم با اینها چه میکنند، چون بین خودمان فکر میکردیم هر کاری با اینها بکنند، با ما ملایمتر خواهند کرد.
قبل از اینکه معینی برود، ازش پرسیدم چهکارتان میکنند؟ گفت هیچ کاری نخواهند کرد. چون کردستان شلوغ شده و به اطلاعات و تجربۀ ما نیاز دارند.
بعد دیدیم که همهشان شاد و خندان برگشتند. بلندگو اعلام کرد ادارۀ هشتمیها آزادند و با همان فرماسیون بروند سر کارشان. سرهنگ معینی که داشت میرفت، یکی از زندانیها پرید و پایش را گرفت که تو را به خدا مرا هم با خودت ببر. نگهبان خواست جدایش کند. معینی گفت اگر من بروم، این را هم با خودم میبرم. نگهبان هم گفت جهنم، ببر!
پرسیدن و جنگیدن: گفتوگو با دکتر منوچهر آشتیانی درباره تاریخ معاصر و علوم انسانی در ایران
نشر نی، چپ دوم ۱۳۹۷
سفارش از نشر نی
دانلود از طاقچه و فیدیبو
@DrMAschtiani
Forwarded from مدرسه تهران
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
[طرح درس]
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲ اسفندماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل برگزاری: خ انقلاب، خ ۱۶ آذر، خ پورسینا، نبش خ جلالیه
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
[طرح درس]
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲ اسفندماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل برگزاری: خ انقلاب، خ ۱۶ آذر، خ پورسینا، نبش خ جلالیه
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
اگر میراث سیاسی نسل ۵۷ را نخواهیم، چه؟
مقدمهای در رتوریک و پلمیک نسلهای پیش و پس از انقلاب اسلامی
پرسش بسیاری جوانان از نسلهای پیش از انقلاب، مبنی بر اینکه «چرا انقلاب کردید؟» یا تصور «خوشی زیر دلشان زده بود» در بسیاری مواقع با پاسخهای کلیشهای متقابل روبهرو میشود: «خوب کردیم»، «اگر شما هم میتوانید انقلاب کنید!»
این پرسشها حتی اگر ساختۀ مستندها و دیگر برنامههای تاریخی و تبلیغاتی تلویزیونهای اپوزیسیون همچون منوتو باشد، خلاصۀ تصوری عامیانه است که انقلاب را حاصل عاملیت افراد میبیند. (آنگونه که اسکاچپول در تعارض با آن استدلال کرد که «انقلابها ساخته نمیشوند، به وجود میآیند».) با این همه، این گزارهها ارزش اعتنای نظری دارند و پرسشهایی را حول مفهوم نسل، تفاوت و تقابل نسلها (تعارض نسلی، شکاف نسلی، انقطاع/گسست/شکاف نسلی، تمایز نسلی) و... پیش روی پژوهشگر اجتماعی میگذارند که در آینۀ اعتراضات اجتماعی سالهای اخیر موضوعیت دوچندان مییابد.
نه فقط انقلاب که اصلاحات بنیادین نیز چالش نسلهای پیش و پس از انقلاب است. برای مثال، اینکه آیا قانون اساسی قابل اصلاح یا تغییر است؟ پاسخ محافظهکاران و مدافعان وضع موجود این است که تغییر قانون اساسی در هیچکجا رویه نیست. (برای مثال، پلمیک دکتر حسین کچویان، استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران، در میزگرد برنامۀ زاویه در شبکۀ چهار سیما، که مثال نقض آن اصلاحات اخیر قانون اساسی شیلی در پی اعتراضات عمومی گسترده است.)
