Telegram Web Link
🎯 در شرایط کنونی باید بیش از هر زمانی دلالت‌های سیاسی شعار لکان که "دیگری وجود ندارد" را جدی گرفت. هیچ مرجعی که معیار سنجش اعمال درست و نادرست باشد در کار نیست؛ زيرا موقعیت کنونی لحظه‌ای شکل‌گیری یک دیگری و نظم جدید است. برپایی هر قانون و دیگری بر یک خشونت کور استوار است. بی‌تردید نمی‌توان با اجتناب از خشونت گشایش تازه‌ای را رقم زد. اعتراف به اینکه قانون و دیگری وجود ندارد اولا از سوی حاکميت روی داد و خیزش اعتراضی مردم ایران صرفا تدوام چنین اعترافی است. اقدامات غیر‌قانونی و نادیده انگاشتن معیارهای متعارف آن چیزی است که حاکمیت در این سال‌ها بر آن استوار بوده است.
بر همان سیاقی که روسو مالکیت را دزدی و واگنر ازدواج را زنا می‌دانست، باید اذعان کرد که در حال حاضر قانون مجرم و محارب اصلی است.
www.tg-me.com/lookingawry
🎯 در روان‌کاوی عذاب وجدان نوعی ادای دِین به دیگری است؛ هنگامی که سرخوش از لذتی هستیم ولی گمان می‌کنیم شایستگی و استحقاق چنین لذتی را نداریم؛ از طریق عذاب وجدان این دِین را به دیگری پرداخت می‌کنیم. اما این منطق شکل وارونه‌ای نیز دارد؛ زمانی که با یک اقدام خودویرانگر، دیگری بزرگ را بدهکار می‌سازیم. خودکشی عمدتا برای رسوایی دیگری صورت می‌گیرد؛ ولی از آنجا که دیگری غرق در عبث بودگی خویش است، هیچ زمانی قادر به ادای چنین دینی نیست. لذا دیگری نمادین توان ثبت و ضبط تروماهای واقعی را ندارد. آنچه برجای می‌ماند ضجه‌ها و ناله‌های است که در فضا تا ابدیت به گوش می‌رسند. صداهایی که گویا به هیچ سوژه‌ای تعلق ندارند و مانند نویزها ارتباط ما را مختل می‌سازند و همواره به ما یادآوری می‌کنند که گناه تطهیر نشده‌ای وجود دارد. خدایان مسئولیت این پالايش را برگردن سوژه‌های مفلوکی واگذار می‌کنند تا با مرگ فدیه‌وار خویش گناهان را بشویند. قربانی‌ شدن مسیح از عجز و ناتوانی خدا از چنین یادسپاری حکایت دارد. او از تاریخ بعنوان گواه و شاهد رانده شده است تا در قالب تجسد بازگردد. مسیح بر صلیب می‌گوید: پدر نمی‌بینی که دارم می‌میرم؛ اما پاسخی دریافت نمی‌کند؛ زیرا خدا مرده است، قرن‌های زیادی باید سپری می‌شد تا نیچه آن را برای‌مان تفسیر کند.

www.tg-me.com/lookingawry
🔺 نگرش هگلی تراژدی را مخمصه‌ای می‌‌داند که جز با قربانی گرفتن و قربانی‌شدن راه برون رفتی از آن نیست. دو ضرورتی که در مقابل هم قرار می‌گیرند تا یکدیگر را مغلوب سازند. از جهتی، تقابل دو ضرورت، بیان‌گر شرایط کنونی ماست: حاکمیت سیاسی با توجه به سابقه و گذشته‌اش هیچ راهی جز اصرار بر مواضع خویش ندارد و در جانب ديگر مردمی هستند که به خوبی می دانند با استمرار حاکمیت سیاسی آینده‌ای وجود ندارد و به هیچ طریقی نمی‌توان مسائل را حل کرد. لذا نباید انتظار داشت که نظام سیاسی در قامت یک اصلاح‌گر و اهل سازش ظاهر گردد. از منظر حاکمان تنها یک راه وجود دارد و آن استمرار وضع حاضر است؛ ضرورتی که نمی‌توان لحظه‌ای خلاف آن اندیشید. در مقابل، ضرورتی وجود دارد که به مردم می‌گوید به هر قیمتی باید مبارزه کرد.
ستیز دو وضعيتِ اجتناب‌ناپذیر نه اعاده حیثیت از گذشته است و نه تقلایی برای ساختن آینده، زیرا هر ایده‌ای درباره‌ی گذشته و آینده از پیش‌فرض‌های شکل گیری چنین انسدادی است. حتی در میانه‌ی جنگِ ضرورت‌ها، پیروزی و شکستی وجود ندارد؛ پیروزی و شکست به قلمرو انتخاب‌ها تعلق دارد.
