🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂
🍃🍂🌺🍃🍂
🍂🌺🍂
🌺
#پسر_عموی_بد_ذات_18 (سرگذشت سارا و سعید)
👒قسمت هجدهم
بابام و شوهر خالم انگار بزور داشتن حرف میزدن ولی خداییش بابای محمد خیلی با احترام رفتار کرد با وجود بهانه های بابام که الان وقت این حرفا نیس بعدا میزنیم و سارا درس داره و ازین چیزا...بعد از شام و خواستگاری هم رفتن خونه ی پسر عموی محمد که دو تا خیابون بالاتر از خونمون بود، ننه گلی اما موند پیش مامانم.اونشب کلی بابام غر زدو با مامانم بحث کرد که چرا بمن نگفتی اینا میخوان بیان خواستگاری چرا بهشون از قبل نگفتی من بهشون دختر نمیدم🤨مامانم قسم میخورد که روحشم ازین قضیه خبر نداشت...بابام گفت اصلا و ابدا اجازه نمیدم، مامانمم زنگ زد به محمد و گفت کار خوبی نکردین بدون خبر اومدین،محمدم گفت آخه خاله اگه خبر میدادیم و اجازه میگرفتیم، مگه شما اجازه میدادین بیایم!؟🙁
مامانم گفت نه اصلا، فکرشم نکن، صادق خیلی کفری خاله جان بزار یه مدت بگذره شاید از خر شیطون اومد پایین،محمد مظلوم گفت خاله راضی نیستی من دامادت بشم، قول میدم سارا رو خوشبخت کنم نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره،به جان مادرم قسم میخورم،مامانم بغض کرد و گفت محمد جان من دنیا رو بگردم از تو داماد قشنگتر گیرم نمیاد ولی چه کنم که صادق لج کرده خاله.تو امون بده من راضیش میکنم،محمد بالاخره تونست دل مادرمو آب کنه تا رضایت بده،اون شب با اخم و تخم بابا، کوفت همه مون شد، جرو بحث های مامان و بابام شروع شد، بابام اصلا زیر بار نمیرفت، آخر سرم بعد از یه ماه بالاخره رضایت داد ولی گفت من جهاز نمیدم! خیلی ناراحت شدم ازینکه دست خالی چطوری باید زندگیمو شروع کنم ولی محمد گفت فدای سرت همش با خودم، دوباره اومدن خواستگاری، اینبار من آرایش کردمو یه لباس کرمی بلند با شال صورتی پوشیدمو چایی بردم، محمدم حسابی تیپ زده و با یه کت شلوار مشکی و اتو کشیده اومده بود،خداروشکر خالمم با بدبختی آورده بود!! این وسط منو محمد و ننه گلی خوشحال بودیم بقیه همگی جدی بودن، خیلی رسمی برگزار کردن و مهریه رو بابام بالا گفت، 500 تا سکه‼️شوهر خالم قبول نمیکرد ولی محمد گفت باشه چشم، رفتیم تو اتاق چند کلمه ای حرف زدیم.قند تو دلمون داشت آب میشد، محمد گفت آخیش بالاخره تموم شد دعواها😮💨😍
باورم نمیشد، پسری که اولین بار همو دیدیم تو دوران نوجوونی اصلا نشناختیم، از بس که دور بودیم و غریبه .پسری که تو چشمام نگا نمیکرد، وقتی راز دلمو بهش گفتم نجاتم داد آبرومو خرید.حالا شد همسرم .عشقم بود تو تمام این سالها زندگی من با فکر کردن به محمد شروع میشد و با خوش اخلاقی اون جون میگرفت با هم ازدواج کردیم خیلی ساده رفتیم محضر و عقد کردیم یه انگشتر خریده بود برام دستم کرد گفت جونمم برات میدم.میدونستم راست میگه☺️بابام بهم کادو نداد،پدرشوهرم یه سکه .انگار هیچکس از این ازدواج خوشحال نبود ولی دل ما برای هم قنج میرفت😅زندگی بدون عشق هیچ معنایی نداره هیچی.. کلا دو ماه نامزد موندیم، محمد هر از گاهی میومد و بهم سر میزد، نتونس انتقالی شو بگیره، ناچار گفتم همونجا خونه بگیره که گفت خونه سازمانی بهشون میدن، با پس اندازش فرش و یخچال و تلویزیون و.. خرید .گفتم معمولی شو بگیر، آینده بهترشو میخریم، عروسی کردیم یه مجلس کوچولو شام و شیرینی بعدشم راه افتادیم رفتیم خونمون سمت جنوب غربی کشور! بعد از ساعت ها رانندگی رسیدیم نصفه شب خسته و کوفته🥱رفتیم خونه فقط افتادیم رو تخت و خوابمون برد، نزدیک ظهر که بیدار شدیم دیدم مامانم چند بار زنگ زده بود، بهش زنگ زدم که گفت رسیدی، حالت خوبه!؟ گفتم آره ممنون .دوباره پرسید عروس شدی!؟ 🤔تازه دوهزاریم افتاد گفتم مامان نصف شب رسیدیم از خستگی مردیم، گفت باشه پس مراقب خودت باش یوقت باردار نشی🙄با خجالت جواب دادم: باشه مامان جان حواسم هست...
👒#ادامه_دارد...(فرداشب)حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🍃🍂🌺🍃🍂
🍂🌺🍂
🌺
#پسر_عموی_بد_ذات_18 (سرگذشت سارا و سعید)
👒قسمت هجدهم
بابام و شوهر خالم انگار بزور داشتن حرف میزدن ولی خداییش بابای محمد خیلی با احترام رفتار کرد با وجود بهانه های بابام که الان وقت این حرفا نیس بعدا میزنیم و سارا درس داره و ازین چیزا...بعد از شام و خواستگاری هم رفتن خونه ی پسر عموی محمد که دو تا خیابون بالاتر از خونمون بود، ننه گلی اما موند پیش مامانم.اونشب کلی بابام غر زدو با مامانم بحث کرد که چرا بمن نگفتی اینا میخوان بیان خواستگاری چرا بهشون از قبل نگفتی من بهشون دختر نمیدم🤨مامانم قسم میخورد که روحشم ازین قضیه خبر نداشت...بابام گفت اصلا و ابدا اجازه نمیدم، مامانمم زنگ زد به محمد و گفت کار خوبی نکردین بدون خبر اومدین،محمدم گفت آخه خاله اگه خبر میدادیم و اجازه میگرفتیم، مگه شما اجازه میدادین بیایم!؟🙁
مامانم گفت نه اصلا، فکرشم نکن، صادق خیلی کفری خاله جان بزار یه مدت بگذره شاید از خر شیطون اومد پایین،محمد مظلوم گفت خاله راضی نیستی من دامادت بشم، قول میدم سارا رو خوشبخت کنم نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره،به جان مادرم قسم میخورم،مامانم بغض کرد و گفت محمد جان من دنیا رو بگردم از تو داماد قشنگتر گیرم نمیاد ولی چه کنم که صادق لج کرده خاله.تو امون بده من راضیش میکنم،محمد بالاخره تونست دل مادرمو آب کنه تا رضایت بده،اون شب با اخم و تخم بابا، کوفت همه مون شد، جرو بحث های مامان و بابام شروع شد، بابام اصلا زیر بار نمیرفت، آخر سرم بعد از یه ماه بالاخره رضایت داد ولی گفت من جهاز نمیدم! خیلی ناراحت شدم ازینکه دست خالی چطوری باید زندگیمو شروع کنم ولی محمد گفت فدای سرت همش با خودم، دوباره اومدن خواستگاری، اینبار من آرایش کردمو یه لباس کرمی بلند با شال صورتی پوشیدمو چایی بردم، محمدم حسابی تیپ زده و با یه کت شلوار مشکی و اتو کشیده اومده بود،خداروشکر خالمم با بدبختی آورده بود!! این وسط منو محمد و ننه گلی خوشحال بودیم بقیه همگی جدی بودن، خیلی رسمی برگزار کردن و مهریه رو بابام بالا گفت، 500 تا سکه‼️شوهر خالم قبول نمیکرد ولی محمد گفت باشه چشم، رفتیم تو اتاق چند کلمه ای حرف زدیم.قند تو دلمون داشت آب میشد، محمد گفت آخیش بالاخره تموم شد دعواها😮💨😍
باورم نمیشد، پسری که اولین بار همو دیدیم تو دوران نوجوونی اصلا نشناختیم، از بس که دور بودیم و غریبه .پسری که تو چشمام نگا نمیکرد، وقتی راز دلمو بهش گفتم نجاتم داد آبرومو خرید.حالا شد همسرم .عشقم بود تو تمام این سالها زندگی من با فکر کردن به محمد شروع میشد و با خوش اخلاقی اون جون میگرفت با هم ازدواج کردیم خیلی ساده رفتیم محضر و عقد کردیم یه انگشتر خریده بود برام دستم کرد گفت جونمم برات میدم.میدونستم راست میگه☺️بابام بهم کادو نداد،پدرشوهرم یه سکه .انگار هیچکس از این ازدواج خوشحال نبود ولی دل ما برای هم قنج میرفت😅زندگی بدون عشق هیچ معنایی نداره هیچی.. کلا دو ماه نامزد موندیم، محمد هر از گاهی میومد و بهم سر میزد، نتونس انتقالی شو بگیره، ناچار گفتم همونجا خونه بگیره که گفت خونه سازمانی بهشون میدن، با پس اندازش فرش و یخچال و تلویزیون و.. خرید .گفتم معمولی شو بگیر، آینده بهترشو میخریم، عروسی کردیم یه مجلس کوچولو شام و شیرینی بعدشم راه افتادیم رفتیم خونمون سمت جنوب غربی کشور! بعد از ساعت ها رانندگی رسیدیم نصفه شب خسته و کوفته🥱رفتیم خونه فقط افتادیم رو تخت و خوابمون برد، نزدیک ظهر که بیدار شدیم دیدم مامانم چند بار زنگ زده بود، بهش زنگ زدم که گفت رسیدی، حالت خوبه!؟ گفتم آره ممنون .دوباره پرسید عروس شدی!؟ 🤔تازه دوهزاریم افتاد گفتم مامان نصف شب رسیدیم از خستگی مردیم، گفت باشه پس مراقب خودت باش یوقت باردار نشی🙄با خجالت جواب دادم: باشه مامان جان حواسم هست...
👒#ادامه_دارد...(فرداشب)حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
📜🪶خاطرات خونین🥀
قسمت_چهارم
اسما
وارد آرایشگاه شدم؛ با حالی دگرگون، ذهنی مغشوش و تنی که مورمور میشد. همه چیز یکلحظه چون فیلمی در مقابل دیدهام مرور شد.
نمیتوانستم به این ازدواج تن بدهم. چند صباحی را درس دینی خوانده بودم. استاد مریم بذرِ محبت الله و رسول را در دلم کاشته بود. جوانهٔ آن از خودگذشتن در راه الهی بود.
ایام را با سختی در میان خانوادهایی نه چندان دوستدارِ دین گذراندم. رویاهایم آیندهایی روشن را در زیر پرچم اسلام نشان میدادند.
"اکنون چه؟! برای پایاندادن به این زندگیِ جانکاه آمادهایی یا نه؟!"
با این سؤال به خود آمدم! سرم به دوَران افتاد.
"اسما جای تو اینجا نیست! یادت نرود برای چه و بهخاطر چهکسی این رنجها را متحمل شدی! کتکهای پدر و حرفهای رکیک عزیز! فرصت را غنیمت دان؛ وقت رهایی از قفس رسیده است!"
بشرا لباس عروس را به دستم داد. برای تعویض به اتاقی اشاره کرد. به خانم آرایشگر گفتم:
«تا شما موهای اینها رو درست کنین من لباسمو عوض کنم.»
لبخندی تحویلم داد. وارد اتاق شدم و آن را از زیر نظر گذراندم. چشمم بر دری که به بیرون باز میشد توقف کرد. لباس را روی میز گذاشتم و سوی در رفتم. دستگیره را پایین دادم؛ به پشت ساختمان باز شد.
بیرون را نگاهی انداختم؛ وقتی مطمئن شدم کسی نیست، خارج شدم و باتوکل به الله شروع به دویدن کردم. به سمتی پیش میرفتم که نمیدانستم به کجا میرسد. یکآن متوجه رودخانه شدم.
مردی غریبه آنجا نشسته بود. دواندوان به سمتش رفتم. نفسنفس میزدم.
وقتی متوجهام شد، چشمهایش گرد شد.
نباید فرصت را از دست میدادم وگرنه به دست خانوادهام میافتادم و تمام...
نفس کمآورده بودم. گفتم:
«برادر... منطقهٔ... مجاهدها... کجاست؟»
*
محمد
او اینجا، آنهم در این لحظه؟!
سبحان الله! اگر بر الله توکل کنی و کارهایت را به او حواله کنی، او خودش کفیل کارهای سخت و گشایندهٔ گرههای کور میشود.
پرسیدم:
_ «برای چی؟»
با تعجیل گفت:
_ «میخوام برم اونجا... خواهش میکنم اگه میدونی بگو. وقت ندارم.»
با دیدن سکوتام گفت:
_ «از عروسیام فرار کردم، الآنم دنبالم هستن... خواهش میکنم...»
_ «با اونا چیکار داری؟»
_ «میخوام برای استشهادی بین این مرتدین کمکم کنن.»
کلافگی از حالِ زارش نمایان بود. با صراحت گفتم:
_ «تاوقتی ما زندهایم اجازه نمیدیم خواهری بخواد استشهادی کنه!»
صدایش رنگ شادی به خود گرفت:
_ «یعنی شما مجاهدی؟!»
_ «الحمدلله.»
_ «پس خواهش میکنم کمکم کن.»
_ «به درستی کارتون فکر کردین؟!»
_ «اره خیلی... چندبار استخاره گرفتم. الآن هم دارم با راهنمایی ربّم این مسیر رو طی میکنم.»
_ «بسیار خب. همین روستای نزدیک محلشونه.»
به پشتسر نگاه کرد تا مطمئن باشد کسی دنبالش نیست. بعد از کمی تفکر گفت:
_ «گفتی همین روستا؟»
_ «اره.»
منتظر نماند و به همان سمت شروع به دویدن کرد.
تا به آن روز کسی را با آن سرعت برقوباد ندیده بودم. رو به ترکه موتور واگویه کردم:
«از تو هم تندتره!»
سوار موتور شدم. در اطراف گشتی زدم. لحظاتی بعد چند ماشین شخصی سراغ دخترک را از من گرفتند. به سوی روستای دیگری آدرس دادم.
حتم داشتم آن دختر با آن سرعت الآن به روستا رسیده باشد. بعد از پیچاندن آنها، خاطرجمع به سمت روستا راندم.
*
اسما
وقتی به آن منطقه رسیدم. نفس راحتی کشیدم؛ اینجا دیگر دستشان به من نمیرسد. باید هر چه زودتر جایی را برای گذراندن امشب پیدا کنم و فردا هم با مجاهدها حرف بزنم.
یاالله یاریام کن. نمیدانم چه کاری انجام دهم.
***
محمد
دختر وسط روستا مستأصل ایستاده بود. وقتی توقف کردم، به سمتم چرخید.
_ «بازم شما؟!»
_ «درسته. سرعتتون حرف نداره. تو راه مشغول پیچوندن افرادی شدم که دنبالتون بودن.»
_ «ممنونم.»
_ «خب الآن میخواهید چیکار کنید؟!»
_ «نمیدونم. کاش امشب کسی تو خونهاش راهم بده تا فردا با مجاهدین حرف بزنم. اگه قبول کنن، بعدش انشاءالله به سمت بهشت کوچ میکنم.»
آهی کشیدم و گفتم:
«ای!... به بهشت رفتن اینقدرها هم آسون نیست! برای رسیدن بهش باید زحمت کشید. سختیها رو به جون خرید. باید از خودمون بگذریم تا درِ جنت برامون باز بشه.»
حرفم را تأیید کرد. درنگ نکرد و التماسگونه گفت:
_ «برادر میشه از خونوادهات اجازه بگیری و امشب تو خونهات راهم بدی؟! فقط امشب!»
لبخندی روی لبهایم نشست و گفتم:
«اولأ بنده اهل اینجا نیستم. دومأ خونه من سنگرمه! سومأ بیا میبرمت خونه دوستم؛ تا وقتی کلیدِ بهشت رو پیدا نکردی اونجا بمون.»
خوشحال شد:
_ «باشه إنشاءالله. اجرت با الله.»
.
اسما👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
قسمت_چهارم
اسما
وارد آرایشگاه شدم؛ با حالی دگرگون، ذهنی مغشوش و تنی که مورمور میشد. همه چیز یکلحظه چون فیلمی در مقابل دیدهام مرور شد.
نمیتوانستم به این ازدواج تن بدهم. چند صباحی را درس دینی خوانده بودم. استاد مریم بذرِ محبت الله و رسول را در دلم کاشته بود. جوانهٔ آن از خودگذشتن در راه الهی بود.
ایام را با سختی در میان خانوادهایی نه چندان دوستدارِ دین گذراندم. رویاهایم آیندهایی روشن را در زیر پرچم اسلام نشان میدادند.
"اکنون چه؟! برای پایاندادن به این زندگیِ جانکاه آمادهایی یا نه؟!"
با این سؤال به خود آمدم! سرم به دوَران افتاد.
"اسما جای تو اینجا نیست! یادت نرود برای چه و بهخاطر چهکسی این رنجها را متحمل شدی! کتکهای پدر و حرفهای رکیک عزیز! فرصت را غنیمت دان؛ وقت رهایی از قفس رسیده است!"
بشرا لباس عروس را به دستم داد. برای تعویض به اتاقی اشاره کرد. به خانم آرایشگر گفتم:
«تا شما موهای اینها رو درست کنین من لباسمو عوض کنم.»
لبخندی تحویلم داد. وارد اتاق شدم و آن را از زیر نظر گذراندم. چشمم بر دری که به بیرون باز میشد توقف کرد. لباس را روی میز گذاشتم و سوی در رفتم. دستگیره را پایین دادم؛ به پشت ساختمان باز شد.
بیرون را نگاهی انداختم؛ وقتی مطمئن شدم کسی نیست، خارج شدم و باتوکل به الله شروع به دویدن کردم. به سمتی پیش میرفتم که نمیدانستم به کجا میرسد. یکآن متوجه رودخانه شدم.
مردی غریبه آنجا نشسته بود. دواندوان به سمتش رفتم. نفسنفس میزدم.
وقتی متوجهام شد، چشمهایش گرد شد.
نباید فرصت را از دست میدادم وگرنه به دست خانوادهام میافتادم و تمام...
نفس کمآورده بودم. گفتم:
«برادر... منطقهٔ... مجاهدها... کجاست؟»
*
محمد
او اینجا، آنهم در این لحظه؟!
سبحان الله! اگر بر الله توکل کنی و کارهایت را به او حواله کنی، او خودش کفیل کارهای سخت و گشایندهٔ گرههای کور میشود.
پرسیدم:
_ «برای چی؟»
با تعجیل گفت:
_ «میخوام برم اونجا... خواهش میکنم اگه میدونی بگو. وقت ندارم.»
با دیدن سکوتام گفت:
_ «از عروسیام فرار کردم، الآنم دنبالم هستن... خواهش میکنم...»
_ «با اونا چیکار داری؟»
_ «میخوام برای استشهادی بین این مرتدین کمکم کنن.»
کلافگی از حالِ زارش نمایان بود. با صراحت گفتم:
_ «تاوقتی ما زندهایم اجازه نمیدیم خواهری بخواد استشهادی کنه!»
صدایش رنگ شادی به خود گرفت:
_ «یعنی شما مجاهدی؟!»
_ «الحمدلله.»
_ «پس خواهش میکنم کمکم کن.»
_ «به درستی کارتون فکر کردین؟!»
_ «اره خیلی... چندبار استخاره گرفتم. الآن هم دارم با راهنمایی ربّم این مسیر رو طی میکنم.»
_ «بسیار خب. همین روستای نزدیک محلشونه.»
به پشتسر نگاه کرد تا مطمئن باشد کسی دنبالش نیست. بعد از کمی تفکر گفت:
_ «گفتی همین روستا؟»
_ «اره.»
منتظر نماند و به همان سمت شروع به دویدن کرد.
تا به آن روز کسی را با آن سرعت برقوباد ندیده بودم. رو به ترکه موتور واگویه کردم:
«از تو هم تندتره!»
سوار موتور شدم. در اطراف گشتی زدم. لحظاتی بعد چند ماشین شخصی سراغ دخترک را از من گرفتند. به سوی روستای دیگری آدرس دادم.
حتم داشتم آن دختر با آن سرعت الآن به روستا رسیده باشد. بعد از پیچاندن آنها، خاطرجمع به سمت روستا راندم.
*
اسما
وقتی به آن منطقه رسیدم. نفس راحتی کشیدم؛ اینجا دیگر دستشان به من نمیرسد. باید هر چه زودتر جایی را برای گذراندن امشب پیدا کنم و فردا هم با مجاهدها حرف بزنم.
یاالله یاریام کن. نمیدانم چه کاری انجام دهم.
***
محمد
دختر وسط روستا مستأصل ایستاده بود. وقتی توقف کردم، به سمتم چرخید.
_ «بازم شما؟!»
_ «درسته. سرعتتون حرف نداره. تو راه مشغول پیچوندن افرادی شدم که دنبالتون بودن.»
_ «ممنونم.»
_ «خب الآن میخواهید چیکار کنید؟!»
_ «نمیدونم. کاش امشب کسی تو خونهاش راهم بده تا فردا با مجاهدین حرف بزنم. اگه قبول کنن، بعدش انشاءالله به سمت بهشت کوچ میکنم.»
آهی کشیدم و گفتم:
«ای!... به بهشت رفتن اینقدرها هم آسون نیست! برای رسیدن بهش باید زحمت کشید. سختیها رو به جون خرید. باید از خودمون بگذریم تا درِ جنت برامون باز بشه.»
حرفم را تأیید کرد. درنگ نکرد و التماسگونه گفت:
_ «برادر میشه از خونوادهات اجازه بگیری و امشب تو خونهات راهم بدی؟! فقط امشب!»
لبخندی روی لبهایم نشست و گفتم:
«اولأ بنده اهل اینجا نیستم. دومأ خونه من سنگرمه! سومأ بیا میبرمت خونه دوستم؛ تا وقتی کلیدِ بهشت رو پیدا نکردی اونجا بمون.»
خوشحال شد:
_ «باشه إنشاءالله. اجرت با الله.»
.
اسما👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ناجیام به سمت خانهای رفت و در زد. کسی در را باز کرد. مرد بعد از سلام گفت:
«کجا بودی داداش؟! هر چی به گوشیت زنگ میزنم خاموشه!»
_ «جایی بودم اخی!»
به سمتم اشاره کرد و گفت:
«زبیرجان مهمون داریم. این خواهر رو پیش خونوادهات ببر؛ مسافر هستن. بعد بیا قرارگاه بهت توضیح میدم.»
آن مرد چشمی گفت و به داخل تعارف کرد. فوری دختری را صدا زد. وارد حیاط شدم. خواهری بیرون آمد. مرد گفت:
«ایشون مهمون ما هستن. ببرش داخل.»
دختر که نامش عایشه بود با روی خوش مرا به داخل هدایت کرد. کمی گذشت و برایم چای آوردند. از هولوهراس چای از گلویم پایین نمیرفت. همسر و مادر زبیر از مهماننوازی چیزی برایم کم نگذاشتند.
سیاهی شب بر روستا مستولی شد. روزهای آتی نامعلوم بود و باید راهی را برای عملیات استشهادی مییافتم.
با افکار بههم ریخته یکجا بند نمیشدم؛ یا راه میرفتم و یا نشسته ناخن بیچارهام را میجویدم.
اکنون خانوادهام در چه حالی هستند؟ خشم پدر و چهرهٔ عصبانی و خشن عزیز هر لحظه مقابل چشمهایم مجسم میشد و تنم را میلرزاند.
آنها مرا درک نکردند. نه از شریعت بویی برده بودند و نه از خدمات دینی بهرهای نصیبشان شده بود. من هم به دنبال دستیابی آرزوهای خود بودم و هستم.
بعد از شام، عایشه اتاقی را برای استراحتم آماده کرد. چه انسانهای خوشخُلق و برخوردی بودند؛ حتی نپرسیدند از کجا و برای چه آمدهام!
در تنهایی برای خانوادهام دعا کردم؛ الله حافظ و ناصرشان باشد و راه راست را به آنها نشان دهد. نبودِ مرا بر آنها آسان کند و دروازهٔ خیر را بهرویشان بگشاید.
*
محمد
خانهٔ علی قرارگاه ما بود. وقتی رسیدم ماجرا را برای امیر تعریف کردم. امیر خطر را احساس کرد و گفت:
«باید هرچه زودتر از روستا خارج بشه؛ این به نفعشه. اگه خونوادهاش بدونن که اینجاست خودشون از ترس جونشون نمیان، ولی با تانک و هواپیمای جنگی وارد عمل میشن و روستا رو با خاک یکسان میکنن.»
_ «درسته.»
بعد از لحظهای دستور داد تا بقیه دوستان را صدا بزنم. وقتی همه آمدند، ماجرا را شرح داد. بعد گفت:
«اون دختر محرمی نداره، برای خروج از روستا باید با یکی نکاح کنه. دختر جسورم با اینکه سِنش کمه ولی بهخاطر الله و حفظ عقیده و حجابش لکهی فراری رو به پیشونیش چسبونده. الآن آمادهی شنیدن هر نوع تُهمت از طرف مردمه.»
رو به من کرد و پرسید: «الآن خونه کیه؟»
زبیر گفت: «خونه منه»
_ «بسیار خب فردا به مادرت بگو نظرِ دختر رو در مورد ازدواج با یه مجاهد بپرسه.»
_ «چشم.»
_ «خب حالا کی حاضره برای این امر خیر پیشقدم بشه؟»
همه یکصدا گفتند: «محمد!»
با حیرت گفتم: «شماها به جای من تصمیم میگیرین؟!»
امیر خندید و گفت:
«منم به همین عقیدهام. ولی دوست داشتم از خودت بشنوم.»
با لحن ملایم و گرمی ادامه داد:
«پسرم، همه برادرات متاهل هستن و یه مجاهده دارن. فقط توئی که از قافله جا موندی! طبق خوابی که برام تعریف کردی حتم دارم تعبیرش همین باشه.»
سر به زیر گفتم:
«ولی من هیچی ندارم؛ نه خونه، نه پول! همیشه هم تو سنگرم!»
_ «گوش کن شیرپسر، الآن سه ساله که با همیم. من جای پدرتم. دیدم که میگم؛ هرجا بودی حتی با بدترین شرایط و حال زخمیات باز هم هدفت رضامندی الله بوده. حالا تو با این دختر عروسی کن، بعدش از فاریاب برید هرات، قندهار، هرجا که صلاحتونه. به فکر هزینه نباش، پول راهتون هم با من.»
_ «باشه استاد هر چی شما بگین. ولی ممکنه اون دختر منو نخواد!»
محمود خندهکنان گفت:
_ «تو غمت نباشه پسر. مگه میشه محمد ما رو کسی نخواد؟!»
نه به دار بود و نه به بار! اما سیل تبریکهای برادرها جاری شد. محمود روی شانهام زد و گفت:
«اخی نمردم و بالاخره دوماد شدنت رو هم دیدم.»
زبیر گفت: «خب پس هرچه زودتر برم خونه، اطلاع بدم تا رضایت خواهرمون رو هم بگیرن.»
همسنگریها تایید کردند. من هم خوشحال بودم. خواب دیشب به ذهنم آمد؛ به آیندهای روشن با همسفری باایمان دلگرم شدم.
*
اسما
دلهره رهایم نمیکرد. اگر خانوادهام پیدایم کنند چه؟! باید وقت را هدر ندهم. اینجا ماندنم برای اهالی این خانه هم دردسرساز است.
صبحهنگام خاله حمیده(مادر زبیر) آمد و کنارم نشست. لبخندی زد و گفت:
«دخترجان، یکی از مجاهدها خواستار ازدواج با توئه. اومدم نظرت رو بدونم.»
یکّه خوردم. آن لحظه انتظار چنین حرفی را نداشتم. با دستپاچگی جواب دادم:
«ولی اون مجاهد منو نمیشناسه!»
_ «نیازی به شناخت نیست.»
سر به زیر گفتم:
«همراهی با یه مجاهد آرزوی هر دختریه که عقیدهای مثل من داره. خدمت در راه الله رو دوست دارم؛ اما فکر نکنم لیاقت اون مجاهد رو داشته باشم خالهجان... من میخوام شهید بشم خواهش میکنم با برادر زبیر حرف بزن تا برای من شرایط استشهادی رو جور کنه.»👇👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
«کجا بودی داداش؟! هر چی به گوشیت زنگ میزنم خاموشه!»
_ «جایی بودم اخی!»
به سمتم اشاره کرد و گفت:
«زبیرجان مهمون داریم. این خواهر رو پیش خونوادهات ببر؛ مسافر هستن. بعد بیا قرارگاه بهت توضیح میدم.»
آن مرد چشمی گفت و به داخل تعارف کرد. فوری دختری را صدا زد. وارد حیاط شدم. خواهری بیرون آمد. مرد گفت:
«ایشون مهمون ما هستن. ببرش داخل.»
دختر که نامش عایشه بود با روی خوش مرا به داخل هدایت کرد. کمی گذشت و برایم چای آوردند. از هولوهراس چای از گلویم پایین نمیرفت. همسر و مادر زبیر از مهماننوازی چیزی برایم کم نگذاشتند.
سیاهی شب بر روستا مستولی شد. روزهای آتی نامعلوم بود و باید راهی را برای عملیات استشهادی مییافتم.
با افکار بههم ریخته یکجا بند نمیشدم؛ یا راه میرفتم و یا نشسته ناخن بیچارهام را میجویدم.
اکنون خانوادهام در چه حالی هستند؟ خشم پدر و چهرهٔ عصبانی و خشن عزیز هر لحظه مقابل چشمهایم مجسم میشد و تنم را میلرزاند.
آنها مرا درک نکردند. نه از شریعت بویی برده بودند و نه از خدمات دینی بهرهای نصیبشان شده بود. من هم به دنبال دستیابی آرزوهای خود بودم و هستم.
بعد از شام، عایشه اتاقی را برای استراحتم آماده کرد. چه انسانهای خوشخُلق و برخوردی بودند؛ حتی نپرسیدند از کجا و برای چه آمدهام!
در تنهایی برای خانوادهام دعا کردم؛ الله حافظ و ناصرشان باشد و راه راست را به آنها نشان دهد. نبودِ مرا بر آنها آسان کند و دروازهٔ خیر را بهرویشان بگشاید.
*
محمد
خانهٔ علی قرارگاه ما بود. وقتی رسیدم ماجرا را برای امیر تعریف کردم. امیر خطر را احساس کرد و گفت:
«باید هرچه زودتر از روستا خارج بشه؛ این به نفعشه. اگه خونوادهاش بدونن که اینجاست خودشون از ترس جونشون نمیان، ولی با تانک و هواپیمای جنگی وارد عمل میشن و روستا رو با خاک یکسان میکنن.»
_ «درسته.»
بعد از لحظهای دستور داد تا بقیه دوستان را صدا بزنم. وقتی همه آمدند، ماجرا را شرح داد. بعد گفت:
«اون دختر محرمی نداره، برای خروج از روستا باید با یکی نکاح کنه. دختر جسورم با اینکه سِنش کمه ولی بهخاطر الله و حفظ عقیده و حجابش لکهی فراری رو به پیشونیش چسبونده. الآن آمادهی شنیدن هر نوع تُهمت از طرف مردمه.»
رو به من کرد و پرسید: «الآن خونه کیه؟»
زبیر گفت: «خونه منه»
_ «بسیار خب فردا به مادرت بگو نظرِ دختر رو در مورد ازدواج با یه مجاهد بپرسه.»
_ «چشم.»
_ «خب حالا کی حاضره برای این امر خیر پیشقدم بشه؟»
همه یکصدا گفتند: «محمد!»
با حیرت گفتم: «شماها به جای من تصمیم میگیرین؟!»
امیر خندید و گفت:
«منم به همین عقیدهام. ولی دوست داشتم از خودت بشنوم.»
با لحن ملایم و گرمی ادامه داد:
«پسرم، همه برادرات متاهل هستن و یه مجاهده دارن. فقط توئی که از قافله جا موندی! طبق خوابی که برام تعریف کردی حتم دارم تعبیرش همین باشه.»
سر به زیر گفتم:
«ولی من هیچی ندارم؛ نه خونه، نه پول! همیشه هم تو سنگرم!»
_ «گوش کن شیرپسر، الآن سه ساله که با همیم. من جای پدرتم. دیدم که میگم؛ هرجا بودی حتی با بدترین شرایط و حال زخمیات باز هم هدفت رضامندی الله بوده. حالا تو با این دختر عروسی کن، بعدش از فاریاب برید هرات، قندهار، هرجا که صلاحتونه. به فکر هزینه نباش، پول راهتون هم با من.»
_ «باشه استاد هر چی شما بگین. ولی ممکنه اون دختر منو نخواد!»
محمود خندهکنان گفت:
_ «تو غمت نباشه پسر. مگه میشه محمد ما رو کسی نخواد؟!»
نه به دار بود و نه به بار! اما سیل تبریکهای برادرها جاری شد. محمود روی شانهام زد و گفت:
«اخی نمردم و بالاخره دوماد شدنت رو هم دیدم.»
زبیر گفت: «خب پس هرچه زودتر برم خونه، اطلاع بدم تا رضایت خواهرمون رو هم بگیرن.»
همسنگریها تایید کردند. من هم خوشحال بودم. خواب دیشب به ذهنم آمد؛ به آیندهای روشن با همسفری باایمان دلگرم شدم.
*
اسما
دلهره رهایم نمیکرد. اگر خانوادهام پیدایم کنند چه؟! باید وقت را هدر ندهم. اینجا ماندنم برای اهالی این خانه هم دردسرساز است.
صبحهنگام خاله حمیده(مادر زبیر) آمد و کنارم نشست. لبخندی زد و گفت:
«دخترجان، یکی از مجاهدها خواستار ازدواج با توئه. اومدم نظرت رو بدونم.»
یکّه خوردم. آن لحظه انتظار چنین حرفی را نداشتم. با دستپاچگی جواب دادم:
«ولی اون مجاهد منو نمیشناسه!»
_ «نیازی به شناخت نیست.»
سر به زیر گفتم:
«همراهی با یه مجاهد آرزوی هر دختریه که عقیدهای مثل من داره. خدمت در راه الله رو دوست دارم؛ اما فکر نکنم لیاقت اون مجاهد رو داشته باشم خالهجان... من میخوام شهید بشم خواهش میکنم با برادر زبیر حرف بزن تا برای من شرایط استشهادی رو جور کنه.»👇👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
خاله حیرت کرد. چینی به پیشانی داد و با متانت گفت:
«دخترم، هر چیزی زمان خودش رو داره. تو با این مجاهد ازدواج کن، بعد با هم مجاهد و مجاهدههایی تربیت کنید. در راه الله خدمت کنید. تا بعد به آرزوی شهادت برسید!... یادت نره علاوه بر شهادت، سعادتِ تربیت مجاهدهای نسل بعدی هم نصیبتون میشه...»
حرفهایش مرا به فکر فرو برد. در ذهن سبکوسنگین کردم؛ وقتی به نتیجه رسیدم رو به او که منتظر به من چشم دوخته بود کردم. خجالت کشیدم. با صورتی گُر گرفته اعلام رضایت کردم.
انشاءالله ادامه دارد..حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
«دخترم، هر چیزی زمان خودش رو داره. تو با این مجاهد ازدواج کن، بعد با هم مجاهد و مجاهدههایی تربیت کنید. در راه الله خدمت کنید. تا بعد به آرزوی شهادت برسید!... یادت نره علاوه بر شهادت، سعادتِ تربیت مجاهدهای نسل بعدی هم نصیبتون میشه...»
حرفهایش مرا به فکر فرو برد. در ذهن سبکوسنگین کردم؛ وقتی به نتیجه رسیدم رو به او که منتظر به من چشم دوخته بود کردم. خجالت کشیدم. با صورتی گُر گرفته اعلام رضایت کردم.
انشاءالله ادامه دارد..حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🍂
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛
مگر به " فهم و شعور " ؛
مگر به " درک و ادب " ؛
مهربانان …
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند !
این قدرت تو نیست ؛
این " انسانیت " است...
انسانیت و شعور ، تضمین کننده زیبایی انسان است
زیبایی ! شعور نمی آفریند ..
این تنها شعور است که همیشه زیبا است و زیبا میماند ..
ادراک و فهم جهان ، که نشأت گرفته از شعور اوست ، بهترین نشانگر زیبایی انسان است 🙂🌹حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛
مگر به " فهم و شعور " ؛
مگر به " درک و ادب " ؛
مهربانان …
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند !
این قدرت تو نیست ؛
این " انسانیت " است...
انسانیت و شعور ، تضمین کننده زیبایی انسان است
زیبایی ! شعور نمی آفریند ..
این تنها شعور است که همیشه زیبا است و زیبا میماند ..
ادراک و فهم جهان ، که نشأت گرفته از شعور اوست ، بهترین نشانگر زیبایی انسان است 🙂🌹حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
📜🪶 #خاطرات_خونین 🥀
قسمت_پنجم
محمد
بعد از تحقیق دانستیم عزیز پسردایی اسما و از مزدوانِ درجه یک آمریکاییهاست. بهخاطر جایگاه و ثروتِ هنگفتش، سِمت فرماندهایی قشون دشمن را به خود اختصاص داده بود.
پدر اسما جزء افرادِ زیردست او به شمار میرفت. او برای داشتن چنین دامادی از هیچ تلاشی دریغ نکرد و سلاحش در برابر پافشاری دختر بیچاره کتکزدن او بود.
اما اسما بهخاطرِ عقیدهٔ فاسد و مرتدشدن عزیز از او گریزان بود، تا مبادا شریعتِ اسلامی را زیر پا بگذارد و قهر الهی را به دنبال خود بکشاند.
اسما با عمل به حدیث نبوّی «لاطاعة للمخلوق فی معصیة الخالق» اطاعت از الله را لازمهٔ زندگیش قرار داد. جانش را به خطر انداخت و به آسایش و راحتی خود پشت پا زد.
به دلم آمده بود که جواب مثبت میگیرم. با این افکار، پرتویی از امید در دلم نشست. الحمدلله الله چنین مجاهدهٔ جسوری را سر راه من قرار داد. هیچگاه نمیتوانم شکرانهٔ این نعمت را ادا کنم.
بار دیگر بلند الحمدلله گفتم. سرم را که بلند کردم با چند جفت چشمِ زلزده روبهرو شدم.
_ «چیه؟! چرا اینجوری نگاهم میکنید؟!»
محمود گفت: «بچهها فکر کنم غرق اون رودخونه شده بود!»
شلیک خنده به هوا بلند شد. چشمغرهای به او رفتم:
_ «ای بابا! این دمِ آخری هم ویلم نمیکنی؟!»
با خنده گفت: «نوچ!»
علی گفت:
«اخی جان بگو به چی فکر میکردی؟!»
نفسی کشیدم و گفتم:
«خب راستش این همه سال شونهبهشونه هم رزمیدیم و تو خوشی و ناخوشی هم شریک بودیم. اگه ازدواج کنم مجبورم شماها رو ترک کنم. والله این جدایی برام سخته...»
محمود گفت: «انگار راستی راستی داری میری!..»
آهستهتر پرسید: «بعد به کی ضدحال بزنم؟!»
غم در چهرهاش نشست. لبخند تلخی زدم.
علی سری تکان داد و گفت:
«الدنیا سجن المؤمن والجنة الکافر. راه اسلام پر از خاره، ما باید با دل و جان این خارها رو از وسط راه امّت برداریم. فقط چند روزِ زندگی دنیا رو تحمل کنیم بعدش به سرای ابدی میرسیم... پس دیدارمون تو بهشتِ الله کنارِ شهدا باشه که اونجا از جدایی خبری نیست برادر.»
_ «انشاءالله. راضیم به رضای الله.»
امیر یعقوب و زبیر با چهرهای شاد و لبی خندان وارد شدند. زبیر گفت:
«محمد! مبارک باشه. خواهرم رضایت داد.»
امیر گفت:
«امشب عقدتون رو میبندیم. هرچی زودتر از این روستا برین بهتره.»
همسنگریها بلندشدند و با من مصافحه کردند. هریک آرزوی خوشبختی میکردند.
شب در حضور برادرها، با شاهدهای عالم و باتقوا، امیریعقوب خطبه نکاح را با مهریهای کم جاری کرد.
مقداری پول برای راهم کنار گذاشت. هر کدام از عزیزان نیز به حد توان از پساندازهای خود برآن افزودند.
تصمیم داشتم عروسم را به خانه خود در هرات ببرم.
آن شب را در کنار برادرها گذراندم.
نماز شکر بهجای آوردم و از الله برای ادامه این مسیر مدد خواستم.
***
اسما
بعد از سالها به آرامش رسیده بودم. آرامشی که ماحصل صبر، بردباری و تلاشم بود. تمام سختیهای این راه ارزش رسیدن به چنین مجاهدی را داشت.
آن شب زیبا بوی خوش جهاد را به مشام کشیدم و راه رسیدن به جام شهادت را به چشم دیدم. دیگر از خدا چه میخواستم!
با دانستنِ نام مجاهدم که هماسم با پیامبرﷺ بود، اشکهای شوق از چشمهایم جاری و جانی تازه در رگهایم دمیده شد.
صبح عایشه وارد اتاق شد. بالبخندی زیبا گفت:
«مجاهدت منتظرته. میخواد به هرات ببرتت.»
از لفظ "مجاهد" قند در دلم آب شد. اسبابی نداشتم، فقط اسلحه پدر با من بود. آن را برداشتم. قبل از خروج، از خاله حمیده و عایشه تشکر کردم. خاله، مادرانه با دعاهای خیرش با من وداع کرد.
محمد منتظر کنار موتور با پوششی ساده ایستاده بود. به او دقیق شدم؛ قامتی به قاعده و مجاهدانه، موهای موّاج و خرمایی، ریشی گنجان و متناسب، صورتی نورانی و خوشفرم و چشمهای نافذ و باابهت.
موقر سلامی کردم و جواب گرمی گرفتم. موهای بلندش را جمع کرد و زیر کلاه قرار داد.
راه درازی را در پیش داشتیم. تا شهر با موتور رفتیم. ادامه راه را با اتوبوس پیمودیم تا به کابل رسیدیم. دو روز را در مسافرخانهای ماندیم.
وقتِ مغرب به هرات رسیدیم. خانه محمد وسط شهر بود. وقتی به کوچهای رسیدیم، کنار خانهای ایستاد و در زد. لَختی بعد دختری در را باز کرد. گریان و برادربرادر گویان به آغوشش رفت. محمد لبخندی زد و سرش را بوسید.
وقتی نگاه دختر به من افتاد، با چشمانی مسخشده نگریست. بریده پرسید:
«داداش.. این کیه؟!»
_ «حالا اجازه بده بریم داخل بعد میگم.»
خواهر محمد زودتر وارد شد و با صدای بلند خبر داد:👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
قسمت_پنجم
محمد
بعد از تحقیق دانستیم عزیز پسردایی اسما و از مزدوانِ درجه یک آمریکاییهاست. بهخاطر جایگاه و ثروتِ هنگفتش، سِمت فرماندهایی قشون دشمن را به خود اختصاص داده بود.
پدر اسما جزء افرادِ زیردست او به شمار میرفت. او برای داشتن چنین دامادی از هیچ تلاشی دریغ نکرد و سلاحش در برابر پافشاری دختر بیچاره کتکزدن او بود.
اما اسما بهخاطرِ عقیدهٔ فاسد و مرتدشدن عزیز از او گریزان بود، تا مبادا شریعتِ اسلامی را زیر پا بگذارد و قهر الهی را به دنبال خود بکشاند.
اسما با عمل به حدیث نبوّی «لاطاعة للمخلوق فی معصیة الخالق» اطاعت از الله را لازمهٔ زندگیش قرار داد. جانش را به خطر انداخت و به آسایش و راحتی خود پشت پا زد.
به دلم آمده بود که جواب مثبت میگیرم. با این افکار، پرتویی از امید در دلم نشست. الحمدلله الله چنین مجاهدهٔ جسوری را سر راه من قرار داد. هیچگاه نمیتوانم شکرانهٔ این نعمت را ادا کنم.
بار دیگر بلند الحمدلله گفتم. سرم را که بلند کردم با چند جفت چشمِ زلزده روبهرو شدم.
_ «چیه؟! چرا اینجوری نگاهم میکنید؟!»
محمود گفت: «بچهها فکر کنم غرق اون رودخونه شده بود!»
شلیک خنده به هوا بلند شد. چشمغرهای به او رفتم:
_ «ای بابا! این دمِ آخری هم ویلم نمیکنی؟!»
با خنده گفت: «نوچ!»
علی گفت:
«اخی جان بگو به چی فکر میکردی؟!»
نفسی کشیدم و گفتم:
«خب راستش این همه سال شونهبهشونه هم رزمیدیم و تو خوشی و ناخوشی هم شریک بودیم. اگه ازدواج کنم مجبورم شماها رو ترک کنم. والله این جدایی برام سخته...»
محمود گفت: «انگار راستی راستی داری میری!..»
آهستهتر پرسید: «بعد به کی ضدحال بزنم؟!»
غم در چهرهاش نشست. لبخند تلخی زدم.
علی سری تکان داد و گفت:
«الدنیا سجن المؤمن والجنة الکافر. راه اسلام پر از خاره، ما باید با دل و جان این خارها رو از وسط راه امّت برداریم. فقط چند روزِ زندگی دنیا رو تحمل کنیم بعدش به سرای ابدی میرسیم... پس دیدارمون تو بهشتِ الله کنارِ شهدا باشه که اونجا از جدایی خبری نیست برادر.»
_ «انشاءالله. راضیم به رضای الله.»
امیر یعقوب و زبیر با چهرهای شاد و لبی خندان وارد شدند. زبیر گفت:
«محمد! مبارک باشه. خواهرم رضایت داد.»
امیر گفت:
«امشب عقدتون رو میبندیم. هرچی زودتر از این روستا برین بهتره.»
همسنگریها بلندشدند و با من مصافحه کردند. هریک آرزوی خوشبختی میکردند.
شب در حضور برادرها، با شاهدهای عالم و باتقوا، امیریعقوب خطبه نکاح را با مهریهای کم جاری کرد.
مقداری پول برای راهم کنار گذاشت. هر کدام از عزیزان نیز به حد توان از پساندازهای خود برآن افزودند.
تصمیم داشتم عروسم را به خانه خود در هرات ببرم.
آن شب را در کنار برادرها گذراندم.
نماز شکر بهجای آوردم و از الله برای ادامه این مسیر مدد خواستم.
***
اسما
بعد از سالها به آرامش رسیده بودم. آرامشی که ماحصل صبر، بردباری و تلاشم بود. تمام سختیهای این راه ارزش رسیدن به چنین مجاهدی را داشت.
آن شب زیبا بوی خوش جهاد را به مشام کشیدم و راه رسیدن به جام شهادت را به چشم دیدم. دیگر از خدا چه میخواستم!
با دانستنِ نام مجاهدم که هماسم با پیامبرﷺ بود، اشکهای شوق از چشمهایم جاری و جانی تازه در رگهایم دمیده شد.
صبح عایشه وارد اتاق شد. بالبخندی زیبا گفت:
«مجاهدت منتظرته. میخواد به هرات ببرتت.»
از لفظ "مجاهد" قند در دلم آب شد. اسبابی نداشتم، فقط اسلحه پدر با من بود. آن را برداشتم. قبل از خروج، از خاله حمیده و عایشه تشکر کردم. خاله، مادرانه با دعاهای خیرش با من وداع کرد.
محمد منتظر کنار موتور با پوششی ساده ایستاده بود. به او دقیق شدم؛ قامتی به قاعده و مجاهدانه، موهای موّاج و خرمایی، ریشی گنجان و متناسب، صورتی نورانی و خوشفرم و چشمهای نافذ و باابهت.
موقر سلامی کردم و جواب گرمی گرفتم. موهای بلندش را جمع کرد و زیر کلاه قرار داد.
راه درازی را در پیش داشتیم. تا شهر با موتور رفتیم. ادامه راه را با اتوبوس پیمودیم تا به کابل رسیدیم. دو روز را در مسافرخانهای ماندیم.
وقتِ مغرب به هرات رسیدیم. خانه محمد وسط شهر بود. وقتی به کوچهای رسیدیم، کنار خانهای ایستاد و در زد. لَختی بعد دختری در را باز کرد. گریان و برادربرادر گویان به آغوشش رفت. محمد لبخندی زد و سرش را بوسید.
وقتی نگاه دختر به من افتاد، با چشمانی مسخشده نگریست. بریده پرسید:
«داداش.. این کیه؟!»
_ «حالا اجازه بده بریم داخل بعد میگم.»
خواهر محمد زودتر وارد شد و با صدای بلند خبر داد:👇👇👇حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
دیگه گذشت اون زمان که مهمترین عامل طلاق اعتیاد و بیکاری بود
بعنوان وکیل با ۱۲ سال سابقه قاطع میگم امروز مهمترین عامل طلاق شبکههای اجتماعی است!
خیانت، ایجاد توقعات لاکچری نامعقول، روابط کور، ترویج بی بند و باری، ترویج فمنیسم. فانتزیهای نامتعارف سکسی
و دهها کوفت و زهر مار دیگر...
هر چند نمیتوان نقش اقتصاد نابهنجار را در فروپاشی خانواده نادیده گرفت اما: اقتصاد بیمار بیشتر از آنچه دلیل طلاق باشد دلیل کاهش ازدواج است...
✍️نقاد
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌👌👌👌👌👌👌
بعنوان وکیل با ۱۲ سال سابقه قاطع میگم امروز مهمترین عامل طلاق شبکههای اجتماعی است!
خیانت، ایجاد توقعات لاکچری نامعقول، روابط کور، ترویج بی بند و باری، ترویج فمنیسم. فانتزیهای نامتعارف سکسی
و دهها کوفت و زهر مار دیگر...
هر چند نمیتوان نقش اقتصاد نابهنجار را در فروپاشی خانواده نادیده گرفت اما: اقتصاد بیمار بیشتر از آنچه دلیل طلاق باشد دلیل کاهش ازدواج است...
✍️نقاد
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👌👌👌👌👌👌👌
📚داستان واقعی پندآموز
در شهری حدود 200 سال پیش دختر ماهرخ و وجیهه و مومنهای زندگی میکرد که عشاق فراوانی واله و شیدای او بودند. عاقبت امر با مرد مومنی ازدواج کرد. این مرد به حد استطاعت رسید و خواست عازم حج شود، اما از عشاق سابق میترسید که در نبود او در شهر همسر او را آزار دهند. به خانه مرد مومنی (به ظاهر) رفت و از او خواست یک سال همسر او را در خانه اش نگه دارد تا این مرد عازم سفر شود. اما نه تنها او ،بلکه کسی نپذیرفت.
عاقبت به فردی به نام علی باباخان متوسل شد، که لات بود و همه لات ها از او میترسیدند. علی باباخان گفت : برو وسایل زندگی و همسرت را به خانه من بیاور.
این مرد چنین کرد، و بار سفر حج بست و وسایل خانه را به خانه علی بابا آورد. همسرش را علی بابا تحویل گرفت و زن و دخترش را صدا کرد و گفت مهمان ما را تحویل بگیرید.
مرد عازم حج شد، و بعد یک سال برگشت، سراغ خانه علی بابا رفت تا همسرش را بگیرد.
خانه رسید در زد، زن علی بابا بیرون آمده گفت: من بدون اجازه علی بابا حق ندارم این بانو را تحویل کسی دهم . برو در تبریز است، اجازه بگیر برگرد.
مرد عازم تبریز شد، در خانه ای علی بابا خان را یافت، علی باباخان گفت، بگذار خانه را اجاره کردم تحویل دهیم با هم برگردیم، مرد پرسید، تو در تبریز چه میکنی؟
علی باباخان گفت: از روزی که همسرت را در خانه جا دادم از ترس این که مبادا چشمم بلغزد و در امانتی که به من سپرده بودی خیانت کنم، از خانه خارج شدم و من هم یک سال است اهل بیتم را ندیدهام و اینجا خانهای اجاره کردهام تا تو برگردی. پس حال با هم بر می گردیم شهرمان خوی.
زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی داردحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
در شهری حدود 200 سال پیش دختر ماهرخ و وجیهه و مومنهای زندگی میکرد که عشاق فراوانی واله و شیدای او بودند. عاقبت امر با مرد مومنی ازدواج کرد. این مرد به حد استطاعت رسید و خواست عازم حج شود، اما از عشاق سابق میترسید که در نبود او در شهر همسر او را آزار دهند. به خانه مرد مومنی (به ظاهر) رفت و از او خواست یک سال همسر او را در خانه اش نگه دارد تا این مرد عازم سفر شود. اما نه تنها او ،بلکه کسی نپذیرفت.
عاقبت به فردی به نام علی باباخان متوسل شد، که لات بود و همه لات ها از او میترسیدند. علی باباخان گفت : برو وسایل زندگی و همسرت را به خانه من بیاور.
این مرد چنین کرد، و بار سفر حج بست و وسایل خانه را به خانه علی بابا آورد. همسرش را علی بابا تحویل گرفت و زن و دخترش را صدا کرد و گفت مهمان ما را تحویل بگیرید.
مرد عازم حج شد، و بعد یک سال برگشت، سراغ خانه علی بابا رفت تا همسرش را بگیرد.
خانه رسید در زد، زن علی بابا بیرون آمده گفت: من بدون اجازه علی بابا حق ندارم این بانو را تحویل کسی دهم . برو در تبریز است، اجازه بگیر برگرد.
مرد عازم تبریز شد، در خانه ای علی بابا خان را یافت، علی باباخان گفت، بگذار خانه را اجاره کردم تحویل دهیم با هم برگردیم، مرد پرسید، تو در تبریز چه میکنی؟
علی باباخان گفت: از روزی که همسرت را در خانه جا دادم از ترس این که مبادا چشمم بلغزد و در امانتی که به من سپرده بودی خیانت کنم، از خانه خارج شدم و من هم یک سال است اهل بیتم را ندیدهام و اینجا خانهای اجاره کردهام تا تو برگردی. پس حال با هم بر می گردیم شهرمان خوی.
زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردایی داردحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❇️ هدف از دوستی و محبت ...
🔵 هرکس با برادر مسلمانش! نه به خاطر منصب دنیوی همچون:
❌پست و مقام
❌شهرت و ثروت
❌صفات و جمال
🔺 دوستی کند و تنها هدفش از دوستی و محبت به برادر مسلمانش، بخاطر الله متعال باشد، این دوستی و اخوت برای او چندین فضلیت دارد:
➊-در آخرت چهره هایشان نورانی می شود.(روایتابوداود)
➋-هرگاه همدیگر را ببینند و دست یکدیگر را بگیرند، گناهانشان مورد بخشش قرار می گیرند.(روایتطبرانی)
➌-در روز قیامت زیر سایه عرش الله متعال قرار می گیرند. (صحیحمسلم)
➍-واجب شدن محبت الله متعال در حق آنها (حدیثقدسی در مسند احمد)
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
➎-در بهشت الله متعال و در سایه رضایتمندی او قرار می گیرند. (روایتترمذی)
🔵 هرکس با برادر مسلمانش! نه به خاطر منصب دنیوی همچون:
❌پست و مقام
❌شهرت و ثروت
❌صفات و جمال
🔺 دوستی کند و تنها هدفش از دوستی و محبت به برادر مسلمانش، بخاطر الله متعال باشد، این دوستی و اخوت برای او چندین فضلیت دارد:
➊-در آخرت چهره هایشان نورانی می شود.(روایتابوداود)
➋-هرگاه همدیگر را ببینند و دست یکدیگر را بگیرند، گناهانشان مورد بخشش قرار می گیرند.(روایتطبرانی)
➌-در روز قیامت زیر سایه عرش الله متعال قرار می گیرند. (صحیحمسلم)
➍-واجب شدن محبت الله متعال در حق آنها (حدیثقدسی در مسند احمد)
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
➎-در بهشت الله متعال و در سایه رضایتمندی او قرار می گیرند. (روایتترمذی)
💢 تلنگر
اگه برای مردم زندگی كني، سلامت روان خود را قرباني نظرات بعضاً بي ثبات و گاهي متناقض ديگران كرده اي،
غمگین ترین آدميان کسانی هستن، که برداشتِ دیگران برايشان از اصالت وجودي خويشتن شان مهم تر هست گويي ارزش باورهاي خودشون رو ناديده مي گيرن
يا در حقيقت اعتقادي به اصول خود ندارن،
عزیز دل بدون
طناب تایید ديگران، چنان پوسيده هست،كه در لحظه اي از اوج تو را به سقوط مي رسونه
در زندگي فلسفه و اعتقاداتي داشته باش تا با تلاطم نظرات ديگران پريشان نشی
✍🏻*دکتر مراوند*
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
اگه برای مردم زندگی كني، سلامت روان خود را قرباني نظرات بعضاً بي ثبات و گاهي متناقض ديگران كرده اي،
غمگین ترین آدميان کسانی هستن، که برداشتِ دیگران برايشان از اصالت وجودي خويشتن شان مهم تر هست گويي ارزش باورهاي خودشون رو ناديده مي گيرن
يا در حقيقت اعتقادي به اصول خود ندارن،
عزیز دل بدون
طناب تایید ديگران، چنان پوسيده هست،كه در لحظه اي از اوج تو را به سقوط مي رسونه
در زندگي فلسفه و اعتقاداتي داشته باش تا با تلاطم نظرات ديگران پريشان نشی
✍🏻*دکتر مراوند*
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مشكلات معمولا يکشبه حل نمیشود و تغييرات تدريجی، آرام و مرحله به مرحله صورت میگيرد. برخی والدين وقتی در تغيير عادات و رفتارهای فرزندشان به مشكل برمیخورند، به سرعت آشفته و نااميد میشوند و اعتماد به نفس خود را از دست میدهند. حال آنكه بايد به پيشرفتهای كوچک و تدريجی فرزندشان توجه كنند، زيرا كليد پيشرفتهای بزرگ، تشويق پيشرفتهای كوچک است.حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
@Faghadkhada9
السلام علیکم
📝چنانچه مورچه یاد شده و یا هر حشره ای دیگر موذی باشندو سبب آزا و اذیت شوند کشتن آنها جائز است.
🔹 اما درباره مورچه، لازم به ذکر است اگر مورچه ها باعث آزار و درد شدند کشتن آن جایز است و برای کشتن آنها می توان از هر نوع سموم و مواد دیگر استفاده کرد، البته در غیر ضرورت و نیاز شدید سوزاندن آنها با آتش جایز نیست زیرا که عذاب کردن با آتش فقط حق خداوند می باشد.
و همچنین انداختن آنها در آب هم مکروه می باشد.
دلایل
وفی الهندیه:
قتل النمله تکلموا فیها والمختار أنه إذا ابتدأت بالأذى لا بأس بقتلها وإن لم تبتدئ یکره قتلها واتفقوا على أنه یکره إلقاؤها فی الماء.
[الفتاوی الهندیه کتاب الکراهیه، باب الحادی و العشرون فیما یسع من جراحات بنی آدم.۵/ ۴۱۷ ط: دارالفکر]
ان رسول الله صلی الله علیه وسلم نهی عن قتل النمل، والنحله والهدهد، والصرد.
[العقیده فی الله،مکتبه شامله]
سوال
میرے گھر کے باغیچے میں چیونٹیوں نے بل بنانا شروع کردیے ہیں۔ جس سے پانی زمین کے اندر جارہا ہے اور گھر کی بنیادیں کچی ہونے کا خطرہ ہے۔ اس کے علاوہ یہ چیونٹیاں گھر میں بھی داخل ہو جاتی ہیں اور کھانے پینے کی چیزیں بھی خراب کر دیتی ہیں۔ شریعتِ مطہرہ کی روشنی میں یہ بتا دیں کہ ادویات سے ان کو ختم کرنے کی اجازت ہے؟ یا کوئی اور قابلِ عمل حل بتا دیں۔یاد رہے کہ گھر بناتے وقت یہ بل موجود نہیں تھے۔
جواب
واضح رہے کہ چیونٹی اگر تکلیف کا باعث بن رہی ہو تو اس کو مارنا جائز ہے، اور اس مقصد کے لیے دوائیں بھی استعمال کی جا سکتی ہیں، البتہ شدید ضرورت کے بغیر آگ میں جلانا جائز نہیں کہ رسول اللہ ﷺ نے فرمایا کہ اس سزا کا حق صرف اللہ ہی کو ہے، اسی طرح فقہاء نے پانی میں ڈالنے کو بھی مکروہ قرار دیا ہے۔
الفتاوى الهندية (5 / 361):
"قتْلُ النَّمْلَةِ تَكَلَّمُوا فِيهَا، وَالْمُخْتَارُ أَنَّهُ إذَا ابْتَدَأَتْ بِالْأَذَى لَا بَأْسَ بِقَتْلِهَا، وَإِنْ لَمْ تَبْتَدِئْ يُكْرَهُ قَتْلُهَا، وَاتَّفَقُوا عَلَى أَنَّهُ يُكْرَهُ إلْقَاؤُهَا فِي الْمَاء". فقط و الله أعلم
ماخذ: دار الافتاء جامعۃ العلوم الاسلامیۃ بنوری ٹاؤن
فتوی نمبر: 144111200880
تاریخ اجراء: 07-07-2020 حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
📝چنانچه مورچه یاد شده و یا هر حشره ای دیگر موذی باشندو سبب آزا و اذیت شوند کشتن آنها جائز است.
🔹 اما درباره مورچه، لازم به ذکر است اگر مورچه ها باعث آزار و درد شدند کشتن آن جایز است و برای کشتن آنها می توان از هر نوع سموم و مواد دیگر استفاده کرد، البته در غیر ضرورت و نیاز شدید سوزاندن آنها با آتش جایز نیست زیرا که عذاب کردن با آتش فقط حق خداوند می باشد.
و همچنین انداختن آنها در آب هم مکروه می باشد.
دلایل
وفی الهندیه:
قتل النمله تکلموا فیها والمختار أنه إذا ابتدأت بالأذى لا بأس بقتلها وإن لم تبتدئ یکره قتلها واتفقوا على أنه یکره إلقاؤها فی الماء.
[الفتاوی الهندیه کتاب الکراهیه، باب الحادی و العشرون فیما یسع من جراحات بنی آدم.۵/ ۴۱۷ ط: دارالفکر]
ان رسول الله صلی الله علیه وسلم نهی عن قتل النمل، والنحله والهدهد، والصرد.
[العقیده فی الله،مکتبه شامله]
سوال
میرے گھر کے باغیچے میں چیونٹیوں نے بل بنانا شروع کردیے ہیں۔ جس سے پانی زمین کے اندر جارہا ہے اور گھر کی بنیادیں کچی ہونے کا خطرہ ہے۔ اس کے علاوہ یہ چیونٹیاں گھر میں بھی داخل ہو جاتی ہیں اور کھانے پینے کی چیزیں بھی خراب کر دیتی ہیں۔ شریعتِ مطہرہ کی روشنی میں یہ بتا دیں کہ ادویات سے ان کو ختم کرنے کی اجازت ہے؟ یا کوئی اور قابلِ عمل حل بتا دیں۔یاد رہے کہ گھر بناتے وقت یہ بل موجود نہیں تھے۔
جواب
واضح رہے کہ چیونٹی اگر تکلیف کا باعث بن رہی ہو تو اس کو مارنا جائز ہے، اور اس مقصد کے لیے دوائیں بھی استعمال کی جا سکتی ہیں، البتہ شدید ضرورت کے بغیر آگ میں جلانا جائز نہیں کہ رسول اللہ ﷺ نے فرمایا کہ اس سزا کا حق صرف اللہ ہی کو ہے، اسی طرح فقہاء نے پانی میں ڈالنے کو بھی مکروہ قرار دیا ہے۔
الفتاوى الهندية (5 / 361):
"قتْلُ النَّمْلَةِ تَكَلَّمُوا فِيهَا، وَالْمُخْتَارُ أَنَّهُ إذَا ابْتَدَأَتْ بِالْأَذَى لَا بَأْسَ بِقَتْلِهَا، وَإِنْ لَمْ تَبْتَدِئْ يُكْرَهُ قَتْلُهَا، وَاتَّفَقُوا عَلَى أَنَّهُ يُكْرَهُ إلْقَاؤُهَا فِي الْمَاء". فقط و الله أعلم
ماخذ: دار الافتاء جامعۃ العلوم الاسلامیۃ بنوری ٹاؤن
فتوی نمبر: 144111200880
تاریخ اجراء: 07-07-2020 حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#رومان_نگین_الماس
#قسمت_یازدهم
#نویسنده_فَریوش
اشکهایم را پاک کردم و به اتاق برگشتم بعد چشمهایم کم کم بسته شد...
صبح از خواب بیدار شدم سرم درد داشت به سختی از جایم بلند شدم و رفتن دست و صورتم را شستم چشمهایم سیاهی میکرد حتا توان راه رفتن نداشتم.
سر جایم دراز کشیدم از درد زیاد چشمهایم را محکم بستم یکمی گذشت که با صدائی زنگ موبایل چشمهایم را باز کردم به سختی سر جایم نشستم و به شماره شهرام چشم دوختم بازم تماس گرفته بود تا حال حتماً از همهچی با خبر شده نفسی عمیقی کشیدم و به زنگ جواب دادم با صدائی خستهاش گفت: سلام.
دیگر آنقدر سرشار نبود منم با خستهگی گفتم: علیکم السلام.
صدائی نفس هایش میآمد که هی پُشت سر هم نفس هائی عمیقی میکشید دوباره گفت: چرا پدر ات اینکار را میکند؟
چشم هایم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم بعد لب زدم : من از هیچی با خبر نیستم، فقط میفهمم که پدرم یک شرط گذاشته من حتا از او شرط خبر نیستم شهرام.
با اعصبانیت گفت: بسیار زیاد میبخشی اگرچه پدرت است ولی، اصلاً انسان نیست او شرط چی بود که ای مانده بود.
بی حال چشمهایم را باز کردم و گفتم: چی شرط...؟
نفس نفس میزد گفت: پدر ات میگوید که شما یک دختر برایم بدهید من دختر خود را برایتان میدهم.
با شنيدن اين حرف مو در بدنم ایستاده شده کلاً حال خود را فراموش کردم و با لکنت گفتم: یعنی چی؟
با اعصبانیت گفت: او رسماً خواهر مرا میخواهد، من نمیتوانم که بخاطر خوشی خود زندگی خواهرم را خراب کنم.
سری تکان دادم و گفتم: شهرام از طرف پدرم من معذرت میخواهم.
نفسی عمیقی کشید و گفت: تو چرا باید معذرت بخواهی، امروز خودم میرم و همراهش حرف میزنم.
با بُغض گفتم: اگر قبول نکرد چی...؟
بعد چند لحظه گفت: قبول میکند، چرا نباید قبول کند...؟
اشکهایم ریخت و گفتم: خودت که خبر شدی از شرط...
با اطمینان گفت: آنقدر برایش پول بدهم که بتواند برای خود یک خانمی دیگری بگیرد اما باید قبول کند که ما باید ازدواج کنیم.
لبخندی تلخی زدم من پدرم را خیلی ها خوب بلد بودم حرف اش یک حرف بود و هیچ وقتی از حرف خود نمیگذشت شهرام خداحافظی کرد موبایل را سر جایش ماندم سکوت کرده بود حتا دیگر اشکی برایم نمانده بود باید چیکار میکردم...؟
بازم باید تسلیم تقدیر میشدم و میگذاشتم و میدیدم که بازم چی سرنوشتی برایم رقم زده.
خسته شده بودم از بودن در خانه و حال بیرون رفتن را هم نداشتم دوباره سر جایم دراز کشیدم و به سقف زُل زدم شایدم و با خود فکر کردم شایدم گناه از من بود نباید عاشق میشدم و نباید اجازه این را میدادم که شهرام عاشق من میشد ولی، این چیزی بود که اتفاق افتاده بود و کاری از دست من ساخته نبود. چقدر سخت است که میبینی زندگی ات رو به نابودی است اما کاری از دست ات ساخته نیست و فقط باید بنشینی و تماشا کنی مانند یک فلم غمانگیز که با دیدن هر قسمت اش گریه میکنی و درد اش را خیلی ها حس میکنی...
نفسی عمیقی کشیدم داشتم هی بُغض ام را قُورت میدادم میخواستم قوی باشم اما منم تا سرحد مرگ از قوی بودن خسته شده بودم منم میخواستم که دختر نازدانه پدر و مادر باشم، دختری باشم نازنازی و دل نازک که به اندک حرف قهر کنم و گریه کنم بعد یکی بیایه و همراهم حرف بزنه و آرامم کند شایدم بودن تک دختر مادر و پدر آروزو زیادی ها بود ولی، یکی بیاید و از من بپرسد که دختر تک بودن یعنی چی...؟
دختر تک بودن یعنی تو باید قوی باشی تا مادر ات اذیت نشود و باید با تمام مشکلات کنار بیایی حتا تنفر پدر ات...
دیگر حال و هوای هیچی را نداشتم و هیچی مثل گذشته نبود برایم در گذشته مادرم را داشتم ولی حالا دختری تنهایی بودم که عاشق شده و قرار است که شکست عشقی را تجربه کند شایدم دردآور باشد اما میتوانستم که از پس اش بربیایم وقتی توانستم با نفرت که پدرم در مقابل من داشت کنار بیایم میتوانستم که با دوری از عشق خودم کنار بیایم شاید یکمی مدت زمان را دربر بگیرد اما مطمئن هستم که میگذرد و شایدم یک روزی زندگی به روی من لبخند بزند و روی خوش اش را نشان بدهد یا هم شاید با مرگ راحت شوم و من چقدر منتظر گزینه دوم بودم که بروم نزد مادرم در این دنیا آدمها هیچ وقتی هوایم را نداشتند جز مادرم اگر بمیرم شاید خداوند هوایم را داشته باشد.
چشمهایم را با خستهگی باز کردم و با خود گفتم: خدایا، نفسم را بگیر خستهام...
کم کم چشمهایم بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدم...
با خستهگی از جایم بلند شدم به اطرافم دیدم همه جا تاریک بود یعنی چقدر خوابیده بودم من به سختی از جایم بلند شدم رفتم بیرون هیچکی نبود آهسته به اتاق دیگر رفتم دیدم پدرم هم نبود یعنی امشب به خانه نیامده بیخیال شانه بالا انداختم رفتم به آشپرخانه و یگان چیزی خوردم چون اصلاً حال نداشتم به چهار طرف دیدم چقدر نبود مادرم معلوم میشد به هر طرف خانه که میدیدم یاد و خاطرات مادرم بود، مادرم کوشش کرد که منم مثل او قوی باشم
#قسمت_یازدهم
#نویسنده_فَریوش
اشکهایم را پاک کردم و به اتاق برگشتم بعد چشمهایم کم کم بسته شد...
صبح از خواب بیدار شدم سرم درد داشت به سختی از جایم بلند شدم و رفتن دست و صورتم را شستم چشمهایم سیاهی میکرد حتا توان راه رفتن نداشتم.
سر جایم دراز کشیدم از درد زیاد چشمهایم را محکم بستم یکمی گذشت که با صدائی زنگ موبایل چشمهایم را باز کردم به سختی سر جایم نشستم و به شماره شهرام چشم دوختم بازم تماس گرفته بود تا حال حتماً از همهچی با خبر شده نفسی عمیقی کشیدم و به زنگ جواب دادم با صدائی خستهاش گفت: سلام.
دیگر آنقدر سرشار نبود منم با خستهگی گفتم: علیکم السلام.
صدائی نفس هایش میآمد که هی پُشت سر هم نفس هائی عمیقی میکشید دوباره گفت: چرا پدر ات اینکار را میکند؟
چشم هایم را بستم و سرم را به دیوار تکیه دادم بعد لب زدم : من از هیچی با خبر نیستم، فقط میفهمم که پدرم یک شرط گذاشته من حتا از او شرط خبر نیستم شهرام.
با اعصبانیت گفت: بسیار زیاد میبخشی اگرچه پدرت است ولی، اصلاً انسان نیست او شرط چی بود که ای مانده بود.
بی حال چشمهایم را باز کردم و گفتم: چی شرط...؟
نفس نفس میزد گفت: پدر ات میگوید که شما یک دختر برایم بدهید من دختر خود را برایتان میدهم.
با شنيدن اين حرف مو در بدنم ایستاده شده کلاً حال خود را فراموش کردم و با لکنت گفتم: یعنی چی؟
با اعصبانیت گفت: او رسماً خواهر مرا میخواهد، من نمیتوانم که بخاطر خوشی خود زندگی خواهرم را خراب کنم.
سری تکان دادم و گفتم: شهرام از طرف پدرم من معذرت میخواهم.
نفسی عمیقی کشید و گفت: تو چرا باید معذرت بخواهی، امروز خودم میرم و همراهش حرف میزنم.
با بُغض گفتم: اگر قبول نکرد چی...؟
بعد چند لحظه گفت: قبول میکند، چرا نباید قبول کند...؟
اشکهایم ریخت و گفتم: خودت که خبر شدی از شرط...
با اطمینان گفت: آنقدر برایش پول بدهم که بتواند برای خود یک خانمی دیگری بگیرد اما باید قبول کند که ما باید ازدواج کنیم.
لبخندی تلخی زدم من پدرم را خیلی ها خوب بلد بودم حرف اش یک حرف بود و هیچ وقتی از حرف خود نمیگذشت شهرام خداحافظی کرد موبایل را سر جایش ماندم سکوت کرده بود حتا دیگر اشکی برایم نمانده بود باید چیکار میکردم...؟
بازم باید تسلیم تقدیر میشدم و میگذاشتم و میدیدم که بازم چی سرنوشتی برایم رقم زده.
خسته شده بودم از بودن در خانه و حال بیرون رفتن را هم نداشتم دوباره سر جایم دراز کشیدم و به سقف زُل زدم شایدم و با خود فکر کردم شایدم گناه از من بود نباید عاشق میشدم و نباید اجازه این را میدادم که شهرام عاشق من میشد ولی، این چیزی بود که اتفاق افتاده بود و کاری از دست من ساخته نبود. چقدر سخت است که میبینی زندگی ات رو به نابودی است اما کاری از دست ات ساخته نیست و فقط باید بنشینی و تماشا کنی مانند یک فلم غمانگیز که با دیدن هر قسمت اش گریه میکنی و درد اش را خیلی ها حس میکنی...
نفسی عمیقی کشیدم داشتم هی بُغض ام را قُورت میدادم میخواستم قوی باشم اما منم تا سرحد مرگ از قوی بودن خسته شده بودم منم میخواستم که دختر نازدانه پدر و مادر باشم، دختری باشم نازنازی و دل نازک که به اندک حرف قهر کنم و گریه کنم بعد یکی بیایه و همراهم حرف بزنه و آرامم کند شایدم بودن تک دختر مادر و پدر آروزو زیادی ها بود ولی، یکی بیاید و از من بپرسد که دختر تک بودن یعنی چی...؟
دختر تک بودن یعنی تو باید قوی باشی تا مادر ات اذیت نشود و باید با تمام مشکلات کنار بیایی حتا تنفر پدر ات...
دیگر حال و هوای هیچی را نداشتم و هیچی مثل گذشته نبود برایم در گذشته مادرم را داشتم ولی حالا دختری تنهایی بودم که عاشق شده و قرار است که شکست عشقی را تجربه کند شایدم دردآور باشد اما میتوانستم که از پس اش بربیایم وقتی توانستم با نفرت که پدرم در مقابل من داشت کنار بیایم میتوانستم که با دوری از عشق خودم کنار بیایم شاید یکمی مدت زمان را دربر بگیرد اما مطمئن هستم که میگذرد و شایدم یک روزی زندگی به روی من لبخند بزند و روی خوش اش را نشان بدهد یا هم شاید با مرگ راحت شوم و من چقدر منتظر گزینه دوم بودم که بروم نزد مادرم در این دنیا آدمها هیچ وقتی هوایم را نداشتند جز مادرم اگر بمیرم شاید خداوند هوایم را داشته باشد.
چشمهایم را با خستهگی باز کردم و با خود گفتم: خدایا، نفسم را بگیر خستهام...
کم کم چشمهایم بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدم...
با خستهگی از جایم بلند شدم به اطرافم دیدم همه جا تاریک بود یعنی چقدر خوابیده بودم من به سختی از جایم بلند شدم رفتم بیرون هیچکی نبود آهسته به اتاق دیگر رفتم دیدم پدرم هم نبود یعنی امشب به خانه نیامده بیخیال شانه بالا انداختم رفتم به آشپرخانه و یگان چیزی خوردم چون اصلاً حال نداشتم به چهار طرف دیدم چقدر نبود مادرم معلوم میشد به هر طرف خانه که میدیدم یاد و خاطرات مادرم بود، مادرم کوشش کرد که منم مثل او قوی باشم
و شاید تا جایی موفق بود اما هیچگاهی مثل او شده نمیتوانم او زیادی قوی بود صبر داشت.
رفتم به روی حویلی به آسمان تاریک زُل زدم بازم مهتاب تک و خاص بود و ستاره ها دور و بَر را پُور کرده بودند.
در حویلی کوچک ما آهسته آهسته قدم میزدم شاید یکمی راحت میشدم این افکار مرا یک روزی خواهد کُشت فکر کردن سخت است آنقدر فکر کو آخرشم بی نتیجه....
شایدم چند ساعتی قدم زدم دوباره به اتاق برگشتم و روی جای خود دراز کشیدم زندگی من چقدر خستهکن و بی معنی شده بود تمامش به همین خواب شدن و بیدار شدن ختم میشد و به یک روال روان بود شاید اگر حق رفتن به پوهنتون و ادامه تحصیل داشتم قطعاً که زندگیام اینطور نبود ما دخترا حتا حق این را نداشتیم تا آینده خود ما را بسازیم همهچی ما دست دیگران بود و باید نظر به خواست اونا پیش میرفتیم آنقدر قید بودیم که بعضی وقت ها میگم خوب است که نفس کشیدن ما دست اونا نیست اگرنه حالا ها نصف روز حق نفس کشیدنم نداشتیم جالب بود اما یک زن هم پیدا نشد که صدا بلند کند بلکه همه تمام گفتار هايشان را قبول کردند و هی نظر به خواست اونا زندگی میکنند تا جایی منم فرق با اونا نداشتم تصمیم زندگی منم دست پدرم بود و هرچی که او میگفت را باید به روی چشم قبول میکردم شاید بعضی اوقات سرپیچی میکردم که تمامش به لت کردن خاتمه میافت شاید اگر یکی دیگری بالایم این همه ظلم میکرد آنقدر درد نداشت اما رفتار سرد پدرم برایم سخت تمام میشد شاید کنار آمده باشم تا جایی اما هیچوقتی فراموش نمیکنم او روزها را فراموش نمیکنم که با یک حرف حق زیر دست و پایش جان میدادم یا هم بخاطر دختر بودنم.
دختر بودن سخت است در اینجا وقتی دختر به دنیا آمدی باید از همهچی دست بشوری و همهچی را بسپاری دست دیگران و بگذاری تا دیگران برای زندگی ات تصمیم بگیرد، دختر بودن سخت است باید تمام درد ها و سختی ها را تحمل کنی اما، صدایت را نباید بلند کنی و فقط باید خاموش باشی و بس...
دیگر نزدیک هایی صبح بود از جایم بخاطر ادای نماز بلند شدم یادم نمیآید که نمازی را قضا کرده باشم یا هم از دستورات اسلام نافرمانی کرده باشم خوب بازم من لایق این زندگی بودم با خود لب زدم: راضیام به رضایت یا الله.
#ان_شاءالله_ادامه_دارد....
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
رفتم به روی حویلی به آسمان تاریک زُل زدم بازم مهتاب تک و خاص بود و ستاره ها دور و بَر را پُور کرده بودند.
در حویلی کوچک ما آهسته آهسته قدم میزدم شاید یکمی راحت میشدم این افکار مرا یک روزی خواهد کُشت فکر کردن سخت است آنقدر فکر کو آخرشم بی نتیجه....
شایدم چند ساعتی قدم زدم دوباره به اتاق برگشتم و روی جای خود دراز کشیدم زندگی من چقدر خستهکن و بی معنی شده بود تمامش به همین خواب شدن و بیدار شدن ختم میشد و به یک روال روان بود شاید اگر حق رفتن به پوهنتون و ادامه تحصیل داشتم قطعاً که زندگیام اینطور نبود ما دخترا حتا حق این را نداشتیم تا آینده خود ما را بسازیم همهچی ما دست دیگران بود و باید نظر به خواست اونا پیش میرفتیم آنقدر قید بودیم که بعضی وقت ها میگم خوب است که نفس کشیدن ما دست اونا نیست اگرنه حالا ها نصف روز حق نفس کشیدنم نداشتیم جالب بود اما یک زن هم پیدا نشد که صدا بلند کند بلکه همه تمام گفتار هايشان را قبول کردند و هی نظر به خواست اونا زندگی میکنند تا جایی منم فرق با اونا نداشتم تصمیم زندگی منم دست پدرم بود و هرچی که او میگفت را باید به روی چشم قبول میکردم شاید بعضی اوقات سرپیچی میکردم که تمامش به لت کردن خاتمه میافت شاید اگر یکی دیگری بالایم این همه ظلم میکرد آنقدر درد نداشت اما رفتار سرد پدرم برایم سخت تمام میشد شاید کنار آمده باشم تا جایی اما هیچوقتی فراموش نمیکنم او روزها را فراموش نمیکنم که با یک حرف حق زیر دست و پایش جان میدادم یا هم بخاطر دختر بودنم.
دختر بودن سخت است در اینجا وقتی دختر به دنیا آمدی باید از همهچی دست بشوری و همهچی را بسپاری دست دیگران و بگذاری تا دیگران برای زندگی ات تصمیم بگیرد، دختر بودن سخت است باید تمام درد ها و سختی ها را تحمل کنی اما، صدایت را نباید بلند کنی و فقط باید خاموش باشی و بس...
دیگر نزدیک هایی صبح بود از جایم بخاطر ادای نماز بلند شدم یادم نمیآید که نمازی را قضا کرده باشم یا هم از دستورات اسلام نافرمانی کرده باشم خوب بازم من لایق این زندگی بودم با خود لب زدم: راضیام به رضایت یا الله.
#ان_شاءالله_ادامه_دارد....
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#رمان_قتل_یک_رویا
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت شانزدهم
صحرا هم بعد از گذشت زمانی کلاً با من عادت کرده بود.
سال سوم پوهنتون بودم که با کمک پدرم در یکی از شفاخانه ها وارد دوره ستاژ شدم یکروز در میان شفاخانه میرفتم و صحرا را با هم میبردم و در کودکستان میگذاشتم تا اینکه یکروز داکتری جدید در شفاخانه ای ما شروع به کار کرد اسمش داکتر امیر کریمی بود در خارج از کشور تحصیل کرده بود قیافه ای جذابی داشت قرار بود بعد از این با او کار کنم او مردی مغرور ولی بی اندازه مهربان بود مهربانی اش را از رفتارش با بیماران درک کردم بیشتر دخترانی که با من هم دوره بودند هر کاری میکردند تا او به آنها توجه کند ولی او با ما خیلی سرد رفتار میکرد روزها میگذشت و من با هر روز بیشتر به داکتر امیر وابسته میشدم هر چند این وابسته گی را دوست نداشتم چون او خیلی از من بزرگتر بود ولی این اولین باری بود که همچین احساسی داشتم کمترین توجه اش به من باعث میشد که در آسمانها پرواز کنم دیگر رفتار ترینا و پدرم در خانه مرا ناراحت نمی ساخت چون حالا برای خودم یک رویا داشتم شش ماه از آمدن داکتر امیر به شفاخانه میگذشت در مدت این شش ماه بلاخره توانستم احساسم را نسبت به او درک کنم فهمیدم دوستش دارم ولی با خودم عهد کردم این احساس را در قلبم دفن کنم موشی برادر کوچکم را هم کاکایم به نام پسر خودش به سویدن برد و عیسی هم تصمیم داشت بعد ختم دوره لیسانس به ترکیه برود و ماستری اش را در آنجا بگیرد
روز جمعه بود در روی حویلی نشسته بودم و به پدرم که با صحرا بازی داشت نگاه میکردم که دروازه حویلی محکم زده شد رفتم باز کردم که دنیا را با سر و صورت خونی پشت دروازه دیدم با عجله داخل حویلی شد و دروازه را بست همانجا روی زمین نشست و با صدای بلند به گریه افتاد همه اعضای خانواده با صدای گریه ای او آمدن مادرم با دیدنش نزدیکش شد و گفت دنیا دخترم این چی سر و وضع است دنیا هق هق میزد و نای صحبت کردن نداشت پدرم داد زد خسته شدم از دست شما بی حیا ها آبرو و عزت به من نماندید مادرم گفت قبل از مردن کفن پاره نکن یکبار گپ را بفهم بعد شروع کن پدرم گفت از سر و وضع اش معلوم است که گپ کجاست بلاخره دنیا به حرف آمد و پاهای مادرم را گرفت و گفت مادر جان لطفاً طلاقم را بگیرید نمیتوانم آنجا زنده گی کنم پدرم خنده ای عصبی کرد و گفت......حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت شانزدهم
صحرا هم بعد از گذشت زمانی کلاً با من عادت کرده بود.
سال سوم پوهنتون بودم که با کمک پدرم در یکی از شفاخانه ها وارد دوره ستاژ شدم یکروز در میان شفاخانه میرفتم و صحرا را با هم میبردم و در کودکستان میگذاشتم تا اینکه یکروز داکتری جدید در شفاخانه ای ما شروع به کار کرد اسمش داکتر امیر کریمی بود در خارج از کشور تحصیل کرده بود قیافه ای جذابی داشت قرار بود بعد از این با او کار کنم او مردی مغرور ولی بی اندازه مهربان بود مهربانی اش را از رفتارش با بیماران درک کردم بیشتر دخترانی که با من هم دوره بودند هر کاری میکردند تا او به آنها توجه کند ولی او با ما خیلی سرد رفتار میکرد روزها میگذشت و من با هر روز بیشتر به داکتر امیر وابسته میشدم هر چند این وابسته گی را دوست نداشتم چون او خیلی از من بزرگتر بود ولی این اولین باری بود که همچین احساسی داشتم کمترین توجه اش به من باعث میشد که در آسمانها پرواز کنم دیگر رفتار ترینا و پدرم در خانه مرا ناراحت نمی ساخت چون حالا برای خودم یک رویا داشتم شش ماه از آمدن داکتر امیر به شفاخانه میگذشت در مدت این شش ماه بلاخره توانستم احساسم را نسبت به او درک کنم فهمیدم دوستش دارم ولی با خودم عهد کردم این احساس را در قلبم دفن کنم موشی برادر کوچکم را هم کاکایم به نام پسر خودش به سویدن برد و عیسی هم تصمیم داشت بعد ختم دوره لیسانس به ترکیه برود و ماستری اش را در آنجا بگیرد
روز جمعه بود در روی حویلی نشسته بودم و به پدرم که با صحرا بازی داشت نگاه میکردم که دروازه حویلی محکم زده شد رفتم باز کردم که دنیا را با سر و صورت خونی پشت دروازه دیدم با عجله داخل حویلی شد و دروازه را بست همانجا روی زمین نشست و با صدای بلند به گریه افتاد همه اعضای خانواده با صدای گریه ای او آمدن مادرم با دیدنش نزدیکش شد و گفت دنیا دخترم این چی سر و وضع است دنیا هق هق میزد و نای صحبت کردن نداشت پدرم داد زد خسته شدم از دست شما بی حیا ها آبرو و عزت به من نماندید مادرم گفت قبل از مردن کفن پاره نکن یکبار گپ را بفهم بعد شروع کن پدرم گفت از سر و وضع اش معلوم است که گپ کجاست بلاخره دنیا به حرف آمد و پاهای مادرم را گرفت و گفت مادر جان لطفاً طلاقم را بگیرید نمیتوانم آنجا زنده گی کنم پدرم خنده ای عصبی کرد و گفت......حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#رمان_قتل_یک_رویا
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت هفدهم
پاهای مادرم را گرفت و گفت مادر جان لطفاً طلاقم را بگیرید نمیتوانم آنجا زنده گی کنم پدرم خنده ای عصبی کرد و گفت این شرم را کجا ببرم یکیش فرار کرد پس آمد دیگرش عروسی کرد پس آمد خدا نابودتان کند که مرا نابود کردید و بعد به مادرم نگاه کرد و گفت برو طلاقش را بگیر آب که از سر پرید چی یک نیزه چی صد نیزه ولی برایتان گفته باشم آخر از دست شما بدبخت ها من از این خانه میروم و به داخل اطاقش رفت مادرم دست دنیا را گرفت و گفت بیا دخترم داخل خانه برویم یک حمام كن بعداً حرف میزنیم دنیا حمام کرد و ترینا برایش یک دست لباس داد تا بپوشد دنیا پوست و استخوان شده بود از زیبایی سابق اش چیزی نمانده بود به جای آن زنی با صورت پر از چین و چروک آمده بود مادرم از دنیا خواست همه چیز را برایش تعریف کند دنیا چیزهای را که چند سال قبل به من گفته بود به مادرم هم تعریف کرد و اضافه کرد که دنیا دو بار حمل گرفت اما بخاطر ظلم شوهر و خسرانش طفل هایش سقط شد و حالا دیگر نمیتواند حمل بگیرد مادرم تصمیم گرفت فردا قضیه طلاق را باز کند و دنیا بعد از دو ماه جنجال با بخشیدن حق مهرش رسماً از شوهرش طلاق گرفت دنیا که دیگر علاقه ای به درس نداشت در یکی از کورسهای خیاطی شامل شد و میخواست از این طریق کاری برای زنده گی اش کند ترینا هم همان زمان برای خودش راهی پیدا کرد و لندن رفت حتا یکبار هم از پدرم و مادرم مشوره نگرفت اما صحرا را با خودش نبرد و وعده داد بزودی کارهای صحرا را هم جور کرده او را با خودش ببرد من هم سنم بالا میرفت و مادرم همیشه غصه میخورد که بخاطر کارهای ترینا و دنیا بخت من هم بسته شده و هیچ کس حاضر نیست با دختری که دو خواهرش اینچنین کارنامه دارند عروسی کند ولی من اصلاً خواستگار فکر نمیکردم و تمام فکر و ذکرم به درس و کارم بود کوشش میکردم محبتی که در دلم به داکتر امیر پیدا شده را از بین ببرم تا من هم مثل خواهرانم باعث شکستن قلب مادر و پدرم نشوم تا اینکه با ریس شفاخانه که دوست نزدیک پدرم بود صحبت کردم تا اگر امکانش باشد مرا به بخشی دیگر منتقل بسازد او هم برایم گفت چند روز صبر کنم آنروز شیفت کارم تمام شده بود از شفاخانه بیرون شدم و به سمت ایستگاه بس حرکت کردم که موتر مدل بالای پیش پایم بریک کرد و داکتر امیر را داخل موتر دیدم از موتر پیاده شد گفت خانم یلدا میخواهم همرایتان صحبت کنم بیاید سوار شوید با اینکه مثل همیشه تحت تاثیرش قرار گرفته بودم گفتم .......
#ادامه_داردحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت هفدهم
پاهای مادرم را گرفت و گفت مادر جان لطفاً طلاقم را بگیرید نمیتوانم آنجا زنده گی کنم پدرم خنده ای عصبی کرد و گفت این شرم را کجا ببرم یکیش فرار کرد پس آمد دیگرش عروسی کرد پس آمد خدا نابودتان کند که مرا نابود کردید و بعد به مادرم نگاه کرد و گفت برو طلاقش را بگیر آب که از سر پرید چی یک نیزه چی صد نیزه ولی برایتان گفته باشم آخر از دست شما بدبخت ها من از این خانه میروم و به داخل اطاقش رفت مادرم دست دنیا را گرفت و گفت بیا دخترم داخل خانه برویم یک حمام كن بعداً حرف میزنیم دنیا حمام کرد و ترینا برایش یک دست لباس داد تا بپوشد دنیا پوست و استخوان شده بود از زیبایی سابق اش چیزی نمانده بود به جای آن زنی با صورت پر از چین و چروک آمده بود مادرم از دنیا خواست همه چیز را برایش تعریف کند دنیا چیزهای را که چند سال قبل به من گفته بود به مادرم هم تعریف کرد و اضافه کرد که دنیا دو بار حمل گرفت اما بخاطر ظلم شوهر و خسرانش طفل هایش سقط شد و حالا دیگر نمیتواند حمل بگیرد مادرم تصمیم گرفت فردا قضیه طلاق را باز کند و دنیا بعد از دو ماه جنجال با بخشیدن حق مهرش رسماً از شوهرش طلاق گرفت دنیا که دیگر علاقه ای به درس نداشت در یکی از کورسهای خیاطی شامل شد و میخواست از این طریق کاری برای زنده گی اش کند ترینا هم همان زمان برای خودش راهی پیدا کرد و لندن رفت حتا یکبار هم از پدرم و مادرم مشوره نگرفت اما صحرا را با خودش نبرد و وعده داد بزودی کارهای صحرا را هم جور کرده او را با خودش ببرد من هم سنم بالا میرفت و مادرم همیشه غصه میخورد که بخاطر کارهای ترینا و دنیا بخت من هم بسته شده و هیچ کس حاضر نیست با دختری که دو خواهرش اینچنین کارنامه دارند عروسی کند ولی من اصلاً خواستگار فکر نمیکردم و تمام فکر و ذکرم به درس و کارم بود کوشش میکردم محبتی که در دلم به داکتر امیر پیدا شده را از بین ببرم تا من هم مثل خواهرانم باعث شکستن قلب مادر و پدرم نشوم تا اینکه با ریس شفاخانه که دوست نزدیک پدرم بود صحبت کردم تا اگر امکانش باشد مرا به بخشی دیگر منتقل بسازد او هم برایم گفت چند روز صبر کنم آنروز شیفت کارم تمام شده بود از شفاخانه بیرون شدم و به سمت ایستگاه بس حرکت کردم که موتر مدل بالای پیش پایم بریک کرد و داکتر امیر را داخل موتر دیدم از موتر پیاده شد گفت خانم یلدا میخواهم همرایتان صحبت کنم بیاید سوار شوید با اینکه مثل همیشه تحت تاثیرش قرار گرفته بودم گفتم .......
#ادامه_داردحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠🍃💠
💠🍃💠
🍃💠
💠
⭕️✍ بسیار زیبا و خواندنی
“داستانی واقعی”
❤️داستان_عاشقی سارا و بهمن
*رومن_رولان* مینویسد: که دو گروه از مردان هیچگاه دیگر به زندگی عادی خود بر نمیگردند گروه اول آنهایی که به جنگ رفته اند و گروه دوم آنهایی که عاشق شده اند.. اما حکایت زیر که در تبریز اتفاق افتاده است چیز دیگری میگوید :
نامش بهمن است، از طایفه شیخیه در تبریز، پسرعموی ناتنی ثقه الاسلام بوده است. تقریبا میتوان گفت خوش تیپ ترین مردی که آدم می تواند اورا از نزدیک ببیند. پدر بهمن تاجر زعفران بود،شاید در ایران تنها دو تاجر زعفران داشتیم. یکی این بود و یکی برادر آخوند خراسانی صاحب کفایه.
بهمن عاشق دختر همسایه میشود، همسایه هم از متشرعین بوده و اختلاف اعتقادی بین این دو طایفه در مشروطه هم نفوذ کرده است. سارا را به بهمن نمی دهند، سارا با پسرعمویش ازدواج می کند. می گویند بهمن از پشت بامی ایستاده و مراسم عروسی را در چند حیاط آنورتر تماشا میکرده است.
بهمن از فردای آن روز لال میشود. آری لال میشود. هر کس هر چیزی می گوید می شنود ، یعنی کَر نیست ولی لال است. هیچ سخنی نمی گوید، خانواده اش او را به طبیب میبرند، مداوا نمی شود، به طهران و سپس به فرنگ هم میبرند، نمیشود که نمیشود. فالبین و دعانویس و جادوگری هم افاقه ای نمی کند. بهمن همان بهمن است، خوش تیپ و تر و تمیز، هر روز عصر در خیابان شهناز قدم میزد ، افرادی که او را میدیدند حیران او میشدند، برخی می گویند بهمن بعد از لال شدن لبخند هم نزد، انگار اصلا نفس هم نمی کشید، انگار با چسب نامرئی لبانش را به هم چسبانده بودند. تنها موقع غذا خوردن لبانش باز میشد. سی سال می گذرد،
شوهرِ سارا سل گرفته و می میرد، پنج بچه هم دارند، سه تایشان هم ازدواج کرده اند. بهمن متوجه میشود که همسر سارا فوت کرده،میگویند بهمن نیمه شبها در کوچه ای که سارا آنجا زندگی میکرده قدم میزد و بالا و پایین میرفت..، چند ماهی بعد بهمن نامه ای برای سارا نوشته و از او خواستگاری می کند. خانم هم با تمام مکافات و مخالفت ها و دردسر ها قبول می کند. بهمنِ لال با سارایی که پنج فرزند و چند نوه دارد ازدواج می کند.
می گویند فردایش بهمن در چهارراه شهناز وارد قنادی مجلسی میشود، صاحب قنادی میداند که باید شیرینی قرابیه بدهد، می پرسد آقا بهمن چقدر بدهم؟ و منتظر است که بهمن با دستهایش اشاره کند مثلا دو کیلو. یکباره بهمن لب می گشاید و می گوید آقای مجلسی لطفا یک کیلو بدهید و برای فردا هم بیست کیلو حاضر کنید. مجلسی که جابجا غش می کند، شاگردانش دور بهمن را می گیرند و با او حرف میزنند، ملت جمع میشوند، همه میگویند بهمن حرف میزند، تبریز هوای دیگری دارد. ولی بهمن انگار نه انگار که برایش اتفاقی افتاده. او به کارهای عادی خود ادامه میدهد و چند روز بعد با سارا ازدواج می کند.
بهمن و سارا بیست سال زندگی می کنند. یک شب بهمن میخوابد و صبح از خواب بیدار نمیشود. بهمن را به خاک می سپارند، یک قبر است در قبرستان امامیه نزدیک قبر صمد بهرنگی. همان روز عصر سارا خانم در مجلس ترحیم از شدت گریه بی حال شده و فوت می کند و در کنار بهمن به خاک سپرده می شود.
💢زندگی خلاصه ایست از:
ناخواسته به دنیا آمدن ، ناگهان بزرگ شدن ، مخفیانه گریستن ، دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آن چه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد ، مردن...!
دوست داشتن
بودن با کسی که دوستش داری نیست
فراموش نکن
زیرا عشق
زیستن با او نیست*
در واقع او را زیستن است حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
💠🍃💠
🍃💠
💠
⭕️✍ بسیار زیبا و خواندنی
“داستانی واقعی”
❤️داستان_عاشقی سارا و بهمن
*رومن_رولان* مینویسد: که دو گروه از مردان هیچگاه دیگر به زندگی عادی خود بر نمیگردند گروه اول آنهایی که به جنگ رفته اند و گروه دوم آنهایی که عاشق شده اند.. اما حکایت زیر که در تبریز اتفاق افتاده است چیز دیگری میگوید :
نامش بهمن است، از طایفه شیخیه در تبریز، پسرعموی ناتنی ثقه الاسلام بوده است. تقریبا میتوان گفت خوش تیپ ترین مردی که آدم می تواند اورا از نزدیک ببیند. پدر بهمن تاجر زعفران بود،شاید در ایران تنها دو تاجر زعفران داشتیم. یکی این بود و یکی برادر آخوند خراسانی صاحب کفایه.
بهمن عاشق دختر همسایه میشود، همسایه هم از متشرعین بوده و اختلاف اعتقادی بین این دو طایفه در مشروطه هم نفوذ کرده است. سارا را به بهمن نمی دهند، سارا با پسرعمویش ازدواج می کند. می گویند بهمن از پشت بامی ایستاده و مراسم عروسی را در چند حیاط آنورتر تماشا میکرده است.
بهمن از فردای آن روز لال میشود. آری لال میشود. هر کس هر چیزی می گوید می شنود ، یعنی کَر نیست ولی لال است. هیچ سخنی نمی گوید، خانواده اش او را به طبیب میبرند، مداوا نمی شود، به طهران و سپس به فرنگ هم میبرند، نمیشود که نمیشود. فالبین و دعانویس و جادوگری هم افاقه ای نمی کند. بهمن همان بهمن است، خوش تیپ و تر و تمیز، هر روز عصر در خیابان شهناز قدم میزد ، افرادی که او را میدیدند حیران او میشدند، برخی می گویند بهمن بعد از لال شدن لبخند هم نزد، انگار اصلا نفس هم نمی کشید، انگار با چسب نامرئی لبانش را به هم چسبانده بودند. تنها موقع غذا خوردن لبانش باز میشد. سی سال می گذرد،
شوهرِ سارا سل گرفته و می میرد، پنج بچه هم دارند، سه تایشان هم ازدواج کرده اند. بهمن متوجه میشود که همسر سارا فوت کرده،میگویند بهمن نیمه شبها در کوچه ای که سارا آنجا زندگی میکرده قدم میزد و بالا و پایین میرفت..، چند ماهی بعد بهمن نامه ای برای سارا نوشته و از او خواستگاری می کند. خانم هم با تمام مکافات و مخالفت ها و دردسر ها قبول می کند. بهمنِ لال با سارایی که پنج فرزند و چند نوه دارد ازدواج می کند.
می گویند فردایش بهمن در چهارراه شهناز وارد قنادی مجلسی میشود، صاحب قنادی میداند که باید شیرینی قرابیه بدهد، می پرسد آقا بهمن چقدر بدهم؟ و منتظر است که بهمن با دستهایش اشاره کند مثلا دو کیلو. یکباره بهمن لب می گشاید و می گوید آقای مجلسی لطفا یک کیلو بدهید و برای فردا هم بیست کیلو حاضر کنید. مجلسی که جابجا غش می کند، شاگردانش دور بهمن را می گیرند و با او حرف میزنند، ملت جمع میشوند، همه میگویند بهمن حرف میزند، تبریز هوای دیگری دارد. ولی بهمن انگار نه انگار که برایش اتفاقی افتاده. او به کارهای عادی خود ادامه میدهد و چند روز بعد با سارا ازدواج می کند.
بهمن و سارا بیست سال زندگی می کنند. یک شب بهمن میخوابد و صبح از خواب بیدار نمیشود. بهمن را به خاک می سپارند، یک قبر است در قبرستان امامیه نزدیک قبر صمد بهرنگی. همان روز عصر سارا خانم در مجلس ترحیم از شدت گریه بی حال شده و فوت می کند و در کنار بهمن به خاک سپرده می شود.
💢زندگی خلاصه ایست از:
ناخواسته به دنیا آمدن ، ناگهان بزرگ شدن ، مخفیانه گریستن ، دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آن چه دل میخواهد و منطق نمی پذیرد ، مردن...!
دوست داشتن
بودن با کسی که دوستش داری نیست
فراموش نکن
زیرا عشق
زیستن با او نیست*
در واقع او را زیستن است حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👁🗨.
👁🗨
❌#داستان_واقعی در قُم
این داستان توی یکی از روستاهای اطراف قم اتفاق افتاده و برمیگرده به عصری که بارون شدیدی میومده و هوا کم کم داشته تاریک میشده.
یکی از اهالی این روستا که از زبون خودش این داستان ترسناک رو نقل میکنه میگه:
"شوهرم هنوز نرسیده بود خونه و بارون واقعا شدید بود. تو خونه مشغول کارام بودم که صدای در اومد و من که مطمئن بودم شوهرم رسیده، رفتم در رو باز کردم اما دیدم یه زن و مرد جوون جلوی در موش آب کشیده شدن. به من گفتن ما غریبیم و اگر محبت کنی تا بارون بند بیاد بیایم تو خونه شما بمونیم.
من که میدونستم اگه شوهرم بفهمه که راه ندادم بیان تو ناراحت میشه، با روی خوش گفتم آره حتما بیاید و کلی تعارف کردم بهشون.
زمانی که اومدن برن تو کفشاشونو درنیاوردن و با همون وضعیت وارد خونه شدن. چیزی که با چشمای خودم دیدم اگه کسی دیگه میگفت باور نمیکردم.. خونه اصلا کثیف نشد!! روستا کلا گلی بود و حتی حیاط خونه هم کثیف بود بخاطر بارون...
اینو که دیدم بهشون گفتم شما بشینید الان میام و رفتم در خونه همسایه. تا در رو باز کرد رفتم تو و داستان رو بهش گفتم.
چادرشو سر کرد و گفت بیا بریم و نترس. وقتی از خونشون اومدیم بیرون دیدیم دوتا گوسفند از جلوی خونه ما دارن میرن، که همسایه ما گفت ببین گوسفند کیه این موقع و تو این بارون زده بیرون، که من بهش گفتم گوسفند رو ول کن بیا بریم تو تا شک نکردن.
رفتیم تو و کل خونه رو گشتیم اما هیچ اثری از اون زن و مرد ندیدیم. من که زبونم بند اومده بود بزور به همسایه گفتم بخدااااااا اینجا بودن، که پرید وسط حرفم و گفت آره تو درست میگی و من باید میفهمیدم اون دوتا گوسفند همونا بودن که داشتن میرفتن از تو خونه تو.
وقتی شوهرم اومد داستان رو برای اون تعریف کردم که گفت خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد."حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👁🗨
❌#داستان_واقعی در قُم
این داستان توی یکی از روستاهای اطراف قم اتفاق افتاده و برمیگرده به عصری که بارون شدیدی میومده و هوا کم کم داشته تاریک میشده.
یکی از اهالی این روستا که از زبون خودش این داستان ترسناک رو نقل میکنه میگه:
"شوهرم هنوز نرسیده بود خونه و بارون واقعا شدید بود. تو خونه مشغول کارام بودم که صدای در اومد و من که مطمئن بودم شوهرم رسیده، رفتم در رو باز کردم اما دیدم یه زن و مرد جوون جلوی در موش آب کشیده شدن. به من گفتن ما غریبیم و اگر محبت کنی تا بارون بند بیاد بیایم تو خونه شما بمونیم.
من که میدونستم اگه شوهرم بفهمه که راه ندادم بیان تو ناراحت میشه، با روی خوش گفتم آره حتما بیاید و کلی تعارف کردم بهشون.
زمانی که اومدن برن تو کفشاشونو درنیاوردن و با همون وضعیت وارد خونه شدن. چیزی که با چشمای خودم دیدم اگه کسی دیگه میگفت باور نمیکردم.. خونه اصلا کثیف نشد!! روستا کلا گلی بود و حتی حیاط خونه هم کثیف بود بخاطر بارون...
اینو که دیدم بهشون گفتم شما بشینید الان میام و رفتم در خونه همسایه. تا در رو باز کرد رفتم تو و داستان رو بهش گفتم.
چادرشو سر کرد و گفت بیا بریم و نترس. وقتی از خونشون اومدیم بیرون دیدیم دوتا گوسفند از جلوی خونه ما دارن میرن، که همسایه ما گفت ببین گوسفند کیه این موقع و تو این بارون زده بیرون، که من بهش گفتم گوسفند رو ول کن بیا بریم تو تا شک نکردن.
رفتیم تو و کل خونه رو گشتیم اما هیچ اثری از اون زن و مرد ندیدیم. من که زبونم بند اومده بود بزور به همسایه گفتم بخدااااااا اینجا بودن، که پرید وسط حرفم و گفت آره تو درست میگی و من باید میفهمیدم اون دوتا گوسفند همونا بودن که داشتن میرفتن از تو خونه تو.
وقتی شوهرم اومد داستان رو برای اون تعریف کردم که گفت خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد."حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
تقدیم به شما خوبان و عزیزان ممنون از بابت ریکشن های تان 🥰🌺🍀
#داستان_زیبا
🔘 داستان کوتاه
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: «زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: «شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که: «نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است.»
❥↬حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#داستان_زیبا
🔘 داستان کوتاه
در چمنزاری خرها و زنبورها در کنار هم زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می خورد و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد. خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید: «زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید: «شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.»
خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که: «نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.»
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید: «« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟»
ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید: «می دانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است.»
❥↬حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9