اما نسل جوان میپرسد که چگونه نسلهای پیشین میتوانند برای نسلهای آینده تعیین تکلیف کند؟
کسانی که دانش بیشتری دارند، به جملاتی از بنیانگذار انقلاب در سخنرانی بهشت زهرا (۱۲ بهمن ۱۳۵۷) اشاره میکنند که نافی حق تعیین سرنوشت نسلهای گذشته دربارۀ آینده است؛ آنهم درست در مورد نظام سیاسی کشور: «به چه مناسبت آنها مقدرات شما را دست پسر رضاخان دادند؟ چه حقی، پدران ما چه حقی داشتند که یک همچو کاری بکنند؟ نه ما پدرانمان را وکیل کرده بودیم و نه خودمان وکیل کرده بودیم این وکلا را. اینها بیجا یک همچو کاری کردند. پدران ما نه وکیل ما بودهاند نه ولیّ ما بودند، هیچی نبودند آنها هم؛ آن وقت اکثر مردم نبودند در خارج تا اینکه پدرانشان یک کاری برایشان بکنند؛ بنابراین به چه دلیل الآن محمدرضاخان به حَسَب قانون اساسی، به حَسَب همین قانون که «موهبت الهی» است که مردم میدهند به شاه، خوب از ایشان ما میپرسیم که کدام مردم به شما همچو رأیی دادند؟ شما خودتان قبول دارید که این رأی را به پدر شما دادند؛ آن هم آنهایی که دادند، الآن از آنها کمی مانده است، هیچی نمانده است تقریباً - اگر هم داده باشند.» (صحیفۀ امام، جلد ۴، صص. ۵۱۵-۵۱۷)
اکنون بار دیگر میپرسیم: چگونه است که نسلهای امروز باید تاوان انتخاب نسلهای پیشین در باب سرنوشت سیاسی کشور را بدهد؟ شاید نظم سیاسی که حاصل رأی آری به جمهوری اسلامی در رفراندوم فروردین ۵۸ بود، اکنون و پس از پنج دهه، بهکلی مطرود و مردود باشد، در این صورت آیا نسلهای امروز حق انتخاب ندارند؟
این مقدمۀ سیاسی پژوهشی در باب تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب است که درسگفتار آن از پسفردا، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، آغاز خواهد شد.
@RezaNassaji
مقدمهای در رتوریک و پلمیک نسلهای پیش و پس از انقلاب اسلامی
پرسش بسیاری جوانان از نسلهای پیش از انقلاب، مبنی بر اینکه «چرا انقلاب کردید؟» یا تصور «خوشی زیر دلشان زده بود» در بسیاری مواقع با پاسخهای کلیشهای متقابل روبهرو میشود: «خوب کردیم»، «اگر شما هم میتوانید انقلاب کنید!»
این پرسشها حتی اگر ساختۀ مستندها و دیگر برنامههای تاریخی و تبلیغاتی تلویزیونهای اپوزیسیون همچون منوتو باشد، خلاصۀ تصوری عامیانه است که انقلاب را حاصل عاملیت افراد میبیند. (آنگونه که اسکاچپول در تعارض با آن استدلال کرد که «انقلابها ساخته نمیشوند، به وجود میآیند».) با این همه، این گزارهها ارزش اعتنای نظری دارند و پرسشهایی را حول مفهوم نسل، تفاوت و تقابل نسلها (تعارض نسلی، شکاف نسلی، انقطاع/گسست/شکاف نسلی، تمایز نسلی) و... پیش روی پژوهشگر اجتماعی میگذارند که در آینۀ اعتراضات اجتماعی سالهای اخیر موضوعیت دوچندان مییابد.
نه فقط انقلاب که اصلاحات بنیادین نیز چالش نسلهای پیش و پس از انقلاب است. برای مثال، اینکه آیا قانون اساسی قابل اصلاح یا تغییر است؟ پاسخ محافظهکاران و مدافعان وضع موجود این است که تغییر قانون اساسی در هیچکجا رویه نیست. (برای مثال، پلمیک دکتر حسین کچویان، استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران، در میزگرد برنامۀ زاویه در شبکۀ چهار سیما، که مثال نقض آن اصلاحات اخیر قانون اساسی شیلی در پی اعتراضات عمومی گسترده است.)
اما نسل جوان میپرسد که چگونه نسلهای پیشین میتوانند برای نسلهای آینده تعیین تکلیف کند؟
کسانی که دانش بیشتری دارند، به جملاتی از بنیانگذار انقلاب در سخنرانی بهشت زهرا (۱۲ بهمن ۱۳۵۷) اشاره میکنند که نافی حق تعیین سرنوشت نسلهای گذشته دربارۀ آینده است؛ آنهم درست در مورد نظام سیاسی کشور: «به چه مناسبت آنها مقدرات شما را دست پسر رضاخان دادند؟ چه حقی، پدران ما چه حقی داشتند که یک همچو کاری بکنند؟ نه ما پدرانمان را وکیل کرده بودیم و نه خودمان وکیل کرده بودیم این وکلا را. اینها بیجا یک همچو کاری کردند. پدران ما نه وکیل ما بودهاند نه ولیّ ما بودند، هیچی نبودند آنها هم؛ آن وقت اکثر مردم نبودند در خارج تا اینکه پدرانشان یک کاری برایشان بکنند؛ بنابراین به چه دلیل الآن محمدرضاخان به حَسَب قانون اساسی، به حَسَب همین قانون که «موهبت الهی» است که مردم میدهند به شاه، خوب از ایشان ما میپرسیم که کدام مردم به شما همچو رأیی دادند؟ شما خودتان قبول دارید که این رأی را به پدر شما دادند؛ آن هم آنهایی که دادند، الآن از آنها کمی مانده است، هیچی نمانده است تقریباً - اگر هم داده باشند.» (صحیفۀ امام، جلد ۴، صص. ۵۱۵-۵۱۷)
اکنون بار دیگر میپرسیم: چگونه است که نسلهای امروز باید تاوان انتخاب نسلهای پیشین در باب سرنوشت سیاسی کشور را بدهد؟ شاید نظم سیاسی که حاصل رأی آری به جمهوری اسلامی در رفراندوم فروردین ۵۸ بود، اکنون و پس از پنج دهه، بهکلی مطرود و مردود باشد، در این صورت آیا نسلهای امروز حق انتخاب ندارند؟
این مقدمۀ سیاسی پژوهشی در باب تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب است که درسگفتار آن از پسفردا، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، آغاز خواهد شد.
@RezaNassaji
Telegram
Reza Nassaji
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
[طرح درس]
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲ اسفندماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل…
📌 تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب
[طرح درس]
🎙 با تدریس: آقای رضا نساجی
نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی
۶ جلسه ( ۷۲۰ دقیقه)، ۵۰۰,۰۰۰ تومان
پنجشنبهها، ساعت ۱۸ تا ۲۰
از ۲ اسفندماه
🔴 دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین
🏫 محل…
Forwarded from مدرسه تهران
📌 دورهی «تعارضات نسلی در ایران پساانقلاب» از فردا در مدرسه تهران برگزار میشود.
■ [طرح درس] / [ویدئو معرفی]
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
■ [طرح درس] / [ویدئو معرفی]
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
پیام ناشناسی که از یک مخاطب ناشناس در تلگرام دریافت کردم، در کوران حوادث قیام ژینا و دربارهی ماهیت نسلی آن جنبش:
#پیام_ناشناس
سلام آقای نساجی ، من حقیقتا هیچکس جز شما نداشتم که براش این پیام رو بفرستم
چون میدونستم شما هم با روحیه شاعرانه، آزادی رو معنا میکنید، خواستم بهتون بگم
تو این چند روز، نسلی رو دیدم که تا همین دیروز نامرئی بود، هزاران دهه هشتادی، دختران و پسران جوان و نوجوانی(زیر ۱۸ سال) که برای حضور در اعتراضات، جلوی خانوادشون ایستادن
دختران و پسرانی که تا همین یک هفته پیش، سرگرم بازیگوشی های روزمره خودشون بودند، به ناگاه به مبارزان آزادی خواهی تبدیل شدند که علیه محافظه کاری خانواده و حکومتشون قیام کردند
نسلی که ايدئولوژيک فکر نمیکنه، تعصب قبیله ای و ناسیونالیستی نداره، دشمنی و کینه ورز علیه داخل و خارج نیست
و از همه مهتر، کلیشه های جنسیتی هم نداره
نسلی که با صدای بلند وسط اعتراض میگه : ما دنبال پدر دلسوز همچون شاخ و شیخ نیستیم، ما فقط آزادی میخوایم، دموکراسی میخوایم، کلیشه های فکری گذشتگان اذیتمون میکرد، تعصب پدران و مادرانمون زندگیمنو ازمون گرفت
فکر های بسته نسل قبلی ما، بوی ناامنی و اسارت میداد !
قیام امروز ایران بدون شک قابل مقایسه با جنبش می ۱۹۶۸ هست، یک انقلاب نسلی، نسلی نو علیه نسلی کهنه
اما حکومت اگر میخواست هم نمیتونست این تغییر بنیادین نسلی رو بفهمه، حکومتی که تمام دانشگاه ها رو با جامعه شناسان، اقتصاددانان و سیاسی دان هایی که پر کرده، که اوج کارشون سنجش محبوبیت بین خاتمی و رییسی هست، نه فقط تغییر نسلی رو نمیفهمه که عامدانه هر فرمی از گفتمان رو هم خرد و نابود میکنه تا به خیال خودش، شورش رو به جنبش تبدیل نکنه!
