Telegram Web Link
📚عشق و نفرت

زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند.پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند او از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری ؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سر حد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری ؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سر حد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
پیر عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سر حد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الان تان در دل خود پیدا نخواهید کرد در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که“تاسر حد مرگ متنفر بودن”  تاوانی است که برای “تا سر حد مرگ دوست داشتن” می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید این هر دو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشویدحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
# داستان آرزو های قشنگ ...

مـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ همسرش ﮔـﻔـﺖ: "ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻛـﻪ ﯾـﻚ فرشته ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ"!
همسرش ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ، ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.
ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ، ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ، ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ".
ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭ ﺭﻓـﺖ، ﭘـﺪﺭﺵ ﺑـﻪ ﺍو ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ".
ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ, ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ، ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، همسرم؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟
ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ فرشته ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“!
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
براى هم آرزوهاى قشنگ ڪنيم😍
سالها گذشت تا فهمیدم ؛

تندرستی با ارزش ترین داراییست ...!

آسایش و آرامش بهترین نعمت است ...!

خداوند بهترین دوست است ...!

غرور بدترین دشمن انسان است ...!

بی تفاوتی دردناک ترین انتقام است ...!

هرکسی می خندد بدون دردو غم نیست ...!

هرکسی زبانش نرم است دلش گرم نیست ...!

هرکسی با توست لزوما دوست تو نیست ...!

خانواده بزرگترین شانسه ...!


‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎
بانو جان سلام!

به نظرم آمد، اینهمه از زنها گفتیم... از گذشت مادرها، از قلب طلایی و مهربانشان، چند جمله ای هم از مردها بگویم ...
توی این زمانه مرد بودن، جرأت میخواهد... اینکه برای رفاه حال زن و بچه، صبح زود بزنی بیرون و توی تاریکی شب برگردی ...
مردهای این دوره، جوانی و زندگی کردن را فراموش کرده اند. فشار مخارج و مسئولیت زندگی، بی سر وصدا دانه دانه، موهای تیره شان را سفید میکند! راستی خانمها، تا به حال همسرانتان از آرزوهایشان برایتان حرفی زده اند؟ من فکر میکنم این روزهای سخت بی انصافی است،که اینهمه گذشت و تلاش را نبینیم....

بانو ... گاهی نگاهی به دستهای همسرت بیانداز و به خطوطی که در اطراف چشم ها وپیشانی همسرت نقش بسته و هر روز عمیق تر میشود. گاهی به جای اینکه تو آغازکننده باشی، سکوت کن و اجازه بده که لحظاتی او هم گوینده باشد و از خودش بگوید ...
بانو جان... گاهی عکسهایش از جوانی تا امروز را کنار هم بچین و باور کن که فقط تو جوانی ات را توی این خانه نگذاشتی. مرتب تلاشش را در ترازو قرار نده و باعرضه بودن ونبودنش را، با کمتر و بیشتر داشتن دارائیهاش قیاس نکن.... سعی اش را ببین و تغییراتش را بخاطر تو و زندگیتان مهربانو... باور کن جهان هرگز به صلح نمیرسد اگر ما غرق مظلومیت خودمان باشیم؛ و باورکن تربیت کامل نمیشود، اگر یاد نگیریم که ندیدن مردان و تمسخر زنان، در حقیقت نادیده گرفتن و تمسخر کردن بخش مهمی از وجود خودمان است.
کاش به جای هدیه دادن و گرفتن، که امروزه زیاد شده و زمان پدر و مادرهایمان نبود،زمانی را صرف شنیدن بدون قضاوت کنیم. همدیگر را بشنویم و به این فکر کنیم که چرا اینهمه هدیه که این دوره و زمانه رد و بدل میشود، نتوانسته عشق را در جامعه بیشتر کند؟؟

بانو بدون هدیه هم میشود تشکر کرد...
توی یه برگه کاغذ حداقل، بیست تا از ویژگی های همسرت را بنویس و از او بخاطر این ویژگی ها تشکر کن ... مطمئن باش نه تنها او، بلکه خودت هم، بعد از این نامه انسان دیگری خواهی شد و نتایج شگفت آوری خواهی دید...حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
⛔️داستان تجاوز عراقی‌ها به مادر ایرانی 😢


#داستان_واقعی_غم_انگیز_بهاره

♥️داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به زمان جنگ ایران و عراق ،که من 12سالم بود ما خانوداه خوشبختی بودیم پدرم مکانیک بود مادرم معلم دوتا برادر داشتم یه خواهر کوچیک تر از خودم.
همه چی خوب بود که یهویی باصدای انفجار ازخواب پریدیم جنگ شروع شده بود.همه رفتیم پناه گاه، مادربزرگ خواهر کوچیکمو بغل کرده بود همه اونجا مخفی شدیم .چندیدن شب و روز و به همین روال سپری کردیم ولی بیشتر همسایه ها شهر و دیارشون و ترک کردند رفتن.مادرم هی اصرار میکرد که ماهم بریم ولی پدرم میگفت: خونه و زندگی ما اینجاست کجا بریم جنگ تموم میشه همه برمیگردن.

🗯خیلی ترسناک بود...‌...
چندماهی همینجوری پدرم همراه دوستانش مبارزه میکردن شبا برمیگشتن خونه و باز هم مادرم اصرار میکرد که از خرمشهر بریم و بازم پدرم مخالفت میکرد.کل شهر و دشمن اشغال کرده بود.که یه روز پدرم گفت شهر سقوط کرده باید بریم!! خیلی دیر شده بود .


♥️وسایل کمی برداشتیم پدرم گفت: من از در پشتی میرم شما هم دونه دونه بیاید و پدرم در و باز کرد به کوچه رفت خیلی منتظر موندیم صدای شلیک گلوله میومد خبری از پدرم نشد. سربازان عراقی به خانه ها میریختن هرچی بود و نبود باخودشون میبردن حتی دختران و زنانی که پنهان شده بودن با خودشون میبردن.مادرم خیلی هول شده بود هر کدوم از مارو یه جای مخفی میکرد و من رو داخل یه بشکه کهنه قدیمی قایم کرد و روش رو با برگ های نخل پوشوند جوری که کسی متوجه نمیشد کسی داخلش هست. برادرام و داخل چاه آب قایم کرد و داخلش سطل گذاشت .

🗯چاه خشک بود و روش و پوشوند مادربزرگم و خواهر کوچیکم در زیر زمین خانه قایم شدن سربازا رسیدن و اتفاق خیلی بدی افتاد.طولی نکشید که مادربزرگم و مادرم خواهر کوچیکم رو پیدا کردن .مادربزرگم مقاومت میکرد اونو کشتن 😢😭و من از سوراخ همان بشکه شاهد صحنه های درناکی بودم .خواهرم و از بغل مادرم گرفتن باخودشون بردن داخل خانه نمیدونم چیکار میکردن با خودشون صحبت میکردن و موهای مادرمو کشیدن با هم پچ پچ میکردن اون وحشی ها مادرمو لخت کردن و بهش..😭😭😔
😢

♥️چشمامو گرفتم دهنمو بستم گریه میکردم یکی از سربازا بالای چاه آب رفت برادرامو پیدا کرد .هر دوشون و شهید کردن .یکی از سربازا نزدیک من اومد کمی با شاخه ها وررفت با ته تفنگش به بشکه زد ولی منو پیدا نکردن همچنان نفسمو حبس کرده بودم .شاهد خیلی چیزا بودم .که یهویی دیدم خواهر کوچیکم سمت من میاد جیغ میزد که یه دفعه یکیشون خواهرمو با گلوله زد خواهرم نقش زمین شد .هنوز خبری ازمادرم نبود .نمیدونستم زنده ست یا مرده.



🗯اون وحشیا کل خونه ما رو غارت کردن و رفتن همینجوری سرجام خشکم زده بود اشک میرختم. توهمان حالت چشامو باز کردم دیدم صبح شده و هیچ کسی داخل خانه نبود .کم کم مطمعن شدم ‌که کسی نیست اروم اروم بیرون اومدم.رفتم داخل خانه خدایا چی میدیدم مادرم و لخت کشته بودن خانواده م همه شهید شده بودن یه پارچه روی مادرم کشیدم خواهرمو آوردم کنار مادرم و روی هردوشون و پوشوندم. صدای پا شنیدم رفتم پشت یخچال قایم شدم جلو دهنمو گرفتم .که متوجه شدم پدرم با چندتا از دوستاش اومده بودن داخل!! انگار دنیارو بهم دادن پدرم صحنه رو دید گریه میکرد و منو بغل کرد و خیلی زود از اونجا رفتیم و من تمام ماجرا رو برای پدرم تعریف کردم متوجه شدم پدرم از ناحیه پهلو مجروح شده.برای همین مارو به جای امنی بردن تا پدرم خوب بشه و دوستان پدرم و پدرم به دنبال مادر و برادرانم رفته بودن و جنازه اون هارو داخل حیاط دفن کرده بودند .و ما دیگه هیچ وقت به خانه برنگشتیم و در تهران موندگار شدیم و خانه ما همچنان قبرستان مخفی خانواده من باقی ماند.. و من پدرم تو تمام این سالها نتونستیم هیچ وقت اون شب لعنتی رو فراموش کنیم.


💔#پایان .حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
💐🌸🍃🍂❄️🍃🌻🍁🍃❄️🍂
🌼🌿
🌺
‌‌‌‎‌‌
‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
┈••✾🕊
#حاملگی_دینا_1 🕊✾••┈•

🪽قسمت اول

سلام عزیزان من یه مادرم که اشتباه و حماقتم و بی توجهی به دخترم، زندگی دخترمو تباه کرد،😭😭

👌فقط و فقط هم خودمو مقصر میدونم.
حتی یبار هم از سر عذاب وجدان خودکشی کردم و دو تا بسته قرص خوردم وشوهرم نجاتم داد و نزاشت بمیرم و ازین درد خلاص شم، دختر بینوای من اسمش دینا است، همش 9 سالش بود بچم.ولی جثه ی درشتی نسبت به هم سن و سال هاش داشت،
به پدرش کشیده بود، آخه همسرم قد بلند و هیکلش درشته!! معلم دخترم آقای سعادتی بود، یه مرد جوون حدودا 32 ساله بچه های ابتدایی رو درس میداد.درس دادنش خوب بود و همه راضی بودن برای همین تو مدرسه غير دولتی یه معلم مرد به دخترا درس میداد.
دخترم هر چند روز یه بار با یه جایزه دستش می اومد خونه و میگفت آقا معلم بهم جایزه داده😁🎁با خودم گفتم خدا خیرش بده اینقدر به فکر بچه هاست و تشویقشون میکنه به درس خوندن! تا اینکه یه روز بچه های کلاس سوم که دختر منم توو همون کلاس بود رو بردن اردو، اولش دلم نمیخواست بزارم بره چون گفته بودن جنگل و دشت و بچه های حسابی خوش میگذرونن.ولی من دلم رضا نبود، میترسیدم اتفاقی براش بیفته بخوره زمین یا از جایی پرت شه! اجازه ندادم که رفت به معلمش گفت اونم بهم زنگ زدو گفت که اصلا اینطوری نییست و ما چند نفریم و حسابی از بچه ها مراقبت میکنیم.منه دیوونه نمیدونم چرا خام حرفاش شدمو رضایت دادم، از طرفی مادر دو تا از دوستاش هم که باهم همسایه بودیم گفتن گناه داره بچه بزار بره خوش میگذره به همشون....

وقتی دخترم از اردو برگشت، دیدم لباساش خیلی خاکی و کثیفه! جای یه زخم کوچیک رو صورتشه،بغلش کردم گفتم الهی بمیرم چیزی شده مامان؟!
خودشو از من جدا کردوگفت نه مامان خوردم زمین چیزی نشده. و زود رفت توو اتاقش.
حالش یجوری بود انگار داشت یچیزی رو ازم قایم میکرد.پیش خودم گفتم حتما با دوستاش دعواش شده، خلاصه اهمیت ندادم!! بعد از یک ماه دخترم میگفت مامان دلم خیلی درد می‌کنه و هرچی بهش دارو میدادم فایده نداشت.دستشو میزاشت روی شکمشو گریه میکرد، رفتم عطاری و دارو واسه دل درد گرفتم جوشونده و پودر و ازین چیزا ولی یکم دردشو آروم میکرد و دوباره بدتر میشد، پاشدم بردمش دکتر عمومی، معاینش کردو گفت : انگار مشکل از رحم!
هنگ کرده بودم گفتم آخه مگه دختر بچه ی 9 ساله عفونت رحم میگیره یا چی! 😳🤯
بنده خدا توصیه کرد ببرمش پیش دکتر زنان سونو و آزمایش انجام بدیم تل مشخص بشه علت بیماری چیه! شوهرم دستش تنگ بود برای همین دست بردم تو پس اندازم که برای روز مبادا جمع میکردم، گفتم هرچقدر هزینش باشه خرج میکنم فدای سرش،
تا اینکه یه روز بردمش پیش دکتر زنان خیلی خوب مه ویزیت اش یکم بالا بود.دکتر معاینه اش کرد و براش سونوگرافی نوشت،وقت گرفتمو فرداش بردم سونوگرافی، برگه سونو رو که نشون خانوم دکتر دادم گفت: شوهر شما چجور آدمیه!؟ نفهمیدم این چه سوالی بود. گفتم خوبه چطور مگه!؟ گفت منظورم از نظر اخلاقی، اینکه ممکن به دخترتون دست بزنه؟؟ یا خدا چی داشت میگفت! 😰گفتم : نه خانم دکتر این چه حرفیه! آخه!!؟

خانم دکتر ادامه داد:
تو خانوادتون عمو دایی کسی هست که ممکنه به دخترتون صدمه بزنه!؟ عرق سرد نشست رو تنم، دست و پام شروع کرد به لرزیدن، صدامو یکم بردم بالا گفتم :تروخدا جون به لب شدم بگین چی شده!؟
دکتر با آرامش گفت : خانم نترسید، دختر شما متاسفانه صدمه دیده و متاسفانه آسیب جسمانی دیده، لب های دکتر تکون می‌خورد، ولی من نمیشنیدم چی میگفت؟ فشارم افتاد و چشمام سیاهی رفت.. دکتر بهم یه سرم زد و حالم کم کم بهتر شد،همینطور که بهتر میشدم تازه داشت یادم میفتاد کجام و چی شده.چشمام شروع کرد به جوشیدن و اشکام میچکید گفتم خانم دکتر بخدا اشتباه شده بچه ی من اصلا اهل این چیزا نیس😭😭
بنده خدا نشست و برام کلی توضیح داد که احتمالا یه نفر بزور اذیتش کرده و تهدیدش کرده به کسی نگه درمونده نگاش کردم، گفتم الان من چیکار باید بکنم اگه شوهرم بفهمه منو میکشه! گفت نترس خانم گوش کن ببین چی میگم، برو بشین با دخترت حرف بزن و ببین چی شده بعدم ببرش پزشکی قانونی و از اون طرف شکایت کن.هم هزینه ی درمان دخترتو بگیر و با قدرت پزشکی درستش کن هم اون طرف و بسپر دست قانون تا دوباره بلایی سر دختر بچه های دیگه نیاره! واقعا داشت منطقی میگفت، حرفاش همه درست بود ولی من اگه میفهمیدم کار کیه با دندونام تیکه تیکش میکردم.همون حیوون پست فطرت که همچین بلایی سر بچم آورده..


#ادامه_دارد...حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💐🌸🍃🍂❄️🍃🌻🍁🍃❄️🍂
🌼🌿
🌺

┈••✾🕊
#حاملگی_دینا_2 🕊✾••┈•

🪽قسمت دوم

رفتم داروخونه و داروهایی که دکتر نوشته بود و خریدم، برگشتم خونه سعی کردم، خودمو جمع و جور کنم تا گند نزنم!!
دخترم از مدرسه اومده بود،تو اتاقش تنهایی داشت بازی میکرد، پسرامو فرستادم تو کوچه فوتبال بازی کنن تو ذهنم کلی حرف آماده کردم.رفتم تو اتاق نشستم کنارش بچه ی بیچاره ی من دلم براش کباب میشد برای مظلومیتش صورت معصومشو نگاه میکردم و اشک میریختم، نگام کرد و گفت چی شده مامان چرا گریه میکنی؟

گفتم هیچی بیا داروهاتو بخور دکتر گفت غذا و داروهاشو سروقت بخوره زود خوب میشه،
سرشو تکون داد و شربت ها و قرصشو خورد،
بغلش کردمو گفتم دینا دختر قشنگم ی چیزی میخوام ازت بپرسم مامانی راستشو بگو باشه، گفت :باشه مامان _دختر نازم میدونی هیچکس نباید به بدن تو دست بزنه بدن تورو ببینه هرکی دست زد زودی باید به مامانی بگی، مگه نه!؟ از تو بغلم خودشو جدا کرد و مشغول بازی شد.ادامه دادم دخترم به مامان بگو کی بتو دست زده به بدنت به دستات به پاهات!؟ با ترس نگام کرد و چیزی نگفت دوباره پرسیدم با محبت ولی معلوم بود دست و پاشو گم کرده و میترسید بازم حرفی نزد!😤 پوف عصبی کشیدمو با تحکم گفتم زود بگو ببینم، خون خونمو میخورد ولی میخواستم همه چیزو بدونم انقد بهش گفتم و گفتم که شروع کرد به گریه کردن ولی بازم لال شد و چیزی نگفت!! کنترلمو از دست دادمو بازوشو گرفتم داد زدم گفتم بگو کی بود هان شوهرم داد زد چی بود، چی شده بچه رو چرا میزنی!؟! شوهرم هیچوقت این وقت روز خونه نمیومد، کی اومد که من نفهمیدم😓ترسیدم

شوهرم ماشینش خراب شده بود مرخصی گرفته بود که ببره تعمیرگاه چایی دم کردمو گذاشتم جلوش، چایی شو که خورد بلند شدو گفت من دیر میام شما نهارتونو بخورین، در و بست و رفت..خداروشکر چیزی نشنیده بود چون اصلا دنبالشو نگرفت چی شده.. 😮‍💨
یکم سیب زمینی سرخ کردم با سوسیس، پسرا رو صدا کردم سفره رو باز کردم!
رفتم دینا رو صدا کنم دیدم خوابش برده،
از بچگی هر وقت دعواش میکردمو گریه میکرد و خوابش میبرد! نشستم کنارشو یاد بدبختیم افتادم! خدایا این چه مصیبتی بود آخه.فرداش نزاشتم بره مدرسه بردمش دکتر زنان خواهش کردم معاینه اش کنه، دکتر گفت ببرش تو اون یکی اتاق و آمادش کن!!
بردمش شلوارشو درآوردمو گفتم پاهاتو باز کن،با ترس منو نگا میکرد گفت :چی شده مامان ؟گفتم نترس دکتر میخواد ببینه بدنت زخم نشده، تو که نگفتی به مامان کی بهت دست زده، آوردم دکتر ببینه😒شروع کرد به گریه کردن و گفت تروخدا مامان تو رو خدا ببخشید،گفتم چی رو ببخشم مامان جان تو که به مامان راستشو نمیگی🤨با گریه و زاری گفت آخه مامان اگه بگم منو نمیزنی سرمو نمیبری! ؟؟ 😭😭یا ابالفضل 😳🤯
بچه ی بیچاره ی من، بغلش کردمو گفتم عزیز دل من مامانی خیلی دوست داره، کی گفته من تو رو میزنم اصلا فقط بگو کار کیه همین الان میریم خونه باشه دخترم🙏
بغض داشت خفم میکرد چشمم به دهنش بود بگه کیه ولی بازم لال شد! اعصابم بهم ریخت و خانم دکترو صدا کردم اومد، دینا رو خوابوندم ولی چسبیده به دستمو التماسم میکرد، دلم سنگ شده بود، جیغ میزدو گریه میکرد، پاهاشو گرفتم و باز کردم خانم دکتر اومد جلو..خانم دکتر اومد جلو و نگاش کرد،
سرشو تکون داد و گفت تموم شد گریه نکن!! برگشت تو اتاقش به دینا شلوارشو دادم که بپوشه، خودمم رفتم پیش خانم دکتر و چشم دوختم به دهنش گفت متاسفانه به دختر شما تعرض شده اونم نه الان چون اونقدر آسیب ندیده و معلومه مال چند هفته پیش بوده چون آسیب های اطرافش ترمیم شده.

سرم درد گرفت .گفتم میشه اینو درست کرد جوری که معلوم نشه،گفت میشه ولی ما اینکارو انجام نمیدیدم و به عنوان جراحی زیبایی حساب میشه و بالای 18 سال چون دختر شما هنوز به سن بلوغ نرسیده، و بدنش رشد نکرده! درضمن هزینه بالایی هم داره!! گفتم خواهش میکنم خانم دکتر دخترم بمن نمیگه منم نمیدونم کار کیه،اگه شوهرم بفهمه منو میکشه طلاقم میده، درستش کنید، شما جای خواهرم این لطف رو در حق من بکنید🙏
کلافه بود ولی گفت ببینید خانم الان اصلا نمیشه جراحی کرد چون دختر شما بچه ست بدتر آسیب میزنه به واژنش،بهتره شما اول بفهمین کار کی بوده و ازش شکایت کنین،کی بهش نزدیک بوده این مدت پسر خاله ای عمویی دایی چه میدونم! بعدم صبر کنید تا بزرگ شه و عملش کنید.اگر میترسید هم به شوهرتون نگید که زندگی تون از هم نپاشه،دیگه تصمیم با خودتونه تشکر کردم و دست دینا رو گرفتمو زود برگشتم خونه!!به دینا گفتم اگه بهم نگی کار کیه ها کدوم مردی بهت دست زده هر روز میبرمت دکتر فهمیدی؟؟اونم شروع کرد به گریه کردن نشستم و بغلش کردم گفتم آخه عزیز دلم کی بهت دست زده عمو محسن؟
گفت نه، علی دایی، نه!
داداش، نه!
پس کی؟؟ با گریه گفت :مامان ولم کن هیشکی

#ادامه_دارد...
(ادامه فرداشب)
💕ᬼ꙰҈꙰҈‌‌‌‌‌ᬼ꙰҈꙰҈‌‌‌‌‌☆💕ᬼ꙰҈꙰҈‌‌‌‌‌ ᬼ꙰҈꙰҈‌‌‌‌‌☆💕ᬼ꙰҈꙰҈‌‌‌‌‌☆

📚 داستانک

دیروز، زنِ احمد آقا مرد.

خیلی ناراحت بودم، به عزیز گفتم: «طفلک احمد آقا، حتما بعد رفتن بلور‌خانم خیلی دلتنگش میشه.»

عزیز اشک گونه‌هاش رو  پاک کرد و رو به من گفت: «آره عزیز شاید... ولی خوب شد که مرد!»
تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و  بگم چرا؟!
گفت: «منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم. سال آخر دبیرستان؛ بلور دلش پیش سالار، پسر رحمان چلویی گیر کرد. برق چشمای بلور موقع دیدن سالار رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. لیلی و مجنونی بودن برای خودشون.
ماجرای عاشقی‌شون توی کل محل پیچید. سالار اومد خواستگاری بلور ولی... ولی اقاش رضایت نداد.

اون موقع مثل الان نبود که مادر، دختر و پسر برای خودشون تصمیم می‌گیرن. حالا بماند که اسم هوس‌هاشون رو هم می‌ذارن عشق!
بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد و مجبورش کرد زن احمد‌آقا بشه.
جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت. تموم این سال‌هایی که کنار احمد‌آقا زندگی می‌کرد. داغ جداییش از سالار، روی قلبش سنگینی می‌کرد. انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش.»
دیگه حرفی نزد. نگاهش رو دوخت به پرنده‌ی تنهایی که روی سیم نشسته بود.
داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه می‌کردم که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار می‌کشید.

عزیز پرسید: «سالار هنوزم نشسته توی کوچه؟!»
گفتم: «اره عزیز، داره سیگار می‌کشه»
بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که؛ خوب شد بلور خانم مرد.
یه بار مردن خیلی بهتر از هر روز مردنه. اونم مردن برای معشوقی که سهم تو نشده.

#مریم۰عباسی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#جهنم
🔥شیوه های عذاب جهنم

👈هشتم: آويزان شدن روده ها در آتش

🔰در بخاري و مسلم از حضرت اسامه بن زيد روايت شده که رسول الله صلي الله عليه وسلم فرمود: روز قيامت مردي به دوزخ انداخته مي شود، روده هايش در آتش آويزان مي شوند. او مانند الاغي كه آسياب را مي چرخاند، بر روده هاي خود مي چرخد. اهل دوزخ دور و بر او تجمع نموده از وي سوال خواهند كرد: فلاني! چرا به چنين بلائي گرفتار شده اي. مگر تو نبودي كه در دنيا به ما امر و نهي مي كردي و به ايمان دعوت مي نمودي؟ مي گويد: آري، شما را به كار خير امر مي كردم، اما خود بدان عمل نمي نمودم و شما را از منكرات نهي مي كردم، اما خودم آنها را انجام مي دادم.
و از جمله كساني كه روده هايشان در آتش كشانده مي شوند، عمرو بن لحي است. او نخستين كسي است كه دين مردم عرب را تغيير داد.


در صحيح مسلم از حضرت عبدالله روايت شده که رسول الله صلي الله عليه وسلم فرمود:
(عمروبن عامر را ديدم كه روده هايش در آتش كش مي خورد و او نخستين كسي بود كه بت پرستي را رواج داد).حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
💕تلنگر 👌

♦️الگوی زیبایی برای دیگران باش"
سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.

🔸از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.

🔸از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.

🔸از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.

🔸از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.

🔸از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.

♦️بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
💖 پـــــــــــند زیـــــــــبا
#رمان_ایام_خوش_عاشقی
#نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا
#قسمت: پنجم

مادرم به سوی ما آمد و گفت خوش آمدی پسرم‌ همین‌ حالا با مادر نیلا جان صحبت کردم و موضوع را دور انداخته برایش گفتم ظاهراً بی علاقه معلوم‌ نمی شد پدرم پرسید چطور این‌ را متوجه شدی آن هم در اولین حرف زدن تان؟ مادرم با فخر‌ گفت حاجی صاحب کی میتواند به پسری چون میکاییل ما بی علاقه باشد؟ خدا را شکر کند که من دخترش را به پسر خود انتخاب کرده ام پدرم گفت باز شروع کردی زن به هر والدین اولاد خودش از هر‌ نگاه مکمل میباشد بخاطر تعریف اولاد خود لطفاً به اولاد مردم توهین نکن مادرم از جایش بلند شد و گفت قبل از اینکه دوباره نصیحت را شروع کنی و از رفتار و گفتار من ایراد بگیری من به آشپزخانه رفته غذا آماده میکنم تو هم با پسرت حرف بزن و به آشپزخانه رفت پدرم رو به من گفت نمیدانم چرا مادرت این‌ عادت خرابش را ترک نمی کند همیشه نماز میخواند قرآن میخواند ولی دست از غیبت و حرف زدن پشت مردم نمی کشد همیشه خود را خوب و‌ دیگران‌ را بد میگوید الله هدایت اش کند که ما را هم داخل گناه ای عظیمی میسازد زیر لب آمین گفتم پدرم ادامه داد پس درست است پسرم من با مادرت به افغانستان میرویم دختری را که زیر نظر کرده اند میبینیم اگر خانواده اش قبول کردند خوب اگر‌ نکردند مطمین هستم مادرت بزودی دختری دیگری برایت انتخاب خواهد کرد بعداً تو هم بیا و نامزد شو من هم میخواهم صاحب عروس شوم و بعد هم صاحب نواسه شوم این شهر زیباست ولی خیلی دلگیر بیست و سه سال است که اینجا مهاجرت کردیم ولی هنوز هم غم دوری وطن قلبم را آزار میدهد شاید وقتی صاحب نواسه شوم کمی قلبم آرام بگیرد چیزی نگفتم هر دو مصروف تماشای تلویزون شدیم ولی من به این فکر میکردم که الله چی برنامه ای برایم دارد.

#ادامه_داردحسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ارتباط قلب با قبر

🎙مولانا عبدالعلی خیر شاهی حفظه الله 🩵

حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🍁🍂🍁🍂
🍂🍁🍂
🍁🍂
🍂

📚داستان کوتاه عاشقانه

بعد از عقد رفتیم برای شام!

شامی ساده و در مکانی ساده تر... بعد از کمی بازی با غذا به چشمان هم خیره شدیم،چشمان درشت و ابروهای کشیده ای داشت!به دقت به تمام اجزای صورتش نگاه کردم،زیبا بود!

اوهم با دقت فراوان، مثل اینکه بخواهد ببیند انتخابی که کرده بی عیب و نقص است به من خیره شده بود! به تمام اجزای صورت من!

لبخند ملیحی زدم،لب هایش را باز کرد و با لبخند جوابم را داد!
وقتش بود یکیمان چیزی بگوید اما هیچ حرفی برای گفتن نبود! اوهم در درون خود به دنبال چیزی بود که به زبان بیاورد اما چیزی پیدا نمیکرد!

نمیتوانست بگوید بلاخره مال من شدی چون ما به راحتی چندروز پس از خاستگاری به عقد هم درآمده بودیم، نمیتوانستم بگویم بلاخره به تو رسیدم چون بلاخره ای وجود نداشت،نتوانست بگوید دوستت دارم،نمیتوانستم بگویم عاشقتم،زیرا هنوز عشقی شکل نگرفته بود و قرار بود بعد از ازدواج کم کم شروع شود!

انگشتان سردم را روی دستان مردانه اش کشیدم،مو به تنم سیخ شد و چشمان درشتش برق انداخت
عشق نه بعد از ازدواج بلکه از پشت برق نگاهش شروع شد!

👌مردانه عاشقم شد زنانه پایش ایستادم، شیرین بود ادامه دادیم
..

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
آداب دهگانه مسلمان👇

بسم‌الله والصلاة والسلام علی رسول‌الله وآله

۱. اگر مسلمانی را ديدی، به او سلام کن و بگو: «السلام علیکم ورحمه‌الله وبرکاته». و اگر او سلام کرد، در جواب بگو: «وعلیک السلام ورحمه‌الله وبرکاته».

۲. اگر خواستی وارد منزل کسی شوی، ابتدا اجازه‌ی ورود بگیر و در طرف راست یا چپ دَر بایست، اگر اجازه‌ی ورود داد، داخل شو و اگر گفت: برگرد، تو نیز برگرد.

۳. قبل از خوردن و نوشیدن‌ «بسم‌الله» بگو، با دست راست و از جلوى خودت غذا بخور و هرگاه از خوردن فارغ شدی، انگشتانت را لیس بزن و «الحمد لله» بگو.

٤. با بهترین شیوه‌ی گفتگو درباره‌ی امور خیر صحبت کن، صدایت را پایین بیاور و در هنگام سخن‌گفتن آرام باش. و به کسی که برای تو سخن می‌گوید، گوش بده و هرگز حرف کسی را پیش از اتمام سخنش قطع نکن. و در میان افراد بزرگسال در سخن‌گفتن پیش‌دستی مکن بلکه باید صبر کرد تا کلام آن‌ها تمام شود بعد شروع به صحبت کرد.

۵. قبل از این‌که بخوابی، وضو بگیر و به پهلوی راستت بخواب. و آیةالکرسی را یک‌بار بخوان و هر دو کف دست خود را همانند دعا کنار هم بگذار و سوره‌‌ی اخلاص و معوذتین (فلق و ناس) را بخوان و آنگاه در آن بدَم و دستت را تا آنجا که می‌توانی بر بدنت بکش، و سه مرتبه این کار را تکرار کن.

۶. هرگاه عطسه کردی، جلوی دهان و بینی خود را با دست یا لباست بپوشان. و «الحمد لله» بگو، و اگر کسی با «یرحمک‌الله» پاسخت را داد، تو نیز در جواب بگو: «یهدیکم‌الله ویصلح بالکم».