🔺 دلوز قدرت را به توانایی انجام ندادن تعریف می‌کند، امری که در ساحت امکان‌ها رخ می‌دهد. بنابراین قدرت و سیاست در قلمرو امکان‌ها کارکرد دارد و زمانه‌ای که در آن سخن گفتن از امکان‌ها بی‌معنی است، پرسش‌های کلاسیک فلسفه سیاسی نیز بی‌ربط خواهند بود. نه تنها چنین پرسش‌های بی‌معنا هستند، بلکه اصل سیاست ورزی نیز کاملا منتفی است. شاید مخمصه‌ی تراژیک تنها نقطه‌ای باشد که سیاست در آن کارکردی ندارد و کاملا نیازمند موضع اخلاقی است. بن‌بست‌هایی که سیاست را ناکارآمد می‌سازند، وضعیت ناب تصمیم‌گری اخلاقی هستند. در شرایط کنوني عمیق‌تر پرسش اخلاقی را باید این‌گونه صورت‌بندی نمود: چگونه سرنوشتِ اجتناب‌ناپذیر و حتمی را می‌توانیم دوباره انتخاب کنیم؟
ادیپوس شهریار هنگامی که آگاه می‌شود تمام تلاش‌هایش برای فرار از تقدیرش ناکام بوده و او از طریق این تلاش‌ها، سرنوشت خودش را رقم زده است، عذرآوری نمی‌کند. او چشمان خود را کور کرده و مسئولیت اقدامش را می‌پذیرد و از دل شناسایی خودش بعنوان گناه‌کار، مجددا گذشته را انتخاب کرده و به آن وجه اخلاقی اعطا می‌کند.
رضا احمدی
www.tg-me.com/lookingawry
🎯 درسگفتار: درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
🔺 تکاپوی فکری‌ام در سال‌های اخیر همواره معطوف به مصادره روان‌کاوی به نفع فلسفه بوده است؛ زیرا گمان می‌کنم روان‌کاوی آن‌گونه که روان‌پزشکان و درمان‌گران ارائه‌ می‌دهند سویه‌های انتقادی‌اش را از دست می‌دهد. گویا روان‌کاوی درون خود اشباع گردیده و قادر نیست مضامین تازه‌ای خلق کند. لذا لازم‌ است گفتار روانکاوی را از طریق اتصال به سایر بخش‌های نظری معاصر نظیر فلسفه، علوم‌شناختی و دستاوردهای علمی جان تازه‌ای به آن دهیم. درسگفتار حاضر بخشی از این تلاش محسوب می‌گردد. دقیقا نمی‌دانم تا چه اندازه مسیر را درست پیموده‌ام و کجا ایستاده‌ام؛ اما به تعبیر بدیو (در تبعیت از مالارمه) انديشيدن نوعی تاس انداختن است.
به اقتضای مخاطبان نوآموز در روان‌کاوی برخی مضامین تکراری است؛ ولی نه یک تکرار و بازگویی ساده بلکه کوششی وجود دارد تا نسبت‌ها از نو مورد بازبینی قرار گیرد.
🎯از پاسخ‌های بدون پرسش (۱)

🔺 جنون را باید فروپاشی‌ای در نظر گرفت که به جهت یک ضرورتِ غیرِساختاری به تعویق افتاده است. نقش این ضرورت غیرساختاری انسجام بخشیِ بیرونی به پدیده‌ای است که ارتباط درونی بین اجزایش را از دست داده است. انسانی که دچارِ از هم‌گسیختگی روانی است به دلیل حفظ و بقاء زندگی‌ زيست‌شناختی به حیات خود ادامه می‌دهد؛ اما هیچ نوع خاطره، دلبستگی پایدار و روایتی منسجمی از زندگی ندارد.
🔺 جامعه ایران یقینا دچار جنون فراگیر اجتماعی است که در آن فروپاشی حتمی به تعویق افتاده و گویا امور به خوبی پیش می‌رود. این فروپاشی مشخصا در ایران به دلیل اینکه صرفا همه تلاش دارند از طریق ثروت و به چنگ آوردن فرصت‌های نابرابر جزء برگزیدگان باشند، تحقق نهايي خودش را نمی‌یابد. یک باور ساده‌ای ما را متقاعد ساخته است که اگر بعنوان یک فرد جزء برگزیدگان طبقه اجتماعی باشم از همه خطرات مصون خواهم بود. بنابراین رقابت کاذبی وجود دارد که دائم روی فرصت های نابرابر اجتماعی متمرکز است. سازوکار سیاسی نیز بر شیوه‌ی توزیع نابرابر تکیه کرده و آن را تشدید می‌کند تا به جهت فرصت‌طلبی توده‌ها، آن پس زمینه‌ای که خود عامل این نابرابری است محفوظ بماند. لذا در حال حاضر در سطح نقد نظری موجودیت خویش نیستیم، بلکه تقلا داریم تا جزء معدود افرادی باشیم که سوار قایق نجات می‌شوند.
🔺 یکی از پیامدهای زیستن در آستانه‌ی فروپاشی تجربه‌ی اکنون بصورت یادآوری گذشته است. این نوع تجربه بر خلاف آن چیزی است که در آموزه های الهیاتی بعنوان روز محشر نام‌گذاری شده است. در محشر گذشته را در قالب اکنون مجددا زیست و تجربه می کنیم؛ اما زیست اکنون‌ در فرم یادآوری گذشته همان موقعیتی است که ساختار تروما را شکل می‌دهد. اکنون بنحو زنده‌ در جریان است، اما در ذهن ما یادآوری امری است که آن را پشت‌سر گذاشتيم.
رضا احمدی
https://www.tg-me.com/lookingawry
کژ نگریستن
Photo
🎯 از پاسخ‌های بدون پرسش (۲)

🔺 عدم تقارنِ سطحِ معرفت‌شناختی با سطحِ هستی‌شناسی را باید بعنوان عدم تقارنِ درونِ خودِ هستی‌شناسی درک کرد، این شاید یکی از مهم‌ترین نکته‌سنجی‌های فلسفه هگل باشد. مرد متأهلی که گمان می‌کند کاش مجرد بود و می توانست با معشوق‌اش ازدواج کند از این امر غفلت می‌کند که تنها مسیری که او را با زن آرزوهایش مواجه‌ ساخته، همان راهی است که در گذشته سپری کرده است. آنچه در ذهن و آگاهی او بصورت مانع خودش را نشان می‌دهد در سطح هستی شناسی تنها امکان چنین رویارویی بوده است.
در یک خوانش ضد کانتی باید اظهار کرد این آگاهی نیست که هستی را میان امر فنومن و نومن دوپاره می‌کند؛ بلکه عدم توازن و تماميت درون هستی است که مجالی را برای آگاهی مهیا می‌سازد. هستی با خودش این‌همان نیست؛ آگاهی از دل این ناهمسانی هستی با خود ممکن می گردد. در روان‌کاوی لکان نیز میل بر نابرابری ابژه‌ی میل با خودش استوار است؛ آنچه می خواهم؛ عینا همانی نیست که آرزو دارم.
🔺نقاشی "سقوط عصر" اثر رنه مگریت به خوبی می تواند این عدم تقارن را در هنر نشان دهد. در نقاشی، غروب آفتاب و بازنمایی آن درونِ شیشه‌یِ شکسته، در قاب واحدی به تصوير کشیده شده تا این دوگانگی و از جا در رفتگی را در یک نمای واحد حک کند. تصوير انعکاس یافته در شيشه بدیل ذهنی واقعیت نیست؛ بلکه از منظرِ نگاه سوبژکتیو واقعیت پیشاپیش در افق واحدی ناهمسان است.
🔺راه حل نهایی پیشبرد فرآیند انتقال در درمان روانکاوی جایگزین ساختن دانش با میل متقابل در ارتباطِ میان روانکاو و روان‌کاوی شونده است. به تدریج دانش باید جایگزین میل گردد. زمانی که دانش بصورت کامل منعقد می شود؛ میل، ابژه‌ی مطلوبش را از دست می دهد. زیرا روان‌کاوی شونده پی‌می‌برد روانکاو خیرخواه او نیست و هسته‌ی وجودی اش را از او ربوده است. شر تکیه‌گاه روانکاو است و درست به این دلیل می‌تواند خیره‌خوا دیگران باشد. این جهان روانکاو است؛ جایگاه یک موجود شرور و هیولا صفت. زمانی که درمان‌جویی نگران بود مسائل شخصی‌اش جایی بازگو شود، به او اطمینان دادم این نگرانی بی‌جاست، نه به دلیل تعهد من به اخلاق حرفه‌ای؛ بلکه به جهت یک بی‌اخلاقی ریشه‌ای‌تر و اینکه قصه‌ی زندگی‌ات و رنج‌هایت اهمیتی ندارد جایی آن را بازگو کنم.
🔺 اما به دلیل این خیرخواهی ظاهری، آنالیزان و مراجعه کننده همواره مستعد عشق به روانکاو است؛ اما این عشق ناپایدار و متزلزل است. تحلیل شونده به این عشق خیانت می‌کند؛ زیرا او با خود می‌گوید: اگر تو خیرخواه من بودی چرا اجازه دادی همه مسائل شخصی‌ام را با تو درمیان بذارم. در نتیجه، کسی که همه اسرار وجودی من را می داند شایسته چنین عشقی نیست. تنها، کسی مستحق چنین دوست داشتنی است که بخشی از ماجراهای زندگی‌ام بر او پوشیده باشد و بتوانم در موقع لزوم حقیقت را از او پنهان کنم. بنابراین شکل‌گیری هر پیوندی، تا زمانی که به یکدیگر اجازه می‌دهیم مسائلی را پنهان کنیم به خوبی پیش می‌رود. گویا یک دسیسه مشترکی وجود دارد که حقیقت اظهار نگردد و پوشیده بماند؛ تا یک ارتباط بر ناگفته‌ها‌ استوار شود.
🔺این نمونه موردی است از پس‌روی و عقب گرد دانشِ مطلقِ هگلی؛ موقعیتی که در آن برای حفظ یک پیوند، حقیقت مورد بازشناسی قرار نمی‌گیرد. در اینجا دوگانه‌ای میل و دانش را داریم که ناهمگون است: نظیر سیاهی و سفیدی نیست. در جهان مفهومی ما، میان میل و دانش تقابلی نیست، بلکه چنین تقابلی کاملا تصادفی است. مشخصه‌ی زندگی امروزی ما پیدایش تقابل‌های ناهمگون است: در عرصه‌ی سیاسی انتخابی میان برابری و نابرابری وجود ندارد؛ بلکه انتخاب بین دوگانه‌ی نابرابری و فقر است.
بر همین قیاس، انتخاب نه میان ایمان و شک، چه بسا انتخاب میان شک و بی‌باوری است. همچنان گزینشی میان پوچی و معناباوری وجود ندارد؛ شاید انتخاب بین پوچی و لذت‌گرایی است. تقابل‌های ناهمگون نشانه‌ای است از هستی نامتقارن، نامنسجم، ناتمام و از ریخت افتاده که هر تلاشی برای صورت‌بندیِ منسجم در سطح آگاهی را عقیم می‌سازد.
رضا احمدی
https://www.tg-me.com/lookingawry
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه اول
🎙رضا احمدی
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه دوم
🎙 رضا احمدی
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه سوم
🎙 رضا احمدی
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه چهارم
🎙 رضا احمدی
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه پنجم
🎙 رضا احمدی
Audio
درآمد فلسفی بر روان‌کاوی فروید و لکان
جلسه ششم
🎙 رضا احمدی
🔺 از اینکه روان‌کاوی را به حکمت و آئین زندگی تعبیر کنم و از طریق آن درس زندگی دهم کاملا بیزارم. زیرا رسالت روان‌کاوی آموختن راه و رسم صحیح زیستن نیست. هدف روان‌کاوی بازسازی موقعیتِ انتخاب تروماتیک در ذهن تحليل‌شونده است. انتخاب تروماتیک نه انتخاب میانِ خوب و بد؛ نه انتخاب میان بد و بدتر، بلکه انتخابِ میان دو گزینه‌ی بدتر است. بواسطه برگزیدن یکی از دو گزینه‌ی بدتر، انسان خودش را از نو در فضای خفقان آور نمادین ادغام می‌کند.
🔺 در روابط میان افراد آن‌کسی که گمان می‌کند رابطه‌اش متزلزل و رو به پایان است، برای رهایی‌اش از این تردید پیش‌دستی کرده و صراحتا به شریک زندگی‌اش می‌گوید بیا همه چیز را تمام کنیم. اما آن چیزی که حقیقتا رابطه را به انتها می‌رساند نفسِ این پیش دستی است. در واقع با تصور اینکه همه چیز تمام شده است، پایان یک رابطه را تسریع می‌کنیم. در این‌جا کاملا میان دو امر بدتر قرار داریم: یا اینکه در تردید و انواع گمانه‌زنی‌ها ادامه دهیم یا به ارتباط‌مان پایان دهیم. هر دو بدتر است؛ اما تنها آسیبِ انتخاب است که می‌تواند ما را از رنج هر نوع آسیب احتمالی دیگر برهاند.
🔺 بنابراین درمان روان‌کاوی در نهایت آسیب‌زاست، ولی از دل آسیب چنین انتخابی است که قادر خواهیم بود از آسیب‌های دیگر در امان باشیم. لذا در شرایط فعلی به هر دلیلی که گمان می‌کنیم خوش نیستم و درگیر افسردگی و ملال هستیم؛ اولین اقدام این است که به خودمان حق دهیم ناراحت باشیم. اگر خودمان را سزاوار این ناخوشی ندانیم، احتمالا تصمیات و اقداماتی را انجام می‌دهیم که کاملا نسبت ما با حقایق زندگی را تحریف می‌کند. در صورتی که به خودمان حق می‌دهیم ناشاد باشیم مسائل‌مان چیدمان صحیح‌تری پیدا می‌کند.
🔺 به تعبیر ژیژک روان‌کاوی تنها گفتمانی است که به انسان‌ها حق می دهد در زندگی از لذت محروم باشند. در اینجا نیز انتخاب تروماتیک تنها گزینه‌ی پیش روست؛ یا به خودمان حق می دهيم در رنج باشیم یا صرفا می توانیم ناکامي‌ها، بی‌مهری‌ها و شکست‌ها را به یک روان‌رنجوری جدیدی بدل سازیم.
🔺 عموما سوژه‌های وسواسی زمانی که دچار بی‌مهری اطرافیان قرار می گیرند، بجاي آن‌که به خودشان اجازه دهند که توسط دیگران مورد توجه نباشند، آن را دلیل قاطعی بر روان‌رنجوری لحاظ می کنند و با خود می گویند، بسیار خب من می‌دانم که هیچ‌کسی من را دوست ندارد و دوست داشتنی نیستم.
در مقابلِ موضع سوژه وسواسی، می توانیم رویکرد یک نژادپرست واقعی را قرار دهیم. هر چند نژادپرستیِ واقعی این نیست که از آدما بخاطر ویژگی و خصیصه‌ای متنفر باشیم، چه بسا نژاد پرستی حقیقی در معنای رادیکالش، این است که دارای ویژگی‌ای باشیم که حتی در صورتِ تمایلِ دیگران به دوست داشتن ما، نتوانند ما را دوست بدارند.
رضا احمدی
www.tg-me.com/lookingawry
🔺 تنها یک نفر مجاز است بصورت نامشروط و مطلق از ما درخواستی داشته باشد و آن کسی است که دیگر زنده نیست. دقیقا به این دلیل که او نمی‌تواند از آنچه می‌خواهد بهره‌مند باشد. در مقابل، هر تمنای از سوی فرد زنده بمنزله‌ی تجربه نوعی خشونت است. اما مردگان حق دارند چیزی بخواهند؛ مراسم خاکسپاری باشکوه، زنده نگه‌داشتن یادشان، خِیرات و زیستن به شیوه‌ای که آنها دوست داشتند. آیا ترغیب اجتماع برای یاری رسانی به ‌هم‌نوعان، تنها شامل کسانی نیست که جز استحقاق کمک، هیچ شایستگی دیگری ندارند؟ صرفا باید به کسی یاری رسانیم که ثابت کند هیچ ندارد جز آنچه نشان دهد او چیزی برای زنده ماندن می‌خواهد، نه برای کِیف بردن. لذا در اجتماع زندگان، هر خواستنی را به یک مبادله‌ی نمادین ترجمه می‌کنیم تا این خشونت خنثی گردد.
🔺 بر این مبنا، پرسش مشهور و بی‌پاسخ فرویدی " زن چه می‌خواهد؟" را می‌توان به‌گونه‌ای دقیق‌تر بازنویسی کرد: زن در مقابل آنچه می‌خواهد چه چیزی را می پردازد؟ دست‌کم از جانب زن روشن است که او عشق نامشروط و بی‌قید شرط می‌خواهد‌. به همین دليل ممکن است در مقابل مرد، بارها این سوال را مطرح کند که حتی اگر قادر  به اعمال زنا‌شویی نباشم؛ همچنان من را دوست خواهی داشت؟ آن‌چه از سوی زن بی‌پاسخ می‌ماند این است که در برابر این عشق نامشروط؛ باید چه عوضی قرار دهد. ابهام در جانبِ خواسته‌ی زن نیست؛ چه بسا ابهام در آن بهایی است که مقابل تمایل اصلی‌اش باید پرداخت گردد.
🔺تمنای عشق نامشروط از سوی زن، آرزوی نبودن و مُردن است. همان امری که زن هیستری در برابر آن مقاومت می‌کند. هیستری  به خوبی می‌داند اصرار بر عشقِ بی‌قید و شرط، زمانی برای او ممکن خواهد بود که مرده باشد. لذا از عشق گریزان است و در جستجوی بی‌‌پایان یافتن عِوضی است که آن را مقابل آنچه می‌خواهد قرار دهد. معمای بزرگ زن هیستری خودش را در یافتن آن امر مقابل نشان می‌دهد.
شاید سوء تفاهم بزرگ نظریه لویناس که مسئولیت مطلق و ‌بی‌قید و شرط اخلاقی را در نسبت با چهره دیگری قرار می‌دهد، این است که این چهره‌ی فردی است که دیگر زنده نیست. آیا تلاش لویناس برای بازسازی نظریه اخلاقی پس از واقعه هولوکاست و قربانیان آن، این موضوع را تایید نمی‌کند که او صرفا نظریه‌‌ی اخلاقی در نسبت با مردگان صورت‌بندی نموده است. احساسِ مسئولیتِ مطلقِ اخلاقی در مقابل چهره‌ی دیگری، شامل کسانی است که مرده و جزء اشباح هستند. همان شبح پدری که از هملت می‌خواهد انتقامش را بگیرد.
🔺 سیاست نیز به مطالبه‌ی نامشروط شهروندان تن می‌دهد، ولی تا بدان‌جا که آنها جزء جان‌باختگان و قربانيانِ حوادثی نظیر زلزله؛ آتش سوزی، و سایر حوادث غیر مرتقبه باشند.  سیاست دو کارکرد ویژه در این زمینه دارد: اولا درون قلمرو زندگان، یک فضای حداقلی به مردگان اختصاص می‌دهد. ثانیا؛ سیاست این امر را به شکل وارونه‌ای انجام می‌دهد، ابتدا قبرستان را مکان یابی‌ می‌کند و سپس در نسبت با آن فضای شهری را می‌سازد. به عبارتی، سیاست این حق را می‌دهد که شهروندان مطالبه یک سویه و نامشروطی داشته باشند، ولی چنین درخواستی زمانی مشروع است که انسان‌ها به چهره‌ی منجمد، اشباح و بی‌جان تقلیل یافته باشند. به همین دلیل؛ بر خلاف نظر کارل اشمیت، سیاست مرز  میان دوست و دشمن را تعریف نمی‌کند، آنچه سیاست تعیین می کند مرز میان مردگان و زندگان است.

رضا احمدی
www.tg-me.com/lookingawry
🔺 هملت پس از اینکه از واقعیت قتل پدرش باخبر می‌گردد، نمی تواند بلافاصله اقدام به انتقام‌جویی کند. زیرا پدرِ هملت در این داستان در جایگاه دانش قرار دارد، اما عمویش بعنوان قاتلِ پدر در جایگاه حقیقت ایستاده است. هملت در ناخودآگاه تمنّای قتل پدر و محرم آمیزی با مادر را دارد، این درست موضعی است که عمویش در آن ایستاده است. نمایشی که هملت بواسطه بازیگران دوره گرد به اجرا در می‌آورد به منظور دست یافتن به يقين نیست، بلکه این نمایش اجازه می دهد علاوه بر هملت، دیگری بزرگ نیز به واقعیت پی‌ببرد. پیش از این، تنها شبحِ پدر و خود هملت است که می دانند قاتل کیست. اما این دانشِ بی‌اثری است و با آن نمی‌توان حقیقتی که در جانب کلادیوس ( عموی هملت) قرار گرفته را خنثی نمود. هملت پس از اجرای نمایش که در آن فردی برادر خودش را به قتل می‌رساند، تقلا می‌کند موضع کلادیوس از حقیقت را به جایگاه دانش تغییر دهد. هنگامی که کلادیوس از دیدن صحنه‌ی نماش برآشفته می‌شود، درست زمانی است که دیگری نابینا و کور، بینا شده و آنچه در واقع رخ داده است را تصدیق می‌کند. از این پس، جایگاه کلادیوس موضع دانش است و هملت در جایگاه حقیقت قرار گرفته است.
🔺 در آغاز روان‌کاوی، آنالیزان در جانب دانش و روان‌کاو در جانب حقیقت ایستاده است ( هر چند گمان بر این است که روان‌کاو می‌داند)، اما در پایان و انتهاء، روان‌کاوی شَوَنده در سوی حقیقت و روان‌کاو در طرف دانش جای می‌گیرد. بنابراین می توانیم پایان تراژدی هملت را پایان فرآیند روان‌کاوی در نظر بگیریم. به تعبیری تراژدی ادیپوس آغاز روان‌کاوی را توضیح می‌دهد، زیرا ادیپوس از سرنوشت خود آگاه است، اما این دانش و آگاهی صرفا شیوه‌ای برای گریز از حقیقتِ میل اوست. در داستان هملت است که پایان مورد توجه قرار می‌گیرد و حقیقت از سوی هملت تصدیق می‌شود. لذا می توانیم ادیپوس را تراژدی دانش و هملت را تراژدی حقیقت ( میل) در نظر بگیریم.
🔺 در اینجا تفاوت میان روانکاو و سوژه‌ی منحرف بسیار ظریف است؛ از یک سو، منحرف ابزاری است که میل دیگری را محقق می‌سازد و دیگری می‌تواند در عمل او حقیقت خودش را بازشناسی کند. از سوی دیگر، منحرف عهده‌دار دانش و قصدیتی‌ است که مسئول کردار خویش است. منحرفی که بر روی زنان بی‌‌حجاب اسید می‌پاشد، آرزوی دیگری را برآورده می‌سازد، ولی در عین حال به جهت رفتار عامدانه‌اش مستحق مجازات است. روانکاو میان دانش و حقیقت بُرشی ایجاد می‌کند تا در نهایت سوژه‌ی آنالیزان آن حقیقت را تصاحب کند. آنچه عمل روان‌کاوی و انحراف را متمایز می‌سازد، این است که در روان‌کاوی، حقیقت و دانش در سمت سوژه واحدی نیست. در تحلیل روان‌کاوانه، آن‌که می‌داند از حقیقت دور است و آن‌که منظر حقیقت را دارد، نمی‌داند.
رضا احمدی
https://www.tg-me.com/lookingawry
🔺 در تاریخ فلسفه سه نوع صِدق از یکدیگر متمایز شده است: صدق معرفت‌شناختی یعنی مطابقت سخن و گزاره با واقعیت( نظیر زمین به دور خورشید می‌چرخد)؛ صدق اخلاقی بمعنای مطابقت گفتار و گزاره با باور گوینده؛ نوع سوم، صدق منطقی یا صوری که با فرم استنتاجاتِ صحیحِ منطقی منطبق است. اما نوع چهارمی از صدق وجود دارد که با اندک تسامحی می‌توان آن را صدق روان‌شناختی نامید. در این نوع از صدق، گزاره‌ی صادق آن چیزی است که با مجموع واقعیت روانی و میل سوژه هماهنگی دارد.
🔺نکته مهم این است که سوژه‌ی خودمختار نمی‌تواند در تمام این سطوح، گزاره‌ی صادقی را به زبان بیاورد. زمانی که سیاسیون اشتباهات خودشان را بیان می‌کنند و از مردم عذرخواهی می‌کنند؛ هر چند در سطح اخلاقی و معرفت‌شناختی ممکن است صادق باشند، اما در سطح روان‌شناسی بیان آنها کاذب است. حتی کسانی که از چشم‌انداز انسان دوستی؛ دفاع از حقوق حیوانات، ضديت با نژادپرستی یا هر چیزی از این جنس سخن می‌گویند؛ لاجرم در یک جنبه‌ای خلاف آن چیزی که هستند؛ سخن می‌گویند.
🔺سوژه تنها در یک حالت در تمام این موارد صادق است و آن همان سطح سیمپتوم است؛ جایی که گویا سوژه در انتخاب آن نقشی ندارد. سیمپتوم یک امر فرعی، ناچیز و بحساب نیامدنی است که در تمام این جنبه‌ها حقیقت را آشکار می‌کند؛ هر چند سوژه آگاهانه آن را انکار می‌کند. تحلیل روان‌کاوی ‌تلاش دارد سوژه را در تمام این سطوح با حقیقت خودش مواجه سازد و این تلاش همان چیزی است که مقاومت بیمار را برمی‌انگیزد. زمانی که جریان تحلیل موفق شود سوژه را در همه این ابعاد به پذيرش آنچه هست سوق دهد، سوژه نسبت به سیمپتوم خود احساس بیگانگی خواهد کرد و آن را بی‌ارتباط با خود می‌بیند. در واقع بازشناسی به جدایی و عدم‌ وابستگي به نشانگان بیماری منتهی می‌شود.
🔺 جمع‌ناپذیری نسبت فوق، مانند توافق یک زوج برای تجاوز جنسی به یکدیگر است که محال خواهد بود؛ زیرا اگر توافقی در میان باشد؛ دیگر تجاوز نیست و اگر تجاوزی رخ دهد، توافق بی‌معنی است. الا اینکه بخواهند در قالب نوعی نقش آن را عملی کنند. لذا زمانی که فرد نشانگان بيماري را در نسبت با خود ملاحظه می‌کند آن را سیمپتوم و نشانه نمی‌داند و در صورتی که آن را سیمپتوم بداند، به خودش نسبت نمی‌دهد. بر این اساس، سیمپتوم بیان‌گر واقعیتی نیست، بلکه نفسِ بیان ناپذیری و ممنوعیت را توضیح می‌دهد. آن چیزی که از اقتصاد روانی انسان حذف شده و خود را در امر پیش‌پا افتاده متجلی می‌سازد.
🔺 کودک و مادر بر عمل تجاوز جنسی توافق می‌کنند، اما به جهت مانع درونیِ این توافق، نمی‌توانند آن را عملی سازند؛ بنابراین بناچار آن را به مانع بیرونی یعنی کارکرد نام پدر نسبت می‌دهند. کودک این توافق را ذهنی می‌سازد که در قالب اقسام فانتزی‌ها به خیال او هجوم می آورد. پدر بعنوان عنصر بیگانه صرفا منع و بن‌بست درونی را به یک سازوکار بیرونی و اتفاقی تقلیل می‌دهد‌. شاید این تفسیر سخن دلوز باشد که می‌گوید قانون چیزی را ممنوع نمی‌کند؛ بلکه قانون خودش ممنوع است؛ یعنی قانون نمی‌تواند خودش را توضیح دهد. در زمان شوروی سابق انتقاد از استالین ممنوع بود؛ ولی سخن گفتن از اینکه نمی توان از استالین انتقاد کرد، نیز ممنوع بود. در این ارتباط دو گروه مجازات می‌شدند؛ کسانی که مستقیما از استالین انتقاد می‌کردند و گروهی که می‌گفتند از استالین نمی‌شود انتقاد کرد. لاجرم یک گروه مجاز بودن سخن بگویند؛ آنهایی که اظهار می‌کردند ما آزادی کامل داریم، اما هیچ نقصی وجود ندارد. قانون برای اینکه چیزی را ممنوع سازد؛ اولا باید خودش را بصورت ذاتی و مقدم بر هر چیزی ممنوع کند.
رضا احمدی
https://www.tg-me.com/lookingawry
🔻هگل برای درمان‌جویان و درمانگران!

⁉️چگونه مفاهیم کلیدی #هگل می‌تواند به خدمت درمان و #درمانگر درآید؟ تکنیک درمان به کمک #فلسفه چگونه است و چه تفاوت‌هایی با رویکردهای موجود در #روانکاوی دارد؟

🔍 در این #طعم_موضوع مدرسه [جیوگی]، می‌خواهیم در کنشی بدیع از مدخل اندیشه هگلی و مفاهیمی نظیر وساطت، تکرار، انعکاس، نفی، کلیت انضمامی، تقابل دانش و حقیقت، بالقوگی، دیالکتیک و... صورت‌بندی تازه‌ای از تکنیک‌های کلاسیک روانکاوی مانند انتقال، مقاومت، میل روان‌کاو، ناخوداگاه، تفسیر، درمان، پایان روان‌کاوی و ساختارهای روانی ارائه دهیم و ببینیم آیا می‌توان با امتزاج اندیشه هگل و روانکاوی به ماحصلی جامع و کارآمدتر دست یافت؟ اگر بله، چگونه؟

📥 جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام در این درسگفتار شش ساعته، به وب‌سایت مدرسه [جیوگی] مراجعه کنید:

🌐 https://jivegi.school/products/hegel-psychoanalysis

@jivegionline
کژ نگریستن
🔻هگل برای درمان‌جویان و درمانگران! ⁉️چگونه مفاهیم کلیدی #هگل می‌تواند به خدمت درمان و #درمانگر درآید؟ تکنیک درمان به کمک #فلسفه چگونه است و چه تفاوت‌هایی با رویکردهای موجود در #روانکاوی دارد؟ 🔍 در این #طعم_موضوع مدرسه [جیوگی]، می‌خواهیم در کنشی بدیع از…
هگل برای درمان(ده)‌گران

🔺 کاربرد روان‌کاوی در کلینیک را نباید صرفا نوعی تکنیک قابل اجرا برای همه بیماران در نظر گرفت؛ بلکه روان‌کاوی شیوه‌ای از تفکر است که منحصر بفرد بودن مسائل تحلیل شونده را لحاظ می‌کند. زمانی که مراجعه‌کننده انبوهی از مسائل عینی و واقعی خودش را گزارش می‌دهد؛ به طور ناخواسته نقش عنصر ذهنی و سوبژکتیو را از زنجیره‌ی روایت زندگی‌اش حذف می‌کند. هنگامی که تلاش می‌کنیم از نو این عنصر سوبژکتیو را درون آن جریان واقعی زندگی فرد بگنجانیم با مقاومت تحليل‌شونده روبرو خواهیم شد. فرد از خاطرات آسیب زا، ناکامی‌ها، مخمصه‌‌ها، نگرانی‌ها و اضطراب‌ها سخن می‌گوید و تلاش می‌کند همه آنها را به برخی موانع بیرونی نسب دهد. روایت او به منزله‌ی گزارش فردی است که بیرون از ماجراها ایستاده است، هر چند همه چیز درباره‌ی اوست. این بیرون و درونی بودن مراجعه‌‌کننده نسبت به آنچه گفته می‌شود، وضعیت تناقض‌آمیزی را هم برای روان‌کاو و هم برای آنالیزان پدید می‌آورد. تا کجا او درباره خودش و به چه میزان درباره‌ی عوامل عینی سخن می‌گوید. اگر چه روان‌کاوی تلاشی برای ذهنی سازی تمام‌عیار معضلات فردی نیست.
🔺بینش هگلی می تواند انديشيدن درباره‌ی منحصر بفرد بودن مسائل مورد بالینی و در عین حال تعیین سهم فرد را میان آنچه در او و آنچه در بیرون از اوست، ممکن سازد. در این درسگفتار تلاش دارم از طریق مضامین مهم هگلی نظیر وساطت، تکرار، امر در خود و امر برای خود، انعکاس، نفی، کلیت انضمامی، تقابل دانش و حقیقت، بالقوه‌گی، دیالکتیک و سایر مفاهیم او، این نوع انديشيدن را با مخاطبین درمیان بذارم. تفکر هگل می‌تواند به ما کمک کند به شیوه‌ی خاصی از نو موضع سوژه را در میان خطوط و مختصات روایی آنالیزان بگنجانیم. در این ادغام نه در دام روانی سازی معضلات فردی و نه در دام نگرش اجتماعی خواهیم افتاد. هگل به یک معنا تقابل نگرش فردا‌گرايانه و جمع‌گرايانه را نمی پذیرد، بلکه در نظر او، فرد در زندگی اجتماعی نه همانی است که خود می‌خواهد و نه همانی که اجتماع ضرورتا اقتضاء می‌کند. فردیت عنصر تهی است که به مناسبات جمعی در جایگاه خود چیدمان ویژه‌ای را اعطاء می‌کند.
🔺 در نهایت این درسگفتار تلاش دارد به میانجی اندیشه‌ی هگلی، صورت‌بندی تازه‌ای از مفاهیم کلاسیک روان‌کاوی مانند انتقال، مقاومت، میل روان‌کاو، ناخوداگاه، تفسیر، درمان، پایان روان‌کاوی و ساختارهاي روانی ارائه دهد. احتمالا یکی از پیامدهای ضمنی چنین مواجهه‌ای پرهیز از هر نوع ساده‌انگاری و خام‌اندیشی درباره‌ی مقوله‌ی درمان است. اگر با فلسفه هگل نتوانیم از حماقت نظری که در دوره‌ی معاصر دچار آن هستیم کاملا رهایی پیدا کنیم، دست‌کم قادر خواهیم بود ساختار چنین حماقتی را در نگرش فردی و جمعی توضیح دهیم.
رضا احمدی
🎙 برای دریافت فایل صوتی این دوره می‌توانید از طریق دایرکت درخواست بدید
2025/04/06 06:09:52
Back to Top
HTML Embed Code: