Telegram Web Link
مغز فارسی(قسمت آخر)

آیا نفس کشیدن در زبان فارسی مغز ما را تغییر میدهد؟چه مقدار از اثرات زبان بر روی مغزهای گویشگرانش مربوط به گنجینه ادبیات آن زبان است و چه میزان از آن به جغرافیا و تاریخ سرزمینی که آن زبان در آن متولد شده و بالیده برمیگردد؟
اثر شناختی زبان واقعا چقدرست بسیارزیاد یا ناچیز؟
چقدر ازین اثر مربوط به ذات آن زبان است و چقدر مربوط به آثار ادبی آن؟
آیا تاثیرات شناختی(مثلا در زبان فارسی) تنهادر مغز افرادی که شعرهای حافظ و سعدی و مولانا را زمزمه کرده اند دیده میشود یا نفس کشیدن در هوا و سرزمین فارسی هم اثر خودش را دارد؟
حافظ مثل همیشه درباره اثر شعرش اغراق میکند و میگوید

عراق و پارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست

و کسی چه میداند شاید حق بااو باشد زیرا تازه در اول راه پژوهش درباره ی اثرات شناختی پیچیده زبان هستیم و
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصرگرفت
و البته همین پیچیدگیست که باعث میشود این نوشته ی من پر از اما واگر و شاید باشد
امیدوارم این چند خط بهانه ای به دست اساتید ادبیات و متخصصان علوم شناختی برای تحقیق و همکاری بیشتر و کشف رازهای مغز فارسی‌ دهد ،همان طور که من هم وقتی به فکر مطالعه دراین باره افتادم که نوشته ی دوست عزیزم محمد منصور هاشمی را خواندم مقاله ای درباره این که چطور زبان فارسی ممکن است توانسته باشد نوعی مدارای فرهنگی در ذهن و مغز فارسی زبانها ایجاد کرده باشد(شاید بگویید در این اوضاع قمر در عقرب ایران کدام مدارا؟ولی ما با سوییس همسایه نیستیم، همسایه ما داعش و طالبان است)
من کتاب رفتار ساپولسکی را تازه تمام کرده بودم که مقاله هاشمی را خواندم و بی اختیار به این فکر افتادم که وقتی چیزهایی خیلی بی اهمیت تر از زبان مثل برنج یا گندمی که اجدادمان زمانی می کاشتند میتواند شیوه فکر کردن ما آدمها را تغییر دهد چطور ممکن است حرف زدن و زیستن در زبان و ادبیات فارسی بر روی مغز و فکر ما فارسی زبان ها اثری نداشته باشد؟
محمد منصور هاشمی برای دفاع از تئوری خودش یعنی این نظریه که چگونه زبان فارسی باعث مدارای فرهنگی شده به پراکندگی طالبانیسم در افغانستان و رابطه آن با جغرافیای زبان فارسی اشاره میکند و میگوید در بیشتر افغانستان هرجا زبان فارسی کمرنگ شده و زبان پشتون غالب شده تعصب و طالبانیسم پر رنگ تر شده است و برعکس هرجا حافظ و سعدی هنوز خوانده می‌شود و مردم می‌توانند در هوای این شعر که میگوید
ما و می و زاهدان و تقوا
تا یار سر کدام دارد
نفس بکشند جنگ با اندیشه طالبان ادامه دارد و بی جهت نیست که طالبان پشتون زبان پرچم دشمنی با زبان فارسی را از همان آغاز برافراشته است.
آیا کسی که در زبانی بزرگ شده که مردمش این شعر ابو سعید که میگوید
باز آ بازآ هرآنکه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآ
را هنوز زمزمه میکنند میتواند به راحتی کسی را به جرم داشتن عقیده دیگری گردن بزند یا به خودش بمب ببندد و زن و بچه هم وطنش را منفجر کند؟
آیا آنکه در زبان فارسی بزرگ شده باشد و این شعر که میگوید