۷. خمیازه را درحدإمکان از خودت دور کن، در غیر اینصورت دستت را بر روی دهانت بگذار و «آه آه» نکن.

۸. اگر از کنار مجلسی عبور کردی، سلام کن و تا زمان اتمام مجلس بنشین. و در جایی‌که یک طرف بدنت زیر سایه و به طرف دیگر بدنت نور خورشید می‌تابد، منشین. و بدون اجازه نیز در بین دو نفر قرار نگیر مگر اینکه رخصت دهند. و هیچ‌کس را از سر جایش بلند نکن و برای کسی‌که وارد مجلس می‌شود، جا باز کن و خدا را یاد کن. و با گفتن ذکر «سبحانک اللهم وبحمدک، أشهد ألا إله إلا أنت، أستغفرک وأتوب إلیک» کفاره‌ی مجلس را بده.

۹. حقِ راه (معابر) را بده و چشمت را از نگاه به امور حرام حفظ کن. و از این بپرهیز که کسی را بیازاری، جواب سلام را بده و أمر‌به‌معروف و نهی‌از‌منکر کن.

۱۰. زیباترین لباست را بپوش، و بهترین لباس، لباس سفید است. و نباید بلندی لباس از قوزک پا پایین‌تر باشد و به هنگام پوشیدن و درآوردن لباس نیز از طرف راستت شروع کن.حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
Forwarded from حسبی ربی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


👌👌 یه سری کارها که باید همیشه رعایت کنیم:

👈 در جمع کسی را نصیحت نکنیم
🍃به هرچیزی نخندیم، به هر قیمتی جمع را نخندانیم!
🔸 بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم.
🤷‍♂ میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی ندارد.
🤦‍♂ تا در جمعی نشستی سریع ۲ تا اصطلاحی که در یک کتاب خوانده ایم را به رخ دیگران نکشیم.
🧐 خودت را صاحب نظر ندانی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغری او نظر دهی.
🤕 لهجه دیگران را مسخره نکنیم.
🤨تا از خونه کسی بیرون آمدیم و در را بستیم شروع نکنیم به بدگویی و غیبت از میزبان.
👌دوست‌هایت را ضایع نکن.
آشغال از ماشین بیرون نریزیم.
⛔️ از چت خصوصی اسکرین نگیریم
👈 به پشت صندلی جلویی فشار نیاوریم
‼️ از چشمی درب خانه مان رفت و آمد همسایه ها را چک نکنیم.
👈 تا کسی برایمان کادو خرید سریع قیمت آن را در نیاوریم.
🪷 به خاطر ۱ دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم.
🌱 رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی ما نیست.
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺

✍🏻دلــنــوشــتــه

📍🌺✍🏻کاری به کارِ آدم هایی که میانِ کوهی از درد و ناخوشی دارند می خندند ، نداشته باشید.....

📍🌺✍🏻آنهایی که هیچ چیز بر وفقِ مرادشان نیست ، اما هنوز خنده بر لب دارند.......

📍🌺✍🏻به خدا این مدل بی خیال بودن هنر میخواهد ، عشق میخواهد ، جگر میخواهد ، باور کنید تظاهر به بیخیالی از خلافِ رود شنا کردن هم سخت تر است.....

📍🌺✍🏻هیچ کس نمیداند در دلِ اینجور آدم ها چه می گذرد ، هیچ کس نمیداند شب هایشان با چه زجری صبح میشود......

📍🌺✍🏻شاید دارند میانِ خنده هایشان تمام سعی شان را می کنند که فراموش کنند.....

📍🌺✍🏻این ها خیلی خسته اند ، بی انصافیست که از فرصت لبخندهایِ مصنوعی هم محرومشان کنیم......

✍🏻به آن خدایی که میپرستید قضاوت نکنید! سرزنش نکنید! برچسب نزنید
حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
بود و او تقاضای رفتن به خانه را کرد اما طبیب گفت : زخم هنوز خوب نشده ، ممکنه در دوران سفر دوباره خونریزی پیدا کنه ، باید حداقل یک ماه دیگه تحت درمان باشین . می ترسم که این زخم با سلاح زهرآلود خورده باشه و بر اثر خرابی خون دوبارع فاسد بشه . نعیم یک هفته دیگر صبر کرد اما بی قراری او برای خانه هر لحظه بیشتر می شد او تمام شب روی تخت پهلو عوض می کرد ، گاهی دلش می خواست که پرواز کند و در یک لحظه به آن بهشت زمینی برسد . او مطمئن بود که نرگس آنجا رفته و باعذرا روی تپه های روستا ایستاده منتظر اوست . بعد از بیست روز زخمی که تا حد زیادی بهبود یافته بود دوباره روبه خرابی نهاد و نعیم به تب شدیدی مبتلا شد . طبیب به نعیم گفت : اینها همه اثر سلاح های زهرآلوده ست ، سم وارد خون شده و تا مدت زیادی باید تحت درمان باشین .  یک روز روی تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد وقتی که به خانه برسد عذرا را در چه حالی خواهد یافت . زمانه چه تغییراتی بر چهره معصوم او پیدا کرده باشد . با دیدن صورت غمگین او قلبش چه حالی خواهد داشت باز فکر می کرد هنوز هم خواست خدا نیست که به خانه برسد . او قبلا هم چند مرتبه زخمی شده بود اما به این حال نیفتاده بود .  او با خودش گفت : ممکنه که این زخم منو به آغوش مرگ ببره اما من هنوز حرف های زیادی برای گفتن با نرگس و 

عذرا دارم ، چند وصیت برای پسرهام و برادرزاده هام دارم ، من از مرگ نمی هراسم . همیشه با مرگ بازی کردم ، اما   عذرایی که ، اینجا روی تخت منتظر مرگ بودن برام مناسب نیست ، عذرا پیام فرستاده که خودمو به خونه برسونم زمانی برای خوشحالی او حاضر به جون دادن بودم  .علاوه بر این کیفیت قلب نرگس چطور خواهد بود ؟ من حتما باید برم هیچکس نمی تونه منو منصرف کنه .  
نعیم بلند شد . غزم مجاهد بر ضعف جسمانی او غالب می شد و او با جذبه ای سرشار از عمل داخل اتاق گشت می زد 
.  او فراموش کرده بود که زخمی هست و بدنش تحمل سفر دوری را ندارد . آن وقت در ذهنش فقط نرگس ، عذرا بچه های کوچک برادرش عبدالله و تصور نخلستان های زیبای آن روستا بود . من حتما میرم . این آخرین تصمیم او بود . سرجایش ایستاد ، نوکر را صدا زد . او باعجله وارد شد و نعیم را در حال قدم زدن دید و حیران شد و گفت :   -پزشک دستور داده که از رفتن بپرهیزید .  -تو اسبمو آماده کن ! برو !  -کجا می خواید برید ؟  -تو اسبو آماده کن .   -اما این وقت ؟  -نعیم با ناراحتی گفت : فورا !  -درشب کجا می خواید برید ؟  -هر چی بتو می گم انجام بده جوابی برای پرسش های بیهوده ی تو ندارم .  نوکر شرمنده شد و از اتاق بیرون رفت .  و بعد از لحظه ای برگشت و گفت : اسب آماده است اما ...؟!! نعیم حرفش را قطع کرد و گفت : می دونم چی می خوای بگی ، من کار فوری دارم به آقای خودت بگو که صلاح ندیدم درشب مزاحم اونها بشم .  
 
**** 

نعیم قبل از طلوع خورشید خیلی از قیروان فاصله گرفته بود . در این سفر طولانی این احتیاط  را به کار بست که اسب را تند نمی راند و گاه گاهی استراحت می کرد  .در قسطاط دو روز توقف کرد فرماندار آنجا اصرار زیادی می کرد که نعیم همانجا بماند اما او قبول نکرد . فرماندار به تمام پایگاه هایی که در راه نعیم قرارمی گرفتند اطلاع داد که هر کمکی که لازم بود به نعیم بکنند . نعیم هرچقدر به منزل مقصود نزدیکتر می شد احساس میکرد که حالش رو به بهبودی است . شامگاهی او از صحرایی می گذشت . روستای او از آنجا فقط چند روز فاصله داشت . با هر قدمش امید هایی در قلبش جوانه می زد و در دریایی از مسرت غوطه می خورد . ناگهان غباری که از جانب غرب بلند میشد به چشمش خورد و در چند لحظه غبار تمام اطراف را فراگرفت و فضا به تاریکی فرورفت . نعیم طوفان ریگستان را خوب می شناخت . او می خواست قبل از مبتلا شدن به طوفان به خانه برسد او سرعت اسبش را بیشتر کرد . تندی هوا و تاریکی فضا رو به افزایش بود . زخم سینه ی او بر اثر سرعت اسب دوباره سرباز کرد وخونریزی شروع شد . با همین حال تقریبا دو کیلومتر راه را طی کرد که توفان با تمام قدرت او را در برگرفت . از هر طرفش شن های داغ باریدن گرفت . اسب از رفتن باز ایستاد نعیم پیاده شد و به پشت به سمت هوا کرد و ایستاد . اسب هم سرش را پایین انداخته ایستاده بود .
نعیم برای حفاظت صورتش از شن های نقاب زد . شاخه های خاردار درختان با شدت به بدنش می خورد و می گذشت . لگام اسب در دستش محکم نبود . شاخه ی خشک خارداری به کمر اسب خورد و او جستی زد و لگام از دست نعیم بیرون کشید و چند قدم دور رفت و ایستاد . خاری دیگر به گوش اسب خورد و او از آنجا فرار کرد . نعیم تا دیری همان جا ایستاد . قطره های خون آهسته آهسته گریبانش را خیس میکرد و قدرت جسمی او هر لحظه کمتر می شد . او مجبور بود روی شن ها بنشیند .
گاهی از ترس فرورفتن در شن بلند می شد و لباسهایش را تکان می داد و دوباره می نشست و بعد از ساعتی سیاهی شب به تاریکی توفان اضافه شد . بعد از چند ساعت شدت هوا کمتر شد و آسمان آهسته آهسته صاف شد و ستاره ها ظاهر شدند . روستای نعیم پنج کیلومتر از آنجا فاصله داشت ، اسبش را از دست داده بود و پاهایش توان رفتن نداشت . فکر کرد اگر نتواند قبل از صبح از این دریای شن عبور کند و خود را به جای محفوظی برساند در گرمای روز باید همین جا جان دهد او به کمک ستاره ها راهش را مشخص کرد و پیاده براه افتاد . تقریبا یک کیلومتر راه را رفته بود که دیگر توان رفتن در او باقی نماند و او با نا امیدی روی شن ها دراز کشید .تا این اندازه نزدیک منزل مقصود رسیدن و ناماید شدن

منافی عزم و حوصله مجاهد بود . او باری دیگر روی پاهای لرزان بلند شد و به طرف منزل براه افتاد . پاهاش تا زانوداخل شن ها فرو می رفت . چندین بار در حال رفتن افتاد اما هر بار با همان عزم و استقلال بلند شد و براه افتاد . از شدت تشنگی گلویش خشک شده بود و بر اثر ضعف چشم هایش تار می شد و سرشگیج می رفت روستا هنوز سه کیلومتر دور بود . او می دانست که نهری که به طرف روستا جریان دارد در همین نزدیکی هاست . افتان و خیزان یک کیلومتر دیگر طی کرد که چشمش به نهر به افتاد . آب نهر بر اثر گرد و غبار توفان گل آلود شده بود و سطحش پر از شاخه های درختان بود . نعیم تا دلش خواست آب نوشید و بعد از این که لحظه ای کنار نهر دراز کشید و مقدار تقویت در خود احساس کرد بلند شد و براه افتاد و بعد از گذشتن از نهر نخلستان روستا به چشم می خورد .

احساس خستگی و ضعف از قلبش محو می شد و هر قدم را سریع تر از قدم قبل بر میداشت او بعد از چندی از کنار تپه ای می گذشت که در کودکی با عذرا روی آن بازی می کردند و خونه های گلی می ساهتند . سپس از کنار درختان بلند خرما گذشت و به طرف خانه اش پیش رفت . چند لحظه با قلب پر تپش کنار درخت ایستاد و بالاخره در را کوبید . اهل خانه همدیگر را بیدار کردند . دختر جوانی آمد و در را باز کرد . نعیم با حیرت دختر را نگاه کرد . کاملا شبیه عذرا بود . دختر نعیم را دید و بدون اینکه چیزی بگوید برگشت . بعداز لحظه ای پسرش عبدالله و نرگس برای استقبال او رسیدند ، عذرا پشت سر آنها بود . نعیم در روشنی ماه نگاه کردو دید که اگرچه ملکه ی حسن شباب نذر گردش ایام شده اماهنوز هم در صورت پژمرده او نشانی از رعب و وقار غیرعادی موجود است . تایپ شده در انجمن دیوار نعیم با لحنی دردناک گفت : خواهر عذرا با چشمانی اشکبار جواب داد : برادر نرگس جلو رفت و با دقت کاممل نعیم را نگریست و از دیدن خون روی لباس هایش وحشت زده شد و گفت : شما زخمی هستین ؟ عذرا با چهره ای ترسیده پرسید : زخمی !؟ قدرتی که نعیم آنرا با عزم سختی نگه داشته بود کاملا از دست رفت او گفت : عبدالله ! پسرم کمک کن .

عبدالله دست پدر را روی شانه اش گذاشت و به داخل اتاق برد . صبح نعیم روی تخت دراز کشیده بود نرگس ، عذرا ، عبدالله بن نعیم ، حسین بن نعیم ، خالد پسر کوچک عذرا و آمنه دخترش همه دورش نشسته بودند . نعیم چشمهایش را باز کرد . همه را نگاه کرد و با اشاره خالد و آمنه را نزد خود صدا زد . پسرم ! اسمت چیه ؟ -خالد نعیم به دختر نگاه کرد و پرسید : و شما ؟ - آمنه ساله15 ساله بود و آمنه 17خالد تقریبا . نعیم به خالد نگاه کرد و گفت : پسرم ، کمی برام قرآن بخون . خالد با صدای شیرینش شروع به خواندن سوره یاسین کرد . روز بعد درد زخم بیشتر شد و نعیم دچار تب شدیدی شد . خون از زخم سینه ی او جاری بود . بر اثر کم خونی پشت سرهم غش می کرد تا یک هفته به همین حالت بود . عبدالله پزشکی از بصره آورد او زخم را نگاه کرد باند پیچی کرد و رفت اما بی نتیجه بود . یک روز نعیم از خالد پرسید : پسرم هنوز برای جهاد نرفتی ؟ _ عمو جون من مرخصی داشتم و حالا می خواستم برم که ..... -می خواستی بری پس چرا نرفتی ؟ -عمو جون شما رو در این حال بذارم و ... -پسرم یک مسلمان برای جهاد باید از عزیزترین چیزهای دنیا هم جدا بشه ، فکر منو نکن ،ٍ وظیفه خودتو انجام بده . مادرت به تو یاد نداده که جهاد وظیفه ی هر مسلمانه ؟ -عمو جون ! مادر از کودکی به ما همین درسو داده ، من فقط چند روز برای مراقبت از شما ایستادم ، می ترسیدم که اگر در این حال شما رو بذارم و برم شاید شما ناراحت بشین .
-خوشحالی من در چیزی هست که رضایت خدا در اونه . برو عبدالله رو صدا بزن بیاد . خالد عبدالله را از اتاق دیگر صدا زد . نعیم پرسید : پسرم مرخصی تو تموم نشده ؟
روز هست که مرخصی من تمام شده است5 چرا نرفتی پسرم پدر جان منتظر دستور تو بودم نعیم گفت که بعد از دستور خدا و رسولش نیاز به دستور هیچکس نیست او پرسید که حالت چطور است پدر جان خوبم پسرم نعیم چهره خود را سرحال گرفت و گفت تو برو پدرم من آماده ام خالد و عبدالله زین اسبهای خود را بستند و آماده رفتن به جهاد شدند مادران آن نزدیکشان ایستاده بودند نعیم برای اینکه برادرزاده و فرزند خود را در حال رفتن به جهاد ببیند دستور داد که در را باز بذارند او در رختخواب افتاده بود و حیاط را نگاه میکرد آمنه اول شمشیر بادر خود را بعد هم با کمی خجالت شمشیر پسر عمو را بست نعیم میخواست از اتاق بیاد بیرون اما بعد از دو سه قدم افتاد رو زمین عبدالله و خالد دویدن که او را بلند کنند ولی قبل رسیدن نعیم خودش بلند شد نعیم گفت که من خوبم کمی بهم آب بدید آمنه به او آب داد نعیم بعد از خوردن آب تو حیاط ایستاد فرزندان من میخوام ببینم چگونه اسبهای خود را تاخت میدید زودتر برید خالد و عبدالله اسبهای خود را سوار شدند و از خانه بیرون رفتند نعیم هم قدم زنان از خانه بیرون رفت

نرگس به نعیم گفت که شما استراحت کنید برای شما بیرون آمدن مناسب نیست نعیم آنها را تسلی داد و گفت من خوبم ناراحت نباشید خالد و عبدالله وقتی از نخلستان رد شدند از همدیگر خداحافظی کردند و اسبهای خود را به سمت مقصد تاخت دادند نعیم بریا دیدن آنها بالای تپه رفت نرگس و عذرا او را منع کردند ولی او گوش نکرد برای همین خاطر آنها هم با نعیم بالای تپه آمدند تا زمانی که خالد و عبداالله در دید نعیم بودند آنها را تماشا میکرد وقتی از دیدش خارج شدند نعیم سر به سجده گذاشت وقتی که سجده نعیم طولانی شد عذرا نگران شد و رفت او را صدا زد برادر برادر وقتی با صدای عذرا بلند نشد نرگس با نگرانی بازو نعیم را گرفت و او را صدا کرد نعیم بدون هیچ حس و حرکتی بود نرگس بی اختیار سر او را در زانوهای خود گذاشت و گفت آقای من آقای من عذار نبض او را گرفت و گفت که بهوش شده برای او آب بیاورید آمنه دوید و از خانه برای او یه کاسه آب آورد عذرا رو صورتش آب ریخت نعیم بهوش آمد و آبها را خورد عذار به حسین گفت : فرزندم برو از تو روستا چند نفر را بیار که نعیم را ببرند خانه نعیم گفت :نه نه صبر کنید من میتوانم راه بروم نعیم خواست بلند بشود اما نتوانست و دست را روی قلبش گذاشت و دویاره دراز کشید نرگس اشکهای خود را پاک کرد و گفت آقای من


نعیم صورت خود را از نرگس گرداند و به عذار و آمنه و حسین نگاه کرد از چشمان همه اشک میریخت با یه صدای ضعیف گفت حسین پسرم اشکهای که تو را میبنم خیلی اذیت میشوم فرزندان مجاهدین رو این زمین اشک نمیرزند خون میریزند به نرگس گفت که صبر خود را زیاد کن و به عذرا گفت که برای من دعا کن نعیم کلمه شهادت را خواند و بعد با یک صدای مهبم چند کلمه گفت و برای همیشه خاموش شد

پایان قسمت آخر  رمان مجاهد  بسیار زیبا و عالی  🥀🥀🥀حسبی ربی الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
2024/09/27 02:25:51
Back to Top
HTML Embed Code: