وقتی که احساس تنهایی می کنید و به تنگ آمده اید. احتمال آن که انتخاب های ضعیف تری بکنید بالا می رود. استیصال برای دوست داشتن آدم را به کجا که نمی کشاند. با شکم خالی به خرید نروید چون هر غذای ناسالمی را انتخاب خواهید کرد.
آیا تو آن گمشده ام هستی؟
باربارا دی آنجلیس
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
آیا تو آن گمشده ام هستی؟
باربارا دی آنجلیس
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
بعضی وقتها به خودم اجازه میدهم که حس خوبی داشته باشم، اما مراقبم. من در زلزدن به دستگیره کمد یا گوش سپردن به صدای باران در تاریکی اتاق، لحظات پر از آرامشی یافتهام. هرچه کمتر به چیزی نیازمند بودم، احساس بهتری داشتم.
چارلز بوکوفسکی
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
چارلز بوکوفسکی
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
غرور اولین چیزیه که در زندگی باید از شرش خلاص بشی، غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این میمونه که
کت تن یک هویج پلاسیده بکنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی که آدم مهمیه.
جزء از کل، استیو تولتز
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
کت تن یک هویج پلاسیده بکنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی که آدم مهمیه.
جزء از کل، استیو تولتز
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
هر چه بیشتر خودتان باشید و از وجود خود به تمامی به دیگران ببخشید، دوستی عمیقتر و پایدار میشود. در حضور چنین صمیمیتی همهی کلمات، همه وجوه دلداری و همهی عقاید معنای ژرفتری مییابند.
خیره به خورشید، اروین د. یالوم
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
خیره به خورشید، اروین د. یالوم
#مشاوره
🆔 @moshaverpsy
زمانی میخواهید چیزی را بدانید و وقتی این اتفاق افتاد سعی می کنید آن را از ذهنتان پاک کنید. از حالا به بعد اگر مردم می پرسیدند وقتی بزرگ شدم می خواهم چکاره شوم، جواب می دادم: مبتلا به فراموشی.
زندگی اسرارآمیز
سومانک کید
#مشاوره #ذهن_آگاه
🆔 @moshaverpsy
زندگی اسرارآمیز
سومانک کید
#مشاوره #ذهن_آگاه
🆔 @moshaverpsy
عاشق شدن، عبارت از انفرادی ساختن کسی به واسطه نشانه هایی است که درخود دارد و یا از خود ارسال می کند.
عاشق شدن، حساس شدن به این نشانه هاست و چیزی از این نشانهها یادگرفتن است.
ممکن است عمل دوستی از مشاهده و از گفتگو حاصل شود، درحالیکه عشق از تأویل خاموشی تغذیه می شود.
فرد دوست داشته شده به عنوان یک نشانه و یک روح و جان ظاهر می شود، او یک جهان ممکن را تبیین می کند که برای ما ناشناخته است.
مارسل پروست و نشانه ها، ژیل دلوز
ترجمه الله شکر اسداللهی
#مشاوره #روانشناسی
🆔 @moshaverpsy
عاشق شدن، حساس شدن به این نشانه هاست و چیزی از این نشانهها یادگرفتن است.
ممکن است عمل دوستی از مشاهده و از گفتگو حاصل شود، درحالیکه عشق از تأویل خاموشی تغذیه می شود.
فرد دوست داشته شده به عنوان یک نشانه و یک روح و جان ظاهر می شود، او یک جهان ممکن را تبیین می کند که برای ما ناشناخته است.
مارسل پروست و نشانه ها، ژیل دلوز
ترجمه الله شکر اسداللهی
#مشاوره #روانشناسی
🆔 @moshaverpsy
رنج نباید تو را غمگین کند. این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند. رنج قرار است تو را هوشیارتر کند به اینکه زندگیات نیاز به تغییر دارد. چون انسانها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند، رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند. رنجت را تحمل نکن، رنجت را درک کن! این فرصتی است برای بیداری، وقتی آگاه شوی، بیچارگیات تمام میشود.
کارل گوستاو یونگ
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
کارل گوستاو یونگ
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
تیپ های شخصیتی از دیدگاه اریک فروم (۱)
اریک فروم چند تیپ شخصیتی را مطرح کرد که زیربنای رفتار انسان هستند. شکل خالص این تیپ ها نادر است، اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولاً یکی غالب است. فروم جهت گیری های بی ثمر را از ثمربخش متمایز کرد. جهت گیری های بی ثمر، روش های ناسالم ارتباط برقرار کردن با دنیا هستند که عبارتند از : شخصیت گیرنده، بهره کش، محتکر و بازاری. تیپ یا جهت گیری ثمربخش حالت ایده آل رشد انسان است.
شخصیت گیرنده
افراد دارای شخصیت گیرنده انتظار دارند که چیزی را که می خواهند - عشق، دانش، یا لذت- از منبع بیرونی که معمولاً فردی دیگر است بگیرند. افراد این تیپ در روابط خود با دیگران گیرنده هستند، به جای اینکه دوست بدارند نیاز دارند که دوستشان بدارند، به جای اینکه بیافرینند، می گیرند. این افراد شدیداً به دیگران وابسته هستند و در صورتی که به حال خود رها شوند فلج می شوند؛ آنها بدون کمک دیگران از انجام دادن جزئی ترین کارها بر نمی آیند. شخصیت گیرنده فروم به تیپ شخصیت جذب دهانی فروید و شخصیت مطیع کارن هورنای شباهت دارد.
شخصیت بهره کش
در تیپ شخصیت بهره کش نیز فرد برای چیزی که می خواهد به دیگران متوسل می شود. اما افراد این تیپ به جای اینکه انتظار داشته باشند از دیگران بگیرند، به زور یا با حیله گری می گیرند. اگر چیزی به آنها داده شود، آن را بی ارزش می دانند. آنها فقط چیزی را می خواهند که به دیگران تعلق داشته یا برای آنها با ارزش باشد، خواه این همسر باشد یا شیء یا ایده. برای افراد این تیپ، چیزی که دزدیده یا تصرف شده باشد از چیزی که آزادانه به آنها داده شده باشد ارزش بیشتری دارد. تیپ بهره کش شبیه تیپ پرخاشگر دهانی فروید است و با دهان گزنده که ویژگی بارز این افراد است مشخص می شود. اگر گفته شود که آنها اغلب در مورد دیگران اظهارات گزنده می کنند بازی با کلمات نیست. نمونه هایی از جهت گیری بهره کش، دسته های مهاجم و رهبران فاشیست هستند که آشکارا دوست دارند بر دیگران مسلط شوند.
#مشاوره #اریک_فروم
🆔 @moshaverpsy
اریک فروم چند تیپ شخصیتی را مطرح کرد که زیربنای رفتار انسان هستند. شکل خالص این تیپ ها نادر است، اغلب شخصیت ها ترکیبی از چند تیپ هستند ولی معمولاً یکی غالب است. فروم جهت گیری های بی ثمر را از ثمربخش متمایز کرد. جهت گیری های بی ثمر، روش های ناسالم ارتباط برقرار کردن با دنیا هستند که عبارتند از : شخصیت گیرنده، بهره کش، محتکر و بازاری. تیپ یا جهت گیری ثمربخش حالت ایده آل رشد انسان است.
شخصیت گیرنده
افراد دارای شخصیت گیرنده انتظار دارند که چیزی را که می خواهند - عشق، دانش، یا لذت- از منبع بیرونی که معمولاً فردی دیگر است بگیرند. افراد این تیپ در روابط خود با دیگران گیرنده هستند، به جای اینکه دوست بدارند نیاز دارند که دوستشان بدارند، به جای اینکه بیافرینند، می گیرند. این افراد شدیداً به دیگران وابسته هستند و در صورتی که به حال خود رها شوند فلج می شوند؛ آنها بدون کمک دیگران از انجام دادن جزئی ترین کارها بر نمی آیند. شخصیت گیرنده فروم به تیپ شخصیت جذب دهانی فروید و شخصیت مطیع کارن هورنای شباهت دارد.
شخصیت بهره کش
در تیپ شخصیت بهره کش نیز فرد برای چیزی که می خواهد به دیگران متوسل می شود. اما افراد این تیپ به جای اینکه انتظار داشته باشند از دیگران بگیرند، به زور یا با حیله گری می گیرند. اگر چیزی به آنها داده شود، آن را بی ارزش می دانند. آنها فقط چیزی را می خواهند که به دیگران تعلق داشته یا برای آنها با ارزش باشد، خواه این همسر باشد یا شیء یا ایده. برای افراد این تیپ، چیزی که دزدیده یا تصرف شده باشد از چیزی که آزادانه به آنها داده شده باشد ارزش بیشتری دارد. تیپ بهره کش شبیه تیپ پرخاشگر دهانی فروید است و با دهان گزنده که ویژگی بارز این افراد است مشخص می شود. اگر گفته شود که آنها اغلب در مورد دیگران اظهارات گزنده می کنند بازی با کلمات نیست. نمونه هایی از جهت گیری بهره کش، دسته های مهاجم و رهبران فاشیست هستند که آشکارا دوست دارند بر دیگران مسلط شوند.
#مشاوره #اریک_فروم
🆔 @moshaverpsy
تیپ های شخصیتی از دیدگاه اریک فروم (۲)
شخصیت محتکر
در تیپ محتکر افراد امنیت را از آنچه بتوانند احتکار یا پس انداز کنند می گیرند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی بلکه در مورد هیجانات و افکار نیز صدق می کند. این افراد دیوارهایی دورشان می شکند و خود را با تمام چیزهایی که انباشت کرده اند احاطه می کنند، از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی را بیرون نمی دهند. ویژگی آنها نظم وسواسی درباره اموال، افکار، و احساسات است. آنها نیز با رفتارشان خود را لو می دهند. این تیپ به شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید و تیپ جدا/کناره گیر هورنای شباهت دارد.
شخصیت بازاری
در فرهنگ بازاری مبتنی بر کالا، موفقیت یا شکست بستگی دارد به اینکه خودمان را چقدر خوب بفروشیم. مجموعه ارزش ها برای شخصیت ها و کالاها یکی است. شخصیت فرد صرفا کالایی می شود که باید فروخته شود. بنابراین ویژگی های شخصی، مهارت ها، دانش یا انسجام ما اهمیتی ندارد. بلکه مهم این است که چه بستهء خوبی باشیم. ویژگی های سطحی مثل لبخند زدن، دلپذیر بودن، و خندیدن به جوک های رئیس از خصوصیات و توانایی های درونی مهم تر می شوند. چنین جهت گیری ای نمی تواند امنیت بوجود آورد زیرا در این حالت با مردم ارتباطی واقعی نداریم. اگر این بازی برای مدتی طولانی ادامه یابد، دیگر با خودمان ارتباط نخواهیم داشت و حتی از خودمان هم آگاه نخواهیم بود. نقش بسته ای که مجبور به ایفای آن می شویم شخصیت واقعی ما را از خودمان و از دیگران مخفی می کند. در نتیجه ما بیگانه می شویم، بدون جوهر شخصی و بدون روابط معنادار.
شخصیت ثمربخش
تیپ شخصیت ثمربخش ایده آل و بیانگر هدف اصلی رشد انسان است. این مفهوم بیانگر توانایی ما در به کارگیری تمام قابلیت ها برای تحقق بخشیدن به استعدادهایمان و پرورش دادن خود است. ثمربخش بودن به خلاقیت هنری یا اکتساب چیزهای مادی محدود نمی شود بلکه این جهت گیری نگرشی است که هریک می توانیم به آن دست یابیم.
#مشاوره #اریک_فروم
🆔 @moshaverpsy
شخصیت محتکر
در تیپ محتکر افراد امنیت را از آنچه بتوانند احتکار یا پس انداز کنند می گیرند. این رفتار گدامنشانه نه تنها در مورد پول و اموال مادی بلکه در مورد هیجانات و افکار نیز صدق می کند. این افراد دیوارهایی دورشان می شکند و خود را با تمام چیزهایی که انباشت کرده اند احاطه می کنند، از آنها در برابر مهاجمان محافظت کرده و تا حد امکان چیزی را بیرون نمی دهند. ویژگی آنها نظم وسواسی درباره اموال، افکار، و احساسات است. آنها نیز با رفتارشان خود را لو می دهند. این تیپ به شخصیت نگهدارنده مقعدی فروید و تیپ جدا/کناره گیر هورنای شباهت دارد.
شخصیت بازاری
در فرهنگ بازاری مبتنی بر کالا، موفقیت یا شکست بستگی دارد به اینکه خودمان را چقدر خوب بفروشیم. مجموعه ارزش ها برای شخصیت ها و کالاها یکی است. شخصیت فرد صرفا کالایی می شود که باید فروخته شود. بنابراین ویژگی های شخصی، مهارت ها، دانش یا انسجام ما اهمیتی ندارد. بلکه مهم این است که چه بستهء خوبی باشیم. ویژگی های سطحی مثل لبخند زدن، دلپذیر بودن، و خندیدن به جوک های رئیس از خصوصیات و توانایی های درونی مهم تر می شوند. چنین جهت گیری ای نمی تواند امنیت بوجود آورد زیرا در این حالت با مردم ارتباطی واقعی نداریم. اگر این بازی برای مدتی طولانی ادامه یابد، دیگر با خودمان ارتباط نخواهیم داشت و حتی از خودمان هم آگاه نخواهیم بود. نقش بسته ای که مجبور به ایفای آن می شویم شخصیت واقعی ما را از خودمان و از دیگران مخفی می کند. در نتیجه ما بیگانه می شویم، بدون جوهر شخصی و بدون روابط معنادار.
شخصیت ثمربخش
تیپ شخصیت ثمربخش ایده آل و بیانگر هدف اصلی رشد انسان است. این مفهوم بیانگر توانایی ما در به کارگیری تمام قابلیت ها برای تحقق بخشیدن به استعدادهایمان و پرورش دادن خود است. ثمربخش بودن به خلاقیت هنری یا اکتساب چیزهای مادی محدود نمی شود بلکه این جهت گیری نگرشی است که هریک می توانیم به آن دست یابیم.
#مشاوره #اریک_فروم
🆔 @moshaverpsy
روان شناسی که نخستین بیمارش خودش نباشد هرگز نمی تواند درمانگری راستین شود. در پرتو درمان خویشتن است که می توان با درک وضعیت انسان به شفقت، پذیرش و همدلی با بیمار رسید. و چه بسیار دشوار است وقتی که درمانگر و بیمار یکی باشد.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
من چگونه یالوم شدم
#بخش_اول
نام اروین یالوم همیشه برای من، به همراه کلمه اصالت تداعی میشود. مردی فرزانه که همیشه ما را به این تشویق میکند که خودمان باشیم و از این که به خود واقعیمان تبدیل شویم، ابایی نداشته باشیم. او شاید مستقلترین روانشناس زنده دنیا باشد؛ به راحتی به روانپزشکی و درمانهای رفتاری شناختی (به عنوان درمانهای غالب) میتازد و با وجود انتقادات، از فرویدی تجلیل میکند که بسیاری از روانشناسان جدید سعی در طرد او دارند. او همخوانی و اصالت را در کتاب “من چگونه اروین یالوم شدم” به اوج خود رسانده و با قلمی گیرا و خودافشایی ستودنی، از تاریکترین بخشهای وجود خود از نوجوانی تا کهنسالی سخن گفته است و خودش را به زیبایی تحلیل کرده است. این نوشته میتواند علاوه بر خلاصه کتاب، یک زندگینامه مفصل از اروین یالوم بزرگ باشد.
دوران نوجوانی در کتاب من چگونه اروین یالوم شدم
یالوم درقسمتهای ابتدایی به شرح دوران نوجوانیاش میپردازد. از پدر متینش میگوید. او پدرش را فردی آرام، فاصلهگیر و پرتلاش معرفی میکند و از این که تلاش کافی برای ورود به دنیای پدر نکرده احساس حسرت خود را بیان میکند. در قسمتهای بعدی از مسائل حل نشدهی خود با مادرش میگوید و کمی از او بدگویی میکند. در یکی از خاطرات دردناکش مطرح میکند که یک بار که پدرش دچار حمله قلبی شده بود و مادرش او را مقصر این اتفاق میدانست و به اروین جوان میگفت، “تو پدرت را کشتی” . در نهایت با امدن پزشکی به نام دکتر منچستر آرامش به خانه باز میگرد. یالوم دکتر منچستر را اولین جرقهای معرفی میکند که او را به سمت روانپزشکی و درمانگری سوق داد.
این واقعه باعث شد یالوم از مادر خود فاصله بگیرد و همیشه رابطهاش با مادرش شکرآب شود. هر چند در اواخر کتاب “من چگونه اروین یالوم شدم” با این وجود در اواخر کتاب مادرش را میستاید و از بدگوییهایی که در مورد مادرش کرده ابراز ناراحتی میکند. این که یالوم میتواند در جایگاه یک روانشناس به راحتی در مورد روانجوریهایش حرف بزند و از مشکلات روانی خود به عنوان درمانگر حرف بزند، بدون شک می تواند آموزندهترین نکته این کتاب برای خواننده و روانشناسان جوان باشد.
یالوم از حس بیریشگی در اوایل زندگی خود میگوید. او یهودی سفید پوستی از خانوادهای مهاجر بود که در محله مسیحی سیاهپوست زندگی میکردند. او با مذهب خانوادگی خود سر لج داشت و به سختی به دنبال راهنما و تکیهگاه میگشت. یالوم هیچوقت خود را به عنوان پسری زیبا و جذاب نمیشناخت و مطرح میکند که چطور از علاقهاش به مطالعه برای جلب محبت دوستان خواهر بزرگترش استفاده میکرد. او تصور میکند که یالوم جوان نزد یالوم پیر برای مشاوره و درمان میرود. دیالوگهای خیالی دو طرف جذابیت خاصی دارد.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
#بخش_اول
نام اروین یالوم همیشه برای من، به همراه کلمه اصالت تداعی میشود. مردی فرزانه که همیشه ما را به این تشویق میکند که خودمان باشیم و از این که به خود واقعیمان تبدیل شویم، ابایی نداشته باشیم. او شاید مستقلترین روانشناس زنده دنیا باشد؛ به راحتی به روانپزشکی و درمانهای رفتاری شناختی (به عنوان درمانهای غالب) میتازد و با وجود انتقادات، از فرویدی تجلیل میکند که بسیاری از روانشناسان جدید سعی در طرد او دارند. او همخوانی و اصالت را در کتاب “من چگونه اروین یالوم شدم” به اوج خود رسانده و با قلمی گیرا و خودافشایی ستودنی، از تاریکترین بخشهای وجود خود از نوجوانی تا کهنسالی سخن گفته است و خودش را به زیبایی تحلیل کرده است. این نوشته میتواند علاوه بر خلاصه کتاب، یک زندگینامه مفصل از اروین یالوم بزرگ باشد.
دوران نوجوانی در کتاب من چگونه اروین یالوم شدم
یالوم درقسمتهای ابتدایی به شرح دوران نوجوانیاش میپردازد. از پدر متینش میگوید. او پدرش را فردی آرام، فاصلهگیر و پرتلاش معرفی میکند و از این که تلاش کافی برای ورود به دنیای پدر نکرده احساس حسرت خود را بیان میکند. در قسمتهای بعدی از مسائل حل نشدهی خود با مادرش میگوید و کمی از او بدگویی میکند. در یکی از خاطرات دردناکش مطرح میکند که یک بار که پدرش دچار حمله قلبی شده بود و مادرش او را مقصر این اتفاق میدانست و به اروین جوان میگفت، “تو پدرت را کشتی” . در نهایت با امدن پزشکی به نام دکتر منچستر آرامش به خانه باز میگرد. یالوم دکتر منچستر را اولین جرقهای معرفی میکند که او را به سمت روانپزشکی و درمانگری سوق داد.
این واقعه باعث شد یالوم از مادر خود فاصله بگیرد و همیشه رابطهاش با مادرش شکرآب شود. هر چند در اواخر کتاب “من چگونه اروین یالوم شدم” با این وجود در اواخر کتاب مادرش را میستاید و از بدگوییهایی که در مورد مادرش کرده ابراز ناراحتی میکند. این که یالوم میتواند در جایگاه یک روانشناس به راحتی در مورد روانجوریهایش حرف بزند و از مشکلات روانی خود به عنوان درمانگر حرف بزند، بدون شک می تواند آموزندهترین نکته این کتاب برای خواننده و روانشناسان جوان باشد.
یالوم از حس بیریشگی در اوایل زندگی خود میگوید. او یهودی سفید پوستی از خانوادهای مهاجر بود که در محله مسیحی سیاهپوست زندگی میکردند. او با مذهب خانوادگی خود سر لج داشت و به سختی به دنبال راهنما و تکیهگاه میگشت. یالوم هیچوقت خود را به عنوان پسری زیبا و جذاب نمیشناخت و مطرح میکند که چطور از علاقهاش به مطالعه برای جلب محبت دوستان خواهر بزرگترش استفاده میکرد. او تصور میکند که یالوم جوان نزد یالوم پیر برای مشاوره و درمان میرود. دیالوگهای خیالی دو طرف جذابیت خاصی دارد.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
من چگونه #یالوم شدم
#بخش_دوم
رابطه با مریلین کونیک
او در ۱۶ سالگی علی رغم بی علاقگیاش به مهمانی، به علت این که کار بهتری نداشت، به اصرار دوستش به یک مهمانی میرود و برای اولین بار با مریلین کونیک ملاقات میکند و همانجا میدانست که “کار تمام است”. یالوم همیشه از دوستش بابت این اصرار متشکر بود. بعد از چند قرار با پسرعمویش سی دلار شرط میبندد که با مریلین ازدواج خواهد کرد. این رابطه اولین، آخرین و همیشگیترین رابطه اروین بود. او مریلین را الگویی از مهربانی، بخشش و تعهد به زندگی معرفی میکند که به افکار و بلندپروازی هایش پر و بال داد.
یالوم در برخی موارد با جزئیات ریزی درباره سفرهایش و خاطراتش با مریلین صحبت میکند که از نظر من کسل کننده بود و تا حدی بی ربط به نظرم آمد. اما این که چطور با هم یک رابطه پایدار را با هم خلق میکنند از نکات مثبت کتاب بود. به نظرم بخشهایی از زندگی خصوصی یالوم برای مخاطبان جذابیتی ندارد. گاهی چند پاراگراف به توصیف شهری میپرداخت که در آن گشته بود.
دوران جوانی و کالج
یالوم از دوران دانشجویی خود در رشته پزشکی خاطرات پرفشاری نثل میکند. از طرفی فشار درسها را نابود کننده توصیف میکند و بیان میکند که برایش برقراری تعادل بین درس و رابطهاش با مریلین دشوار شده بوده به حدی که تمام ناخنهایش را میجوید. او به هیچوجه نمیتوانست در این دوران از زندگی لذت ببرئد و وسواس گونه درس را دنبال میکند. او با این که در آینده علاقهاش از پزشکی به ادبیات و روانشناسی میرود؛ انتخاب رشته پزشکی را اشتباه نمیداند. او دوست داشت آنچه را که دکتر منچستر به او هدیه کرده بود، به دیگران هدیه کند.
سالهای میانی
او در دوران رزیدنتی به سمت فلسفه کشیده میشود. چیزی که خلا آن رادر بسیاری از روانشناسان امروز میتوان دید. ترکیب فلسفه و ادبیات (علاقه همیشگیش) چیزی است که یالوم را از همهی روانشناسان هم دورهاش متمایز میکند. مریلین یالوم را تشویق میکند که کتب کافکا، کامو و متعاقبا سارتر و دیگر اگزیستانسالیت ها را مطالعه کند. مطاله آثار رولو می بزرگ یالوم جوان را متقاعد میکند که به صورت جدی وقت مطالعه تاریخ فلسفه رسیده است. یالوم علاوه بر رواندرمانی اگزیستانسیال با گروهدرمانی نیز شناخته میشود. قسمتهای میانی کتاب به طور مفصل به شرح پیشرفت هایش و کتاب درسی معتبرش در حوزه گروه درمانی میپردازد. تبلور این بخش از زندگی یالوم در کتاب درمان شوپنهاور به خوبی مشخص است.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
#بخش_دوم
رابطه با مریلین کونیک
او در ۱۶ سالگی علی رغم بی علاقگیاش به مهمانی، به علت این که کار بهتری نداشت، به اصرار دوستش به یک مهمانی میرود و برای اولین بار با مریلین کونیک ملاقات میکند و همانجا میدانست که “کار تمام است”. یالوم همیشه از دوستش بابت این اصرار متشکر بود. بعد از چند قرار با پسرعمویش سی دلار شرط میبندد که با مریلین ازدواج خواهد کرد. این رابطه اولین، آخرین و همیشگیترین رابطه اروین بود. او مریلین را الگویی از مهربانی، بخشش و تعهد به زندگی معرفی میکند که به افکار و بلندپروازی هایش پر و بال داد.
یالوم در برخی موارد با جزئیات ریزی درباره سفرهایش و خاطراتش با مریلین صحبت میکند که از نظر من کسل کننده بود و تا حدی بی ربط به نظرم آمد. اما این که چطور با هم یک رابطه پایدار را با هم خلق میکنند از نکات مثبت کتاب بود. به نظرم بخشهایی از زندگی خصوصی یالوم برای مخاطبان جذابیتی ندارد. گاهی چند پاراگراف به توصیف شهری میپرداخت که در آن گشته بود.
دوران جوانی و کالج
یالوم از دوران دانشجویی خود در رشته پزشکی خاطرات پرفشاری نثل میکند. از طرفی فشار درسها را نابود کننده توصیف میکند و بیان میکند که برایش برقراری تعادل بین درس و رابطهاش با مریلین دشوار شده بوده به حدی که تمام ناخنهایش را میجوید. او به هیچوجه نمیتوانست در این دوران از زندگی لذت ببرئد و وسواس گونه درس را دنبال میکند. او با این که در آینده علاقهاش از پزشکی به ادبیات و روانشناسی میرود؛ انتخاب رشته پزشکی را اشتباه نمیداند. او دوست داشت آنچه را که دکتر منچستر به او هدیه کرده بود، به دیگران هدیه کند.
سالهای میانی
او در دوران رزیدنتی به سمت فلسفه کشیده میشود. چیزی که خلا آن رادر بسیاری از روانشناسان امروز میتوان دید. ترکیب فلسفه و ادبیات (علاقه همیشگیش) چیزی است که یالوم را از همهی روانشناسان هم دورهاش متمایز میکند. مریلین یالوم را تشویق میکند که کتب کافکا، کامو و متعاقبا سارتر و دیگر اگزیستانسالیت ها را مطالعه کند. مطاله آثار رولو می بزرگ یالوم جوان را متقاعد میکند که به صورت جدی وقت مطالعه تاریخ فلسفه رسیده است. یالوم علاوه بر رواندرمانی اگزیستانسیال با گروهدرمانی نیز شناخته میشود. قسمتهای میانی کتاب به طور مفصل به شرح پیشرفت هایش و کتاب درسی معتبرش در حوزه گروه درمانی میپردازد. تبلور این بخش از زندگی یالوم در کتاب درمان شوپنهاور به خوبی مشخص است.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
#استریوتایپها ایدههایی هستند که در مورد اعضای یک گروه خاص تنها براساس عضویت در آن گروه وجود دارند. مثلا ممکن است بسیاری از مردم دنیا فکر کنند مردم فلان کشور گدا و خسیس هستند. از دید این افراد قانون خسیس بودن حتی برای کودکان آن کشور که همین الان متولد شدهاند صادق است. حال آنکه همه میدانیم این تفکر قالبی حقیقت ندارد.
استریوتیپها معمولا منفی یا پیش داورانه محسوب میشوند و ریشه تمام رفتارهای تبعیضآمیز است. طبق تعریف ساندر گیلمن استریوتایپ ها هیچ وقت تصاویر درستی نیستند، برعکس نشانهای از ترس درونی از دیگران، بدون توجه به حقایق زندگی آنها بهشمار میآیند.
برای رفع اختلافنظرهای ناشی از نگرش استریوتایپی بسیاری موارد باید امکان رویارویی افراد را در محیطی طبیعی و بدون تبعیض فراهم کرد. وقتی این رویارویی نزدیک و بیواسطه رخ دهد و انسانها به واقعیت زندگی یکدیگر و نادرستی پیش داوری های قالبی خود پی ببرند، استریوتایپ ها به یکباره محو میشوند و اختلاف نظرها از بین میرود. البته این به شرطی است که طرفین دست از لجاجت بردارند و به واقعیت اجازه ورود دهند. اما همیشه این حالت وجود ندارد.
مفهومی دیگری که برای این نگرشهای کلیشهای، استریوتایپ یا برداشتهای قالبی وجود دارد این است که منظور طرز فکرها و نگرش هایی است که شخص بر روی آنها پافشاری دارد، با وجودی که خیلی مواقع میداند واقعیت چیز دیگری است. گوردون آلپورت جمله جالبی دارد به این مضمون که: هرگز با واقعیت مزاحم من نشوید، چون من تصمیم خود را گرفتهام.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
استریوتیپها معمولا منفی یا پیش داورانه محسوب میشوند و ریشه تمام رفتارهای تبعیضآمیز است. طبق تعریف ساندر گیلمن استریوتایپ ها هیچ وقت تصاویر درستی نیستند، برعکس نشانهای از ترس درونی از دیگران، بدون توجه به حقایق زندگی آنها بهشمار میآیند.
برای رفع اختلافنظرهای ناشی از نگرش استریوتایپی بسیاری موارد باید امکان رویارویی افراد را در محیطی طبیعی و بدون تبعیض فراهم کرد. وقتی این رویارویی نزدیک و بیواسطه رخ دهد و انسانها به واقعیت زندگی یکدیگر و نادرستی پیش داوری های قالبی خود پی ببرند، استریوتایپ ها به یکباره محو میشوند و اختلاف نظرها از بین میرود. البته این به شرطی است که طرفین دست از لجاجت بردارند و به واقعیت اجازه ورود دهند. اما همیشه این حالت وجود ندارد.
مفهومی دیگری که برای این نگرشهای کلیشهای، استریوتایپ یا برداشتهای قالبی وجود دارد این است که منظور طرز فکرها و نگرش هایی است که شخص بر روی آنها پافشاری دارد، با وجودی که خیلی مواقع میداند واقعیت چیز دیگری است. گوردون آلپورت جمله جالبی دارد به این مضمون که: هرگز با واقعیت مزاحم من نشوید، چون من تصمیم خود را گرفتهام.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
چگونه اروین یالوم شدم
بخش #سوم
عقاید مذهبی اروین یالوم
موضع او تقریبا الحادی است و خود را از لحاظ فکری شبیه ریچارد داوکینز، کریستوفر هیچنز و سم هریس میداند. او خود را دین باور نمیداند و این را خیلی بهتر از دین ستیزی میداند. او در قسمتهایی از کتاب ایده زندگی پس از مرگ را ایدهای آرامبخش میداند. او تاثیر دین را در زندگی همکاران روانپزشکش ناچیز میداند و معتقد است از این که دین ندارد هیچ گاه آسیب ندیده است.
یالوم و فروید
یالوم فروید را نه تنها پدر روانکاوی، که او را پدر رواندرمانی میداند، چون پیش از فروید هیچگونه رواندرمانی وجود نداشته است. او انتقاداتی به فروید دارد ولی احترام زیادی برای او قائل است. “خیلی از مواقع که کار درمانی انجام میدهم، نظرات فروید در ذهنم ظاهر میشوند.” یالوم از این که اندیشه فروید از مد افتاده، متاسف است و در فصل”همه حرفهای فروید غلط نبود” در کتاب ارزشمند هنر درمان این نظر خود را بسط میدهد. او دورانی را در وین شهر زیگموند فروید میگذارند و هنگامی که زخم مشکوکی در دهانش پیدا میشود فکر میکند که از سرطانی شبیه به سرطان فروید خواهد مرد و همین میشود که سیگار را ترک میکند.
اروین یالوم و ویکتور فرانکل
او در دورانی که در وین زندگی کرد، اضطراب شدیدی را تجربه میکند که او را بر این میدارد که با ویکتور فرانکل نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا دیدار کند که در تلاش اول موفق نمیشود. در آخر به سختی وقت ملاقاتی با او ترتیب میدهد. یالوم فرانکل را مردی قدکوتاه، جذاب، خوش رو با موهای سفید معرفی میکند که قدرتی سحر امیز در سخنرانی داشت. او حس میکند در جلسه اول فرانکل میخواهد او را تحت تاثیر قرار دهد. در آن جلسه فرانکل اصلا درباره علت این که یالوم چرا میخواست او را ببینید، سوال نمیکند و فقط درباره مسائل مورد علاقه خودش حرف میزند. چیزی که از این بخش کتاب مشخص است، این است که یالوم همچنان از دست فرانکل عصبانی است.
فرانکل به درخواست مشاوره یالوم اهمیتی نمیدهد و از یالوم میخواهد برای دعوت او به دانشگاه استنفورد برای سخنرانی تلاش کند و همین اتفاق هم میافتد. یالوم دیدارش با فرانکل در استنفورد را مشکل دار و سخت توصیف میکند و ارائه زنده درمان بالینی او را در نوع خودش فاجعهای میدانست. او به جای نشان دادن معنادرمانی (سبک درمان فرانکل) اجبار و تحکم را نشان میداد. یکی از دانشجوها در این بین با اعتراض جلسه را ترک کرد. “هیچ عذرخواهی ویکتور را آرام نمیکرد و معتقد بود باید واحد درسی ان دانشجوی معترض حذف شود”
یالوم چندین بار سعی میکند بازخورد مناسبی از رفتار ویکتور به او بدهد که همیشه فرانکل آن را به انتقاد مخرب تعبیر میکرد. او معتقد بود تمجیدها چشم فرانکل را کور کرده بود و خود فرانکل کاملا با یالوم مخالف بود. داستان یالوم و فرانکل در این کتاب جذابیتی بالایی داشت وباید در نظر داشت این تنها روایت یالوم از یک واقعه است. در اخر این بخش یالوم معترف است که به خوبی نتوانسته درد و رنج فرانکل را درک کند و سعی کرد در دیدارش با رولو می این موضوع را جبران کند. یالوم از لحاظ علمی و هنر درمانی برای فرانکل احترامی زیادی قائل بود.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
بخش #سوم
عقاید مذهبی اروین یالوم
موضع او تقریبا الحادی است و خود را از لحاظ فکری شبیه ریچارد داوکینز، کریستوفر هیچنز و سم هریس میداند. او خود را دین باور نمیداند و این را خیلی بهتر از دین ستیزی میداند. او در قسمتهایی از کتاب ایده زندگی پس از مرگ را ایدهای آرامبخش میداند. او تاثیر دین را در زندگی همکاران روانپزشکش ناچیز میداند و معتقد است از این که دین ندارد هیچ گاه آسیب ندیده است.
یالوم و فروید
یالوم فروید را نه تنها پدر روانکاوی، که او را پدر رواندرمانی میداند، چون پیش از فروید هیچگونه رواندرمانی وجود نداشته است. او انتقاداتی به فروید دارد ولی احترام زیادی برای او قائل است. “خیلی از مواقع که کار درمانی انجام میدهم، نظرات فروید در ذهنم ظاهر میشوند.” یالوم از این که اندیشه فروید از مد افتاده، متاسف است و در فصل”همه حرفهای فروید غلط نبود” در کتاب ارزشمند هنر درمان این نظر خود را بسط میدهد. او دورانی را در وین شهر زیگموند فروید میگذارند و هنگامی که زخم مشکوکی در دهانش پیدا میشود فکر میکند که از سرطانی شبیه به سرطان فروید خواهد مرد و همین میشود که سیگار را ترک میکند.
اروین یالوم و ویکتور فرانکل
او در دورانی که در وین زندگی کرد، اضطراب شدیدی را تجربه میکند که او را بر این میدارد که با ویکتور فرانکل نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا دیدار کند که در تلاش اول موفق نمیشود. در آخر به سختی وقت ملاقاتی با او ترتیب میدهد. یالوم فرانکل را مردی قدکوتاه، جذاب، خوش رو با موهای سفید معرفی میکند که قدرتی سحر امیز در سخنرانی داشت. او حس میکند در جلسه اول فرانکل میخواهد او را تحت تاثیر قرار دهد. در آن جلسه فرانکل اصلا درباره علت این که یالوم چرا میخواست او را ببینید، سوال نمیکند و فقط درباره مسائل مورد علاقه خودش حرف میزند. چیزی که از این بخش کتاب مشخص است، این است که یالوم همچنان از دست فرانکل عصبانی است.
فرانکل به درخواست مشاوره یالوم اهمیتی نمیدهد و از یالوم میخواهد برای دعوت او به دانشگاه استنفورد برای سخنرانی تلاش کند و همین اتفاق هم میافتد. یالوم دیدارش با فرانکل در استنفورد را مشکل دار و سخت توصیف میکند و ارائه زنده درمان بالینی او را در نوع خودش فاجعهای میدانست. او به جای نشان دادن معنادرمانی (سبک درمان فرانکل) اجبار و تحکم را نشان میداد. یکی از دانشجوها در این بین با اعتراض جلسه را ترک کرد. “هیچ عذرخواهی ویکتور را آرام نمیکرد و معتقد بود باید واحد درسی ان دانشجوی معترض حذف شود”
یالوم چندین بار سعی میکند بازخورد مناسبی از رفتار ویکتور به او بدهد که همیشه فرانکل آن را به انتقاد مخرب تعبیر میکرد. او معتقد بود تمجیدها چشم فرانکل را کور کرده بود و خود فرانکل کاملا با یالوم مخالف بود. داستان یالوم و فرانکل در این کتاب جذابیتی بالایی داشت وباید در نظر داشت این تنها روایت یالوم از یک واقعه است. در اخر این بخش یالوم معترف است که به خوبی نتوانسته درد و رنج فرانکل را درک کند و سعی کرد در دیدارش با رولو می این موضوع را جبران کند. یالوم از لحاظ علمی و هنر درمانی برای فرانکل احترامی زیادی قائل بود.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
من چگونه یالوم شدم
بخش #چهارم
▫️کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال
او با مطالعه کتاب هستی رولو می و شرکت در کلاسهای فلسفه سعی میکند بصیرت گذشتگان را با روانشناسی بیامیزد. او با آثار هایدگر، کیرکگور، سارتر، شوپنهاور و نیچه آشنا میشود و آنهایی را که کاربرد بالینیشان بیشتر بود، انتخاب میکند. او متوجه میشود اضطراب مرگ مهمترین دغدغه وجودی ماست که برای همین با بیماران نزدیک به مرگ شروع برقراری جلسات گروه درمانی میکند.
او در این قسمت مفهوم موجدار شدن را مطرح میکند که جذابیت ویژهای دارد. او با الهام از یکی از بیمارانش جمله معروفش را میگوید: “گرچه ما مرگ ما را نابود میکند، ولی اندیشه مرگ ما را نجات میدهد”. شاید جذابترین بخش کتاب ” من چگونه اروین یالوم شدم ” همین قسمت کتاب باشد. در نهایت او کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال را در چهار فصل مرگ، تنهایی، پوچی و آزادی جمعبندی میکند.
▫️روبرو شدن با رولو می در کتاب من چگونه اروین یالوم شدم
یالوم جلساتی را با رولو می ترتیب میدهد و در آن از یک ابتکار جالب استفاده میکند. به علت دور بودن مسافت، در راه مطب می، به نوارهای جلسات قبلی او گوش میداد. یالوم علاقه ویژهای به رولو می نشان میدهد. می با دقت به وسواس های فکری یالوم درباره مرگ گوش میداده و با او همراهی میکرد. هر چند دوستی بین بیمار و درمانگر دشواریهای خود را دارد، این دو برای همیشه دوست ماندند.
یالوم علت موفقیت درمان می را این میدانست که رولو حضورش را به اروین تقدیم کرده بود. اتفاق عجیب این فصل کتاب این است که بزرگترین مشاجره اروین و همسرش با مصرف اکستازی به همراه رولومی به پایان میرسد. این اخرین تجربه یالوم از مواد مخدر بود.
در اواخر عمر می دچار فراموشی میشود و در جلسه سخنرانی یک داستان را سه بار تکرار میکند. این واقعه روی یالوم اثر زیادی میگذارد و او را غمگین میکند. یالوم آخرین لحظات زندگی می را به شکلی غمگین و تاثیرگذار تعریف میکند.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
بخش #چهارم
▫️کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال
او با مطالعه کتاب هستی رولو می و شرکت در کلاسهای فلسفه سعی میکند بصیرت گذشتگان را با روانشناسی بیامیزد. او با آثار هایدگر، کیرکگور، سارتر، شوپنهاور و نیچه آشنا میشود و آنهایی را که کاربرد بالینیشان بیشتر بود، انتخاب میکند. او متوجه میشود اضطراب مرگ مهمترین دغدغه وجودی ماست که برای همین با بیماران نزدیک به مرگ شروع برقراری جلسات گروه درمانی میکند.
او در این قسمت مفهوم موجدار شدن را مطرح میکند که جذابیت ویژهای دارد. او با الهام از یکی از بیمارانش جمله معروفش را میگوید: “گرچه ما مرگ ما را نابود میکند، ولی اندیشه مرگ ما را نجات میدهد”. شاید جذابترین بخش کتاب ” من چگونه اروین یالوم شدم ” همین قسمت کتاب باشد. در نهایت او کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال را در چهار فصل مرگ، تنهایی، پوچی و آزادی جمعبندی میکند.
▫️روبرو شدن با رولو می در کتاب من چگونه اروین یالوم شدم
یالوم جلساتی را با رولو می ترتیب میدهد و در آن از یک ابتکار جالب استفاده میکند. به علت دور بودن مسافت، در راه مطب می، به نوارهای جلسات قبلی او گوش میداد. یالوم علاقه ویژهای به رولو می نشان میدهد. می با دقت به وسواس های فکری یالوم درباره مرگ گوش میداده و با او همراهی میکرد. هر چند دوستی بین بیمار و درمانگر دشواریهای خود را دارد، این دو برای همیشه دوست ماندند.
یالوم علت موفقیت درمان می را این میدانست که رولو حضورش را به اروین تقدیم کرده بود. اتفاق عجیب این فصل کتاب این است که بزرگترین مشاجره اروین و همسرش با مصرف اکستازی به همراه رولومی به پایان میرسد. این اخرین تجربه یالوم از مواد مخدر بود.
در اواخر عمر می دچار فراموشی میشود و در جلسه سخنرانی یک داستان را سه بار تکرار میکند. این واقعه روی یالوم اثر زیادی میگذارد و او را غمگین میکند. یالوم آخرین لحظات زندگی می را به شکلی غمگین و تاثیرگذار تعریف میکند.
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
اگر در هر رابطهای
۱- همدلی (دیدن دنیا از چشم
طرف مقابل)
۲- محبت بی قید و شرط
۳- حضور یک انسان اصیل
موجود باشد، سلامت روانی، امری بدیهی خواهد بود. اختلال روانی از آنجا آغاز میشود که رابطه های ما، فاقد ویژگیهای سه گانه بالاست.
کارل راجرز
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
۱- همدلی (دیدن دنیا از چشم
طرف مقابل)
۲- محبت بی قید و شرط
۳- حضور یک انسان اصیل
موجود باشد، سلامت روانی، امری بدیهی خواهد بود. اختلال روانی از آنجا آغاز میشود که رابطه های ما، فاقد ویژگیهای سه گانه بالاست.
کارل راجرز
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
گوته بر این عقیده است که در هنگام خواب قابلیت و قدرت منطقی ما افزایش می یابد.
او می گوید علاوه بر نیروی تخیل ما، امیال و خواسته های غریزی مان نیز در هنگام خواب با نیروی بیشتری در مقایسه با اوقات بیداری فعالیت می کنند:
«طبیعت انسان دارای قابلیت های بسیار و جالب توجهی است و همیشه حتی مواقعی که کمترین امیدی بدان نداریم چیز خوبی برای ما حاضر و آماده دارد. در زندگی من لحظاتی بوده است که با گریه به خواب رفته ام ولی رؤیایی با زیباترین شکل ممکن برای تسلای خاطرم ظاهر شده و غم و اندوهم را زایل کرده است و صبح بعد وقتی از خواب برخاسته ام، روحی تازه و بشاش داشته ام.»
منبع: زبان از یاد رفته
نویسنده، اریش فروم
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
او می گوید علاوه بر نیروی تخیل ما، امیال و خواسته های غریزی مان نیز در هنگام خواب با نیروی بیشتری در مقایسه با اوقات بیداری فعالیت می کنند:
«طبیعت انسان دارای قابلیت های بسیار و جالب توجهی است و همیشه حتی مواقعی که کمترین امیدی بدان نداریم چیز خوبی برای ما حاضر و آماده دارد. در زندگی من لحظاتی بوده است که با گریه به خواب رفته ام ولی رؤیایی با زیباترین شکل ممکن برای تسلای خاطرم ظاهر شده و غم و اندوهم را زایل کرده است و صبح بعد وقتی از خواب برخاسته ام، روحی تازه و بشاش داشته ام.»
منبع: زبان از یاد رفته
نویسنده، اریش فروم
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
از من پرسیده اید که مایه ی تسلی و خرسندی من در زندگی چیست؟ و چرا به کار و زندگی ادامه می دهم؟ من به کار و زندگی ادامه می دهم به همان دلیلی که یک مرغ به نشستن بر روی تخم مرغ ها ادامه می دهد. در هر موجود زنده ای، انگیزه ای مبهم ولی قدرتمند برای کار و فعالیت وجود دارد. زندگی مقتضی زیستن است.
من در کنار کارِ موافق و مطبوع، به عنوان وسیله ای برای کسبِ سعادت، چیزی را قرار می دهم که هاکسلی اسمش را گذاشته بود: «دلبستگی های خانوادگی»، یعنی معاشرت هر روزه با خانواده و دوستان.
خانه ی من غم های تلخ دیده است، ولی هیچ جر و بحث جدی ندید، و هرگز دچار فقر نشد. من با مادرم و خواهرم کاملاً خوشبخت بودم و با همسرم هم کاملاً خوشبختم.
بیشترِ مردانی که با آن ها حشر و نشر دارم دوستان خیلی قدیمی من اند. بعضی از آن ها را بیشتر از سی سال است که می شناسم. به ندرت پیش می آید با کسی آشنایی نزدیک داشته باشم و کمتر از ده سال بشناسمش.
این دوست ها به من نشاط می دهند. من به آن ها روی می آورم وقتی کارها با میل و اشتیاقی تمامی ناپذیر به انجام می رسد. ما ذوق و سلیقه ی عمومی یکسانی داریم و دنیا را خیلی شبیه هم می بینیم. بیشتر آن ها مثل من علاقه مند موسیقی هستند. این به من لذتی در این زندگی می دهد که از هر چیز بیرونیِ دیگری بیشتر است. من این را هر سال بیشتر از پیش، دوست دارم.
این که زندگی چه معنایی ممکن است داشته باشد را نمی دانم؛ ولی تمایل دارم گمان کنم زندگی هیچ معنایی ندارد. فقط می دانم که زندگی لااقل برای من، در حالی که طول کشید، بسیار سرگرم کننده بود، در واقع حتی دردسرهای زندگی هم می تواند سرگرم کننده باشد. بعلاوه این دردسرها مستعدند اوصاف انسانی ای را پرورش دهند که من بیشتر از همه تحسین شان می کنم، یعنی شجاعت و امثال آن.
وقتی مُردم باید خرسند باشم که در عدم، محو می شوم. هیچ نمایشی، هر چند هم که خوب باشد، احتمالاً نمی تواند برای همیشه خوب بماند.
درباره ی معنی زندگی، ویل دورانت
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy
من در کنار کارِ موافق و مطبوع، به عنوان وسیله ای برای کسبِ سعادت، چیزی را قرار می دهم که هاکسلی اسمش را گذاشته بود: «دلبستگی های خانوادگی»، یعنی معاشرت هر روزه با خانواده و دوستان.
خانه ی من غم های تلخ دیده است، ولی هیچ جر و بحث جدی ندید، و هرگز دچار فقر نشد. من با مادرم و خواهرم کاملاً خوشبخت بودم و با همسرم هم کاملاً خوشبختم.
بیشترِ مردانی که با آن ها حشر و نشر دارم دوستان خیلی قدیمی من اند. بعضی از آن ها را بیشتر از سی سال است که می شناسم. به ندرت پیش می آید با کسی آشنایی نزدیک داشته باشم و کمتر از ده سال بشناسمش.
این دوست ها به من نشاط می دهند. من به آن ها روی می آورم وقتی کارها با میل و اشتیاقی تمامی ناپذیر به انجام می رسد. ما ذوق و سلیقه ی عمومی یکسانی داریم و دنیا را خیلی شبیه هم می بینیم. بیشتر آن ها مثل من علاقه مند موسیقی هستند. این به من لذتی در این زندگی می دهد که از هر چیز بیرونیِ دیگری بیشتر است. من این را هر سال بیشتر از پیش، دوست دارم.
این که زندگی چه معنایی ممکن است داشته باشد را نمی دانم؛ ولی تمایل دارم گمان کنم زندگی هیچ معنایی ندارد. فقط می دانم که زندگی لااقل برای من، در حالی که طول کشید، بسیار سرگرم کننده بود، در واقع حتی دردسرهای زندگی هم می تواند سرگرم کننده باشد. بعلاوه این دردسرها مستعدند اوصاف انسانی ای را پرورش دهند که من بیشتر از همه تحسین شان می کنم، یعنی شجاعت و امثال آن.
وقتی مُردم باید خرسند باشم که در عدم، محو می شوم. هیچ نمایشی، هر چند هم که خوب باشد، احتمالاً نمی تواند برای همیشه خوب بماند.
درباره ی معنی زندگی، ویل دورانت
#مشاوره #رواندرمانی
🆔 @moshaverpsy