ولی زهی خیال باطل، که جنبش، از تلاش حکومت ساخته نمیشه، بلکه تصور نبود چنین ارتجاعی، خودش یک جنبش رو میسازه!
امیدوارم آیندگان هر گاه راجب چنین قیام عظیمی نوشتند، این انقلاب نسلی رو فراموش نکنند!
@RezaNassaji
#پیام_ناشناس
سلام آقای نساجی ، من حقیقتا هیچکس جز شما نداشتم که براش این پیام رو بفرستم
چون میدونستم شما هم با روحیه شاعرانه، آزادی رو معنا میکنید، خواستم بهتون بگم
تو این چند روز، نسلی رو دیدم که تا همین دیروز نامرئی بود، هزاران دهه هشتادی، دختران و پسران جوان و نوجوانی(زیر ۱۸ سال) که برای حضور در اعتراضات، جلوی خانوادشون ایستادن
دختران و پسرانی که تا همین یک هفته پیش، سرگرم بازیگوشی های روزمره خودشون بودند، به ناگاه به مبارزان آزادی خواهی تبدیل شدند که علیه محافظه کاری خانواده و حکومتشون قیام کردند
نسلی که ايدئولوژيک فکر نمیکنه، تعصب قبیله ای و ناسیونالیستی نداره، دشمنی و کینه ورز علیه داخل و خارج نیست
و از همه مهتر، کلیشه های جنسیتی هم نداره
نسلی که با صدای بلند وسط اعتراض میگه : ما دنبال پدر دلسوز همچون شاخ و شیخ نیستیم، ما فقط آزادی میخوایم، دموکراسی میخوایم، کلیشه های فکری گذشتگان اذیتمون میکرد، تعصب پدران و مادرانمون زندگیمنو ازمون گرفت
فکر های بسته نسل قبلی ما، بوی ناامنی و اسارت میداد !
قیام امروز ایران بدون شک قابل مقایسه با جنبش می ۱۹۶۸ هست، یک انقلاب نسلی، نسلی نو علیه نسلی کهنه
اما حکومت اگر میخواست هم نمیتونست این تغییر بنیادین نسلی رو بفهمه، حکومتی که تمام دانشگاه ها رو با جامعه شناسان، اقتصاددانان و سیاسی دان هایی که پر کرده، که اوج کارشون سنجش محبوبیت بین خاتمی و رییسی هست، نه فقط تغییر نسلی رو نمیفهمه که عامدانه هر فرمی از گفتمان رو هم خرد و نابود میکنه تا به خیال خودش، شورش رو به جنبش تبدیل نکنه!
ولی زهی خیال باطل، که جنبش، از تلاش حکومت ساخته نمیشه، بلکه تصور نبود چنین ارتجاعی، خودش یک جنبش رو میسازه!
امیدوارم آیندگان هر گاه راجب چنین قیام عظیمی نوشتند، این انقلاب نسلی رو فراموش نکنند!
@RezaNassaji
Forwarded from صدای مترجم
📣 یکشنبه، دوزاده اسفند، ساعت ۱۹ تا ۲۱، دربارهی نظامِ ازکارافتادهی صنعت نشر ایران حرف میزنیم و سعی میکنیم راهحلهای جایگزین ارائه بدیم.
اگه دوست داشتید، شما هم بیایید با هم گپ بزنیم.
🔗 شرکت (رایگان) در وبینار:
https://evand.com/events/senoor2
📍لطفاً علاقهمندان به این موضوع رو هم باخبر کنید.
اگه دوست داشتید، شما هم بیایید با هم گپ بزنیم.
🔗 شرکت (رایگان) در وبینار:
https://evand.com/events/senoor2
📍لطفاً علاقهمندان به این موضوع رو هم باخبر کنید.
هایدی خارج از آلپ، آلیس در سرزمین عجایب
هایدی رایشینک (Heidi Reichinnek)، متولد ۱۹۸۸، رهبر ۳۶سالۀ حزب چپ آلمان (Linke) که این حزب را در پارلمان اداره خواهد کرد، نماد نسل جدیدی از سیاستمداران آلمانی است: نسل ایگرگ یا هزاره (متولدین ۱۹۸۱-۱۹۹۶)
جوان چپگرا با تحصیلات ارشد علوم سیاسی، با تتوی رزا لوکزامبورگ روی بازو که در شبکههای اجتماعی دیده شد، به جایی رسید که رپرهای چپ آلمانی برایش آهنگی ساختند و او را قهرمان طبقۀ فقیر و متوسط خواندند. در ۳۲سالگی به پارلمان فدرال آلمان راه یافت و درخشید؛ تا حدی که در سخنرانی در پارلمان به رهبر حزب محافظهکار که بهزودی صدراعظم خواهد شد، تاخت.
حالا هایدی رهبر جدید حزب چپ در پارلمان است که توانسته آرای حزب را تا نزدیک ۹ درصد بالا ببرد و ۶۴ کرسی در مجلس کسب کند. آنهم درحالیکه پارسال انشعابی بزرگ در حزب رخ داده و برخی از قدیمیهای حزب به رهبری زارا واگنکنشت جدا شده بودند. اما وقتی حزب زارا با کسب ۴.۹۷۲درصد آرا و تنها بهخاطر ۱۳۴۰۰ رأی کمتر، نتوانست حد نصاب ۵درصدی را کسب کند و به پارلمان بازگردد، هایدی کوچولو که پیشتر زارا را الگوی خود میدانست، موفقیت بزرگی کسب کرده است. نماد چرخش نخبگانی و پوستاندازی نسلی-جنسیتی در چپ رادیکال آلمان.
در سوی دیگر، آلیس وایدل (Alice Weidel) رهبر حزب راست افراطی «آترناتیو برای آلمان» (AfD) هم متولد ۱۹۷۹ است و ۴۶ سال دارد، اما بزرگترین پیروزی این حزب را رقم زده و با کسب ۲۰.۸ درصد آرا و ۱۵۲ کرسی رهبر راستهای رادیکال در مجلس خواهد بود.
اگرچه با عقاید راست افراطی آلمان موافق نباشیم، باید دقت کنیم که او زن و آشکاراهمجنسگرا است و نماد نسل جدید از راست آلمان با عقاید متفاوت. در راست رادیکال هم شاهد پوستاندازی نسلی و جنسیتی هستیم.
اما اگر هایدی و آلیس در ایران بودند، چه میشد؟
نگاه کنید به زنان همنسل سیاسی من در دانشگاه، احزاب و مطبوعات. خصوصاً دختران روزنامهنگار و کنشگر سیاسی که در دوران دشوار اصلاحات و پسااصلاحات برای عقاید خود مبارزه کردند، اما نه فقط بارها زندان رفتند که در جراید اصلاحطلب هم قدر ندیدند و چندرغاز حقوقشان ضایع شد. البته در این سالها اصلاحطلبان هم شانسهایی برای حضور در دولت، مجلس و شورا داشتند، اما نوبت به آقازادههایی مثل دختر صفدر حسینی رسید که یکشبه به لیست انتخاباتی تحمیل شدند که همین روزنامهنگارها و کنشگرها تبلیغش کرده بودند.
بسیاری از آنان نه فقط سیاست که نوشتن را رها کردهاند و الان کسبوکارهای شخصی خود را دارند: از تولید صنایع دستی گرفته تا آنلاینشاپ لباس. جوانترهایشان هم که هیچ شانسی برای اشتغال دائم و علاقهای به کار دولتی نداشتهاند، سالهاست که با تکیه به استعداد و سواد نوشتن خود برای شرکتهای خصوصی کوچک و بزرگی کار میکنند، اما حتی سابقۀ بیمۀ درستی ندارند.
هایدی اگر ایران بود، بهعنوان زن، جوان، چپ و فرزند یک کارگر شانسی در سیاست نداشت. با تحصیلات ارشد علوم سیاسی او هم مثل خیلی از جوانان چپگرای ایران که نان نوشتن خود را میخورند، داشت برای شغل «تولید محتوا» یا «روابط عمومی» به شرکتهای مختلف رزومه میفرستاد. در واقع، شب عیدی بیکار شده بود و در شرایط تورم شدید و چشمانداز تاریک برای حداقل حقوق کارگری، باید به شغلی با قرارداد یک یا سه ماهه دل خوش میکرد که هر بار مهارت بیشتری از او میخواستند: نوشتن هر متنی را بداند؛ سواد گرافیکی داشته باشد؛ سوابق روزنامهنگاری و ارتباطات رسانهای داشته باشد؛ شرکت و صنف را بشناسد؛ بیزنس و مارکتینگ بلد باشد؛ برندینگ را بشناسد؛ در سئوی داخلی و خارجی مهارت داشته باشد؛ سئوی تکنیکال و ده ابزار تحلیل سئو را بشناسد؛ چندین نرمافزار گرافیکی را در حد متوسط به بالا بلد باشد؛ زبان انگلیسی بالای متوسط داشته باشد؛ کار روابط عمومی بداند و جلسات و ایونتها را اداره کند؛ نشریه آماده کند؛ شبکههای اجتماعی را اداره کند؛ و... . در ازای همۀ اینها، حداقل حقوق کارگری و حداکثر ۱۵ میلیون حقوق بخواهد.
وضع آلیس هم بهتر نبود. با تحصیلات اقتصاد و بیزنس، کارشناس یا حداکثر کارشناسارشد مارکتینگ بود، اما بدون شانس پیشرفت شغلی. گرایش جنسی او که بماند، میبایست برای مدیران مرد بدرخشد. بنابراین او هم شب عید باید در جابویژن برای چهارصد شرکت رزومه میفرستاد، اما چون سنش بالای ۴۰ سال رفته، اتوماتیک ریجکت میشد و اصلاً نوبت به دعوت مصاحبه نمیرسید.
هایدی شانس آورده که در کشور کوههای آلپ به دنیا آمده و آلیس هم خوشبخت است که در سرزمین عجایب ایران زندگی نمیکند. چون برای نسل جوان، آنهم زن و بهخصوص فرزند کارگر، کمترین شانسی وجود ندارد. سیاست و رهبری حزب که هیچ، آلیس و هایدی اگر در ایران بودند، شانس چندانی برای شغل دائم و زندگی حداقلی هم نداشتند. فرق ماجرا همینجاست؛ وگرنه انتخابات آلمان به ما چه ربطی دارد؟
@RezaNassaji
هایدی رایشینک (Heidi Reichinnek)، متولد ۱۹۸۸، رهبر ۳۶سالۀ حزب چپ آلمان (Linke) که این حزب را در پارلمان اداره خواهد کرد، نماد نسل جدیدی از سیاستمداران آلمانی است: نسل ایگرگ یا هزاره (متولدین ۱۹۸۱-۱۹۹۶)
جوان چپگرا با تحصیلات ارشد علوم سیاسی، با تتوی رزا لوکزامبورگ روی بازو که در شبکههای اجتماعی دیده شد، به جایی رسید که رپرهای چپ آلمانی برایش آهنگی ساختند و او را قهرمان طبقۀ فقیر و متوسط خواندند. در ۳۲سالگی به پارلمان فدرال آلمان راه یافت و درخشید؛ تا حدی که در سخنرانی در پارلمان به رهبر حزب محافظهکار که بهزودی صدراعظم خواهد شد، تاخت.
حالا هایدی رهبر جدید حزب چپ در پارلمان است که توانسته آرای حزب را تا نزدیک ۹ درصد بالا ببرد و ۶۴ کرسی در مجلس کسب کند. آنهم درحالیکه پارسال انشعابی بزرگ در حزب رخ داده و برخی از قدیمیهای حزب به رهبری زارا واگنکنشت جدا شده بودند. اما وقتی حزب زارا با کسب ۴.۹۷۲درصد آرا و تنها بهخاطر ۱۳۴۰۰ رأی کمتر، نتوانست حد نصاب ۵درصدی را کسب کند و به پارلمان بازگردد، هایدی کوچولو که پیشتر زارا را الگوی خود میدانست، موفقیت بزرگی کسب کرده است. نماد چرخش نخبگانی و پوستاندازی نسلی-جنسیتی در چپ رادیکال آلمان.
در سوی دیگر، آلیس وایدل (Alice Weidel) رهبر حزب راست افراطی «آترناتیو برای آلمان» (AfD) هم متولد ۱۹۷۹ است و ۴۶ سال دارد، اما بزرگترین پیروزی این حزب را رقم زده و با کسب ۲۰.۸ درصد آرا و ۱۵۲ کرسی رهبر راستهای رادیکال در مجلس خواهد بود.
اگرچه با عقاید راست افراطی آلمان موافق نباشیم، باید دقت کنیم که او زن و آشکاراهمجنسگرا است و نماد نسل جدید از راست آلمان با عقاید متفاوت. در راست رادیکال هم شاهد پوستاندازی نسلی و جنسیتی هستیم.
اما اگر هایدی و آلیس در ایران بودند، چه میشد؟
نگاه کنید به زنان همنسل سیاسی من در دانشگاه، احزاب و مطبوعات. خصوصاً دختران روزنامهنگار و کنشگر سیاسی که در دوران دشوار اصلاحات و پسااصلاحات برای عقاید خود مبارزه کردند، اما نه فقط بارها زندان رفتند که در جراید اصلاحطلب هم قدر ندیدند و چندرغاز حقوقشان ضایع شد. البته در این سالها اصلاحطلبان هم شانسهایی برای حضور در دولت، مجلس و شورا داشتند، اما نوبت به آقازادههایی مثل دختر صفدر حسینی رسید که یکشبه به لیست انتخاباتی تحمیل شدند که همین روزنامهنگارها و کنشگرها تبلیغش کرده بودند.
بسیاری از آنان نه فقط سیاست که نوشتن را رها کردهاند و الان کسبوکارهای شخصی خود را دارند: از تولید صنایع دستی گرفته تا آنلاینشاپ لباس. جوانترهایشان هم که هیچ شانسی برای اشتغال دائم و علاقهای به کار دولتی نداشتهاند، سالهاست که با تکیه به استعداد و سواد نوشتن خود برای شرکتهای خصوصی کوچک و بزرگی کار میکنند، اما حتی سابقۀ بیمۀ درستی ندارند.
هایدی اگر ایران بود، بهعنوان زن، جوان، چپ و فرزند یک کارگر شانسی در سیاست نداشت. با تحصیلات ارشد علوم سیاسی او هم مثل خیلی از جوانان چپگرای ایران که نان نوشتن خود را میخورند، داشت برای شغل «تولید محتوا» یا «روابط عمومی» به شرکتهای مختلف رزومه میفرستاد. در واقع، شب عیدی بیکار شده بود و در شرایط تورم شدید و چشمانداز تاریک برای حداقل حقوق کارگری، باید به شغلی با قرارداد یک یا سه ماهه دل خوش میکرد که هر بار مهارت بیشتری از او میخواستند: نوشتن هر متنی را بداند؛ سواد گرافیکی داشته باشد؛ سوابق روزنامهنگاری و ارتباطات رسانهای داشته باشد؛ شرکت و صنف را بشناسد؛ بیزنس و مارکتینگ بلد باشد؛ برندینگ را بشناسد؛ در سئوی داخلی و خارجی مهارت داشته باشد؛ سئوی تکنیکال و ده ابزار تحلیل سئو را بشناسد؛ چندین نرمافزار گرافیکی را در حد متوسط به بالا بلد باشد؛ زبان انگلیسی بالای متوسط داشته باشد؛ کار روابط عمومی بداند و جلسات و ایونتها را اداره کند؛ نشریه آماده کند؛ شبکههای اجتماعی را اداره کند؛ و... . در ازای همۀ اینها، حداقل حقوق کارگری و حداکثر ۱۵ میلیون حقوق بخواهد.
وضع آلیس هم بهتر نبود. با تحصیلات اقتصاد و بیزنس، کارشناس یا حداکثر کارشناسارشد مارکتینگ بود، اما بدون شانس پیشرفت شغلی. گرایش جنسی او که بماند، میبایست برای مدیران مرد بدرخشد. بنابراین او هم شب عید باید در جابویژن برای چهارصد شرکت رزومه میفرستاد، اما چون سنش بالای ۴۰ سال رفته، اتوماتیک ریجکت میشد و اصلاً نوبت به دعوت مصاحبه نمیرسید.
هایدی شانس آورده که در کشور کوههای آلپ به دنیا آمده و آلیس هم خوشبخت است که در سرزمین عجایب ایران زندگی نمیکند. چون برای نسل جوان، آنهم زن و بهخصوص فرزند کارگر، کمترین شانسی وجود ندارد. سیاست و رهبری حزب که هیچ، آلیس و هایدی اگر در ایران بودند، شانس چندانی برای شغل دائم و زندگی حداقلی هم نداشتند. فرق ماجرا همینجاست؛ وگرنه انتخابات آلمان به ما چه ربطی دارد؟
@RezaNassaji