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

را شنیده باشد یا در هوای این شعر نفس کشیده باشد باز هم میتواند طالبانه شلاق به دست بگیرد و دخترکان را در کوی و برزن تعذیر کند؟
آیا در پشتونستان هم آخوندی مثل علامه طباطبایی وجود دارد که بگوید
بود کیش من مهر دلدارها
البته این قند فارسی برای ما تلخی هایی هم داشته و شاید بسیاری از ذهنیت های مشکل دار و دردسرهای ما فارسی زبانها هم بی ربط به چسبندگی ادبیات فارسی به ذهن مانباشد
کسی چه می داند شاید بی اعتقادی تاریخی ما به کار و کوشش و انتظار دائمی ما برای اصلاح خودبخود امور تا حدی به گردن ادبیاتی باشد که پر از مفاهیم قضا و قدری و نشستن لب جو و دیدن گذر عمر باشد.
فارسی پر است از جملاتی که به زیباترین و هنرمندانه ترین شکل ممکن ما را به بی عملی دعوت میکند مثل
دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان اینهمه نیست

و پر از ادبیاتی که به دشمنی با عقل بر می‌خیزد:

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
ولی شاید خوبی های فارسی را بر بدیهایی بچرخد!
منصور هاشمی در جایی از مقاله اش از  زبان احمد شاه مسعود که از شیفتگان زبان فارسی بوده چیزی میگوید که میخواهم قصه ی مغز فارسی را با آن تمام کنم.
نقل است که شاه مسعود قبل از هر نبرد به هم رزمانش میگفته: جنگ ما جنگ ادبیاتست و شاید این سخن به کار ما هم بیاید.
شاید اصلا بجای فریاد زدن از اقتدار و قدرت و موشکپرانی تنها کافی باشد برای دشمنانمان حافظ و سعدی و نظامی بخوانیم تا باور کنند مغز فارسی سر دعوا ندارد
شاید اصلا امیران لشکر ما درجنگ با تعصبی که گرفتارش هستیم آموزگاران زبان فارسی باشند!
https://www.tg-me.com/draboutorab
بهار آمده اما

میگویند سالی که پرحادثه باشد سریعتر میگذرد و امسال چه زود گذشت.
سالی که انگار در همین چند ساعتی که به پایانش و شروع بهار مانده هنوز باید نگران به خیر گذشتنش باشیم.
بهار آمده اما هوا انگار به جای بوی سبزی بوی جنگ میدهد جنگی که بدترین بدیهاست.
من از سیاست چیزی سردرنمی آورم ولی سالهاست مشتری تاریخم و اگر ازین تاریخ خوانی یک چیزفهمیده باشم اینست که گرچه هیچ طرفی در جنگ کاملا برنده نمیشود ولی بازنده ی جنگ بدبخت عالم است.
سالهاست درباره جنایت های آلمان هیتلری فیلم میسازند ولی کمتر کسی درباره بلاهایی که روس‌های فاتح بعد از شکست آلمان بر سر زنان و دختران برلین اشغال شده آوردند حرفی میزند.
نادرشاه هند را به قیمت بدبخت کردن هندی ها فتح کرد ولی چیزی که در تاریخ از او به خاطر داریم تنها افتخارات و فتوحات اوست چون تاریخ همیشه طرف برنده هاست و همه کاسه کوزه ها را بر سر بازندگان جنگ خرد و خمیر میکند.
یادم می آید از همان جوانی یکی از بازی‌های ذهنی من بعد از خواندن کتاب‌های تاریخ این بود که خودم را جای بازنده ی ماجرا بگذارم و به این فکر کنم که اگر جای او بودم چه کار میتوانستم بکنم تا تاریخ جور دیگری رقم بخورد.
مثلا اگر جای سلطان محمد خوارزمشاه بودم بعد از آن حماقت و کشتن فرستاده های مغول برای اینکه چنگیز را راضی کنم به ایران حمله نکند چه کارهایی میکردم ؟
البته ما آیندگان همه می‌دانیم که چنگیز و دار و دسته اش چه بلایی سر ایران آوردند و زن و بچه که هیچ حتی به گربه های نیشابور هم رحم نکردند و در تجاوز و وحشی گری تا آنجا پیش رفتند که امروزه یک درصد ژنهای همه مردم عالم مال دار و دسته چنگیز است و اینها را سلطان محمد نمیدانست ولی آیا نمی‌توانست تاریخ را تغییر دهد؟
من اگر جای سلطان خوارزمشاه بودم به جای قهرمان بازی به دست و پای چنگیز می افتادم و به جای بازنده ای اسطوره ای که حاصل قهرمان بازی اش نابودی ایران بود ترجیح میدادم تبدیل به سلطان ضدقهرمانی شوم که ایران را از شر مغول نجات داد یا مثلا اگر جای فتحعلی شاه بودم به جای جنگ با تزار روسیه با صدای بلند داد میزدم که آهای مردم ما زورمان به آنها نمی‌رسد با دم شیر بازی نمیکنیم تا شاید ترکمنچایی رخ ندهد؟
احمد قوام یک عمر فحش خورد و همه از اخلاق گندش گفتند و نوکر خارجی اش خواندند و بی آبرویش کردند و آخر عمری هم در کنج عزلت درحالی که منفور عوام و خواص بود درگذشت ولی امروز با همان یک کلکی که به استالین زد و آذربایجان را بدون جنگ نجات داد بعنوان عاقل ترین سیاستمدار ایران از او یاد میشود و کدام عاقلیست که به استقبال جنگ برود؟
من از کودکی از جنگ و دعوا میترسیدم و مدرسه ای که در جنوب شهر میرفتم همیشه پر بود از بچه های کم عقل و لات و هیکلی که سالها در کلاس درجا زده بودند و در افتادن با آنها همانقدر خطرناک بود که درافتادن سلطان خوارزمشاه با چنگیز مغول!
و البته ناگفته پیداست که بهترین انتخاب من در مواجه با آنها صلح کردن بود نه جنگیدن و این را وقتی مطمئن شدم که یکبار رگ غیرتم بالا زد و جنگیدم و باختم  هنوز جای زخمش روی آرنجم باقی ست.
اهل روشنفکربازی نیستم و نمیخواهم شعار ضد جنگ بدهم ولی وقتی هیکل دشمنت ده برابر توست و شانسی برای بردن نداری جنگیدن نمیتواند کار عاقلانه ای باشد.
تسلیم شدن البته قشنگ نیست افتخاری هم ندارد تاریخ هم برای آنهایی که تسلیم شوند هلهله نمیکشد بلکه فقط از قهرمانانی مینویسد که جنگیده اند ولی به قول نسیم طالب شاید بزرگترین قهرمانان تاریخ آنهایی بوده اند که با هیچ کاری نکردن یا حتی تسلیم شدن باعث شدند جنگی اتفاق نیفتد و البته فراموش شدند.
به اوکراین و زلنسکی نگاه کنید! پنجاه سال بعد تاریخ درباره او چه خواهد گفت آیا او قهرمانی خواهدبود که تا آخرین نفس دربرابر متجاوز ایستاد و باخت یا کمدین سیاست ندیده ای که فریب بازی بزرگان را خورد و کشورش را باخت؟
جنگجویان فقط در یک صورت از نیش تاریخ درامان خواهند ماند آنهم وقتی که برنده ی جنگ باشند.
بازنده ها همیشه خاک بر سران تاریخند
هنر سیاستمدار،بیش از بردن،نباختن ست بخصوص اگر کشورش آنقدرها هم قوی  نباشد.
گاهی بزرگترین وظیفه تاریخی یک سیاستمدار نه قهرمان بازی و جنگیدن بلکه تلاش برای جنگ نکردن و نباختنست حتی اگر قیمتش گذشتن از آبرو و  زانو زدن در برابر شیر نر خونخواره ای باشد
سیاستمدارها سالها حقوق میگیرند و شکم گنده میکنند، لم میدهند و دستور میدهند نه برای اینکه قهرمان شوند بلکه برای اینکه روز مبادا آبرویشان را کف دستشان بگذارند و فحش بخورند سیاست ورزی کنند و کشور را ازجنگ و چنگ‌ دشمنان نجات دهند.
و کجاست آن سیاستمدار ایرانی که آبرویش را کف دستش بگذارد و تسلیم شدن عاقلانه را به جای جنگیدن و قهرمان شدن انتخاب کند و برای ایران آبرو‌ و اعتبارش را فدا کند!

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

https://www.tg-me.com/draboutorab
‏آیا شود بهار كه لبخندمان زند؟
از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد
دیگر كسی نمانده كه ترفندمان زند

ما نشكنیم اگر چه دگرباره گردباد
بردارد و به كوه دماوندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را
حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

محمد کاظم کاظمی
2025/04/06 14:12:28
Back to Top
HTML Embed Code: